
جنگ که نباشد
باز جنگ است
پوتینهای بیگانه جولان میدهند با فانتزیهای صورتی
فریاد میکشند به زبانهای بیگانه
و یک تکه نان
قیمت خون است
جنگ است
هر روز صبح از پای دار
تا عمق غار
ردیف به ردیف
صف در صف
جنازه است
زبانه میکشد جنگ
رد میشود از روی صورت کودکی مبهوت
رد میشود از مغازههای بسته
دلهای شکسته
نگاه هیز سرباز بیگانه
از نمایش موهوم موشک در میدان بزرگ شهر
پرچمهای کرایهای
تهدید مبهم پیوسته
پرتاب میشود توی صورت مردم
رد میشود جنگ
از عربدههای جنگ
سایه میاندازد روی خیابان








