علی حسینی: حال هیچ ‌کدام‌مان خوب نیست


هم خودم و هم کاراکترهایم – خواب درست ‌وحسابی نداریم. خوراک هم نمی‌خوریم و اگر می‌خوریم از سر عادت است نه میل. بعضی‌مان مدام راه می‌رویم، در خانه، در حیاط، در پارک و خیابان. رفت ‌وبرگشت‌هایی بی‌پایان، سر پایین، فرورفته در خود.

یکی‌مان از خواب می‌ترسد. می‌ترسد اگر چشم ببندد، اتفاق بدی بیفتد. نیمه‌های ‌شب‌، سبک و بی‌صدا، بلند می‌شود به قدم‌زدن، گاهی می‌ایستد، سر خم می‌کند. انگار چیزی گم کرده باشد. تکه کلوخی، سنگ‌‌ریزه‌ای را برمی‌دارد و میان انگشتانش می‌چرخاند، اگر خوشش آمد—به‌خاطر صافی یا اندازه‌اش- آن را کنار کتاب شعری که همیشه در جیب دارد می‌اندازد. یک شب لخت مادرزاد، در راهروهای ساختمانی قدیمی پرسه می‌زد. معلوم نبود بیمارستان است یا اداره‌ای متروکه. از طبقه‌ای به طبقه‌ای، از سالنی به سالنی سرک می‌کشید. دست راستش را جلوی آلتش نگه داشته و دست چپش را به پشت. از کنار مردها و زن‌ها رد می‌شد، زیر بار نگاه‌ها و سکوت. به او عادت داشتند و درگیر نمی‌شدند.

زنی هم هست با پلاکاردی در دست. عکس روی پلاکارد چهره‌ای مچاله‌شده و خون‌آلود است. او مدام پلاکارد را پایین می‌آورد و به عکس نگاه می‌کند. می‌ترسد تصویر محو شود.

نوجوانی شب و روز چشم‌بند پارچه‌ای سیاه به چشم دارد—همان‌هایی که در هواپیما به آدم می‌دهند. خودم به او دادم، فکر کردم کمک کند که خوابش ببرد. اما نمی‌برد. گفت: ”چشم‌بند روشنایی را بیرون می‌راند، اما سرگردانی و وحشت را نه. ذهنم در چرخه‌ای بی‌پایان از صداها و سایه‌ها گیر افتاده. سعی می‌کنم خودم را تسلیم خواب کنم، اما اضطراب همیشه دستم را می‌گیرد و می‌کشد به بالکن، به خیابان‌های آتش و دود، جایی که حتی سکوت، فریاد می‌زند.“

دیگری زنی است که محتاطانه قدم برمی‌دارد، طوری که می‌ترسد زمین زیر پایش خالی شود. مردمک‌هایش بی‌قرارند و نگاهش سرگردان. نمی‌دانم او از کجای ذهنم سر برآورده. یادم هست دوست می‌داشت آواز بخواند. اما مدتی است که لب‌هایش را بسته. گفتم: ”آوازی بخوان، مثل قبل‌ها.“
آرام پاسخ داد: ”اگر دهان باز کنم، فریاد است که برمی‌آید.“

یکی‌مان سرگشته در خیابان‌های یخ‌زده است، با لرزش تنش، پالتوی مندرسش هم می‌لرزد. هر قدم، ارتعاش ترک‌خوردن یخ را از کف پا تا عمق سرش می‌فرستد. شهر زیر برف به خواب رفته است. زمین و آسمان هر دو یخ زده‌اند. ستاره‌ها نیز. او هم دنبال گمشده‌ای می‌گردد که تا همین چند روز پیش کنارش بود. زمین از سکنه خالی است و زمان بی‌زمان شده است.

چند شب پیش یکی‌شان نیمه‌شب به سراغم آمد. بعد از روزها بی‌خوابی، قرص زردرنگی را که در جیبم پیدا کردم-از کجا آمده بود، نمی‌دانم- بالا انداختم و چشم‌هایم تازه داشت گرم می‌شد که ناگهان حضورش را نزدیک تخت، در تاریکی، حس کردم. گفت: ”نمی‌شنوی؟ خیابان پر شده از آدم و حیوان‌های وحشی و ناشناخته.“ فکر کردم همان مرد لخت است که همیشه یک‌ مرتبه پیدایش می‌شود، اما صدایش او نبود. طوری حرف می‌زد انگار از دل کابوس می‌آمد، ترسش آنقدر نزدیک بود که تنم لرزید. به خوابم آمده بود، در رویا جان گرفته بود؟ نه اینطور نبود-کنار تخت‌ام بود، سایه‌وار در تاریکی.

روی آرنج بلند شدم، صداهای گنگ می‌آمد، همراه با نفیر تیر، جیغ آژیر و فریاد آدم‌ها. در دوردست، پشت ساختمان، شعله‌های آتش تپه‌ای را روشن کرده بود. اتفاقی ترسناک داشت می‌افتاد.

بعد از آن شب دلم می‌خواهد تک‌تک‌شان را بغل کنم، اما عقب می‌کشند. با آن‌ها حرف می‌زنم تا از حالشان باخبر شوم، اما نگاهم را پس می‌زنند. امید می‌دهم اما در چشم‌هایشان گم‌گشتگی می‌بینم.

مانده‌ام با خودم و آن‌ها چه کنم. دل‌سوخته‌ایم و نگران. هیچ‌کدام‌مان تا به حال اینقدر آشفته نبوده‌ایم. می‌دانم دیگر از دستم در رفته‌اند، هر بار که می‌خواهم با آن‌ها حرفی بزنم و داستان را جلو ببرم، یکی‌یکی به راه و فکر خودشان می‌روند-دل‌ زده و سرخورده. چندتایشان را خوب می‌شناسم، با آن‌ها زندگی کرده‌ام، اما چندتایشان را نه…

این روزها خسته  و وامانده ام‌، آن‌ها هم. نمی‌دانم چه بکنم. می‌دانم و می‌دانند که از حال هم باخبریم. ذهن و روح‌مان درهم تنیده‌اند. می‌دانیم اتفاقی افتاده که هنوز اسم ندارد. بارها می‌نشینم، با قلم و کاغذ، تا شاید از آن بنویسم-آن‌ها هم، همه در ذهنم، همه در کنارم. صبور نگاه می‌کنم، به هرکدام شان، تا حرکت و نگاه‌شان را بخوانم. راه نمی‌دهند. زل می‌زنم و در خود فرو می‌روم، مثل روزهایی که به نقطه‌ای روی میز یا سایه‌ای پشت پنجره خیره مانده‌ام، یا شب‌های بی‌خوابی در سکوتی که گویی زمان یخ بسته است، و همیشه هم با این یقین مبهم که گرمایی عالم‌گیر در حال جان‌گرفتن است.

نمی‌دانم این بی‌سامانی از کی به سراغ ما آمد. از من بود، یا از یکی از آن‌ها، یا همه‌شان؟ از درون بود و یا از بیرون؟ فقط یادم هست همه‌ چیز کم‌ و بیش داشت پیش می‌رفت، و ناگهان ریزش شد—اول ذهنی، بعد فیزیکی. فکر کنم بعد از آن اتفاقات توی شهر بود که تزلزل ما هم شروع شد…

حالا فقط می‌شمارم-شب‌ها و روزها، قدم‌زدن‌ها و نگاه ‌شان را، شاید اگر بیشتر کنجکاوی کنم، آنچه هم که هست فرو می‌ریزد. پس تاب می‌آورم.

یکی‌شان زنی عشایری از اهالی جنوب است. کودکی دارد و با زبان ترکی قشقایی برایش آواز می‌خواند. روزگاری دوست داشت در عروسی‌های ایل برقصد و کل بزند، اما بعد از آن خیزش در شهر، و آن‌همه جوان‌هایی که کشته شدند، او هم همراه با دیگر زنان در خاکسپاری‌ها با رقص سوگوارانه سووشون گرفت. حالا مدتی است که جلو چادر می‌نشیند، با لباسی سیاه، کودک را در آغوش می‌جنباند و زیر لب لالایی می‌خواند. کودک اما بازیگوش است، نمی‌خوابد، و لالایی مادر را با صدای نازکش تکرار می‌کند. مادر هم به او کمک می‌کند تا یاد بگیرد. کودک هر از گاهی پیراهن مادر را می‌کشد، و تبسمی روی لب‌های مادر نقش می‌بندد، با همان لمس ساده انگار دنیا را به او داده‌اند. یک بار کودک خاک را با انگشت خط‌خطی کرد و به مادر نگاه کرد. مادر لبخندی زد، چشم‌هایش نرم و گرم شد و کودک با شور و شوق خط‌های بیشتری کشید.

مردی که گهگاهی سر و کله‌اش پیدا می‌شود، دست به جیب برد، مشتش را باز کرد و گفت: ”می‌بینی این قرص‌ها را؟ سفیده آرامش ‌بخشه، زرده خواب‌آور.“  تعارف کرد و از هرکدام چندتا کف دستم گذاشت: ”بریز تو جیب‌ات، داشته باشی بد نیست.“ لبخند کوتاهی زد پیش از اینکه رازش را فاش کند: ”من هر شب هر دو را با هم می‌خورم، اما لامصب‌ها، نه خواب برایم می‌آورند و نه آرامش.“ چند ثانیه ساکت ماند و گفت: ”تعجب نکن اگر یک شب، مشت ‌مشت، این‌ها را بالا بریزم.“

از درون لرزیدم، بدون اینکه کلمه‌ای به زبان بیاورم، هنوز قلبم آرام نگرفته بود که ناگهان ناسزایی نثار آسمان کرد. عصبی شدنش‌را تا اندازه‌ای می شناختم. . . شاید قرص‌ها درهای رویا را بیشتر به رویش باز می‌کردند. هنوز در این مورد زیاد چیزی نگفته بود، جز یک بار که افشا کرد: ”هر کاری می‌کنم برای گذر زمان است.“ بعد تبسمی کرد و برگشت تا برود، به کجا؟ من که نمی دانم، فکر کنم خودش هم نمی دانست؟

این حرف برایم تعجبی نداشت، خیال‌بافی هم می‌تواند راهی باشد. خودم هم در بی‌خوابی‌ها و رویانگاری‌ها، چشم به سقف، واژه‌ای را مجسم می‌کنم و با حرف آخر آن، واژهٔ دیگری را دنبال می‌کنم—رشته‌ای بی‌پایان، ضرب اعداد تا بی‌نهایت…

جوانکی هم هست—دبیرستانی. هنوز خوب با او آشنا نشده‌ام. ورزیده و همیشه در تکاپو. می‌دود، ورزش می‌کند. گوشی از دستش نمی‌افتد و مدام با نوک انگشت صفحه را بالا و پایین می‌کشد. نور آبی روی چهره و چشم‌هایش می‌نشیند. گاهی به نوشته‌ای و یا تصویری خیره می‌ماند. از نگاه و حرکت چهره‌اش می‌فهمم دلتنگ است و یا آشفته. یک بار دیدم با آن پیرمرد لخت حرف می‌زد. تعجب کردم. هر دو در تنهایی خود راحت بودند.

جوان گفت: ”دلم می‌خواهد آزاد زندگی کنم، کاری به کار کسی نداشته باشم. حوصلهٔ پرسه‌زدن توی خیابان‌ها و کافی‌شاپ‌ها را ندارم. رها شوم، فقط سگی داشته باشم.“

پیرمرد که برای اولین بار لبخند به لبش بود، گفت: ”درک می‌کنم. رها شدن ایدهٔ نابی است. اما کار می‌برد… باید رفت به طبیعت، باغ، بیابان، کوهستان… آنجا همه‌ چیز بی‌پرده و آشکار است.“

هر از گاهی، چندتایی دور هم می‌نشینیم. ساکت، دو دست درهم فشرده، با نفس‌های کوتاه و صدای خش‌خش صندلی‌ها. سرها را رو به هم می‌جنبانیم—به علامت احترام. اگر چای بود، لبی می‌زنیم، با تکه شیرینی یا قاچ میوه‌ای. در این جمع شدن‌ها، هیچ‌کس حوصلهٔ حرف‌زدن یا حتی درد دل‌کردن ندارد. همه منتظر اتفاقی هستیم. پیرمرد، همان که یک شب لخت مادر زاد شده بود، او هم همیشه آنجاست، در لبهٔ نگاه من، هر بار که چشم می‌گردانم، می‌بینمش. سکوت و آشفتگی‌اش ذهنم را تلنگر می‌زند. یک بار در یکی از همین دور هم جمع شدن ها، کتاب شعرش را باز کرد و بی مقدمه خواند:

”من شبگردم
شب نام مرا زمزمه می‌کند، آرام
نه آن‌که بودم، آن‌که شدم.

سایه‌های قدیمی در ذهنم
واژه‌های نو در دهانم
از نامی به نام دیگر آمده‌ام
و از سکوت به گفتن رسیده‌ام.“

مادری شروع کرد به هلهله کردن- همان که ساعت‌ها در خیابان‌ها دنبال گمشده‌اش می گردد. هلهله کرد و پا به زمین کوبید. یکی دیگر هم محکم‌تر کوبید و کم‌کم همه همراه ‌شدیم. انگار زمین خوابیده بود، ما ‌باید بیدارش می کردیم.

شخصی هم هست، مثل شبحی می‌آید و می‌رود. هاله‌وار، گاهی نزدیک، گاهی دور. چشم‌هایش پر از ترس است. از دیدن آینده وحشت دارد.

زنی معلم هم بود، حالا دیگر نیست. خوش‌خنده بود و بالابلند. هنوز او را کنار پنجره می‌بینم، خیره به دور، شاید در افق چیزی می‌دید که ما نمی‌دیدیم. گاهی تصور می‌کنم در کلاسی نامرئی، دانش‌آموزان نامرئی را درس می‌دهد و با آن‌ها بازی می‌کند. صدای شر و شورشان را می‌شنوم. کار معلمی‌اش را از دست داد، چون با دختران دانش‌آموزش در حیاط دبستان آوازی دسته‌جمعی خوانده بود.

دختری هم بود که با زن همدلی می‌کرد. ریزنقش و جمع ‌وجور بود، همیشه با مداد و دفترچه‌ای در دست. او هم دیگر نیست. گاهی زمزمه می‌کرد و چیزی می‌نوشت. یک روز به زن گفت: ”آرزو دارم روزی پرنده شوم.“
زن که گویی خوش‌ترین خبر را شنیده باشد، بلند خندید: ”چه آرزوی قشنگی. من هم همیشه دلم می‌خواهد که خودم را مثل درخت بکارم… دوست دارم بروم جایی دور و آرام، کنار جوی آبی. اگر باب طبعم بود، همان‌جا خودم را در زمین می‌کارم.“
دختر گفت: ”آه، چه خوب! اگر اجازه بدهی من هم همراهت بیایم. قول می‌دهم وقتی تو درخت شدی و من پرنده، میان شاخه‌هایت لانه کنم و شب و روز برایت آواز بخوانم.“
و دفترچه را باز کرد: ”ببین چقدر ترانه نوشته‌ام، فقط باید جای خواندنشان را هم پیدا کنم.“
چند روز بعد، هرچه چشم گرداندم، پیدایشان نکردم.

از همه بی‌حوصله تر و خسته ‌ترم. دیگر نه کشش دارم و نه انرژی کلنجار رفتن با هیچ کدامشان را. هر بار که خودم را جمع‌ وجور می‌کنم و به فکرشان می‌افتم، یکی‌شان بی‌خبر سر می‌رسد… بیشتر از همهٔ آن‌ها، نگران آن پیرمرد لخت و ویلان هستم. شانه‌هایش را جلو داده، پیر و شکسته، گاهی با خودش حرف می‌زند، آرام راه می رود، حواسش به نقطهٔ پیش پایش. حرکاتی که به طرز غریبی آشناست و خودم هم شروع کرده‌ام، از کی، نمی‌دانم…

یک روز ناگهان در میانهٔ قدم ‌زدن ایستاد، به کسی که انگار کنارش بود نگاهی کرد و بلند گفت: ”می‌پرسی پیمودن تا رهایی؟“
مکث کرد. صدایش پایین آمد و زمزمه شد: ”خب من چه بگویم. زندگی خودش یادت می‌دهد. آی… می‌بردت تا آخر.“
دوباره به راه افتاد. فکر کردم شاید با من باشد، اما به روی خودم نیاوردم. برای لحظه‌ای از ذهنم گذشت که کاش، همان‌طور که با آن نوجوان بی‌قرار سر گفتگو را باز کرده بود، می‌توانست با دیگران هم چنین بکند، هرچند امیدی به نتیجه‌اش نبود.

نامش را آرام به زبان آوردم، شاید آرام شود و بتوانم سر حرف را با او باز کنم. فوری انگشت به لب برد: ”ساکت.“ گوشش را به سمت آسمان کج کرد. ”چه آواز زیبایی.“
بی‌اختیار گوش دادم… صدایی محو، آمیزه‌ای از آواز زنی و پرنده‌ای از دور به گوشم رسید. سینه‌ام پر شد از حسی گنگ، نه غم بود، نه شادی، نه امید، نه ناامیدی.

پیش از اینکه قدم تند کند چشم برگرداند و گفت: ”عالم بود و نبود هم عالمی دارد، نه؟ سایه‌های قدیمی توی کله‌ات، حرف‌های نزده توی دهانت… آنکه بودی، نباشی و آنکه می‌شوی، کی می‌داند، کی خواهد بود. “

به راه افتاد، با نفسی بریده بریده، گویی هنوز در همان عالم درگیر بود.

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی