رضا باقری: دختری که پیر نمی‌شد

داستان رضا باقری، در نگاه اول، عاشقانه‌ای است از جنس «سوگِ ماندگار»: پسری شانزده‌ساله عاشق دختری می‌شود، او را به زور به دیگری می‌دهند، دختر در خشونت خانگی می‌میرد، و پسر تمام عمر را در شهری درونی که از خاطره و نام او ساخته شده سپری می‌کند. در لایه‌ای عمیق‌تر اما، این داستان روایتی است از «قدرت ماندگاری عشق در برابر مرگ، و نه فقط در معنای شخصی، که در معنایی سیاسی و اجتماعی. می‌شنوید با صدای نویسنده:

شانزده‌ساله بود، تازه به فصلِ شور و شیدایی پا گذاشته بود. دلش به دختری گره خورد که انگار از جنسِ نورِ عصرهای خرداد بود. نگاهی از او، لبخندی کوتاه، و آن خاموشیِ دلپذیر میانشان، کافی بود تا جهانِ پسر روشن شود؛ گویی اگر کسی در آن لحظه‌ها پنجره را باز می‌کرد، می‌توانست ببیند که هوا از شدتِ دوست داشتن می‌درخشد.
او هم دوستش داشت؛ از همان دوست‌داشتن‌های بی‌نقابِ نوجوانی، که در آن هنوز هیچ چیز «باید» ندارد. اما جهانْ قانونی دیگر داشت. پدر و مادرِ دختر، بی‌آنکه رَدّ اشک را در گوشهٔ چشمش ببینند، او را به مردی سپردند بیست سال بزرگ‌تر، با دستی سنگین و نگاهی که بوی مالکیت می‌داد، نه مهر.
پسر ماند و شهری که هر گوشه‌اش نامِ دختر را زمزمه می‌کرد. چند سال، مانند شبحی عاشق، در کوچه‌پس‌کوچه‌های خیال، پیِ ردّی از او می‌گشت. هر خیابان، به نامِ او شروع می‌شد و به نامِ او تمام. هر شب، سایه‌اش را بر دیوار می‌دید؛ هر روز، صدایش را از لابه‌لای گفت‌وگوهای غریبه‌ها می‌شنید. آن سال‌ها، به کندیِ خنجری می‌گذشت که با حوصله در قلبش فرو می‌رفت و هرگز بیرون نمی‌آمد.
در آن سال‌ها، زندگیِ دختر در سمتِ دیگرِ شهر آرام‌آرام از رنگ می‌افتاد. مردِ سنگین‌دست، نه فقط روانش، که تنش را هم زخمی می‌کرد. بعد از ازدواج، برای فرار از ضربه‌هایی که دیده نمی‌شدند، او به مواد پناه برد؛ آرام‌بخشی خاکستری که کم‌کم مثل مه، دورِ اندامِ جوانش حلقه زد. کسی نفهمید چه زمانی از دخترِ پرشور، سایه‌ای لرزان ساختند.
در سالِ دومِ ازدواج، شبی که تقویم بعدها آن را به‌خاطر نسپرد، ضربه‌ای آمد؛ ضربه‌ای به دل، به جایی که پناهِ زندگیِ تازه‌ای بود. همان ضربه، سرنوشت را برید. دختر، مثل شمعی که دستِ کسی بی‌حوصله آن را فوت کرده باشد، خاموش شد.
در همهٔ عزاداران، سوگ‌دیده‌ترین، همان پسر بود؛ پسرِ شانزده‌سالهٔ سابق، که حالا چهره‌ای تکیده داشت و هنوز او را در هر گوشهٔ شهر می‌جست. کسی او را در مراسم ندید، اما سوگش مثل شهری در درونش بنا شد؛ شهری با خیابان‌هایی که همه، به نامِ او بودند.
بعد از آن روزی آمد که هیچ امیدی درِ آن را نکوبیده بود. درِ خانه‌اش زده شد. وقتی در را گشود، رویا از آستانه گذشت: او بود، همان دختر.

زمان به بازیِ عجیبی دست زده بود؛ گویی مرگ، برای ساعتی اجازه داده بود سایه‌اش به شکلِ خاطره در آستانه ظاهر شود. مرزِ میانِ «قبل» و «بعد» در ذهنِ عاشق، مثل مه، جابه‌جا می‌شد.
او همان‌طور ایستاده بود که در رؤیاهای پسر هزار بار ایستاده بود؛ تکیه‌داده به چهارچوب، با چشمانی که هم گذشته را در خود داشت و هم آینده‌ای که هرگز نرسید. خانه ناگهان از یک اتاقِ معمولی، به تالاری از زمان‌های موازی بدل شد؛ دیوارها کمی عقب رفتند، سقف بالاتر رفت، و هوا شروع کرد به شنیدن.
پسر نوارِ آهنگی را گذاشت؛ آهنگی که بویِ حسادت می‌داد، اما پیامِ نخستین دوست داشتن را در خود پنهان کرده بود. صدا مثل آب در خانه جاری شد. پرده‌ها در باد لرزیدند، انگار که خودشان می‌دانستند باید برای این لحظه برقصند. هر بار آهنگ تمام می‌شد، سی‌دی بی‌آنکه کسی دستور بدهد، آرام از نو آغاز می‌شد.
ملودی از پنجره بیرون می‌رفت، در کوچه می‌پیچید، روی پشت‌بام‌ها می‌نشست و دوباره به اتاق برمی‌گشت. همسایه‌ها می‌شنیدند، رهگذران می‌شنیدند؛ همه می‌دانستند که این صدا، اعلامیهٔ دیرهنگامِ عشقی‌ست که سال‌ها زیر خاکِ سکوت مانده است و با این حال، هیچ‌کس اعتراض نکرد. سکوتی عجیب بر فضا افتاد؛ سکوتی که به نظر می‌رسید احترامِ مشترکِ همه به رنجی باشد که آن‌قدر طول کشیده تا به این لحظه برسد.
آن روز، یکی از زیباترین روزهای زندگیِ او شد؛ حتما زیباترین. چون برای چند ساعت، رویا از پشتِ شیشه‌ها بیرون آمد و روی صندلیِ روبه‌رو نشست. چشم‌هایش، دست‌هایش، صدای خنده‌اش… همهٔ چیزهایی که پسر سال‌ها با آن‌ها حرف زده بود، اکنون در فاصلهٔ چند قدمی‌اش نفس می‌کشیدند.
در همان لحظاتِ روشن، زمان آرام‌آرام دو پاره شد. در یک پاره، این دیدارِ کوتاه ادامه یافت؛ آهنگ می‌چرخید، باد می‌وزید، پرده‌ها می‌رقصیدند و چشم‌هایی که سال‌ها از هم جدا شده بودند، دوباره هم‌قد شدند. در پارهٔ دیگرِ زمان، همان دختر، در خانه‌ای دیگر، زیر ضربه، آرام خاموش شده بود. پسر، بی‌آنکه بداند، عزیزترین مردِ سوگوارِ آینده‌ی او شده است؛ کسی که بیش از همه، سال‌ها بعد هم، هر روز، هر شب، او را به یاد می‌آورد.
از آن پس، هرگاه آهنگ پخش می‌شد، دو جهان بر هم منطبق می‌شدند؛ در یکی، او هنوز زنده بود و می‌خندید؛ در دیگری، نامش مثل شمعی بر سنگِ سرد حک شده بود. پسر در میانِ این دو جهان رفت‌وآمد می‌کرد؛ نه می‌توانست کاملاً در دنیای زندگان بماند، نه می‌توانست تماماً به دنیای مردگان بپیوندد. پس شهری در درونش ساخت؛ شهری برای عزاداریِ آرام و طولانی.
در این شهرِ درونی، هر کوچه نامی از او داشت، هر پنجره به سمتی باز می‌شد که روزی او را از آن دیده بود، و هر غروب، صدای همان آهنگ از جایی ناپیدا شنیده می‌شد. مردمِ این شهر سایه‌هایی بودند که چهرهٔ دختر را به یاد می‌آوردند و لبخندهای نیمه‌کاره‌اش را تکرار می‌کردند.
او عزادارترینِ آدم‌ این داستان است؛ نه چون بیش از دیگران گریه کرده، بلکه چون هرگز دست از یادآوری برنداشته.

سال‌ها گذشته، شهر بیرون عوض شده، ساختمان‌ها قد کشیده‌اند، آهنگ‌ها عوض شده‌اند؛ اما در جایی پنهان، در شهری که تنها او می‌شناسد، هر روز، هر غروب، دختر شانزده‌ساله با همان نگاهِ نخستین از انتهای کوچه می‌آید، در آستانهٔ در می‌ایستد، و آهنگی که بوی حسادت و نخستین دوست داشتن را دارد، دوباره از نو آغاز می‌شود.
و جهان، هر بار، برای چند ثانیه، جا می‌خورد.
راوی می‌گوید:
راوی می‌گوید: در سال‌های آخرِ عمر، در آپارتمانی که صدای ساعتش از دیوارها پیرتر بود، مردی زندگی می‌کرد که عشقِ جوانی‌اش هرگز پیر نشده بود. او روزبه‌روز خمیده‌تر می‌شد، ریه‌هایش آهسته‌تر نفس می‌کشیدند، و دست‌هایش هنگام باز کردن پنجره می‌لرزیدند. اما در تمام این سال‌ها، دخترِ شانزده‌ساله، همان دخترِ گمشدهٔ عشقِ نخستین، در زمانِ دیگری مانده بود؛ در سالنی روشن با پرده‌هایی رقصان، با همان لباسی که در آخرین دیدار به تن داشت.
یک شبِ زمستان، در ساعتی که نورِ چراغ‌های خیابان مثل خاطره‌ای خسته روی دیوار می‌لغزید، دختر دوباره ظاهر شد. نه با صدای در، نه با قدم. او به سادگیِ آمدنِ نسیمی از میانِ شیارِ پنجره، در اتاق نشسته بود؛ درست روبه‌روی مرد. همان شانزده سالگی، همان چشم‌ها، همان موها، همان لباسی که زمان نتوانسته بود از آن عبور کند.


پیر، به آرامی نشست؛ گویی از ترس این‌که با حرکتِ تند، رویا بپاشد و به هوا برود. دختر خندید. آن خنده همان بود، مثل زنگ شکستهٔ مدرسه، مثل نوری که از روی آب می‌گذرد و نمی‌میرد. مقابلش نشست. دو لیوان شراب روی میز بود؛ پیر مرد همیشه برای دو نفر شراب می‌ریخت.
دختر لیوان را برداشت. شراب در نور اتاق لرزید، انگار که خودش نیز از دیدن او حیرت کرده باشد.
گفت: «چقدر پیر شده‌ای.»
مرد لبخند زد. لبخندش لرزید، اما واقعی بود.
ـ زمان… فقط از من گذشت. از تو نگذشت.
دختر شانه بالا انداخت، انگار توضیح می‌داد چرا باران می‌بارد.
ـ من در همان روز ماندم. همان‌جا که آخرین‌بار دیدمت. تو از من گذشتی، اما من از تو نه.
مرد نفس عمیقی کشید. شراب را نوشید. در چهره‌اش هم شرم بود، هم شادی، هم چیزی شبیه بیم.
ـ عشقم… آرام بخند. اینجا هم هستند کسانی که بخواهند تو را از من بگیرند.
دختر سرش را کمی خم کرد. لبخندش از گوشهٔ لب بالا رفت.
ـ نترس. مرا هیچ‌کس نمی‌بیند جز تو.
وقتی این را گفت، چراغِ بالای سرشان کمی لرزید. سایهٔ دختر روی دیوار نرفت؛ سایه‌ای نداشت. هرچه بود، نور بود و حضور، بی‌هیچ اثری بر اشیای جهان.
آن‌ها شراب نوشیدند. مرد از گذشته گفت، از روزهایی که شانزده‌ساله بود و جوانی‌اش مثل میدانِ گندم در باد موج می‌زد. از روزهایی گفت که در کوچه‌های شهر، دنبال سایهٔ او می‌گشت. از آهنگی گفت که بارها و بارها پخش کرده بود، تا شاید جهان بفهمد عشق گمشده بازگشته. دختر گوش می‌داد، لبخند می‌زد، گاهی سرش را روی دستش می‌گذاشت، و هیچ‌چیز در صورتش تغییر نمی‌کرد؛ انگار زمان پشتِ سر او متوقف مانده بود.
ـ می‌دانی؟ ـ مرد گفت. ـ من همهٔ زندگی را گذشتم، اما تو… همیشه همانی بودی که آن روز در آستانهٔ در ایستاده بودی.
دختر گفت:
ـ چون باید یکی‌مان همان‌جا می‌ماند. اگر من هم پیر می‌شدم، تو دیگر هیچ‌جا نمی‌توانستی مرا پیدا کنی.
مرد خندید. خنده‌اش آرام و خسته بود، اما در آن روشنیِ کوچکی دیده شد.
ـ پس تو، برای من، در زمان ماندی؟
ـ بله. فقط برای تو.
باد پرده را تکان داد. اتاق بوی باران گرفت. مرد احساس کرد که سال‌ها دیر آمده، اما دختر انگار همیشه منتظرش بوده. او دستِ دختر را گرفت. دستش سرد نبود. گرم نبود. چیزی میانِ هر دو بود؛ مثل لمسِ نوری که نه نیاز به جسم دارد و نه وزن.
مرد گفت:
ـ می‌ترسم روزی بیایی و من نباشم.
دختر آهسته جواب داد:
ـ تو تا وقتی به یادم می‌آوری، هستی. وقتی نباشی… من هم برمی‌گردم به همان لحظه، همان سال، همان شانزده سالگی.

وقتی شراب تمام شد، دختر برخاست. باد از پنجره عبور کرد. یک لحظه نور چشمک زد، و او دیگر آنجا نبود. فقط لیوانی نیمه‌خالی روی میز مانده بود که هیچ‌کس جز مرد نمی‌توانست لمسش کند.
مرد به صندلی خالی مقابلش نگاه کرد و لبخند زد؛ همان لبخند آرامِ مردی که دیگر از تنهایی نمی‌ترسد.
زیرا می‌دانست:
هر شب که بخواهد، عشق شانزده‌ساله‌اش از میانِ پردهٔ زمان عبور می‌کند، می‌آید، روبه‌رویش می‌نشیند، و می‌گوید:
«نترس… من را هیچ‌کس نمی‌بیند جز تو.»

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی