
۱
از پشت این همه سنگر
بوی بارانی تو را پوشیدهام باز!
خیس خیس
باور نمیکنی؟
راست میگویی! رگبار روایتها بسیار است
تو کدام را به تن میکشی؟
از کدام گل میدهی؟
من،
از یک وجب تن مردانه باز.
قصهی تازهای که نیست
مثل هر بار
بارانیات،
باروتهای تنم را،
خاموش کرده است.
فردا که سپیده زد،
بوی لاشهها لو میدهد
آشیانهی ما را.
باید به خاک بسپاریممان
تو آمادهای؟
وای!
باز همان بارانیات؟
۲
در تَنَش
رقص آتشی بر پاست
از اصابت آسمان به سقفهایمان
رگهای خالیاش
-میلگردهای آویخته از بتن-
به برهنگی خلوت تو در ناگهانِ خیابان
قاه قاه میخندد
بر سرش،
برف سیمان شکفته
در کابوس بهار میچرخد
هر سیصد و شصت درجه،
همه خود را
به اسطرلاب تاریکی دوختهاند
۳
به تماشای نهالی نشستهایم
که آموختهانداش
کویر، کسب و کار اوست
نهالی که ندیده برگ،
زیر بار باروت خم میشود
به تماشای کودکستانی
که بازی مرگ را
به کودکترینان میسپارند
خانمها! آقایون!
دوستان! دشمنان!
سینما تعطیل است
چشمهایتان از امشب،
به کابوسی دوخته خواهد شد
که مژدهی بیداریاش تنها
در منقار موشکهاست…
۴
گریه نمیکنم!
چون این گفتگو
بیش از اشک
به چراغ نیاز دارد
به سوسوی نحیف شمعی حتا
روی گور مهجور تو.
مگر چقدر تاریکمان کردهاند
که برای نورچکانی بر متن برهوت
این همه باید ترک برداریم؟
۵
آفتاب
راهش را پیدا کرده است
بگو به دیوار
به کوه
به ابر بگو
ققنوس روشنی
فراز خیال ما را یکبال میپرد
بلند
بیستون
این سپهر پایا را
سرانگشتان تو میرقصانند
دور سرم
چه خوابی میبینم بیدار
انگار
سحر نزدیک است








