احمد خلفانی : «فقدان و حافظه»؛ نگاه به پشت سر

انسان‌ها معمولاً وقتی از حرکت بازمی‌ایستند، به راهی که پیموده‌اند می‌نگرند و خاطره‌ها را به ذهن فرامی‌خوانند. زمانی که با شتاب می‌گذرد چنین مجالی فراهم نمی‌کند، چراکه در آن حالت، نگاه فقط رو به جلو دوخته شده است.

ولی آن‌که توانِ بازنگری دارد، حواسش کمابیش به آینده نیز هست؛ از منظر زمانی می‌تواند مقایسه کند، به نتیجه برسد و روشن‌تر ببیند. اما آن‌که می‌خواهد بی‌وقفه به جلو بتازد، درحقیقت آینده‌اش را نیز، به آن‌گونه که باید، نمی‌بیند. او با گام‌های سنجیده به استقبال آینده نمی‌رود، بلکه در دامان آن می‌افتد و به‌نوعی، در آن سکندری می‌خورد.

در اسطوره و ادبیات با روایت‌هایی روبه‌رو هستیم که این امر را نمایان‌تر می‌کنند. می‌توان به داستان تمثیلی کوتاه «پل» از فرانتس کافکا اندیشید؛ پلی که سر برمی‌دارد تا به عقب بنگرد و به همین دلیل ویران می‌شود. پل تنها برای پیش‌روی ساخته شده است، برای آینده‌ای که در انتظار عابران است و آنان به‌سویش می‌روند. نگاه به پشت سر، در اینجا قرینِ فروپاشیِ پل است. با این‌همه می‌دانیم که بدونِ ‌گذشته، آینده‌ای نیز وجود ندارد. آینده از دل گذشته سر برمی‌آورد، هرچند خود نیز بی‌درنگ به گذشته بدل می‌گردد. آن‌که به پشت سر می‌نگرد و چشم به آنچه گذشته می‌دوزد، می‌داند که تار و پودش از آن سرشته شده است، پس زمانِ گذشته در او استمرار دارد. می‌توان گفت که ما تنها از آن‌چه پیشِ روی‌مان است ساخته نشده‌ایم، بلکه بیش از هرچیز از خاطره‌ها و تجربه‌هامان شکل گرفته‌ایم.

خاطره‌ها، چنان‌که آنا آخماتوا بسیار شاعرانه گفته است، همچون سنگ‌هایی‌ هستند که در درون ما می‌مانند تا “اندوه را جاودانه سازند.” خواسته یا ناخواسته، هر کجا که برویم، آن‌ها را با خود می‌بریم. خاطره‌ها – چه خوش و چه تلخ – اغلب دردناک‌اند؛ حتی خاطره‌های خوش نیز، ازآن‌رو که گذشته‌اند. وزنِ خاطره‌ها بر اکنون ما چیره است؛ اکنونِ ما آکنده و پوشیده از چیزی است که سپری شده اما ناپدید نشده است. ازاین‌رو نگاه به پشت سر امری ناگزیر است. شاید بشود گفت آن‌چه انسان را انسان می‌کند همین نگاهِ بازنگرنده است. شاید بی‌روح‌شدنِ انسان از جایی آغاز می‌شود که سنگِ خاطره‌ای نیست تا نگاه او را به تجارب پیشین معطوف کند.

نگاهِ به پشت سر، همان نگاهِ فرشته‌ی تاریخ است که والتر بنیامین توصیف‌ می‌کند: فرشته‌ای که توفانِ پیشرفت او را بی‌امان به پیش می‌راند، اما نگاهش همواره به گذشته دوخته شده است. صرفِ به‌یادآوردن کافی نیست، و بنابراین مهم آن شیوۀ نگاه به گذشتۀ پشت سر است. همسرِ لوط نمونه‌ای گویاست؛ زنی که در تورات از او یاد شده است. شهر سدوم محکوم شده است که در آتش بسوزد و ویران شود، ولی همسرِ لوط امکان گریختن دارد، به شرطی که در حین فرار به پشت سر ننگرد. با این‌همه او سرش را برمی‌گرداند و نگاه می‌کند، و بنابرین به ستونی از نمک بدل می‌شود.

اورفئوس نیز، یکی از چهره‌های اسطوره‌ای یونان، وسوسه می‌شود به پشت سرش نگاه کند. او با این کار محبوبش را به تباهی می‌کشاند. خلاصه‌ی داستان این است: اوریدیکه درگذشته و به جهان زیرین رفته است. اورفئوس اجازه دارد به دره‌ی مردگان برود و او را بازگرداند، اما به یک شرط: درحالی‌که اوریدیکه از پی‌اش می‌آید، او نباید سرش را برگرداند و نگاه کند. ولی اورفئوس، همان‌گونه که انتظار می‌رود، تاب نمی‌آورد و سرش را برمی‌گرداند – و اوریدیکه بار دیگر، و این‌بار برای همیشه، می‌میرد. در هر دو روایت، نگاه به پشت سر، همان لحظه‌‌ی درکِ فقدان است.

می‌بینیم که هر بازنگری می‌تواند آغاز یک رمان باشد. زمانِ ازدست‌رفته، زمانی باز به دست می‌آید که به پشت سر بنگریم و آن را روایت کنیم. گذشته ما را در بند می‌کشد و هر فقدان، هر فاجعه‌ای می‌تواند سرآغاز داستانی باشد. اما تا زمانی که این بازنگری، نگاهی گذرا به کوتاهی نگاه زن لوط باشد، نه چیزی روایت شده و نه چیزی نجات یافته است.

در حکایتی منسوب به عطار نیشابوری، از مردی محکوم به قصاصِ دست، سخن می‌رود که، پس از آنکه دستش را قطع می‌کنند، رهایش می‌کنند که برود. او چند قدم می‌رود ولی باز برمی‌گردد. از او می‌پرسند چرا برگشته است. می‌گوید نامِ محبوبش بر آن دستِ قطع‌شده خالکوبی شده است و می‌خواهد آن را بردارد و با خود ببرد. در این‌جا با فقدان در تلخ‌ترین شکلش روبه‌رو می‌شویم. نامِ محبوب تنها یک نام نیست؛ بلکه پاره‌ای از جان و تنِ اوست و زندگی بدونِ ‌آن دشوار و عذاب‌آور است. تأکید حکایت بر این است که دستِ او را بریده‌اند و نه پایش را. او عملاً می‌تواند حرکت کند و به هرجا می‌خواهد برود، ولی ناقص است، و بنابرین باید دستِ بریده را نیز به همراهِ خود داشته باشد که فقدان را جبران کند.

او می‌توانست چنان رفتار کند که انگار نه آن دست، دستِ او بوده، نه آن محبوب، محبوبِ او، طوری که گویی هرگز قصاص نشده و چیزی را از دست نداده است. اما او خوب می‌داند که چنین انکاری ممکن نیست. آنچه بریده شده، از او بوده است و از آن به بعد وی ناچار است با این کاستی زندگی کند؛ باید بپذیرد که بی‌دست و بی‌محبوب، بی حتی اثری از او، ادامه دهد – و درعین‌حال بداند که آن‌چه از دست رفته، همچنان در او حضور دارد، جزئی از وجود اوست که حال و آینده‌اش را شکل می‌دهد. او می‌داند که از همین فقدان ساخته شده است و این زخم، بخشی از هستی او شده است.

اگر نبودِ محبوب و نبودِ دست به جزئی از وجود او بدل شده‌اند، پس فقدان نیز نیمۀ دیگرِ او را می‌سازد. او از یک سو از محبوب و خاطره‌ی او ساخته شده است و از سوی دیگر از آنچه دیگر نیست، از محرومیت و فقدان. با بازگشتن و برداشتنِ دست، وی به همین اقرار می‌کند. او تنها زمانی کامل است که همه‌ی آن را با خود داشته باشد. مسئله تنها نامِ محبوب و خالکوبی آن نام نیست؛ بلکه زمانِ زیسته‌ و نزیسته‌ی اوست، زمانی که از آنِ او بوده، حتی اگر سپری‌شده به نظر برسد.

از زمانِ گذشته ویرانه‌ها بر جای می‌مانند. تماشای ویرانه‌ها آگاهی از زمان را با خود می‌آورد و به آن ژرفایی ناشناخته می‌بخشد. ویرانه‌ها، در درازنای زمان سرسختانه باقی می‌مانند و از چیزی حکایت می‌کنند که همیشگی و ویران‌نشدنی است. نگاه به آن‌ها به زندگی ما، حتی به زندگی یکنواخت و کم‌رمق ما، عمق می‌بخشد. این همان چیزی است که ادبیات ممکن می‌کند: آگاهی به زمان و نجاتِ آن، نجاتِ زمانی که در حال فروپاشی و پراکندگی است. زمان، به‌عبارتی، نجات می‌یابد، آنگاه که شکلِ هنری می‌گیرد.

نه همسرِ لوط می‌تواند شهر سدوم را نجات دهد و نه اورفئوس محبوبش را. آنچه در این حکایتِ ایرانی نجات می‌یابد، دستی بریده است با نامِ خالکوبی‌شده‌ی محبوب. ویرانه‌ای از خویشتن. حکایت، این ویرانه را مرئی می‌کند و با خود به‌سوی آینده می‌برد. این همان پلِ کافکاست که سر برمی‌دارد، به پشت سر می‌نگرد، ولی ویران نمی‌شود، بلکه به راه خود ادامه می‌دهد، این‌بار با حافظۀ جدیدی که از نگاه به چنگ آورده است.

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی