نسیم خلیلی: «هم‌نشینی شخصی و سیاسی در داستان‌های زنان»؛ نگاهی تحلیلی به پژوهش «خود علیه دیگری» امراله نصرالهی

گاهی نوشتن درباره‌ی اهمیت و شکوه برخی کتاب‌ها را باید با اشاره به واپسین واژه‌هایشان آغاز کرد، آن هنگام که نویسنده فروتنانه در دشت خودانتقادی قدم می‌نهد و عیب و ایرادهای کارش را در فرجام سخن برمی‌شمارد و شورانگیزتر آن‌که اثر خود را سرآغاز انگیزه‌بخش پژوهش‌هایی می‌انگارد که با الهام از کوشش او باید که آفریده شوند و این بذرِ امید کاشتن در مزرعه‌ی زاینده‌ی پژوهش و نوشتن راستی که باشکوه است آن هم در روزگاری که از صعوبتِ اندوه و استیصالِ برخاسته از بحران‌های زندگی اقتصادی و گره‌های تعامل با مسایل سیاسی گسستن، و به کارهای سترگِ فرهنگی و پژوهشی پیوستن، عزم و اراده‌ای پولادین و دامان برکشیدنی صبورانه از بلواها می‌طلبد که گاهی آن را می‌توان در کلمات فراخوان‌گونه و مشوقانه‌ی آن پژوهشگری بازجست که کتابِ خود را فصل‌الخطاب مطالعه در حوزه‌ای که در آن قلم زده نمی‌داند و اثرش را تنها یک روزنه می‌بیند به بیکرانگی مطالعه و تحقیق و قلمفرسایی؛ کتاب ارزشمند «خود علیه دیگری» که به بررسی موردی مولفه‌های فمینیسم در آثار رمان‌نویسان زن معاصر، شهرنوش پارسی‌پور، منیرو روانی‌پور، زویا پیرزاد و شیوا ارسطویی می‌پردازد، یکی از همین کتاب‌هاست؛ کتاب در خوراعتنایی به قلم دکتر امراله نصرالهی که از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده و ضمن آن‌که روزنه‌ای به روی بازنگری و بازخوانی و واکاوی بخشی از ادبیات داستانی تاریخ معاصر، به مثابه‌ی بخش مهمی از پیکره‌ی فکری و تاریخ اجتماعی، می‌گشاید، مباحث شسته و رفته‌ای حول محور موضوع فمینیسم گرد می‌آورد که اثر او را افزون بر یک پژوهش معطوف به ادبیات داستانی، به یک دایره‌المعارف کامل و جامع برای فهم اهمیت و انواع نگره‌های فمینیسم تبدیل کرده و مخصوصا پایان کتاب آن شکوه انگیزه‌بخشی را آبستن است که پیش‌تر بدان اشاره کردم و از همین رهگذر است که نویسنده رساله‌ی خود را با پیشنهاداتی برای پژوهش خطاب به پژوهشگران به پایان می‌برد باشد باشد که زیستن در روایت‌های ادبیات داستانی برای بازجست رویکردهای جامعه‌شناسانه-انسان‌شناسانه و فهم تاریخ مردم، چونان درختی که در بهاران جوانه می‌زند، پرشاخسار گردد: «آن‌چه را نگارنده‌ی این رساله به عنوان چند پیش‌نهاد، طرح می‌کند، خود هر کدام می‌تواند موضوعی باشد برای تحقیقی مفصل در پیوند با محتوای تحقیق نگارنده، این که کدام نحله‌ی فمینیستی در داستان‌های زن‌نویسی معاصر رسوخ بیش‌تری یافته است؟ این که فمینیسم چه تاثیری بر تن‌آوردگی رمان معاصر گذاشته است؟ و این که آثار داستانی، بر فمینیسم خیابان به مثابه‌ی جنبشی اجتماعی چه اثری نهاده‌اند؟ این‌ها موضوعاتی هستند که با اثر تحقیقی انجام شده پیوند تنگاتنگی دارند و می‌توانند هر کدام ایده و پرسشی برای رساله‌ای دانشگاهی باشند.» دکتر نصرالهی کتابش را با این جملات تمام می‌کند درحالیکه خود آغازی بر تامل گشوده است و راستی که این واپسین تامل نویسنده بر تاثیرگذاری متقابل آثار داستانی با فمینیسم خیابان به مثابه‌ی جنبشی اجتماعی، همان چیزی‌ست که مدتی قبل در دل جنبش مهسا در آن زیستیم و با نیم‌نگاهی به التهاب روزها و سال‌های اخیر حیات اجتماعی ایران – که روانشناسی جمعی همواره تحت تاثیر جنبش‌ها تن‌وارگی پیدا کرده است – بیش از هر چیز اهمیت دارد؛ این‌که پژوهشگر، واکاوی خود را بر اساس واقعیت ملموس جامعه و زمانه و سرزمین خود صورت‌بندی کند و فارغ نباشد از آن دغدغه‌ی شریف و شکوهمند فرزند زمانه‌ی خود بودن وقتی که قلم به دست دارد.

شخصی، سیاسی است

رهیافت پیش‌گفته را، که بنیان این نوشتار نیز بر آن استوار شده است – یعنی امر شخصی زنانه را در پیوند با امر سیاسی همه‌شمول به بوته‌ی آزمون و نقد و نوشتار افکندن – در دل پژوهش مبسوط و وزین «خود علیه دیگری» ِ دکتر نصرالهی، به کرات و به ویژه در تحلیل داستان‌های شهرنوش پارسی‌پور، بیش از هر جای دیگری می‌توان به تماشا نشست، داستان‌هایی که زن را ابژه‌ای می‌بینند در پیوند با پس‌زمینه‌های سیاسی و کلان‌روایت جامعه‌ی متاثر از سیاست؛ اهمیت این رویکرد در روزهایی که این یادداشت را قلمی می‌کنم، آن‌چنان فربه است که می‌توان با بهره‌مندی از آن، از پرداختن به ابعاد دیگر پژوهش، که توجه به آنها خود چندین مقاله و یادداشت مجزا و مفصل می‌طلبد، گذشت و بر آن وجهی از فمینیسم تمرکز کرد که در این کتاب نیز برجسته است و نویسنده در مقدمات مبسوط کتاب هم در اشاره به چیستی و هویت و رهیافت‌های فمینیستی، قبل از هرچیز، بدان اشاره کرده است و تصریح داشته که اساسا فمینیسم برخاسته از این باورداشت است: «فمینیسم، جنبشی است اجتماعی در سیاق و متنی به نام جهان سیاست و برای احقاق حق این جنبش راهی جز این که «امر شخصی» به «امر سیاسی» بدل شود، وجود ندارد و فمینیست‌ها با این شعار، زنان را به کنش سیاسی فراخواندند. شعار «شخصی، سیاسی است» دو هدف را هم‌زمان به پیش می‌برد. هم امر خصوصی / زن / خانه / مراقبت / احساس / جسم / نوشتار / و… را به امر سیاسی بدل می‌نمود و آن را به آگورای سیاست می‌کشاند و هم سیاست را در تبعیض و تفاوت به ساخت‌شکنی و دیگربودگی وا می‌داشت. این سیاست قدرت و جنسیت زیر سیطره‌ی عقل مذکر بود. عقلی که فلسفه زیرساخت‌هایش را برای حاکمیت در جهان سیاست فراهم می‌نمود و جامعه‌شناسی آن را به مثابه‌ی اقتدار اجتماعی به تعریف می‌نشاند و به کار می‌برد.»

از رنج از دست دادن پرده‌ی بکارت تا کودتای سیاسی بر ضد آرمان‌ها

این رویکردِ بازتعریفِ امر شخصی و زنانه در هم‌نشست با امر سیاسی و متاثر از عقل مذکر در تحلیل داستان‌های شهرنوش پارسی‌پور، از جمله آنجا که به کاراکتر مونس در داستان‌های او اشاره شده است، بازنمود روشن‌تری بیش از هر جای دیگر پیدا کرده است؛ مخصوصا آنجا که از حزنِ ویرانگرِ از بین رفتن پرده‌ی بکارت یک زن در کنار کودتای سیاسی و عقیم ماندن آرمان‌های آرمان‌خواهان سخن به میان آورده می‌شود، وقتی که فرهنگ مذکر و محدودکننده‌ی زنان در کنار کر و فر شعبان بی‌مخ‌هایی تحلیل می‌شود که عنان و افسار راهبری سیاسی جامعه را می‌خواهند به دست بگیرند، همان‌ها که عنان جسم زن را نیز در ید خود می‌بینند و با عقل مردسالارانه‌شان زن را مورد ستمی مضاعف قرار داده‌اند: «داستان مونس بر سه اپیزود استوار است. مرگ، تولد، مرگ دوباره و دیگر بار تولد. اپیزود مرگ در دو بستر روایی حرکت می‌کند. نخست روایت تاریخی کودتای نافرجام ۲۵ مرداد و متعاقب آن زمینه‌چینی دوباره برای کودتایی دیگر، در ۲۸ مرداد ۳۲ علیه مصدق و دولت روی کار آمده‌ی ایشان. روایت دیگر، موقعیت نافرجام و بی‌بنیاد زنی حبس‌شده در زندانی به نام خانه است. زنی که حتی او را از دیدن تراژدی ۲۸ مرداد محروم می‌کنند، چه رسد به شرکت در آن به مثابه‌ی زنی فعال در ضد کودتایی مردمی. مونس از روایت زنانه‌ی کودتا محروم است. او تنها از روی پشت‌بام می‌تواند به خیابان و حوادث همراه با آن نگاهی بیندازد. خفقان بر خیابان حاکم است. همهمه‌ای از نیروهای چپ و راست و ملی در خیابان به گوش می‌رسد. شهرنوش میان کودتا به معنای تجاوز و نیز نداشتن پرده‌ی بکارت و این که این همه سال مونس خود را از بازی و شادی به خاطر آن محروم کرده بود، رابطه‌ای می‌بیند. بر پیکره‌ی خیابان، هیبت زشت شعبان بی‌مخ‌ها خودنمایی می‌کند و در پیکره‌ی نهاد زنانه‌ی مونس، بی‌پردگی به مثابه‌ی فاجعه‌ای جبران‌ناشدنی… در درون این فرهنگ «آزارگر» جنسی مردانه و پیکری که عمری را در «آزارخواهی» و «هستی در خود» سپری کرده بود، درست چون تاریخ سرزمینش، تنها به فکر خودکشی می‌افتد… مونس چشم‌هایش را بست و به طرف جلو خم شد. پنج ثانیه بعد نعشی بود در کوچه، البته چشم‌هایش باز مانده بود و به آبی بالا نگاه می‌کرد.» و این فکر خودکشی و دست یازیدن بدان هرچند که قرار است بر اساس دغدغه‌های فمینیستی، بار سنگین تنانگی و ستم رواداشته شده به زن به جرم ویژگی‌های تنانه‌اش را در این کتاب بازتاب بدهد و بازنمایی‌کننده‌ی روان‌پریشی برخاسته از اجحافات سلطه‌گر نظام مردسالار باشد و چنانچه نویسنده، امراله نصرالهی، می‌نویسد کنشی خودویران‌گر از ناحیه‌ی زنی که توان برخاستن علیه عقل مذکر تاریخش را نداشت، اما با اشاره به افسردگی سیاسی پساکودتاست که معنامند و قابل فهم و تحلیل می‌شود از این رو که آن عقل آفریننده‌ی کودتا و استبداد و سلطه‌ی قاهره‌ی سیاسی نیز در کنه و شاکله‌ی نگره‌های فمینستی، همان عقل مذکر و مردسالار و محدودکننده‌ی حیات زنانه نیز دانسته شده است، و از همین روست که زن/ کارگر و زن/ستم‌دیده‌ی سیاسی، در کنار هم با گونه‌ای این‌همانیِ پذیرفته‌شده توصیف، و اندوه و دردمندی‌شان فهم، و کوشش برای نجاتشان درک می‌شود، هم‌نشستی که بر اهمیت ستم بر زنان تاکید می‌کند و می‌کوشد آن را از موضوعی شخصی و معطوف بر طیفی خاص خارج کرده و رنج و ناراستی‌اش را همه‌فهم نموده باشد.

نعش مونس و نویسنده‌ای که پدرش خودکشی کرد

نصرالهی بر این باور است که رنجی که مونسِ روایتِ پارسی‌پور می‌برد در هم‌نشستی معنادار با افسردگی و رنجی که آرمان‌خواهان پس از کودتای بیست و هشت مرداد ۱۳۳۲ در تاریخ معاصر تجربه کرده بودند و پارسی‌پور با درایت آنها را در کنار هم قرار داده است، تفسیر و قابل فهم شده است؛ افسردگی اندوه‌باری که باعث شده بود بازتابهایی روشن در ادبیات داستانی هم پیدا کند حتی تا دوره‌های متاخر و نمونه‌اش روایت «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست داشت» مثلا، که روایتی خیال‌انگیز اما معطوف بر واقعیتهای اجتماعی روزهای پساکودتا از دریچه‌ی نگاه یکی از نزدیکان مصدق است که دچار اندوهی عمیق و مالیخولیا شده است:
«به آقای مصدق که کنارم، کنار در حیاط، ایستاده بود، گفتم: «سالهای ساله که شما بین من و ملکتاج ایستادین. شما سد بزرگی بین خوشبختی من و ملکتاج بودین.» آقای مصدق پوزخند زد و رو کرد به دکتر نون، گفت: «منی که سالهای ساله مرده‌ام، چه جوری می‌تونم بین تو و ملکتاج سد شده باشم؟ مگه یادت نمیاد که پایین ستون صفحه‌ی اول روزنامه‌ها نوشته بودن، دکتر مصدق جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.» گفتم: «آقای مصدق، من سالهای ساله که دیگه روزنامه نمی‌خونم. درست از کودتا به بعد دیگه دست به روزنامه نزدم… به خوبی می‌دانم که بیست و سه سال از کودتا و سیزده سالی هم هست که از مرگ آقای مصدق گذشته. اما پشت در حیاط، وقتی دکتر محسن نون، معاون و مشاور آقای مصدق، یار و دلبسته‌ی بزرگترین نخست‌وزیر معاصر ایران، دید که ملکتاج به زیبایی روزهای پیش از کودتا، جوان و بشاش و فریبا، با آب‌پاش پای یکی از دو درخت تنومند توت آب می‌پاشد، خوشحال شد و لنگ‌لنگان روی موزاییکهای لق کف حیاط به سویش رفت. هنوز به مقصد نرسیده، مثل حباب صابون ترکید… بغلی را از جیبم درآوردم و چند قلپ ویسکی سر کشیدم. دیدم که ملکتاج به پیری بیست سال بعد از کودتا، پیراهن و دامن گلدار به تن، با نشانی از سال‌ها رنج روی صورت، با نشانی از سال‌ها درد روی تن و کمر، لب حوض خم شده و آب‌پاش را پر از آب می‌کند…» (شهرام رحیمیان، ۱۳۸۰: ۱۲ و ۱۳) و در این میان از یاد نبریم که افزون بر ادبیات – که خود برآمده از واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی‌ست بدون تردید – در واقعیت هم آرمان‌خواهانی بوده‌اند که پس از کودتا خودکشی کرده‌اند – این‌که این رویکرد درست بود یا غلط و این‌که تاریخ بعدها به کدام سمت و سو رفت و امروز کودتا و رویکرد مصدق و آرمان‌خواهان حامی او چگونه تفسیر می‌شود البته بحثی‌ست جدا – اما در اینکه پس از کودتا روح انسان آرمان‌خواه ایرانی به اندوه و افسردگی رسید و برخی به گودال غم‌بار پوچی و خودکشی نیز افتادند، تاریخ است که مستندات می‌آورد و نمونه‌اش را در آثار و گفته‌های نویسنده‌ی کودک و نوجوان، داریوش عباداللهی می‌توان بازیافت آن گاه که در اشاره به شرح‌حال و کودکی و نوجوانی‌اش، از پدرش، فرج‌الله عباداللهی، سخن می‌گوید؛ فرج‌الله عباداللهی، که کارمند روشنفکر گمرک بود، از مصدق می‌گفت، از عدالت‌خواهی، نقاشی هم می‌کرد و خط می‌نوشت و مجله‌های آن روزگار را به دست داریوش می‌رساند که بخواند و بیاموزد: «داریوش دبستان را تمام کرده بود که به تبریز رفتند. سال ۱۳۳۵ بود، سال‌های اندوهگین پساکودتا که منتهی شد به خودکشی پدرش در ابتدای دهۀ چهل در رنج بی‌عدالتی و خفقان در اجتماع؛ او خود گفته است که همین موضوع باعث شده به ادبیات انقلابی و چریکی، که هدفش عدالت‌خواهی‌ است، روی بیاورد.» (خلیلی، ۱۴۰۳: ۱۰) و این همه را از این رو آوردم که هم‌نشست آن زن اِستاده و اندوهگین در برابر تجاوز جامعه‌ی مردسالار را در هم‌نشست با تجاوز کودتا به جان و روح آرمان‌خواهان فهم کرده باشیم و این همان چیزی‌ست که به روایت «خود علیه دیگری»، هویتی در خوراعتنا می‌بخشاید آن هم در بطن روزهایی که تولید فرهنگی، مطالعه و نقدنویسی نیز از دریچه‌ی دغدغه‌مندی‌های سیاسی‌ست که بها پیدا می‌کند.

منابع:
دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد. شهرام رحیمیان. انتشارات نیلوفر. چاپ اول. تهران: ۱۳۸۰
آنچه دارد شرافت است. نسیم خلیلی. انتشارات آفتابکاران. چاپ اول. تهران: ۱۴۰۳

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی