
«گاورمنت خر است» عنوانی نیست که نویسنده برگزیده، بلکه فریادی است که از زبان کودکی هشتساله در تبعید بیرون میآید؛ همان کودکی که در مدرسه، در خارج از ایران، تصویر کشتار هموطنانش را دیده و اکنون با جملهای ساده، پیچیدهترین حقیقت یک نسل را فریاد میزند. ریرا عباسی در این داستان که یک روز پیش از آغاز جنگ ۱۴۰۴نوشته شده، با تکنیک «دوگانهسازیِ» دو آنیلا – دختر راوی در تبعید و آنیلا ابوطالبیانِ کشتهشده در ایران – مرز میان واقعیت و کابوس را چنان درمینوردد که خواننده دیگر نمیتواند تشخیص دهد کدام پدر جنازهی دخترش را در آغوش گرفته است. داستان در همان حال، مرثیهای است برای زبان فارسی در غربت؛ زبانی که اینک تنها سنگر باقیمانده برای مقاومت در برابر «گاورمنتِ خر» جهان است. می شنوید با صدای و اجرای نویسنده:
تقدیم به: کودکانِ قربانی شده در هر جنبش و آسیب دیدگانِ جنگ به ویژه مدرسه میناب
بسرعت خودم را به مدرسه رساندم. واردِ دفتر مدیر شدم. آنیلا، کنارِ خانمی با چشمهای آبی نشسته بود. خیالم راحت شد بدنش سالم است. خانمِ چشم آبی تا مرا دید با هیکل سنگین، صوتِ سفید، گِرد وُ گوشتی جلو آمد:
«من اِمی هستم دستیار معلم، از بچهتون بپرسید چرا سر کلاس نمیرود و حاضر نیست حرف بزند… »
آنیلا با کوله پشتی روی دوشش، مشاور را پس زد. به آغوشم پناه گرفت و های های گریهکرد. نوازشش کردم و به فارسی گفتم: «چی شده بابایی از چی ناراحتی؟ من اینجام»
به چشمهایم خیره شد. سرش را روی شانهام گذاشت. زمزمهاش زیرگوشم: «دَدی دَدی این خیلی بد است. ایران ایران… ایران ناراحت بوده»
از مشاور پرسیدم درباره ایران کسی چیزی گفته؟
مشاور گفت: «طبق قوانین، ما از اتفاقاتِ روز جهان، خبر یا فیلمی را منتشر میکنیم، بله امروز ایران و …»
و تا آخر قصه را خواندم. قانون قانون قانون… انگار جنازه دخترم را در کیسه سیاهی از خیابان جمع کرده و توی بغلم گذاشته باشند. میخواستم، فقط از این در فرار کنم. کوله پشتیاش بدستم، سرش روی شانهام. در را باز کردم و یک کلمه با مدیر وُ مشاور حرف نزدم. سدای ساری ساری گفتنشان حالم را بهم میزد. میانِ باد وُ باران با هق هقِ اشکهای روشن وُ زلالش بیسدا مثل باران میباریدم. چند قدم جلوتر با قدرت گفتم:
«ناراحت نباش بابایی، ایران زود خوب میشه ما دِلیر هستیم. میدونی دلیر یعنی چی؟ تو گُردآفریدی گُرد یعنی دلیر پهلوان هیرو»
آنیلا گردنم را سفت در حلقه داشت. در این فضای دلگیر، زیر ابرهای سیاه وُ بارانِ بیامان، تنها یک نفر، غربت و تنهایی مرا کنار زد و معصومانه همدردم شد. از نفس و تپشِ قلب کودکانهاش و نوازشِ موهای زیر بارانش، تازه میفهمیدم این چند روز که خون گریسته و پنهان کردهام با چه خشم و داد و بیدادِی تنِ نازکش را به ستوه آورده و او از من دوری میکرد.
با خشم گفت: «ددی گاورمنت خرِ خر است گاورمنتِ ایران خرِ خر است.»
شنیدن همین کلمات ساده فارسی از بچهی هشت ساله که ایران را فقط در عکسها و خاطرات من دیده، چه بگویم که شرح دهم روایت ایران را؟ با هر قدم، سدای گلوله و چشممهای پدر آنیلا را میدیدم که جنازه دختر هشت سالهاش را بغل گرفته و میدود که مبادا ماموران جنازه خونین دخترش را از دستش بگیرند و ببرند. کسی در خیابان نیست، چرا هراس دارم زودتر به خانه برسم؟ چرا دختری که همنام و همسن دخترِ من است سایه به سایه به دنبالم میدود. چند روز چند ماه چند سال میتوانم تصویرِ آنیلا ابوطالبیان را از یاد ببرم؟ شلیک مستقیم به مغز آنیلا درست شبیه کیانِ پیرفلک بوده است، دختربچهای اهل اصفهان.
سه روز است او را به مدرسه نفرستادم و تا توانستم با او فارسی حرف زدم، شوخترین کلمه تلخترین بازی در لحظههای منِ پدر است. انگار دور از میهن تنها وظیفهام در مقابل این کشتار، حفظ زبانِ فارسی و بازیِ الفبا و نوعی اعتراضِ دو نفره، سر وُ سدا کردن، دویدن و چرخیدن و بهم ریختنِ نظمِ خانه و بقای آنیلا ست.
بلند میخواندم و او دست میزد: «بابا گُهر یعنی چی؟»
آنیلا فقط بخون، بخون: ای ایران ای مرز پر گُهر / ای خاک ات سرچشمهی هنر/ دور از تو اندیشهی بدان……
چشمم به خبرهای ایران است و پنهان کردن از آنیلاست. خیابانها هنوز از اعتراض دست نکشیده که سر وُ کله ناوهای امریکایی در خلیج فارس و آمادگی حملهی اسراییل به ایران است… نه نه، گاورمنت همه جا خر است خر. باید با مدرسه حرف بزنم، شما حق ندارید خبر جنگ را به دخترم اعلام کنید، مادرش ایران است. مادربزرگش ایران است. پدربزرگش ایران است. خاله عمو عمه دایی و نوزدای که تازه به دنیا آمده، ایران است…
از خواب بیدارش میکنم. موهایش را صاف رو به پایین شانه میزنم، آنیلایِ ایران با چشمهای درشتش لابهلای موهای دخترم بالا میآید. زاری مادرش گره میشود دور موها. شانه از دستم میافتد. شانه را برمیدارم، مادرم دستم را میکشد. دیوارِ صوتی میشکند و شیشههای شکسته از قاب پنجره، دشنهای بر مادرم…
اگر مثل عراق که روز اولِ جنگ مدرسه را زدند، نه نقطه زنی دارند، اشتباه نمیزنند، اشتباه؟ مدرسه، زندان، بیمارستان نه نه این فاجعه است…
در این بیسدایی و بوی قهوه، چقدر سدا در من جمع شده و سدا زدنِ آنیلا درد است درد.
« ددی! ددی نه. بابایی قولِ قول تیکت بگیری بریم ایران زود، کمک کردم با تو که ایران حالش خوبِ خوب بشه دیگه مامان باباها هیچی گریه نکنند. بابا قولِ قول بگیری تیکت، باشه؟»
انگار چیزی گم کرده باشم دور خودم میچرخم و میچرخم و آنیلا آمادهی رفتن است.
۲۶ -۲ -۲۰۲۶
۸ اسفند ۱۴۰۴
یک روز قبل از شروع جنگ نوشته شده








