
تخمین وسعت درد کسانی که خاطرات خویش از زندانهای سیاسیی جمهوریی اسلامی در دههی 1360 خورشیدی را گفتهاند یا نوشتهاند، کار چندان سادهای نیست؛ که تخمین محدودهای است به وسعت همهی توان فهم قارهی خودآگاه و همهی زوایای پنهان قارهی ناخودآگاه. وسعت بیمروتیی قدرتمداران گاه چنان است که به دندان سبعیت جویدهشدهگان خود نیز همهی ماجرا را به یاد نمیآورند. تعریف خاطراتِ زندان کار چندان سادهای نیست. وسعت درد گاه چنان است که به یاد آوردناش گلو میسوزاند و به دل سپردناش سینه میترکاند.
متن بلند خاطرات زندان هم صحنهی احضار درد است هم صحنهی جستوجوی درمان. مجروح خاک زندان دل میگشاید تا با ترسیم نکبتِ جهانِ قدرتمداران سینه سبک کند. درد اما چون به یاد میآید، سینه از تکرار تصویر سیمای دوست سنگین میشود.متن بلند خاطرات زندان از ترسیم تقابل نکبت جهان قدرتمداران و تصویر سیمای دوست رنگ مشترک میگیرد.
به عناصر این رنگ مشترک کمی بیشتر بنگریم.
1
نخستین عنصری که به متن بلند خاطرات زندان رنگ میدهد، فراموششدهگی است. کنش زندانی در نخستین روزهای دستگیری، در غیاب همهی چشمهای مراقب رخ میدهد؛ در غیاب همهی چشمهای شاهد؛ در غیاب همهی چشمهای داور. حس فراموششدهگی فریاد بیصدایی است که زیر سقف کوتاه تنهایی میپیچد.
فراموششدهگی غیاب مطلق در ذهن جهانی است که حتا امکان حضور آدمی بر پهنهی خاک را دل بریده است؛ نبرد نابرابر با قدرتی که همهی پیوندهای قربانی با هستی را میبُرد تا به او بگوید که هیچ کس نه صدای ستیز او را خواهد شنید نه زخم تن و جان او را دل خواهد سوزاند. فراموششدهگی محرومیت ژرف زندانی است از چشم پناهبخش دوست؛ محرومیت ژرفِ یکی شورشیی تنها که به همدلیی هیچ کس تکیه نمیتواند. فراموششدهگی زندانی را به صیاد معنای هستی از دل زخمهای تراژیک تبدیل میکند.
فراموش شدهگی به متن بلند خاطرات زندان سرشتی تراژیک میبخشد؛ که آن کس که در مقابل خدایان شورشکُش غریبانه نه میگوید، معنای هستیی خویش را در بحبوحهی بیهمصداییها جستوجو میکند. فراموششدهگی یعنی قطع پیوند قربانی با جهانی که تنها صدای صاحبان قدرت در زیر آسمان آن میپیچد؛ جستوجوی معنا در دل قصهی تراژیکی که روزی دیگر نوشته خواهد شد. فراموششدهگی بهای گامهای قهرمان یکی تراژدی است در مقابل زنجیربهدستانی که جانهای تنها را به منقار مرگ میدرند.
2
در متن بلند خاطرات زندان حضور مرگ معنای انتخاب را برجسته میکند. انتخاب مرگ گام بلند قهرمان یکی تراژدی است در تقابل با جهانی که همنوایی با قدرت معناسوز را موعظه میکند. حضور مرگ در خاطرات زندان اما تنها تراژدی نمیآفریند که بر ساحت روان و پهنهی جهان نقشها میزند؛ نقشهایی به رنگ تسلیم و ستیز.
حضور همیشهی مرگ در کنار آدمی هم افسردهگیی عمیق میآفریند هم خشم بیبدیل. افسردهگیی عمیق راه تسلیم هموار میکند؛ خشم بیبدیل تا واکنشی حماسی فرا میرود. خشم زندانیان زندانهای جمهوریی اسلامی از مرگآفرینانی که جهان را رنگ خون زدهاند، متن بلند خاطرات زندان را ساختی حماسی میبخشد.
در ماجراهای حماسی، قهرمان اردوی نیکی حذف نیرویی را در سر دارد که جهان را به پلیدی و مرگ و سیاهی آلوده است. قهرمان حماسی نه در پی باز تعریف نیروی شر است نه در جستوجوی راهی برای تغییر او نه باورمند به کوچکترین ذرهی روشن در وجود او. در یک ساخت حماسی هدف حذف نیروی شر است؛ حتا اگر قهرمان اردوی نیکی مجبور شود جان خویش را ودیعهی هدفی کند که میپندارد در غیاب او نیز تحقق خواهد یافت.
در یک ساخت حماسی نه فرجام اردوی نیکی را میتوان تغییر داد نه سرنوشت نیروی شر را؛ تنها میتوان رسم خویشکاری به جا آورد؛ ادای تکلیف. در تراژدیی متن بلند خاطرات زندان نبردی حماسی جاری است؛ میل زندانیان به حضور در خاطرهی تاریخ؛ میل به ستایش اردوی نیکی از طریق مقاومت در مقابل سیاهیی اردوی شر.
3
در متن بلند خاطرات زندان تنهاییهای تراژیک و نبردهای حماسی با یکدیگر میآمیزند تا آیین رهسپاری به سوی مرگ تبدیل به آیین وداعی کیخسروگونه شود. کیخسرو، عارف بینیاز شاهنامه دل از جهان خاک میبُرد، تخت و جامه و دستار به بازماندهگان میبخشد و خود به سوی جهان مینوی میرود. کیخسرو نمایندهی یک باور است که تنها میرود؛ تنهای تراژدی و جنگآور حماسه که عارفانه میرود؛ خندانلبی که هزاران گریان پشت سر میگذارد. کیخسرو تا در دل دوست بماند اندوه وداع بر چهره نمیآورد.
در متن بلند خاطرات زندان قهرمان حماسه نبرد حماسی نمیتواند؛ چرا که دست و پا بسته بر تخت تازیانه بسته شده است، در قفس بیروزن نشسته است، همرزماناش به خاک افتادهاند. برای قهرمان میدان زندان چهگونهگیی به سوی مرگ رفتن معنای هستی را میسازد. در متنی که در آن حضور در میدان نبرد ترسیم نمیشود، دل کندن از جهان خاک نه تنها رسمی عرفانی که آیینی حماسی نیز هست. در این آیین کسی که به سوی مرگ میرود، به بازماندهگان دل میدهد و آنان که به سوی او آغوش آخرین میگشایند، همهی توان به کار میگیرند تا بغض سنگین فرو خورند؛ وداعی کیخسروگونه.
حضور همارهی مرگ در زندانهای سیاسیی جمهوری اسلامی هم آیین وداع میسازد هم سوکواریی پنهان میآفریند. متن بلند خاطرات زندان پُر از چشمانی است که آخرین لحظههای جهان را به بغضی فروخورده مینگرند؛ پُر از چشمانی که از اشکهای پنهان تر شدهاند. تا این چشمان آفریده شوند اما شجاعت باید بدل به نشان ماندهگاری شود.
4
در متن بلند خاطرات زندان هم عناصر عرفانی جاری است هم عناصر حماسی هم عناصر تراژدی. عارفگونهگان، حماسهسازان و تراژدیآفرینان اما ساخته نمیشوند، اگر رودرروییی شجاعانه با دشمن رخ ندهد. شجاعت در متن بلند خاطرات زندان نه تنها ستایش برمیانگیزد که همهی ساخت خاطرات را میسازد. راویان متن بلند خاطرات زندان نه خویش را میستایند نه تفاوتهای نظری را برجسته میکنند؛ که دوربین به سوی شجاعانی میگردانند که زخمِ تن و جان میخرند تا تن و جان دوست ایمن بماند.
در متن بلند خاطرات زندان شجاعت آرزومندان هم در دلکندن عارفانه از خاک جهان پیدا است هم در مقاومت حماسهگون در برابر درد تن و جان هم در پذیرش تنهاییی تراژیک. در متن بلند خاطرات زندان هیچکس جز بر مبنای شجاعتاش محک نمیخورد؛ که شجاعان تنها دشمن را روی برنمیگردانند؛ که پیمانی را که با دوست بستهاند به آزمونی تلخ میگذارند. قهرمانان متن بلند خاطرات زندان در آزمونی درگیر اند که در آن گزینش رهاییی خویش به معنای به بند افکندن دوست است؛ آزمونی که تنها شجاعانی که تاراج تن و جان را تاب میآورند از آن سربلند بیرون میآیند. در متن بلند خاطرات زندان شجاعت یعنی بنیان عرفان، چشم حماسه، دل تراژدی؛ شجاعت یعنی تن و جانی که زخمیی مهرِ به دوست نیست، تن و جان نیست.
5
در متن بلند خاطرات زندان تن آدمی به جدال طلبیده میشود تا توان جان محک خورد. شکنجهی جسمی تنها میزانِ دردپذیریی تن را تعیین نمیکند که میزان توان تحمل جان در مقابله با تحقیر معنای هستی را نیز برملا میکند. عمل شکنجه صحنهی تقابل دو نیروی نابرابر است؛ صحنهی تقابل دو خواست؛ خواست شکنجهکننده به غلبه بر تن و جان شکنجهشونده به یاریی آفرینش درد و ترس و خواست شکنجهشونده به این که به تن خویش بهمثابهی تکهای بیرونی بنگرد؛ بهمثابهی تکهای که حذف آن آرزو است.
در روند شکنجه، شکنجهشونده به تکرار مرگ را آرزو میکند. شکنجهکننده اما همهی تواناییی خیال را به کار میگیرد تا دیگر روشهای ایجاد درد را بیابد. شکنجه پهنهی کشمکش میان خیال ددمنشانه و مقاومت فراانسانی است. تبلور این کشمکش در قامت واژهها و عبارتهای بسیار در متن بلند خاطرات زندان مکرر است؛ بخشی از یک حافظهی جمعی: شلاق، دستبند قپانی، جعبه، تابوت، قیامت، فوتبال، پا زدن، دندانهای خوردشده، پاهای ورمکرده، دماغهای شکسته، مقاومت، فروپاشی، ندامت. شکنجه یعنی آزمایش میزان ایستادهگی در مقابل سنگینیی شانهشکن وَهن.

در مقابل درد شکنجه نه بینیازیی عارفانه کفایت میکند نه باور به تقدس تکلیف حماسی نه پذیرش تنهاییی تراژیک. در مقابل درد شکنجه یاد نگاه دوست نیز به مدد میآید؛ قهر و مهر دوست. در متن بلند خاطرات زندان درد گاه از هراس قهر دوست تحمل میشود؛ اندوه شکستهگی گاه به امید مهر دوست.
6
در متن بلند خاطرات زندان حمله به حریم تن تنها به تازیانه و شکنجه صورت نمیگیرد؛ که گاه جنسیت آدمی مورد تجاوز قرار میگیرد تا بنیانهای مرگ چیده شود. در متن بلند خاطرات زندان به «بکارت» دختران زندانی هجوم برده میشود تا آنها را راهی به بهشتِ خدا نباشد؛ برباد رفتهگیی تن تا جان ویران در آستان مرگ خاطرهی پُرعفونت تن جلاد را نیز در برابر چشم داشته باشد.
در متن بلند خاطرات زندان اما تجاوز تنها بهمثابهی هموارکنندهی راه مرگ حضور ندارد؛ که نشان درک مردسالارانه – سادیستی از رابطهی جنسی هم هست؛ که نشان میل به انباشتن فضا از حس «گناه» هم هست. در متن بلند خاطرات زندان، تجاوز به زنانهگی مثلثِ ویرانیی تن، تخریب جان، حضور مرگ را ترسیم میکند؛ عفونت غریب قدرت حاکم را.
7
در متن بلند خاطرات زندان، زندانیان تواب نیز حضوردارند: یاوران شکنجهگران، دوستان بربادرفتهی شکنجهشدهگان، بازندهگان، ویرانشدهگان. روایت ظهور و سقوط توابان روایت دردناکی است؛ روایت آنان که به دام ترس جانسوز گرفتار آمدهاند؛ به دام حس ویرانکنندهی گناه؛ به دام اضطراب برخاسته از دوری از قدرت؛ به دام شقاوت بیمرز قدرتمداران. متن بلند خاطرات زندان در رودررویی با توابان در ملتقای دلسوزی و خشم ایستاده است؛ در ملتقای دلسوزی برای شکستهگانی که درگیر ترس و درد و بی پناهی اند و خشم در مقابل بیعتکنندهگان با جنایت؛ زخمزنندهگان به تن و جان دوست.
8
در متن بلند خاطرات زندان تنها شکنجهی خود تصویر نمیشود؛ که لحظههای سرشار از درد و اندوهی در مقابل نور میآید که صدای تازیانه بر تن دوست در گوش میپیچد؛ لحظههای سرشار از درد و اندوهی که اندام دوست در مقابل جوخهی آتش قرار میگیرد؛ لحظههای سرشار از درد و اندوهی که تیر خلاص بر شقیقهی دوست شلیک میشود.
در متن بلند خاطرات زندان شکنجهی «روحی» تماشای صحنهی به یغما رفتن تن و جان دوست هم هست؛ شنیدن صدای نالهی دوست. در متن بلند خاطرات زندان شکنجهی «روحی» مجروح شدن عضوی از تن و جان در برابر عضوی دیگر هم هست؛ تجربهی عمق بیانتهای تنهایی در مقابل عمق بیانتهای تنهاییی دوست.
9
در متن بلند خاطرات زندان مرگ تنها فاجعهای نیست که برسینه مینشیند یا دور گلو میپیچد، که کابوسی است که به سماجت گِرد بام و سر میچرخد. زندانهای سیاسیی جمهوریی اسلامی به اتاق انتظار مرگ میمانند. در متن بلند خاطرات زندان بسیارانی به انتظارمرگ نشستهاند؛ که مرگ چون در چشمانداز میآید، همهی روزهای گذشته رنگ دلتنگیی ژرف میگیرند. جهان که رنگ وداع میگیرد، دستهای مهربانی که به شانه خوردهاند، تبدیل به بارِ دل میشوند و خطاهای از یادرفته ندامت جانسوز میآفرینند. مرگ چون در چشمانداز میآید، همهی وجود به تهیی مطلق بدل میشود.
متن بلند خاطرات زندان از کابوس مرگ نیز رنگ میگیرد؛ از وداع جانسوز از دوست؛ از تصور وداع خویش از جهانی که جاپای دوست بر آن مانده است.
10
ژاک لاکان، فیلسوف و روانکاو فرانسوی، در راه تبیین چهگونهگی شخصیت آدمی، از سه نظم خیالی، نمادین، واقع سخن میگوید. در نظم خیالی کودک در نخستین نگاه به آینه چنان از تصویر جسم تنهای خویش به هراس میافتد که جسم خویش را تکهای از جسم مادر میپندارد. با گذر زمان اما کودک از مرحلهی آینهای برمیگذرد و راز تنهاییی خویش را درمییابد.
ژاک لاکان کودکی را که در آینه مینگرد دال میخواند و تصویر او را مدلول. در مرحلهی آینهای دال و مدلول در خیال کودک به وحدت رسیدهاند. در مرحلهی جدایی اما انسان به گسترهی نظم نمادین وارد میشود؛ نظمی که بستر نامگذاریی جهان بر مبنای تقابلهای دوتایی است؛ ایجاد مدلولهای ثابت برای دالها؛ معانی و مصداقهای ثابت برای واژهها، اما از آنجا که نظم واقع در چهارچوب نظم نمادین زبان اسیر است، انگار هیچ مدلول ثابتی برای هیچ دالی وجود ندارد. انگار در دالهای استعلایی هیچ مدلول استعلاییای وجود ندارد. انگار واژههای یکسان دربرگیرندهی معناهای متفاوت اند.[1]
ژاک لاکان از دال استعلایی سخن میگوید. ما اما در روبهرویی با متن بلند خاطرات زندانهای جمهوریی اسلامی در دههی 1360 خورشیدی دال درد را در مدلولهای مشترک میخوانیم: فراموششدهگی، مرگ حماسی، مقاومت، خشم، شکنجه، زخم، شکستهگی، وداع، اندوه دوست، غربت عارفانه، تنهاییی تراژیک، شجاعت، هراس، کابوس، سربلندی؛ خودِ درد.
در متن بلند خاطرات زندان در دههی 1360 خورشیدی مدلول استعلاییی درد سایه گسترده است؛ جانهایی که میافسرند، بغضهایی که میشکفند، زخمهایی که میسوزند، معصومیتهایی که آوای اندوه و غرور میخوانند؛ خودِ درد؛ تکرار ترجیعبند شعر یک نسل در گوش نسلهایی که شاید به آینه با چشم دیگری بنگرند.
خردادماه 1382
ویرایش مجدد: اردیبهشتماه 1405
پین، مایکل. (1380)، لَکان، دریدا، کریستوا، ترجمهی پیام یزدانجو، تهران، صص 179 – 47-[1]
از همین نویسنده:
- بهروز شیدا: دستهای خستهی نویسندهگانِ خرابِ کافهها
- فضاها و نمادها، نگاهی به داستانهای غلامحسین ساعدی
- خوابِ یک دست که از معرکه بربایدت: مفهوم دیوانهگی از حیبن یقظان، نوشتهی ابنسینا تا آزاده خانم و نویسندهاش، نوشتهی رضا براهنی
- موجِ مرگِ دوست: «پیـِرمرد و دریاِ»ی همینگوی درآینهی کتابِ «نظریهی رمان» لوکاچ
- زیرِ بارانِ خدایانِ اندوه، نگاهی کوتاه به تراژدیی مدهآ بر مبنای نظریهی ارسطو
- یک بار دیگر میپرسد نقال (تابلوهای خشونت جسمانی در ده رمان)
- تراژدیهای ناتمام در قابِ قدرت – نکتههایی در مورد رمان هزار خانه خواب و اختناق و رمان خاکستر و خاک، نوشتهی عتیق رحیمی
- کاکارستمهایی که هیچ داشآکلی همبندشان نیست
- گربهی وجود! مرغ حق کجا است؟ -خوانشی از رمانِ مرگِ دیگرِ کارولا، نوشتهی محمود فلکی
- تاراجِ تن، جراحتِ جان، حاشیهای بر سه قصهی زندانهای سیاسیی جمهوریی اسلامی: مرایی کافر است، نوشتهی نسیم خاکسار؛ دوزخیان بهشتی، نوشتهی علی عرفان؛ شاه سیاهپوشان، نوشتهی هوشنگ گلشیری.
- گَردِ اندوهِ او بر چهرهی او- گذری از رمان قیصر پرتغال با نگاه به نظریهی رمان میخاییل باختین
- کابوس قتل عام زندانیان سیاسی – «شاه سیاهپوشان» هوشنگ گلشیری، گفتاری از بهروز شیدا
- «زخمی که در قصهها بماند» – نیمنگاهی به رَدِ نوستالژی در متنِ سخنرانیی پاتریک مودیانو در برابر آکادمیی نوبل
- بانگ نوا – بهروز شیدا: نفی تقابلهای دوتایی در «آزاده خانم و نویسندهاش»
- «از هرگز گزیری نیست هرگز؟» – نگاهی به رمان سِفر خروج، نوشتهی محمد آصف سلطانزاده
- توپ هنوز در زمین ما میچرخد -در جستوجوی فوتبال در اتاقِ کار، سفری در ذهنِ سیال
- «در زمین از بهشت گفتوگوها است»- شش خوانش مینیمالیستی و برگردان دو شعر کوتاه
- «مخملِ سرخِ رویا»، رمان بچهی یکشنبه، نوشتهی اینگمار برگمان، برمبنای نظریهی زیگموند فروید
- «وقتی قدرت میمیرد»، نگاهی به عناصر خیر و شر در داستان کوتاهِ «داشآکل» نوشتهی صادق هدایت
- خوابِ سپید در قابِ سیاه- نگاهی کوتاه به هفت شعرِ مصور – عینیی کتابِ دوربین قدیمی و اشعار دیگر، نوشتهی عباس صفاری
- «زیر آسمانِ سرگردانی»، نیمنگاهی به تصویر انسان در گوشهای از ادبیات سوئد در سالهای پایانیی قرن نوزدهم و سالهای آغازین قرن بیستم
- «نقشِ قاپ ما کِی نشیند؟»، گردشِ کوتاه چند نگاه بر رمان سه قاپ، نوشتهی زکریا هاشمی
- «شبنم و شیر در پستانهای نیلوفر»، حاشیهای بر زنان بدون مردان، نوشتهی شهرنوش پارسیپور
- «نقش دویی در چشم خیال»، مقایسهای میان شعر کلاسیک فارسی و نقاشیی کلاسیک ایرانی
- نوعی گذرِ کوتاه از گفتوگوی رمان مهاجر و سودای پریدن به دیگر سو، نوشتهی علی نگهبان و چرخدندهها، نوشتهی امیر احمدی آریان
- «یکی زخمِ دیگری را لگد میکند» – خوانشی از رمان مستانه خانوم، نوشتهی شیرین کبیری
- بهروز شیدا: «که گاه تنها مرهم درد، آرزوی درمان است» – چرخشی گِرد رمان روز سیاه کارگر، نوشتهی احمدعلی خداداده؛ پیشگفتار و پانوشتها: ناصر مهاجر، اسد سیف
- بهروز شیدا: «نکند باید به چشمان خود خیره بمانیم؟»، کمی نگاه فرامتنی – مینیمالیستی به اعترافات مردی که خود را مرتکب شده بود، نوشتهی نانام
- بهروز شیدا: «در زمین از بهشت گفتوگوها است»- شش خوانش مینیمالیستی و برگردان دو شعر کوتاه
- بهروز شیدا: «در سایهی گناهِ همهگانی»- گذری از جهانِ رمانهای سوء قصد به ذات همایونی، نوشتهی محمدرضا جولایی و تالار آینه، نوشتهی امیرحسن چهلتن
- بهروز شیدا: «برهوتِ بازیی سفرِ بیسودا»، نیمنگاهی به رمان من تا صبح بیدارمِ، نوشتهی جعفر مدرس صادقی، از چشمِ نورتروپ ِفرای
- بهروز شیدا: «آرزوی فریادِ مایی که رمز آزادی بداند»، گذری کوتاه از ردپای چند متن در رمان سقفِ بلند تنهایی، نوشتهی حسین رادبوی








