نسیم خلیلی: «تاريخ‌نگاری زشت و زيباي جنگ»- نگاهی به روایت «چشم باز و گوش باز» زکریا هاشمی

در جنگ زیستن و از ادبیات حماسی گسستن و واقعیت‌ها را عریان و اندوهبار نوشتن، برای هر نویسنده‌ای حتما که دشوار است مخصوصا از این رهگذر که نوشتن آنچه که در قامت جنگ دیده‌ای، تجربه‌ی دوباره‌ی همه‌ی آن صعوبت تلخ‌کامانه است با این حال رسالت حقیقت‌گرایی و حقیقت‌گویی گاه چنان بر گرده‌ی یک نویسنده سنگینی می‌کند که همچون زکریا هاشمی سال‌ها پس از تجربه‌ی زیستن در جنگ، وقتی که به بازنشستگی می‌رسد، دست به قلم می‌شود تا در عرق‌ریزان روح، روایت استقس‌دار بی‌همتایی بیافریند از مواجهه با واقعیت کوبنده‌ی جنگ با همه‌ی جزئیات غمبار منقلب‌کننده‌اش و به این ترتیب است که «چشم باز و گوش باز» هاشمی تبدیل می‌شود به یکی از مهم‌ترین آثار ادبی ضدجنگ در تاریخ معاصر ایران و می‌تواند که بنشیند کنار «زمین سوخته» ‌ی احمد محمود و آثاری که قاضی ربیحاوی با رویکردی انتقادی به ماهیت جنگ نوشته شده‌ است و باشکوه‌اند. و البته که این کتاب با رویکرد مستندواری که دارد، و مشحون بودنش از جزئیات ناگفته، می‌تواند که بایسته است که در سطحی فراتر از اینها بنشیند در کنار آثار ادبی ضدجنگ در جهان، در کنار «وداع با اسلحه»‌ی همینگوی، یا «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند» او، در کنار «در جبهه‌ غرب خبری نیست» اریش ماریا رمارک، یا تبصره‌ی ۲۲ جوزف هلر مخصوصا از این منظر که روایت هاشمی هم گاه و بی‌گاه در رویارویی با وَرِ اهریمنی و هولناک جنگ و برخی آدم‌های درگیر در جنگ، با یک کمدی سیاه پهلو می‌زند شاید از این رو که نویسنده کوشیده است با روایتی کمیک اما به شدت تکان‌دهنده، از آنچه که دیده است و لمس کرده است و اندوهبار و جانکاه بوده‌اند، زهر واقعیت را بگیرد چنان که جوزف هلر نیز چنین کرده است و از همین روست که وقتی که هر دو کتاب را می‌خوانید گاهی اشک می‌ریزید و همزمان لبخندی نیز گوشه‌ی لبتان می‌نشیند به لطف آن اعجازآمیزی نثری که دارد، نثر شریف و آزاد و گاه دلسوزانه و پدرانه‌ای که به یادتان می‌آورد که به راستی دنیا نباید اینقدر جدی و سهمناک پیش می‌رفت و جان انسان چنین به قربانگاه مخوف جنگ‌ها و ستیزها سپرده می‌شد.

آدم تو كجا بودی؟

زکریا هاشمی کتابش را خاطره‌وار نوشته است، روایتی از ماموریتش از سوی تلویزیون جمهوری اسلامی برای اینکه برود جبهه و مستندی از جنگ تهیه کند، اما همین روایت خاطره‌وار چنان مشحون از توصیفات زنده و عمیق و تکان‌دهنده است که بار ادبی‌اش نیز سترگ می‌نمایاند و آن بعد معرفت‌شناسانه و فلسفی مستتر در روایت نیز چنان شریف و گرم و زنده است و چنان وجدان آدم را تکان می‌دهد که تو گویی هاشمی هم هاینریش بل دیگری‌ست که فاین هالس را به جنگ فرستاده تا از شومی و پلشتی جنگ روایت کند و در نهایت از پسِ همه‌ی این واقعیت‌های مهیب که جز ویرانی و خون رهاوردی ندارد، خداوند از آدمی بپرسد: «آدم تو کجا بودی؟» عنوانی که بل برای داستانش برگزیده است تا انسان را به طور کلی مسوول هر جنگی در این پهنه‌ی پهناور هستی معرفی کند، انسانی که نمی‌داند جنگ نه حماسه که ویرانگر و تلخ است چونان زهر عقرب که در کنار مین‌های خوشه‌ای بر تن داغ ماسه‌های دشت‌های دور سابقا زیبا و شگرف و امروز به قتلگاه ماننده می‌لغزد. هاشمی از همان صفحات آغازین روایتش، راوی این تلخی ویرانگر است در کتابی که آن را به استادش ابراهیم گلستان تقدیم کرده و چاپ دوم آن از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده است. او برای بازبینی منطقه‌ی جنگی همراه با یک گروهبان ارتش و یک سرباز به جنوب می‌رود، به دشت‌های پاکسازی‌شده‌ی مین و بی‌تردید در رنجی مهیب از یادآوری آنچه سال‌ها پیش دیده است، از اجساد تکه‌تکه شده، از تن‌های بی‌سر رزمندگان فراموش‌شده می‌نویسد: «چشمم به یک کلاه سربازی فلزی حنایی‌رنگ افتاد که در چند قدمی‌ام در سراشیبی ملایم یک تپه توی خاک و شن فرو رفته بود؛ فقط قسمت گنبدی شکلش دیده می‌شد که در زیر اشعه‌ی سوزان آفتاب برق می‌زد. با کنجکاوی نزدیک کلاه شدم و با نوک پوتینم آن را برگرداندم؛ یک‌هو جا خوردم؛ تو هم رفتم. کله‌ی اسکلت‌شده‌ی یک آدم بود که با صورت توی خاک و ماسه‌های داغ فرو رفته بود.» این مواجهه‌ی عریان هاشمی مستندساز است با جنگی که در گفتمان متداولی که می‌شناسیمش، اغلب با شور و شکوه و زیبایی از جانِ شیرین گذشتن و به بهشت ره سپردن همراه بوده است و این ورِ زشت و کوبنده‌اش اغلب مکتوم و ناگفته رها شده است برای اهلش که ببینند و بچشند و رنج ببرند و شاید جایی ثبتش کنند. با این حال هاشمی در برابر این مواجهه، خالی از آن شور قلبی، آن دلدادگی انسانی عمیق، و بارقه‌هایی از آن شکوه حماسی جان شیرین سپردن هم نیست بلکه اینها را به کمال در جان و قلمش دارد و حتی در مواجهه با همین کلاه هم بازتابش می‌دهد، و به این ترتیب است که او در این منظره‌ی مشمئزکننده وهمناک نیز همچنان زیبایی می‌بیند تو گویی بازتابی باشد از وجدان نیک‌سرشت و نیکی‌جوی همان خدایی که هاینریش بل بدان اشاره کرده است، خدایی که بر فراز اجساد و ویرانی برمی‌خیزد و اشک می‌بارد و انسان را فرا می‌خواند: «نگاهم را به صورت اسکلت برگرداندم. هنوز یک دسته از کاکل مجعد خرمایی رنگش روی تکه‌ای از پوست خشک‌شده‌ی بالای پیشانی‌اش باقی مانده بود. فرم و اندازه‌ی چهره‌اش کوچک نشان می‌داد. به نظر می‌آمد که خیلی جوان باید بوده باشد. به موهای قشنگ و مجعدش و به چهره‌ی استخوان‌شده‌اش خیره شدم.» بعدتر هاشمی در مواجهه با چنین رنج ویرانگری نه فقط یک مستندساز ناظر که یک کنشگر است، به دل عمل می‌رود، و تلاش می‌کند ذره‌ای از ویرانی‌ها را تیمار کند، برای همین هم بچه‌ای را که درد می‌کشیده و پای چپش از زیر لگن قطع شده و به یک تکه پوست آویزان بوده، کول می‌گیرد و به مقر می‌آورد شاید که زنده بماند و همچون آن جوانِ خرماییِ نخستین مواجهه، اسکلتی تنها و فراموش شده در پهنه‌ی دشت نشود اما این جوان هم می‌میرد و حالا باید هاشمی دست‌های خونی‌اش در برکه‌ای در دشت که از آب باران جمع شده است بشورد، پارادوکسی از زیبایی زندگی و جمود جنگ و این تکه‌ها همان جاهایی‌ست که بار ادبی روایت هاشمی را بر گرده دارند، او راوی توصیف‌گر شکوه زندگی در میانه‌ی جنگ و نفیر مرگ است: «آرام به کنار برکه رفتم و نشستم. چهره‌ی خسته و خاکی و خونی‌ام در آب صاف باران برکه‌ی کوچک منعکس شد.» این روایت توصیف‌کننده‌ی زیبایی‌های زندگی را نویسنده در مواجهه با روستای ذوبیدات عراق هم که به دست ایرانی‌ها افتاده بوده، بازتاب داده است: «دهکده‌ی ذوبیدات هنوز زنده بود؛ تنور خانه‌ها داغ و اجاق‌ها پرآتش بود و آتش، زیر خاکستر پنهان و از دودکش‌های گلی دود به هوا می‌رفت. آسمان صاف و آبی بود. کبوترهای سفید خانگی روی لبه‌ی بام‌های کاهگلی نشسته و هراسان این طرف و آن طرف را می‌پائیدند، انگار که دنبال صاحبانشان می‌گشتند. با صدای هر انفجار تکان می‌خوردند و از جا می‌پریدند و به پرواز درمی‌آمدند و بی‌هدف در اطراف ذوبیدات، روی بام‌های دهکده دور می‌زدند و با ترس و وحشت می‌آمدند و سرجایشان می‌نشستند.».

خشم در برابر جنگ؛ از زكريا هاشمي تا فردينان سلين

 چنانچه پیداست هاشمی هم کوه اجساد و پرهیب لاشخورها را می‌بیند و هم برکه‌های زلال آب باران و کبوترهای سفید را از اين رو كه او نه فقط ناظري سرگشته و هراسان از جنگ كه يك بيننده‌ي دقيق و ژرف‌انديش و جزئي‌نگر است، يك هنرمند، هنرمندي كه در جای دیگری از روایتش، باز هم در مواجهه با جسد یک نوجوان درگذشته در جنگ، تلاش می‌کند هم تلخی واقعیت را پژواك دهد و هم در دل اين تلخي و دهشت، شور عاطفي نهفته در جان آدمي را بازجويد و منعكس كند، تو گويي پلان قشنگ بشارت‌دهنده‌اي را در يك فيلم در برابر ديدگان مخاطبش بازنمايي كرده باشد: «نگاه منگ و بي‌حالتم را به روي اجسادي كه روي هم تلنبار شده بود، انداختم؛ زانوانم سست شد. كنار تل اجساد چمباتمه زدم و به صورت معصوم پسربچه‌ي سيزده چهارده‌ساله‌اي كه سرش از زير پتوي سربازي بيرون افتاده بود، خيره شدم؛ آرام پتو را كنار زدم تا بهتر ببينمش. يك مرتبه توي دلم خالي شد و قلبم شديدن به تپش افتاد. سر پسر بچه بي‌تن بود. سرش را تركش مين، يا كاتيوشا از بدن جدا كرده بود. چشمانش نيمه‌باز بود و انگار سرش را روي زانوي مادرش گذاشته و مادرش نيز موهاي صاف و آفتاب‌خورده‌ي خرمائي رنگش را نوازش مي‌كند و او هم از نوازش مادر لذت مي‌برد و در خواب و رويا چشمانش را نيمه‌باز گذاشته، تا لذت را در عين حس كردن، ببيند و در مغزش ضبط كند.» هاشمي در برابر اين نوجوانان در جايگاه يك تاريخ‌نگاري كه نگاهي پدرانه و اندوهگين دارد، موضع‌گيري مي‌كند او از اينكه بچه‌هاي كم‌سن و سال با لباس‌هاي نظامي گشادي كه به تنشان زار مي‌زند به جنگ فرستاده شده‌اند يا چنان شور حماسي‌اي آفريده شده كه خودشان براي آمدن به جنگ اشتياق نشان بدهند در حاليكه از واقعيت دهشتناك آن ناآگاه‌اند، بسيار منزجر است و اين نگاه منتقدانه‌اش را در جايگاه كنشگرانه‌اي كه در روايتش دارد، جا به جا منعكس كرده است، خشمآگين و در اشاره به واقعيت‌هاي محض: «تمام صحراي داغ جنوب، قبرستان بچه‌هاي ده دوازده‌ساله و جوان‌هاي ايراني و عراقي شده و بيشتر آهن‌پاره‌ها به جاي سنگ قبر روي اجساد دفن شده ريخته بودند و هنوز زمين‌هاي داغ و نفت‌خيز بدون آب و علف طالب خون و گوشت بودند.» و شايد اين بچه‌هايي كه هاشمي به كرات در روايتش به حضورشان در جنگ و رنجشان در اين مواجهه اشاره كرده است، در آينده آدم‌هايي شده‌اند كه مثل قهرمانان جنگاور روايت «كودك، سرباز و دريا»ي ژرژ فون ويليه به اين نتيجه رسيده‌اند كه تنها چيزي كه در دنيا ارزش جنگيدن دارد، صلح است و يا دست‌كم هاشمي در جايگاه هنرمندي آرام به اين آينده حين نوشتن روايتش اميدوار بوده است. به هر حال همين نگاه معترض و منتقد هاشمي را سال‌ها پيش احمد محمود هم در روايت «زمين سوخته»اش بازتاب داده است، آنجا كه مي‌نويسد: «ناگاه از بالاي سر جوان خاكستري‌پوش چشمم مي‌افتد به دستي كه در انفجار از شانه جدا شده است و همراه موج انفجار بالا رفته است… انگشت كوچك دست، از بند دوم قطع شده است و سبابه‌اش مثل يك درد، مثل يك تهمت و مثل يك تير سه شعبه به قلبم نشانه رفته است.»(محمود، 1361:  344) اسماعیل فصیح هم در روایت استقس‌دار «زمستان 62» همین خشم غمبار را در روایتش به زیبایی بازتاب داده است آنجا که در اشاره به قربانیان امیدوار جنگ چنین می‌نویسد: «{جنگ} یکی را که می‌توانست یک واحد عملیات کامپیوتری را رهبری کند در جاده‌ی شلمچه توی لباس سربازی با موج انفجار تکه‌تکه می‌کند. محمد بچه ننه بوشهری را که می‌توانست برای شیلات جنوب از بندرعباس تریلی ببرد، در جبهه موسیان با ترکش از وسط نصف می‌کند. اصغر بنده‌خدائی را که می‌توانست در مزارع پیشاب چغندر بکارد در جزیره مینو منفجر می‌کند. احمد، داداش کوچک حاج‌آقا لواسانی را که می‌توانست معلم ریاضی مدرسه قم باشد در جبهه سومار از ناحیه سروصورت متلاشی می‌کند. تقی، برادر عزیز زیتونی را که می‌توانست سر سه راه سچه خرازی باز کند در تبادل آتش عملیات بیت‌المقدس جزغاله می‌کند. ادریس بچه باغبان مطرود را که می‌توانست در فلکه الفی آبادان سیگار بفروشد در عملیات ذوافقار از یک دست و یک پا معلول می‌کند.» (فصیح، 1389: 720)

چنانچه همین نگاه معترض را در ادبیات ضد جنگ جهان و از سوی نویسندگان این گستره نیز فراوان می‌توان سراغ گرفت مثلا لویی فردینان سلین در آن کتاب تاثیرگذار «سفر به انتهای شب»‌اش، کتابی که قهرمانی هم‌نام نویسنده دارد: فردینان باردومو که در تمام کتاب لحنی تند و پرخاشگرانه دارد از این رو که از زندگی در دنیایی جنگ‌زده خسته و بیزار و شرمسار است. با این همه باید تاکید کرد که وجه مستندنگارانه‌ی روایت هاشمی گاه چنان پررنگ است که از اثر او در مقایسه با همه‌ی این آثار، روایتی یکه و ممتاز ساخته است و یکی از وجوه این امتیاز را مثلا باید در ثبت صحنه‌ای از آسایشگاهی بازجست که نه نوجوانانی که جسمشان زخمی و مجروح شده است، بلکه بچه‌هایی را نشانمان می‌دهد که موج جنگ روح و جانشان را کنجله و زخمی کرده است، و توصیف هاشمی از این آسایشگاه صحرایی بس بدیع و رسا و دقیق است: «داخل هر چادر چند تخت تاشوی سربازی قرار داشت که مجروحین موجی رویشان خوابیده بودند و یک پزشک جوان با دستارش مشغول مداوای آنها بود. یک نوجوان بسیجی، پنج لنگه پوتین را از بندهایش به هم گره زده و به گردنش آویخته بود و دور چادرها راه می‌رفت و با خودش حرف می‌زد… بسیجی دیگری به زمین نشسته و مقداری سنگ ریزه جلویش بود و با آنها بازی می‌کرد؛ او دایره‌ای با سنگ‌ها درست کرده بود و در میان دایره با سنگ‌های کوچک دو گروه سرباز مقابل هم چیده بود و به آن‌ها فرمان حمله می‌داد. پسربچه‌ی سیزده چهارده‌ساله‌ای دَمَر روی خاک‌ها افتاده بود و گریه می‌کرد. خاک‌های زیر صورتش از اشک چشمانش گل شده بود. یکی دیگر چهارزانو روی تخت نشسته بود و می‌خندید و چشمانش این طرف و آن طرف دودو می‌زد. یکی دیگر از نوجوان‌ها هر چند دقیقه یک بار فریاد می‌زد و بعد خاموش به دیگران نگاه می‌کرد. چند جوان دیگر بی‌حال روی تخت و روی زمین دراز کشیده، به سقف چادر خیره شده بودند.» و این همه آن وجه ممتاز و در عین حال اهمیت بی‌بدیل تاریخنگارانه‌ی روایت هاشمی را نشان مخاطب می‌دهد اینکه این کتاب که بی‌تردید به رنج قلمی شده است، بخش‌های مهم و ناگفته‌ای از تاریخ جنگ ایران و عراق را ثبت و ضبط و در تاریخ ماندگار کرده است.

