نسیم خلیلی: «حرکت به سوی عدالت و برابری با تربیت پسران» – نگاهی به کتاب «چگونه یک پسر فمینیست تربیت کنیم»

در دنیای شورانگیزی که نسل نو، پیشروان مبارزه و تحول‌خواهی‌اند و جسورانه‌تر از نسل‌های قبل از خودشان، می‌اندیشند و حرف می‌زنند و می‌پوشند و می‌گردند و فراتر از این‌ها خود پرچم‌داران انقلاب‌های اجتماعی و سیاسی بزرگ‌اند،  زیستن در کتابی که از تربیت فمینیستی یک کودک حرف می‌زند در مسیر پرتلاطم حرکت به سوی نوجوانی و بزرگسالی، آن هم با قلمی خوش‌خوان که از سوی یک روزنامه‌نگار و کنشگر هندی‌تبار با ارجاعات مکرر به موطن و خاستگاهش نوشته شده است – ارجاعاتی که کمک می‌کنند بازتاب مولفه‌های فرهنگی شرقی را بر نگره‌های فمنیستی بازتحلیل کنیم _مکاشفه‌ای آموختنی و ارزشمند است. نویسنده در همان صفحات آغازین تصریح می‌دارد که اثری که نوشته است، داستانی «عمیقا شخصی و تاثیرگذار، درباره‌ی تلاش، شکست و در نهایت موفقیت در پرورش پسری فمینیست است.» درواقع یک روزنامه‌نگار و محقق متخصص در جنبش‌های برابری‌خواهی و رسانه‌های اجتماعی، با دغدغه‌هایی مخصوصا معطوف به گفتمان‌های غالب مردسالارانه و تلاش برای به چالش کشیدن چنین گفتمان‌هایی، تلاش می‌کند در دل کتابی موجز و زیبا و آموزه‌محور، که گاه اشک به چشم آدم می‌آورد، از مواجهه‌ی دشوار و پرچالش خود به عنوان مادری که می‌کوشد پسری فمینیست تریبت کند، با مخاطبش حرف بزند و در قالب این گفتگوی صمیمانه و گاه خاطره‌وار، چالش‌های پیش روی چنین کوششی را آسیب‌شناسی کند و برای هر کدام از آنها راهی برای برون‌رفت نیز ارایه دهد، درواقع او در این کتاب هرگز مخاطبش را تنها رها نمی‌کند، دستش را در تنهایی‌ها و نومیدی‌ها و کوشش‌ها می‌فشارد و راه‌ها و روزنه‌هایی در برابرش می‌گشاید که بدین‌وسیله کار تربیت پسرانی فمینیست را تسهیل کرده باشد.

از داستان‌های جومپا لاهیری تا کنشگری سنورا جاها

این روزنامه‌نگار دغدغه‌مند، سنورا جاها، دکترای رسانه و ارتباطات دارد، مقاله و رمان می‌نویسد و استاد دانشگاه سیاتل است، در بمبئی بزرگ شده و سیما و لبخندش مخاطب ایرانی را به یاد جومپا لاهیری می‌اندازد، داستان‌نویسی محبوب که او نیز با ریشه و تباری از شرق، از هندوستان، در داستان‌ها و روایت‌هایش، زنی پیشرو، دغدغه‌مند و الگویی برای مبارزه با دشواری‌ها و فرسایش‌های فرهنگی بوده است؛ درواقع این هر دو نویسنده در چیزی که آن را می‌توان شجاعتِ روایتِ درد به شمار آورد، با یکدیگر هم‌قطارند؛ همان‌طور که لاهیری در واژه‌هایش تضاد میان ریشه‌های شرقی و زیست غربی را با ظرافت کالبدشکافی می‌کند، سنورا جاها نیز در این کتاب، تضاد میان سنت‌های مردسالارانه‌ی ریشه‌دار در فرهنگ خود و آرمان‌های برابری‌خواهانه برای فرزندش را به تصویر می‌کشد؛ درواقع اگر لاهیری با کلماتش، سکوت زنان مهاجر را می‌شکند، سنورا جاها نیز با نگاه فمینیستی‌اش، سکوت تربیت مردانه را در هم می‌شکند. او درست مثل قهرمانان داستان‌های لاهیری، در میانه ایستاده است؛ میان آنچه به ارث برده و آنچه می‌خواهد برای پسرش به میراث بگذارد. چنین پیوندی را باید در خاطره‌وار بودن بخش‌هایی از کتاب سنورا جاها جستجو کرد؛ درواقع وقتی سنورا از سایه‌ی گفتمان‌های مردسالارانه‌ی حاکم بر خانه‌اش و فرهنگش می‌نویسد، از پدر و برادری که ریشه‌های این ساختار در جانشان تنیده بود، انگار صفحاتی از داستان‌های جومپا لاهیری را در برابرت گرفته است، همان‌قدر ملموس، همان‌قدر تلخ و همان‌قدر هم آشنا. اما تفاوت سنورا در همین بازخوانی هوشیارانه است. او مثل راویان لاهیری در میانه نمانده است و از همین رو در کتابش میان آن خاطراتِ به‌جامانده و امیدِبرساخته، پل می‌زند. اینجا فمینیسم دیگر یک نظریه‌ی انتزاعی نیست؛ فمینیسم همان گفت‌گوی صمیمانه با برادر در یک عصر جمعه است، همان نگاه به پدر در لحظه‌ای از ضعف یا اقتدار. او به مخاطبش نشان می‌دهد که برای تربیت یک پسر فمینیست پیش از هر چیز باید خاطرات زنانه‌ی خودمان را از لایه‌های غبارگرفته‌ی سنت بیرون بکشیم، گردگیری کنیم و با لبخندی از سر آگاهی، آن‌ها را به درس‌هایی برای نسل بعد بدل سازیم؛ درواقع این لبخندِ نشسته بر لب‌های سنورا در آن صفحات آغازین کتاب، که لبخند و عمق نگاه لاهیری یا چهره‌ی زنان مهاجر و جسور داستان‌های او را تداعی می‌کند، لبخندی‌ست از سر آگاهی؛ لبخندی که می‌گوید: برای ساختن دنیایی انسانی‌تر برای پسرانمان، باید از بازخوانی دقیق میراث خود آغاز کنیم، موضوعی که یکی از درون‌مایه‌های اصلی روایت خاطره‌انگیز او در جایگاه یک مادر در تربیت فرزندش است. تربیتی متفاوت که جهان را به سمت عدالت و برابری بیشتر هدایت خواهد کرد.

