
زن و مرد همسایه توی مه و غبار دم صبح میلغزند. مرد یک دستش به عصا دست دیگر روی شانهی زن است. بهتزدهام از گسست زمانی عجیبی که در کمتر از ده روز این زوج سرحال را از میانسالی پرتاب کرده به فرتوتی سالمندی! مرد تلوتلو میخورد. از این که سیاه چاله نامریی زمان قورتش دهد دلم میلرزد. زن محکم زیر بغل مرد را میگیرد، انگار با خود میگوید: ” از نیمه شب تا حالا تو اورژانس بودیم، پیرمرد خدا زده یه هو قلبش گرفت! “
راستی خدا به کدام روایت، چنین بدجور و کاری میزند؟
زبانم نمیگردد که حتی سنگک توی دستم را تعارفشان کنم. شاید هر دو میترسیم این سکوت بشکند و ترک بیفتد به ناگفتهها. اصلا چه باید گفت به زنی ممنوعه که رووله روووله گفتنی ضجهوار یا مویهای سوزدار هم از او دریغ شده؛ این سوگ چمریانهای میخواهد که درد، اندوه و خشم را با هم برقصاند!
زن حالا هم که سکوت را شکسته، تنها آخرین پارهی حقیقت را گفته که آنها فقط از بیمارستان بر نگشتهاند، از دالان تاریک دی میآیند، از دریای خون و روزهای تاریک سر گردانی به دنبال خبری از پسرشان، از جستجو در بازداشتگاهها، میان تنهای زخمی و دست اخر لا به لای تل آخر زمانی جنازه. آنقدر در لحظات دلهره و انتظارِ هر ساعت یک سال غوطه خوردهاند که جسد پسرشان در کاوری سیاه با تیری بر پیشانی برایشان نوعی خلاصی بوده! زن مواظب است عصای پیرمرد لای آهنهای پل نرود؛ به سختی میگذراندش. شاید پیری زودرس مرد به کوری هم رسیده. دست لرزان زن کلید را توی قفل میچرخاند. در بزرگ زنگ زده دهان میگشاید و دو سایه بلند لرزان را قورت میدهد. جای اعلامیهی کنده شده روی در به سفیدی میزند. از بنر بالای در حین کندن یک لتهی سیاه مانده؛ عین دشنه تیز و برا جلوی چشم عابران. پیشتر نمیدانستم جای خالی سوگواری در جان آدمها میتواند چنین چرکین زق زق کند. توی کوچه لرزم گرفته زیر بار غمگینترین روایت جهان که سرد و سهمگینتر از هر بهمنی بر من سنگینی میکند.
دی ۱۴۰۴







