
حرف اصلی شاعر در این شعر، روایت «بودن در حصار مکان و زمان» و در همان حال «تلاش برای رهایی از آن» است. شاعرنشان میدهد که رهایی اگرچه ضروری است، اما با بار سنگین گناه، دلتنگی و مسئولیت در قبال کسانی که جا میگذاریم، عجین شده است؛ گویی رهایی واقعی، بدون شکستن اسب شیشهای خاطرات و ترک کردنِ بیتوجه عزیزان، ممکن نیست.نابراین چالش اصلی در این شعر مساله دیرین انتخاب بین آزادی یا امنیت است. میشنوید با صدای شاعر:
آبها مینوشیدند خود را
و من جهان را
و جهان او، من را
*
ای گریزپاای بیقرار… راهی نیست
تا به ابد شهر و محل و خانهات،
چسبیدهاند به تو
اگر هزاران عکس هم داشته باشی،
دهها خاطره
از رنگهای دیگر را هم خیال کنی،
رویای آسمانخراشها
دشتها
زیرزمینها را هم ببینی،
باز هم همینجایی
باز هم همینجا
اسب شیشهای خواهرت را بردار
(اگر که نمیشکند)
و سوار شو
سوار بر تمامیِ جاهایی که دوست داشتهای،
نداشتهای
و برو…
برو حالا که کلید را هم برنداشتهای
حالا که فقط تویی
-چیزی که مدتها میخواستی-
فقط تو
برای تو.
اما روی دیوارهای بیسروپا بنویس
مرد اینجا رفت
تنها مرد این خانه
بنویس تا نشانهای داشته باشند
نه… تو فرار نکردهای
هرچند مادر را
فقط یک بار دیگر به جوانیش پس ندادی:
به خانهای پر از میهمان
و خواهر خود را
با خود نبردهای
پدر
سالها پیش رفته بود
امروز هم پسر.
بنویس
(از خاطرت نرود)
نامهای برای خواهرت بنویس
اما حالا نگو
که اسبش
شکسته است.
برای باغوحشِ شیشهایِ تنسی ویلیامز








