
۱.
چه میدانم ناجی چندمین روز از چندمین نوبت از انزوای تحمیلی است.
امروز را نمیدانم چند بار و چند سال پیش از این در تقویم دیدهام.
صبحگاه میروم به آن ساختمان خاکگرفته، خاک مرده گرفته
نردهها و راهروهای بیانتها در اولیندومینسومین قدم
خنده را بر لبان سرزندهترینمان میخشکاند.
به تو که با منی میگویم نه فقط ما
که تکتک دقیقهها را در این راهروها سلاخی میکنند،
دقیقهها و روزها و آرزوها را.
تقلا میکنم لبخند بزنم.
برای کشتن دقیقهها میپرسم
آنکه فشنگ به دست قدم در این دالان گذاشت،
آیا دستانش عرق کرده بود؟
ماشه را که میچکاند، مقتول قاتل
پرش شقیقهاش را از آن جا میدید،
همانجا که اکنون قاتل دیگری،
پیش از شروع به کار، چای میخورد؟
لبخند که میزنم از خودم بدم میآید.
میپرسم شبح چند آرزو را
پشت این درها از حدقه درآوردهاند؟
پیش چشمم طوفانی از خاک تازهمرده برخاسته،
آنجا مقابل باجه هشت.
متهم اینجا ثبت نشده، یا چه میدانم دیگر وجود ندارد.
در سرم با درد ولی شفاف میگویی
هنوز خیلی زود است برای شمردن.
مرگ اساسیترین قلمی است که این روزها با کالابرگ پخش میکنند.
نمیدانم کی نوبت به آنها رسید؟ و چرا این بار نوبت به ما نرسید؟
در آسانسور یکی میپرسد
«چرا برای همکف باید دکمه طبقه چهار را بزنیم؟»
جواب او و خودم را یکجا میدهم:
اینجا حیف چرا است.
۲.
تا اینجا همهچیز طبق هزارتوی تقویم پیش رفته
پارهای نفرت و
سایهای وحشت و
مارپیچی از درماندگی و
لحظهای از تندادگی را
که ترکیب کنی
میشود کلاف امروز.
نمیدانم کدام خری گفته بود
«در امروز زندگی کن، بینگاهی به آینده.»
هر که بود نه امروز را دیده و نه بیآیندگی را چشیده.
حتی خود الآغ گفت از اینجا برویم،
هر جا برویم بهتر از ماندن است.
میگویم کاش میشد امروز را به جای زندگی فقط نگاه کنیم،
بلکه خاطرهای از زندگی برای آینده نگاه داریم.
قبل از اینکه ببینم در سرم موافقی یا نه،
نعش متحرک به گورستان دوم رسیده.
از لای خرابهای میگذرم که از کبیسه قبل به جای مانده،
(کبیسه را در این دیار با جراحت روزها شمارش میکنند.)
ویرانه جامانده اما شغل راهزنی زندگی را
هنوز مثل ساعت انجام میدهد،
ساعتی که نیازی به عقربه ندارد،
چون کارش کشتن زمان است و کشتن زنان
کشتن زنان و کشتن زمان.
به خیالم دقیقه آخر،
میگوید «باز هم به ما سر بزن.»
من اما دیگر زندانی ندارم.
«اشکال نداره، تو سر بزن.»
زنگ شرارت را به جا میآورم در آهنگ کلمات.
میپرسم ناجی آخر کی نوبت به کبیسهگیری از این تقویم میرسد؟
یکی دیگر جوری جواب میدهد انگار
خودش هم باور کرده ماجرا فارغالتحصیلی است.
ترس که به جانشان میافتد همیشه اینجورند،
تا خونها از آسیاب بیفتد.
با تو در سرم شوخی میکنم که چقدر از این شعر بدمان میآمد:
چه فرق میکرد زندانی در چشمانداز باشد یا دانشگاهی
البته نه از این شعر،
از آنچه امروز بر سر شعر و شاعر میرود، حتی با خواندنش.
چه میدانم در چشمانداز ما همیشه دانشگاهی بوده،
اما زندان هر بار چشمانداز را در هم شکسته.
فرق این دو را ما خوب میدانیم،
و خوب میدانیم فرق نکردن از سر ناگزیری است.
۳.
امشب به کجای تقویم محکوم شدیم
که مرگ موهبتی است که با کالابرگ توزیع میکنند
چه کسی گفت از خون قربانی زمین بارور میشود؟
چه کسی در این جهان حق دارد من و تو را از هم جدا کند؟
میخواستم تو را به آغوش بگیرم دوباره،
اما دایرهالبروج این دیار تنها تا آستانه بهار میرود،
و هر بار در برج جبار زمین میخورد.
میدانم دیگر نمیتوانم این زخمها را درمان کنم.
از این زخمها و از خون هیچ جوانی لاله نمیروید،
گیرم لاله زرد باشد یا سیاه.
میخواهم به تو در سرم چیزی بگویم،
اما چیزی برای گفتن باقی نمانده
نمیدانم هستی ناجی یا دارم با خودم در انزوا حرف میزنم —
آنوقت چه فرق میکند تحمیلی یا خودخواسته.
تو اما آن سوی دیوار شنیدی از توی سرم
چیزی را که نمیگویم تا تکرارش نکنم.
نمیگویم تا تکرار نکنم چه چیزی از زخمهای ما میجوشد.
تکرار نکنم لباسشخصیها چطور سادیسم را غیرشخصی کردهاند.
تکرارش نمیکنم، نه برای شناختن، و نه حتی برای عدالت.
دلداریم میدهی میگویی حرفم تکراری نیست. تکراری این کشتار است.
کشتار و درد و وحشت و استیصالاند که با تکرار فربه میشوند.
وقتی بیایی برای زخمها کاری نمانده،
دیگر برای همزیستی زمینی نمانده؛
فقط خوب مردن را تمرین میکنیم،
خوب مردن در سیطره وحشت و درد و استیصال.
جز مرگ چه کسی میتواند ما را از هم جدا کند؟
جز مرگ چه چیزی این جهان را سرپا نگه داشته؟
به شوخی با صدای درشت میپرسم
ویدئو مخربتر است یا بمب اتم؟
دور از چشم جهان،
لبخند میزنیم
به رازداریمان، در شب کبیسه.
بامداد ۲۱ دی ۱۴۰۴
سومین شب خاموشی و کشتار
[۱] این جمله و دو عبارت ایتالیک دیگر («چه فرق میکرد زندانی در چشمانداز باشد یا دانشگاهی» و «لاله زرد باشد یا سیاه») از شعر بیخوابی سروده محمد مختاری ات.