میازاکی و نانسی و کامالا

سنوراجاها روایتش را در تاریک‌روشن سینما آغاز می‌کند، در اشاره‌ای مکاشفه‌آمیز به فیلمی از جردن پیل و اشاراتش به مفهوم نمادین خانواده که می‌تواند سرحلقه‌ی دغدغه‌مندی سنورا برای ورود به مباحث فمینیستی باشد، نویسنده کنشگری و تعامل فکری در فضای تاریک روشن سینما را چنان پررنگ و بسیط می‌بیند که حتی آنجا را خانه-معبد خودش و پسرش می‌انگارد: «این نورهای زیبایی که در تاریکی می‌درخشند، این حلقه‌های اندیشه و داستان که از کارخانه‌های خیال برایمان فرستاده شده‌اند، من و جبران را در زندگی بازساخته‌ی مشترک‌مان به هم پیوند می‌دهند. اینجا دور از خانواده‌ی خشن من در هند، دور از آن الگوهای سمی مردانگی که اگر اینجا نبود شاید مجبور می‌شدم پسرم را به آنها بسپارم، پناه گرفته‌ایم؛ خانه‌ی ما توی همین معبد تاریک سینماست.» هرچند که بعدتر تصریح می‌دارد که «می‌شود البته استدلال کرد که هالیوود، بالیوود و هر صنعت فیلم دیگری در دنیا، چندان هم معبد تفکر و بازنمایی فمینیستی نیستند. درواقع اغلب برعکس‌اند.» با این همه از همین مقدمه‌چینی متناقض نتیجه می‌گیرد که او در مواجهه با فیلم‌ها ذهن پسرش را برای تحلیل فمینیستی ماجراهای نهفته در سینما به چالش می‌کشیده است و گاهی از مواجهه با دنیای انیمه‌های هایائو میازاکی، به شعف می‌رسیده است از این رو که میازاکی با قهرمانان دخترِ روایت‌هایش، کار سنورا را برای شکل دادن به ذهنیت منعطف و پذیرای آموزه‌های فمینیستی در پسرش آسان می‌کرده است: «فمینیسم درست مثل سینما، نیازمند تعلیق باور است. باید باور کنیم که دختربچه‌ای کوچک می‌تواند با زیرکی و شجاعتش، وقتی پدرش به اشتباه پا به جهان ارواح گذاشته، پدر و مادرش را نجات دهد.» و این آموزه و بستر اندیشگی را زمینه‌ای می‌داند برای اینکه پسرش «باور کند نانسی چان، همان دختری که کنار او در کلاس سوم ابتدایی می‌نشست، از او باهوش‌تر است و یک روز رئیس جمهور ایالات متحده خواهد شد.» و این همان بازی نمادین سنورا جاهاست؛ جایی که تماشای قهرمانان زن در انیمه‌های میازاکی، راه را برای هضم واقعیتی بزرگ‌تر در یک تربیت فمینیستی هموار می‌کند: اینکه نانسیِ همکلاسی لزوما یک هم‌بازی ساده نیست بلکه می‌تواند آینده‌ی سیاسی جهان را در دست داشته باشد. رویکردی که شاید ذهن مخاطب را ناخودآگاه به سوی نمونه‌های عینی و معاصر در همان جامعه‌ای ببرد که جبران در آن دارد بزرگ می‌شود؛ و روشن‌ترینش شاید کامالا هریس باشد مخصوصا از این منظر که او نیز از شرق می‌آید و همچون سنورا تا اندازه‌ای رنگین‌پوست محسوب می‌شود، اگرچه نویسنده مستقیما به او اشاره‌ای نمی‌کند اما گویی مسیر فکری او در این کتاب، دقیقا همان بستری را فراهم می‌کند که حضور زنانی از خاستگاه‌های سنتی و مشابه بافت فکری سنورا جاها، در عالی‌ترین سطوح قدرت جهانی، دیگر نه استثنا، که یک حقیقت ملموس و شایسته جلوه کند. درواقع سنورا می‌خواهد بگوید ما با تربیت پسرانی فمینیست داریم جهان را از این تعریف کلیشه‌ای درازدامان کهنسال مردسالارانه‌اش نجات می‌دهیم و از آن صورتی دیگری می‌سازیم که لزوما بر شانه‌هایی مردانه نایستاده است. قرار نیست همیشه جهان بر مدار مردان بچرخد، روزی خواهد آمد که با تربیت پسرانی واقعا فمینیست راه برای درخشش نانسی‌ها هموار شود.

وودی آلن، جنبش «می‌تو» و تیتر «تازه فهمیدم فرزندم پسر است»

و در این میان نکته‌ی تامل‌برانگیز آن است که سنورا و پسرش در سینما روندی از تربیت و تعامل فکری و فرهنگی را طی می‌کنند، روندی که همیشه هم موافق میل مادر نبوده است: «با بزرگ شدن جبران، او هم فیلم را تماشا می‌کرد و هم تماشای زنانه‌ی مادرش از فیلم‌ها را… در راه بازگشت به خانه، توی اتوبوس یا ماشین، از جبران نوجوان می‌پرسیدم چرا این همه زنان را برای لذت مردان یا خشونت مردان یا انتقام‌جویی مردان به تصویر می‌کشند. و حالا، وقتی که مرد بالغی شده باید درباره‌ی این فکر کند که چرا اینقدر کم لذت زنانه را در فیلم‌ها می‌بینیم… ما در این گفتگوها گاهی معذب می‌شدیم اما در همان معذب بودن هم می‌خندیدیم.»  در ادامه نویسنده با ظرافت، آزمونی در اختیار مخاطبش قرار می‌دهد تا داستان‌ها و روایت‌ها را در کتاب‌ها و سینما بر اساس وزن و صبغه‌ی فمینیستی‌شان محک بزند یا فراتر از آن، آزمون را در اختیار پسرش قرار دهد تا با نگاه عمیق یک فمینیست حساس به روایت‌ها بنگرد: «درباره‌ی آزمون بختل توضیح دادم؛ سه پرسشی که نویسنده و کارتونیست، آلیسون بختل، مطرح کرده تا بسنجد که آیا زنان در فیلم‌ها به طور منصفانه بازنمایی شده‌اند یا نه:1-آیا در فیلم دست‌کم دو زن حضور دارند؟2-آیا این دو زن با یکدیگر گفتگو می‌کنند؟3-آیا گفتگوی آن‌ها درباره‌ی چیزی جز یک مرد است؟»  نویسنده هوشمندانه توضیح می‌دهد که: «تشخیص حذف شدن زنان در فیلم‌ها (چه به عنوان شخصیت‌ها، چه به عنوان بازیگران، چه به عنوان کارگردانان و چه به عنوان تماشاگران) تو را نسبت به حذف زنان در زندگی واقعی نیز هوشیار می‌کند.»

با گذر از این بخشِ بسیار پرجزئیات شیرین و جذاب وقتی که نویسنده به تفصیل از اهمیت سینما در تربیت اخلاقی جبران در همه‌ی ابعاد و خصوصا در تربیت فمینیستی حرف زده است و خودش و جبران را به عنوان یک گروه دونفره‌ی همدل به مخاطب شناسانده است، کم‌کم به بحران‌ها و چالش‌های ناگزیر نهفته در این حلقه هم اشاره می‌کند: «البته حلقه‌ی فمینیستی ما بی‌خط و خش نبود. بعد از افشاگری‌های جنبش می‌تو، وقتی جبران از من خواست که خاطرات غبار ستاره‌ای ساخته‌ی وودی آلن را با او تماشا کنم، قبول کردم، اما گفتم که این آخرین فیلمی‌ست که از این مرد می‌بینم. جبران بحث کرد. همان بحث همیشگی جدا کردن اثر از هنرمند. میان ما چند کلمه‌ی تند رد و بدل شد. در حین این مشاجره ناگهان به خودم آمدم. چرا فکر کرده بودم آسان خواهد بود؟ کار من که پسرکی مهربان و باهوش و فمینیست تربیت می‌کردم، هرگز تمام نمی‌شد. مقابله با سال‌ها پدرسالاری – یا حتی هنر مردان سفیدپوست – کاری نیست که بشود در هجده سال تمامش کرد.» به نظر می‌رسد سنورا در این مواجهه هم آموزه‌ای ملموس و عینی در اختیار مخاطبش قرار می‌دهد تا در هنگام مواجهه با تجربه‌ای مشابه با یادآوری آن به آرامش برسد و راهش را همچنان ادامه دهد؛ در واقع او می‌خواهد بگوید که وقتی پسرم تماشای اثر فیلمسازی با حواشی غیراخلاقی را پیشنهاد می‌دهد، من در دوراهی میان پذیرش گفتمان هنری حاکم و پایبندی به ارزش‌های اخلاقی جنبش‌های برابری‌خواه معلق می‌مانم. پذیرش مشروط من برای دیدن این فیلم، نه یک عقب‌نشینی، که فرصتی بود برای ایستادن در لبه‌ی تیغ؛ جایی که باید به او نشان می‌دادم که چرا استدلال جدایی هنرمند از اثر، برای کسانی که تجربه‌ی زیسته‌ی زنانه دارند، یک لوکس روشنفکرانه و گاهی توجیه‌گرانه است، این که او بداند تجربه‌ی مردانه‌ی او در جهان، شاید هرگز به او اجازه‌ی لمس آن ناامنی عمیقی را که در مواجهه با نام آن هنرمند احساس می‌کنم ندهد، اما توانایی گوش دادن به این تفاوت نگاه، سنگ بنای اصلی فمینیست بودن او بوده است. درواقع نویسنده تلویحا دارد به مخاطب دغدغه‌مندش هشدار می‌دهد که تربیت یک پسر فمینیست یک تربیت در سال‌های کودکی نیست، پروژه‌ای که تمام بشود و به نتیجه برسد بلکه در یک تعامل درازمدت است که شاید، فقط شاید، یک روزی محصول بدهد و به نتیجه برسد: «در فمینیسم هیچ مقصد نهایی‌ای وجود ندارد؛ فقط عزیمت است پشت سر عزیمت… فمینیسم لحظه‌ای برای پیروزی قاطع بر پدرسالاری نیست، بلکه روندی تدریجی برای تغییر جامعه است.» و فراتر از آن شاید پسرت بعضی مواقع با تو همراه هم نباشد، به ویژه از این منظر که پسر تو نمی‌تواند تجربه‌های زنانه‌ی تو را از تسلط گفتمان مردسالار به روشنی درک کند. و دقیقا از همین روست که نویسنده عنوان یکی از فصل‌هایش را می‌گذارد: «کمک! تازه فهمیدم که فرزندم پسر است!»

مردان باید فمینیسم را در آغوش بگیرند

بعد از آگاهی از اهمیت موضوع ویژگی‌های جنسیتی فرزند پسر بر اساس تعاریف رسمی، نویسنده با ظرافت عنوان می‌کند که حالا در مقام مادر – مادری که می‌خواهد پسرش فمینیست بشود – باید از خودمان سوال کنیم که آیا اساسا پسرها می‌توانند فمینیست باشند؟ «چیزی هم برای خودشان در آن هست؟» نویسنده اینجا با گذر از همه‌ی چالش‌هایی که در برابر این پرسش وجود داشته است، به این نتیجه‌گیری می‌رسد که حالا زمانه چنان شده است که بسیاری بر این باورند که «مردان باید فمینیسم را در آغوش بگیرند چون می‌تواند با کاهش فشار ناشی از نقش‌های سنتی مردانه، چهار سال به عمرشان اضافه کند.» درواقع نویسنده می‌خواهد بگوید مردی که فمینیسم را می‌پذیرد، به آزادی و رهاییِ خودش از ایفای تمام و کمال نقش‌هایی که گفتمان مردسالار به او تحمیل می‌کند نیز کمک کرده است، نقش‌هایی که او را همیشه قوی، همیشه حمایتگر، همیشه نگران و کنترل‌گر می‌خواهد.

 در ادامه‌ی همین گفتار است که نویسنده به تفاوت مسیری اشاره می‌کند که میان کوشش‌های مدنی یک فمینیست در جامعه‌ی آمریکا و هند وجود دارد، غرب و شرق؛ درواقع او می‌خواهد تاکید کند که یک مبارز با گرایش‌های فمینیستی اگر در غرب در حال مبارزه برای حقوقِ برابرِ زنان در محیط کار است، در هند دارد تلاش می‌کند از ازدواج یک نوزاد دختر از خانواده‌ی کاست جلوگیری کند و به مجازات این کار، او توسط مردان همین طبقه مورد تجاوز گروهی قرار می‌گیرد.  این اشارات به چهره‌های فعال مبارز امتیاز و جلوه و جلای کتاب اوست، نام بردن از کسانی که در راه هموار کردن زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی برای تربیت پسرانی فمینیست تلاش کرده‌اند، از آن جمله بهنواری دوی در هندوستان که بیش از آنکه کوشش‌اش برای مبارزه‌ای فمینیستی دیده شود، همچنان در اتمسفری کاملا مردسالار، از او درباره‌ی شرم‌اش از تجاوزی که در حقش انجام شده بود پرسیده بودند؛ نویسنده تصریح می‌دارد که چگونه از دل چنین تاریخ متفاوت و پرفراز و نشیبی از مبارزه، به آمریکا آمده و با جلوه‌های بدیع و روزآمدی از فمینیسم روبرو شده است که نوید همواربودگی راهی را می‌دهد که به تربیت پسری فمینیست منجر می‌شود، از فمینیست‌های تراجنسیتی و سیس‌جندر گرفته تا فمینیست‌های دگرجنس‌گرا و کوییر.

از بازخوانی افسانه‌ها تا زیستن در کتاب‌ها برای فمینیست بودن

اما چیزی که بعدتر نویسنده بر آن تاکید می‌ورزد آن است که هر مادری در نهایت بهتر آن است که ماده‌ی خام اندیشگی خود را، برای تربیت پسری فمینیست از فرهنگ و خاستگاه و سرزمین مادری خویش وام ستاند و از همین روست که به تفصیل اشاره می‌کند که خود چگونه از افسانه‌های هندی برای رسیدن به هدفش بهره برده است ولو اینکه این افسانه‌ها قرن‌ها از سوی جامعه و گفتمان مردسالار در راستای تحمیل الگوی زن مطیع و ایده‌آل تصاحب شده باشند. او بر این باور است که «حتی در پدرسالارانه‌ترین فرهنگ‌ها و کهن‌الگوها، همواره در حاشیه یا در سکوت متن، داستان‌هایی وجود دارد که می‌توان آن‌ها را بازخوانی کرد و برای الهام گرفتن به کار گرفت.» او با کنار زدن لایه‌های غبارگرفته‌ی تقدس‌زایی مردسالارانه، به دنبال آن زن عصیانگر یا مادرخردمندی می‌گردد که در دل این روایت‌ها نهفته است. سنورا به پسرش و بیش از او، به مخاطبش می‌آموزد که فمینیسم به معنای نفی کامل تاریخ نیست، بلکه هنر پیدا کردن صداهای زنانه در میان همهمه‌ی تاریخ مردانه است؛ تلاشی برای آنکه به او نشان دهد حتی در دل کهن‌ترین داستان‌ها نیز، زنان نه تنها قربانی، که سرچشمه‌ی اصلی حکمت و قدرت بوده‌اند.  

نویسنده اما داستان‌ها را در کوشش تربیت فمینیستی‌اش همین‌جا رها نمی‌کند بلکه با تلاش برای کتاب‌خوان کردن پسرش دست او را می‌گیرد و به جهانی فراخ‌تر از انتخاب‌های پسرانه‌ی صرف می‌برد؛ درواقع باید چنین گفت که در میان فرهنگ غالب که پسران را تنها برای میدان‌های ورزش و عرصه‌های رقابت جنگاورانه تربیت می‌کند، سنورا کتاب را به مثابه‌ی سلاحی برای صلح به دست پسرش می‌دهد. وقتی هم که اطرافیان با نگاهی آمیخته به ترحم یا تردید، جبران را به خاطر خلوت کردن با کتاب‌هایش شاعر خطاب می‌کنند – گویی شاعر بودن چیزی کمتر از قهرمان بودن است – سنورا لبخند می‌زند و در درون بر این باور است که آنها نمی‌دانند که من با کتاب‌ها پسرم را برای فتح جهان تربیت نمی‌کنم، من او را برای فهمیدن جهان تربیت می‌کنم. درواقع سنورا می‌خواهد بگوید مادری که آرزو دارد پسری فمینیست تربیت کند باید ایمان داشته باشد که واژه‌ها همان قدر قدرت دگرگونی دارند که عضلات؛ و کتاب‌خوانی نه نشانه‌ی ضعف یا انفعال، که تمرینی است برای تاب‌آوری در برابر قضاوت‌های سطحی. او به روشنی دارد به مخاطبش می‌گوید که بخشی از تربیت یک پسر فمینیست این است که به او بگویی و بیاموزی که شاعر بودن یا روشنفکر بودن، شجاعانه‌ترینِ مردانگی‌هاست؛ چرا که در این دنیای پر از خشم، ایستادن در کنار کلمات و همدلی با دیگری، به مراتب دشوارتر از ایستادن در میدان نبرد است.»

اتاقی از آن خود؛ دهکده‌ای از آن خود

اما سنورا در میان همه‌ی این آموزه‌ها، رهیافت‌های زیست‌شناختی و اجتماعی ارزشمندی برای زنانی دارد که از حصارهای صلب جوامع سنتی پیشافمینیست فاصله گرفته‌اند. او بر این باور است که هر زنی برای تاب‌آوری در این مسیر نیازمند یک دهکده‌ی معنوی است چیزی شبیه آنچه که ویرجینیا وولف تحت عنوان اتاقی از آن خود برای زنان نویسنده مطالبه می‌کند؛ شبکه‌ای از خویشاوندان انتخابی که جای خالی حمایت‌گرهای سنتی را در بزنگاه‌های زندگی پر کنند. او تصریح می‌دارد که ما حق داریم دهکده‌ای از آن خود بسازیم؛ مجموعه‌ای از دوستان، مربیان و همراهانی که نه با پیوندهای خونی، بلکه با هم‌راستایی قلبی و فکری به ما متصل‌اند. با این حال، نگاه او مطلق‌گرا نیست؛ او تنها به گریختن از بافت سنتی هند نمی‌اندیشد، بلکه جسورانه پیشنهاد می‌دهدکه گاهی باید در قلب همان دهکده‌ی سنتی و پیشافمینیستی باقی ماند و با حفظ حضور، خانواده، محله و نهادها را از درون به چالش کشید. برای سنورا گویی این مبارزه‌ای است میان اصالت زیستن در میان خویشان و ضرورت تغییر ساختار؛ او به ما می‌آموزد که انقلابی‌ترین عمل، گاهی نه در ترک میدان، بلکه در ایستادن و تغییر دادن قواعد همان بازی قدیمی است.

رسانه را حذف نکن، تحلیل کن

 موضوع مهم دیگری که سنورا در کتاب تعلیمی‌اش در رابطه با اصول تربیت یک پسر فمینیست بدان می‌پردازد، مساله‌ی اهمیت رسانه‌هاست، اهمیت رسانه‌ها و تداخل آموزه‌هایشان با آنچه یک مادر به پسرش می‌آموزد مخصوصا آن گاه که خواه ناخواه رسانه، نقش مادرم دوم را برای پسربچه ایفا می‌کند؛ نویسنده برای این معضل هم رهیافتی همدلانه و منعطف پیشنهاد می‌دهد: «من فهمیدم که رسانه می‌تواند تبدیل به متحدی مفید شود مثل یک عمو یا خاله‌ی خفن الکترونیکی. دعوتش کن داخل، در گفتگوهای خانوادگی مشارکتش بده، یا بگذار گاهی از بچه‌ات مراقبت کند. بگذار بچه‌ات با او درددل کند، ازش یاد بگیرد، بعد بیاید با تو درباره‌اش صحبت کند یا حتی بحث کند.» درواقع نویسنده می‌خواهد به موضوع و مولفه‌ی مهمی در تربیت نسل امروز یعنی سواد رسانه‌ای داشتن اشاره کند که کودک و نوجوان را به تدریج از آسیب‌های رسانه محافظت خواهد کرد حتی اگر مخاطب جدی و همیشگی رسانه باشد: «ما رسانه را مثل یکی از اعضای خانواده به خانه‌مان راه دادیم، اما پشت سرش هم حرف می‌زدیم و با هم درباره‌اش تحلیل می‌کردیم.» درواقع او می‌خواهد بگوید اگر کوشیده باشید جوهره‌ی فرزندتان را بسازید حالا دیگر واهمه‌ای از تداخل آموزه‌هایتان با آنچه رسانه در اختیارش می‌گذارد ندارید. او این فصل را با جمله‌ای روشنگرانه و رسا به پایان می‌رساند: «ما نمی‌توانیم پسرهایمان را از رسانه جدا کنیم، اما می‌توانیم یادشان بدهیم چگونه درونش زندگی کنند – و آن را دگرگون سازند.»

نمی‌توانم یک فمینیست بی‌نقص تربیت کنم

و در نهایت چیزی که از این کتاب، شکوهی به یاد ماندنی و تسلابخش می‌سازد آن است که نویسنده به مخاطبش یادآور می‌شود که هرگز ایده‌آل‌گرا نباشد، یادآور می‌شود که ممکن است پسر فمینیست شما هم اشتباه کند و این به معنای شکست کوشش شما در تربیت او نیست: «در طول این سال‌ها فهمیدم که نمی‌توانم یک فمینیست بی‌نقص تربیت کنم. نمی‌توانستم پسری بسازم که تمام‌قد آگاه، درگیر و متعهد به فروپاشی ساختاری شود که به خاطر داشتن آلت جنسی، به او بهشت امتیازها را تقدیم می‌کند و اگر بخواهد حتی یکی از این امتیازها را به چالش بکشد، او را زن‌صفت می‌خواند. کاری که می‌توانستم بکنم این بود که یادش بدهم که وقتی می‌لغزد، آن را تشخیص دهد، وقتی کسی به او می‌گوید اشتباه کرده، گوش کند و بعد فقط و فقط عذرخواهی کند، عذرخواهی‌ای لطیف و صادقانه… پسرتان اشتباه خواهد کرد. تبدیل شدن به یک فمینیست برای او، پروژه‌ای عظیم است، ما از پسرها و مردها می‌خواهیم کاری گیج‌کننده و دشوار انجام دهند کاری که حتی خود جامعه بر سر خوب بودنش برای آن‌ها به توافق نرسیده است.» و همین می‌تواند مهر پایانی باشد بر شکوه کتاب تعلیمی ارزنده‌ای که به مادرانی که پسر دارند کمک می‌کند جهان را از خشونت مردسالارانه‌ و جنگ‌طلبانه‌ای که همچنان در آن گرفتار است، رها کنند و به سوی آزادی و عدالت و برابری ببرند.

تهیه کتاب (+)

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی