
جنگ که تمام میشود، «بازسازی» آغاز میگردد. اما آیا خانهای که از نو ساخته میشود، همان خانهی پیشین است؟ احمد خلفانی در این جستار، با نگاهی به خانهی ویران گوته، ترکهای دیوار یک خانهٔ شخصی، و فیلم «کپی برابر اصل» کیارستمی، نشان میدهد که هر بازسازی، فقط «فقدان» را پنهان میکند. در دوسیهٔ «ضد جنگ» بانگ، این متن یادآور آن است که «زندگی در میان ویرانهها» نه یک انتخاب، که سرنوشت ما در «صلح منفی» است.
مدتی پس از پایان جنگ جهانی دوم، ماکس فریش برای دیدار از خانه ولفگانگ فون گوته به فرانکفورت رفت. او از همانجا در نامهای به دوستی نوشت: «اکنون کنار تابلویی ایستادهام که به خانه گوته اشاره میکند، اما از خودِ خانه چیزی نمیبینم.» اشاره او به خانۀ کاملاً ویرانشدۀ شاعر بزرگ آلمان بود؛ خانهای که بعدها دقیقاً به همان شکل پیشین بازسازی شد و امروز بهصورت موزه قابل بازدید است. با این حال، اندیشهای که همواره ذهن بازدیدکننده را مشغول میکند این است که این خانه بازسازیشده، دیگر همان نیست که گوته روزگاری در آن زندگی میکرد.
با وجود این مثالهای زیادی از خانهها و ساختمانهایی وجود دارد که به یادبود انسانهای معروفِ گذشته بازسازی شدهاند و علاقهمندان میتوانند به آنها سر بزنند. خانه داستایفسکی در پترسبورگ، دانته آلیگیری در فلورانس، ویکتورهوگو در پاریس نمونههایی از آنها هستند. اگر بخواهیم با دید مارته، از شخصیتهای “کوزه شکسته”، نمایشنامه هاینریش فون کلایست، نگاه کنیم، باید بگوییم که این ساختمانها، هرگز جانشین آنهایی نیستند که مدّ نظر ماست. مارته در کوزه شکستۀ خود یادها، خاطرهها و نکاتی را میبیند که در کوزه دیگری که به تلافی شکسته شدن آن قرار است به او بدهند نمیبیند. کوزه جدید برای او، یک گسست از گذشته، از خانواده، از زندگی خود، و نیز از واقعیت همان کوزه قدیمی است. کوزه جدید، خاطرهای از آن گذشتۀ دفن شده است، و خاطره هرگز جای واقعیت را نمیگیرد.
چند سال پیش با آقای ف. آشنا شدم و به خانهاش رفتم. او حدود بیست سال پیش این خانه را از کسی خریده بود که میخواست برای همیشه شهر را ترک کند. روزی که صاحبخانه قرار بود خانه را ــ که نیاز به تعمیرات داشت ــ تحویل دهد، آقای ف. را به کنار یکی از دیوارهای ترکخورده اتاقنشیمن برده بود. به ترکها اشاره کرده و پرسیده بود: «با این دیوار چه خواهید کرد؟»
آقای ف. پاسخ داده بود: «مشکلی نیست، تعمیرش میکنم.»
اما صاحبخانه که اکنون در آمریکاست و سالی یکبار به اینجا سر میزند، گفته بود: «نه، نه، به هیچ وجه. تنها شرط من برای فروش خانه همین است: این ترکها باید باقی بمانند. من هر سال که به اینجا میآیم، میخواهم آنها را ببینم. اینها یادآور دهها سال زندگی خانواده و نیاکان مناند.»
بعضی چیزها چنان با تاریخ و گذشتهٔ ما درهمتنیدهاند که قابل جایگزینی نیستند. وقتی از بین میروند، شکافی بر جای میگذارند که نه با بازسازی و نه با یادآوری، با هیچ چیز پُر نمیشود.
“خانهٔ زرد” در شهر آرل Arles فرانسه، خانهای بود که وینسنت ونگوگ در آن زندگی میکرد و برخی از مهمترین آثارش را در آنجا آفرید. ارتباط با گوگن، درگیری و جدایی، و نیز واقعهای که منجر به بریدن گوش ون گوگ شد، و بسیاری اتفاقات دیگر، همگی در این ساختمان به وقوع پیوست. این خانه در جنگ جهانی دوم بر اثر بمباران ویران شد و هرگز دوباره ساخته نشد. و این تنها نمونهای از بناهای بیشماری است که میتوانستند بازسازی شوند. در اولم Ulm، شهری کوچک در جنوب غربی آلمان، در خیابانی، سازهای کوچک از فلز ساختهاند و روی آن نوشتهاند: «آلبرت اینشتین در اینجا متولد شد.» به جای “خانه زرد” نیز اکنون ساختمانهایی را میتوان دید که هیچ پیوندی با ون گوگ و هنر او ندارند. گاهی با خود تصور میکنم اگر این خانه نیز دقیقاً به همان شکل سابق بازسازی میشد، چه تفاوتی میکرد. و تفاوت چندانی نمیبینم. چیزی یگانه و بیهمتا برای همیشه از دست میرود و خانهای شبیهسازیشده نیز نمیتواند آن را به جهان بازگرداند. و با وجود این، بسیاری از آثار تاریخی که ما از آنها بازدید میکنیم، در حقیقت بازسازیشده هستند و اصلشان در جایی در لایههایی از فراموشی گم شده است. آنها، به عبارتی، تفسیر یا تصویری از آن آثارند.
هر بازسازی، حتی اگر با نهایت دقت انجام شود، در بهترین حالت تنها میتواند شکل ظاهری چیزی را بازآفرینی کند؛ اما زمان، تجربه، فرسودگی، حضور انسانها و لایههای زیستهای را که در اصل وجود داشتهاند، نمیتوان دوباره زنده کرد. میان اصل و بازسازی همواره فاصلهای باقی میماند.

این موضوع فقط به بناهای تاریخی محدود نمیشود. در زندگی نیز آنچه از دست میرود، در معنای عمیقِ خود بازنمیگردد: اعتماد، خاطره، عشق، یا حتی شیئی ساده که با گذشتهای یگانه پیوند خورده است؛ همانگونه که ترکهای دیوار، صاحبخانهٔ آقای ف. را به زندگی نیاکانش پیوند میدهند.
انسان، با وجود این، اغلب با نسخههایی بازسازیشده از گذشته زندگی میکند. ما در میان چیزهایی قدم میزنیم که شبیه اصلاند، اما اصلشان در جایی دور، در جنگها، درگیریها، فجایع طبیعی و گذر زمان، در پشت تپههایی تاریک ناپدید شده است. و این گویای وضعیت انسان در برابر زوال است: اینکه نمیتوانیم چیزهایی را با بازسازی بهراستی بازگردانیم. و با وجود این، گاهی میتوانیم همان شبیهسازیشده را به جای اصل بگیریم و با آن چنان برخورد کنیم که انگار اصل است.
در فیلم “کپی برابر اصل”، ساختۀ عباس کیارستمی، نیز پرسش اصلی این است: آیا «اصل» همیشه ارزشمندتر از «کپی» است؟ و آیا یک نسخهٔ بازسازیشده یا تقلیدی میتواند به اندازهٔ اصل، معتبر باشد؟
فیلم نشان میدهد که این مرز چندان روشن نیست. گاهی آنچه ما «کپی» مینامیم، ظاهراً به همان اندازه معنا، زیبایی و حقیقت دارد که اصل. البته به آن شرط که آن را به عنوان اصل پذیرفته باشیم. وقتی مرزها مخدوش شوند و آگاهی ما از ریشهها و بنیادها دچار فراموشی شود، همان «کپی» نیز میتواند بهراحتی جای اصل را بگیرد. فیلم «کپی برابر اصل» یادآور این نکته است که ارزش یک چیز تنها در اصالت مادی آن نیست، بلکه در معنایی نهفته است که ما به آن میبخشیم.
بناهای تاریخی احیاشده میتوانند همچنان حامل معنا و تجربه باشند. وقتی چنین آثاری را مشاهده میکنیم یا وارد خانههای بازسازی شده گوته، داستایفسکی یا دانته میشویم، در برابر آنها شاید همان تأثر و شگفتی را احساس کنیم که در برابر اصل. و آنها، با وجود این، در کنار آن معنی ادبی و تاریخی که برای ما دارند، احساس دیگری نیز، شاید نیرومندتر از آن، در ما برمیانگیزند که حس زوال است.
پس پرسش میتواند این باشد که آیا آنچه از دست رفته است واقعاً قابل جایگزینی است، یا هر نوسازی تنها شکلی تازه از زیستن با فقدان است.
چه آن ساختوسازها انجام شوند و چه مکانهایی همچون “خانه زرد” ون گوگ و خانۀ محل تولد آلبرت اینشتین جایشان را به بناها و سازوکارهای دیگری بدهند، ما با یک حقیقت ساده و عریان سر و کار داریم و آن این است که ما، اگر بخواهیم با زبان والتر بنیامین سخن بگوییم، “در میان ویرانهها زندگی میکنیم.”
بازآفرینیِ نعلبهنعلِ آثار تاریخی همواره حامل نوعی آگاهی خاموش است: آنچه اکنون میبینیم، همان چیزی نیست که در جستجویش بودهایم. ما در خانهای زندگی میکنیم که بر جای خانهای دیگر بنا شده است؛ در شهری قدم میزنیم که بر لایههایی از فقدان و نابودی استوار است. چیزی را به یادبود شخصیتی تاریخی، ادبی یا هنری مشاهده میکنیم که فقط خاطرهای از او را، کمرنگ یا پررنگ، القا میکند.
وقتی جایگزینی پیدا میکنیم، در واقع، این نکته را آشکار میکنیم که ما نمیتوانیم در میان ویرانهها زندگی کنیم. این بازسازیها تنها عملی برای ترمیم نیست؛ نوعی پوشاندن نیز هست. ما با این کار، ویرانی را از برابر چشم کنار میزنیم و زندگیمان را، همزمان، بر همان ویرانهها میسازیم.
ویرانهها یادآور گسست، فقدان و ناپایداریاند. آنها به ما نشان میدهند که هر آنچه ساخته شده است، میتواند فرو بپاشد. احیاسازی اغلب این حقیقت را پشتِ نمایی تازه پنهان میکند. اگر بهجای هر اثر تاریخیِ ویرانشده، ویرانهای باقی بماند، گویی زخمها را باز نگه داشتهایم تا دیده شوند. ویرانهها، از این منظر، هم زخمهای بازِ تاریخ انسانها هستند و هم آینۀ زوال. با این همه، احساسی عمیق، نیازی درونی، ما را وامیدارد که هر از گاهی به ویرانهها، زخمها و ترکها سر بزنیم؛ انگار با این کار، با خودمان مواجه میشویم.








