
۱
میترسم از ازدحام تاریکی در دهانمان
از دهانمان،
مردابی که گورستان واژههاست
میترسم از شنیدن
از رگبار فاصله
از فهمیدن و نفهمیدن واجها
از زبانی که زبان نگفتن است
از زمستان نارس
از برف نشسته بر گیجگاهت
از ماهی،
که ترک کرده پیشانیات را
و از نور ناگزیر،
که بیرحمانه توضیحمان میدهد.
میترسم از شب
که روز در آستینش دارد
و از روز
که زیر خاکستر شب بوها
دارد بال در میآورد
فردا،
شبیه کدام خاطره خواهد بود؟
شبیه کدام آینه؟
تابستان ۱۴۰۲

۲
تندیس روشنی از روز شدی باز
بر بساط تماشا
آینهات اما
هنوز سرگردان است.
میگسترانیات
میفشاریاش
خرد میشوید در میانهی زخم…
در آستانهی مرگ،
سوگوار تن دیگری که از تو رفت
میکاریات در غبار امید
میرویانیات رعنا
میبالانیات بالا
میدرخشانیات خورشید
آینهات اما،
هنوز میگردد
رها نمیکند این دور حاشا را
دریغ میکند
حق تماشا را
و دور میشود با دور دیگری
در مدار کوری
تا باز باز گردد
رو به روی روزی
که رازیش نیست
جز قتل تازهای
بر مزار تماشا.
پاییز ۱۴۰۲