
فاجعه بسیار بالاتر از تصور ماست. جنایت، هرگونه فکر و تصور و تخیلی را پشت سر گذاشته است. ابعاد هنوز ناپیدای جنایت، حتی فکر و اندیشه و خیال را فلج میکند.
یکی از اهداف جمهوری اسلامی نیز دقیقاً همین بوده است: فلجکردنِ همۀ اینها، و هرآنچه به انسان و انسانیت مربوط میشود.
نقلقولی از گوبلز، وزیر تبلیغات هیتلری، معروفِ خاص و عام است: «دروغ هرچه بزرگتر باشد، باورپذیرتر است.» و به این ترتیب، جنایت هرچه بزرگتر باشد، انکارش گویا آسانتر میشود. وقتی اندازهٔ جنایت از توان ادراک اخلاقی ما عبور میکند، ذهن برای بقاء، یا به انکار پناه میبرد یا به عادیسازی.
واقعیت این است که همهٔ ما جمهوری اسلامی را، پس از جنایتهای سال ۶۷ و ۷۸، جنبش سبز، آبان۹۸، و «زن، زندگی، آزادی» و دهها جنایت دیگر، بهخوبی میشناختیم. حتی خودشان نیز گفته بودند که اگر موقعش برسد، حاضرند میلیونی بکشند و همهچیز را نابود کنند. با اینهمه، ما ـ با وجود دانستنِ همهٔ اینها ـ باورمان نمیشد که این تهدید را واقعاً عملی کنند. باور نمیکردیم، زیرا انجامِ چنین کاری را از هیچ هیولایی انتظار نداشتیم. ما جنایتهای هیولاها را، حتی تخیلیترینشان را، در حد و اندازههای قابلتصورِ خودمان تصویر کرده بودیم.
خود را روبهروی تونلی تاریک میبینیم، مملو از موجودات وحشی و خطرناک. تاریکی را، جهنمِ تاریک را، تصور میکنیم ـ اما نه بیش از این. نه فکرمان به آن راه میبرد و نه تصورمان. میدانیم اگر به ابعاد واقعیِ ماجرا پی ببریم، فرو میریزیم.
ابتدا گفتند بیش از صد نفر کشته شدهاند و ما نخواستیم باور کنیم؛ گویا باورکردن برای ما همان افتادن بود. بعد آمار به دو هزار و سه هزار نفر رسید و باز هم کوشیدیم به ناباوری چنگ بزنیم. اکنون از ده هزار و بیست هزار کشته و بیشتر سخن میگویند و هنوز باورمان نمیشود؛ نه از سر شک و تردید، بلکه از شدت و عمق فاجعه. در میان این عددها، چه بسیار بدنها که هنوز نام ندارند؛ چه بسیار خانوادهها که هنوز نمیدانند باید عزاداری کنند یا منتظر بمانند. به ناباوری پناه میبریم تا فرو نریزیم؛ گویی ناباوری آخرین سنگر ماست ـ و آنهم سنگری نیست.
گزارشها هولناکاند، اما باید نوشته و دیده شوند؛ تا بدانیم آنانی که جمهوری اسلامی را شکل دادهاند، چگونه موجوداتیاند و چگونه عمل میکنند. تا آن چیزی را باور کنیم که باورش دشوار و جانکاه است.
ما از بیرون هنوز بخشهای بسیار ناچیزی از ماجرا را دیدهایم. نگاهمان شبیه نگاه کسی است که میخواهد از روشنایی به درون تاریکی بنگرد. اما نگاهِ بازماندگان، نگاه ساکنان جهنم، چیز دیگری است: گزارشهایی است از جهنم، از درونِ خودِ جهنم. نگاههایی از تاریکی به تاریکی؛ چشمهایی که با دست و پا و پوست و خون و استخوان دیدهاند. با تمام جسمشان، با جانشان دیده و مشاهده کردهاند.
جمهوری اسلامی چندین جنایت را همزمان پیش برد: اعتصاب و تظاهرات را سرکوب کرد، با گلوله پاسخ داد، دست به قتلعام زد و همزمان اینترنت و تلفن را بر مردم بست تا کشتار، در تاریکی و بینامونشان، انجام شود ـ در ابعادی چنان بزرگ و هولناک که باورناپذیر شود. بیش از بیست هزار بازداشتی را که جمهوری اسلامی از مردم گروگان گرفته است، باید به اینها افزود.
ما هنوز دقیقاً نمیدانیم پشت آن دیوارها چه گذشته است؛ چه بر سر بدنها، نامها و زندگیها آمده. و انگار آگاهیِ ما، تصورِ ما، و تخیلِ ما نمیخواهد همۀ این تاریکی را بپذیرد. گویی ذهن برای پذیرش چنین ابعادی از جنایت آمادگی ندارد و اگر ببیند و بپذیرد، فرو میریزد. دمِ در ایستادهایم و وارد نمیشویم؛ زیرا تاریکیِ درون، ما را میترساند. وارد نمیشویم، چون نمیتوانیم. و به عقب هم برنمیگردیم و دور نمیشویم، چون میدانیم آنجا خانهٔ ماست. خانهای که نمیشود رهایش کرد و باید به فکر نجاتش بود. چارهای جز این نیست.