گرنيكای پيكاسو در كلمات زكريا هاشمی

و به هر حال هاشمی در «چشم باز و گوش باز» همه چیز جنگ را می‌بیند و از همین روست که در میان اندوه مواجهه با تل اجساد شهدا، دوست دارد که از چیزهای دیگری که زندگی‌بخش‌اند هم فیلم بردارد: «علی جون صدای این گنجشکای کاکلی خیلی قشنگه، فریاد از تنهائی می‌زنن.» و این همه آن وجهی از روایت هاشمی را بازمی‌تاباند که معطوف است به تاب‌آوری، تاب‌آوری در هنگامه‌ای بلاخیز که گاهی در بازجست اندک نشانه‌های نویدبخش زندگی و امید در دل جنگ بازتاب پیدا می‌کند و گاهی در بازگشت به آرامش گذشته در ذهن و بازآفرینی نصفه و نیمه‌اش در واقعیت، چیزی که می‌توان از آن تحت عنوان پناه بردن به نوستالژی هم نام برد که او همواره و در همین روایت هم با چشمانی اندوهگین و معترض هوای بازگشت به آرامش روزهای گذشته را هم دارد مثلا روزهایی که با گروه فیلمبرداری توی اندیمشک کباب گنجشک می‌خوردند: «با راهنمایی من جلوی یک رستوران قدیمی اندیمشک پارک کردیم و همه پیاده شدیم و داخل رستوران رفتیم… مرد لحظه‌ای به چهره‌ی من خیره شد و پشت گوشش را خاراند و گفت: «اگه اشتباه نکنم، شما رو با آقای فردین و شیراندامی و خانم شورانگیز طباطبایی اینجا دیدم، همین جام ازتون پذیرایی کردم.» و مجموعه‌ی این روایت‌هاست که باعث شده است وقتی که کتاب به دست عباس میلانی می‌رسد آن را با تابلوی گرنیکای پیکاسو مقایسه‌ کند و چنین بنویسد: «جنایات جنگ داخلی اسپانیا را پیکاسو در گرنیکا به مدد خطوطی که هر یک به ظاهر ساده‌اند، ولی ترکیب‌شان به غایت پیچیده و گویا هستند، ادبی و ملموس کرده است؛ هاشمی هم با «چشم باز و گوش باز» در راهی مشابه گام گذاشته و اثری به گمانم ماندگار و سخت جانکاه درباره‌ی جنایات جنگ ایران و عراق و دلیری‌ها و دنائت‌هایش آفریده است.»

منابع:

احمد محمود، زمین سوخته، موسسه نشر نو، تهران: 1361

اسماعیل فصیح، زمستان 62، انتشارات ذهن‌آویز، تهران: 1389

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی