نسیم خاکسار: برای برداشتن ترومپت لحظه‌ای تامل کنیم

شهرداری آمستردام هر سال به مناسبت بزرگداشت روز شکست فاشیسم و پایان اشغال هلند توسط نازی‌ها مراسمی در این شهر با هدف دفاع از آزادی و صلح برگزار می‌کند. متن سخنرانی نسیم خاکسار در میدان آمستردام، هلند، پنجم ماه مه ۱۹۹۲ یعنی درست در آستانه‌ی جنگ اول عراق و در فضای «پایان تاریخ» و «پیروزی دموکراسی‌های غربی» را می‌خوانید. خاکسار هشدار می‌دهد که «پیروزی بر فاشیسم، اگر با فراموشی قربانیان و دروغ‌های تازه همراه باشد، فقط فاشیسم را از شکلی به شکل دیگر منتقل می‌کند.» او می‌گوید «آمار و اعداد» قربانیان را دوباره می‌کشند؛ تنها ادبیات است که با «نام و چهره» دادن به مردگان، آن‌ها را از «توده‌های بی‌جان» نجات می‌دهد. او با اشاره به فریبکاری رسانه‌ای جنگ عراق (که «ژنرال‌ها» برای توجیه بمباران بغداد به خورد مردم دادند) و «کرگدن‌های اوژن یونسکو» که دوباره سر برآورده‌اند، به ما برای امروز می‌آموزد: «مواظب دروغ و فراموشی باشیم.» در جنگ کنونی ایران (اسرائیل و آمریکا)، هر دو طرف با روایت‌های «تکراری» پنهان می‌کنند که قربانیان واقعی «آدم‌هایی بسیار معمولی با آرزوهای ساده» هستند. یک بار دیگر از خودمان بپرسیم: آیا بار دیگر داریم فریب می‌خوریم؟ آیا قربانیان جدید «توی توده‌های اعداد» دفن خواهند شد؟ و نقش ما (دیاسپورا، هنرمندان، نویسندگان) چیست: ترومپت شادی برداریم؟

ما در این‌جا، در این میدان، گرد آمده‌ایم تا با اجتماع خود، به جهان اعلام کنیم هر آن‌چه ضد انسانی است نمی‌تواند پایدار بماند و روزی شکست می‌خورد. در این باره هیچ پرسشی نیست. ولی خودمان می‌دانیم چنین پیروزی‌هایی همیشه به بهای از دست دادن زندگی میلیون‌ها انسان تمام می‌شود.

ما از زندگی و فکر تک تک آن‌هایی که به شکل‌های مختلف قربانی فاشیسم شده‌اند خبر نداریم. چه بسا اگر بسیاری از آن‌ها فرصت آن را داشتند و از زندگی‌ روزانه‌شان در آن روزها یادداشت برمی‌داشتند و یادداشت‌های‌شان به دست ما می‌رسید، ما هم اکنون در همین خاک هلند، تعداد زیادی “آنه فرانک” داشتیم. آنه فرانکی که هربار وقتی از جلو “کلیسای یانس” در اوترخت می‌گذرم و مجسمۀ کوچکش را می‌بینم؛ با آن دست‌هایش که پشتش قایم کرده و آن لباس ساده‌اش، برای لحظاتی ذهنم را به خود مشغول می‌کند.

گویی هربار به من می‌گوید: آقا! عابر! لحظه‌ای بایست و ببین بر انسان این خاک چه گذشته است.”

نسیم خاکسار، آمستردام، ، پنجم ماه مه ۱۹۹۲

در فقدان چنین اسنادی که به ادبیات تعلق دارند، همیشه قربانیان فاشیسم در جهان توسط آمار و اعداد به ما می‌رسند. آمار و اعداد متاسفانه نه تنها توانایی آشکار کردن فکر و احساسات یا موجودیت انسان ها را ندارند،  بلکه بار دیگر آن‌ها را می‌کشند.

ما وقتی ندانیم آن‌ها که بودند؟ چگونه عاشق می‌شدند و به هم عشق می‌ورزیدند و چگونه به جهان نگاه می‌کردند به راحتی آن‌ها را فراموش می‌کنیم.

دروغ و فراموشی خطری است که زمانۀ ما را تهدید می‌کند. دروغ همه جا هست.

کشوری که از آن جا تبعید شده‌ام حکومتش زندانیان سیاسی را در زندان قتل عام می‌کند و در جنگی بی‌حاصل هزاران هزار پیر و جوان را به مدت هشت سال دسته دسته جلو توپ و خمپاره می‌‌فرستد یا از روی مین می‌گذراند، فتوای اعدام نویسنده‌ای را به خاطر نوشتن رمانی می‌دهد و از سوئی دیگر به صدها هزار مهاجر کُرد و افغان که از عراق و افغانستان فرار کرده‌اند پناه می‌دهد تا از سازمان ملل متحد به خاطر این انسان دوستی مدال بگیرد.

در این عصر باید ذره‌بین برداشت و حقیقت را با آن دید. فراموش نکنیم به هنگام اعلان جنگ آمریکا علیه عراق، به خاطر اشغال کویت، همه فریب خوردیم. بعدها فهمیدیم آن چه که از سوی ژنرال‌های چهار ستاره به رسانه‌های جمعی دیکته شده و به نام حقیقت به خورد ما داده شده بود، همه دروغ بود. اما ما همۀ آن‌ها را در آن شرایط هیجانی پذیرفتیم.

بیایید اما به واقعیت آن روزها از دریچه‌ای دیگر نگاه  کنیم.

پیش از بمباران بغداد چند گزارش خبری از شهر بغداد از همین تلویزیون هلند پخش شد. در این گزارش‌ها با آدم‌هایی بسیار معمولی که برای زندگی کردن تقاضاهای ساده‌ای داشتند، مصاحبه‌هایی شده بود. کارگری که در پمپ بنزین کار می‌کرد. میوه فروشی که دکان کوچکی داشت. زنی که برای خرید روزانه از خانه بیرون زده بود. اینان آدم‌هایی بودند که نه ارتشی برای حمله به جایی داشتند و نه زندانی برای زندانی کردن کسی. آدم‌هایی که طول و عرض جغرافیایی گردش آن‌ها در شبانه روز به محل کار و خانه آن‌ها محدود می‌شد. آدم‌هایی که از شادی‌های بزرگ دنیا به سهمی بسیار اندک قانع بودند. آن‌ها با معصومیتی بی‌غش به دوربین نگاه می‌کردند و هرگز از ذهنشان نمی‌گذشت که ممکن است چند روز بعد باران بمب روی سرشان بریزد.

من هربار که آن چهر‌ه‌ها را برابر خود مجسم می‌کنم، از شرم می‌لرزم. چون احساس می‌کنم در عمق نگاه آن‌ها، نوعی اعتماد قوی و بی‌مرز به بشریت وجود داشت. بشریتی که بخشی از آن را من و تو تشکیل می‌دهد.

اما همه‌ی ما فریب خوردیم. بمب‌هایی که روی بغداد ریخته شد همۀ آنها روی کاخ صدام فرو نریخت.

وقتی ژنرال‌ها بخواهند می‌توانند نام‌ها را عوض کنند. صدام حسین هنوز سُر و مُر گنده راه می‌رود و بوش خوشحال از پیروزی سرگرم طرح دیگری است تا در بازی دیگری که ادواردو گالیانو، روزنامه نگار و رمان نویس اروگویی و چند تن دیگر نگرانی‌شان را درباره آن اعلام کرده‌اند ما را فریب دهد. آن چه در این میان بی‌نصیب مانده، همان آدم‌هایی بودند که با آرزوهای ساده و شادی‌های ساده شان مُردند؛ بی آن که حتی شماره آن‌ها اعلام شود و ما که باید با احساس گناه به زندگی ادامه دهیم.

البته تا وقتی ادبیات چهرۀ آن چند نفر را که در آن گزارش خبری بر پرده تلویزیون آمده بودند جایی در خود ثبت نکرده، ما از همین احساس گناه هم محروم خواهیم ماند.

ادبیات اگر سهمی در جهان داشته باشد نجات دادن انسان‌ها از فراموشی است. بیرون کشیدن قربانیان از توده‌های بی‌جان اعداد و دادن نام و چهره به آن‌هاست. برای همین است که دیکتاتورها از ادبیات می‌ترسند و به شکل‌های گوناگون جلو آزادی بیان و اندیشه را می‌گیرند.

فاشیسم رفتاری است که با فرهنگ دروغ و فراموشی از سوی حکومت‌ها در جامعه پا می‌گیرد. اگر تسلیم آن شویم یا با بی‌اعتنایی از آن بگذریم، دیر نیست که شاهد رژه کرگدن‌های اوژن یونسکو در کوچه و خیابان‌های شهر برمن و درسدن یا جاهای دیگری باشیم که کمپ‌های پناهندگان را به آتش کشیده‌اند. کرگدن‌هایی که بعد از نیم قرن به خاک سپردن فاشیسم بار دیگر صدای تهدید کننده‌شان از این گوشه و آن گوشه جهان شنیده می‌شود.

با این وضعیت اکنون من نمی‌دانم در این لحظه که این‌جا ایستاده‌ایم باید ترومپت‌های‌مان را برداریم و برای یک شادی بزرگ تاریخی همۀ آن ‌ها را به صدا دربیاوریم یا لحظه‌ای بایستیم و به پیرامون خود نگاه کنیم.

با همۀ این که دست‌هایم برای برداشتن ترومپت می‌لرزد اما احساس می‌کنم برای نجات خودمان از فراموشی و دروغ لحظه‌ای تامل کنیم. برای برداشتن ترومپت هیچگاه دیر نیست.

آمستردام .5 مه می 1992           

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی