
پیرانهسرچ
در سماجتِ تبعید
در غربتی نفسگیر
در دیارِ غریب
سرشک میبارم
با دردی در جان
سینه پراز کینه،
برقامت سراپا خونینت
خیره ماندهام
میهن در خون نشستهی مظلوم!
پریشانحال وُ بیقرار
در سردخانهها وُ گورستانهای به خون نشسته
پرسه میزنم
لای چهرههای له شده از رگبارِ ساچمهها و گلوله جنگی
میچرخم، میچرخم….
گوش به فریادِ بی پناهِ پدر
که میان انبوهِ جنازههای جوان
چرخ میزند
با فریادِ شکسته از درد
دنبالِ گمشدهاش:
«سپهرِ من کجایی بابا؟!
پس کجایی سپهر بابا؟» ۱
و مادری گیسوکَنان،
بر چهره خَنج میکشد:
آی…
ای نهالِ زیبایم
سروِ بلندِ من
یعنی ترا که مثلِ چمن سبزی،
به خاک بسپارم؟
ای خاک بر سر من
ای خاک بر سرِ من…
ای خاکِ گربه سانِ به خون خفته
بنگر!
بنگر!
با چشمهای خیس بنگر!
زخمی، تمام کُش میشود اینجا،
در این کشتارگاه مقدس
با شقاوتِ عریان
برخیز!
برخیز!
«ای داغ لعنت خورده
اردوی رنج و کار…» ۲
ای در عزا نشسته
خراب وُ شکسته
بر خیز!
دادخواه ِ سیه پوش!
با پرچمی به رنگ خون عزیزان؛
برقص درمیدان…
پاریس
پنجم بهمن هزار و چهار صد و چهار
۱- پدر سپهر شکری در کهریزک میان انبوه جنازههای جوان، دنبال فرزند گمشده میگردد.
۲- بخشی از سرود انترناسیونال از شاندرو پتوفی







