
در روزهایی به غایت اندوهبار و در میان اخباری هولناک که خواندن و نوشتن را صعب و دشوار کرده است، کتاب کوچک و سادهای به دستت میرسد از یک نویسندهی ایرانی که به زبانی جز زبان مادریات نوشته شده است، کتابی با چنان نثر تغزلی ایهامآلودِ به حزن و شادی آکندهای که خواندناش در یک عصر دلگیر زمستانی، در قلب روزهای دهشتباری از تاریخ یک سرزمین در خاورمیانهی ماتمزده و غمگین، مثل سُر خوردن توی خنکای مطبوع یک رودخانه، یک برکهی کوچک زلال است با پژواکی از قرص روشن ماه بر پهنهی مخملیناش. پاهایت کنار گردی سفید و رخشان ماه توی آب فرو میروند، گردی مثل بچهای که توی ننو تاب میخورد، میلرزد، پس و پیش میرود و بعد ماهی کپور کوچکی با چشمهایی مرده به تو مینگرد. یک نفر صیدش کرده است و او هنوز به جهان مینگرد تو گویی استعارهای باشد برای آدمیانی که از پسِ بزرگترین احوالات رعبآور تاریخ و زیستمانشان، همچنان در جانپناهِ ادبیات زندهاند و در واقع از نشترِ مدامِ اخبار تلخ و خونین سرزمین خویش، در درونِ خود مردهاند. چند صفحه که جلو میروی ماهیها گرداگردت حلقه میزنند، آمدهاند آدمهایی را که در جهان واقعیت تنها و غریب و اندوهگیناند، با خود به جهان ماهیها ببرند و آنجا زبان ماهیها را یادشان بدهند. کمکم صدای کارنواهای صیادان انزلیچی و شعرهای فومن گیلانی هم در میان خواندن سطرهای غزلوار کتابچه، از دوردستها میریزند توی حلزون گوشَت مثل اینکه سفیدرود و شفارود و زرجوب پیوسته باشند به اقیانوسها و تا انگلستان و فرانسه آمده باشند، با صداهایی تپنده در موجاموجشان از زبان آن گیلکهایی که آموخته بودند گاهی انسان چنان شرمساری با خودش میآورد که حیوان را بر این اشرف مخلوقات برتریست: «بگفتمه گاو از شما بختره / هزار جوری ناز مرا میبره» *
جهان سورئالیستی انسان و ماهی و گربه و شکوفه و رود
آیا این یادداشتها چنین ساده و خوشخوان، نوعی خودهمانی ادبیاند یا پارههایی از ادبیات پستمدرنیستی که قواعد خودش را دارد؟ یا اینکه باید آنها را بازنمایی روح همهی آن نویسندگان گیلکی به شمار آورد که در مه و باران و بوی ماهی و آسمان ابری، اندوه و انسان و امید را بازمیجستند. سخن از کتابچهی شریف و شیرین تازه منتشرشدهای به قلم هادی خوجینیان، نویسنده-ناشر ایرانی، «داستانها و یادداشتهایی از جزیره» است که به تازگی از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده است. کتابی که برای مخاطب ایرانی مرور شاعرانهی زندگی یک مهاجر ایرانی و غرقه شدناش در فرهنگ و دوستیهای غربیست با زمزمههایی از خاطرات و رنج تبعید و تابآوری؛ و برای مخاطب غیرایرانی، روایتی از قدرت نهفته در شکنندگی انسان، روایتی از روح فراخ آدمی که دوست دارد نه در واقعیت که در ابریشم رویاها زندگی کند: «واقعیت عمیقا مرا میترساند… میدانم که در رویا زندگی میکنم… خورشید در یک دست و ماه در دست دیگرم… دوست دارم ماهی باشم تا به رودخانهها برگردم». و این جزیره، که داستانها در آن معنا میگیرند، هم یک مکان و هم یک حالت ذهنیست تو گویی نویسنده همزمان دو جهان را به مخاطب خود بازنمایانده باشد: جهان جدیدی که پس از جلای وطن بدان تن سپرده و در کافههای آن به مشتریان مالیخولیاییاش ودکا و شراب میدهد و با روحیه و رفتار مرد ایرانی عشقهای تازهبشکفته را مغرورانه پس میزند، و در کنارش جهانی که در ذهنش ساخته است تا تبعید و خاطرات تلخ و زندگی رفته بر باد را تاب بیاورد، جهانی که در آن در یک رهیافت سورئالیستی، ماهیها حرف میزنند و گربهها سیگار میکشند و میشود در شکوفهها غلطید و تا لب رودخانهها قل خورد و به رهایی رسید.

ردپای تغزل و تعلیم و طنز در نوشتههای خوجینیان
نویسنده در پیشگفتاری که بر این یادداشتها نوشته است تصریح میدارد که برخی از این روایتها خاطرهاند و برخی فقط رویا و گفته است که وقتی این کتاب را میخوانی قبل از هر چیز باید خیال کنی که داری صدای نویسندهای را میشنوی که با صدای بلند دارد فکر میکند، جنس و رویکرد نوشتهها آنطور است که گاهی آدم را به یاد آن نقدهایی میاندازد که دربارهی نویسندگان درونگرایی همچون دنیس جانسون نوشته شده است، چیزهایی بین شعر و آواز و داستان کوتاه و رمان و البته اغلب خودشناسانندهی نویسنده و در تلاشی مدام برای جستن و رها کردن، افزون بر این نویسنده در این کتاب کوچک گرم و خوشخوان، که مشحون از طنازی آزاداندیشانهای هم هست، میخواهد خودآگاه یا ناخودآگاه، مانیفستی هم صادر کند خطاب به همهی آدمهای آزاد و دربند دنیا: «از هر چیز لعنتی این دنیا لذت ببر… من در لحظه لذت میبرم حتی اگر فردا بمیرم». تو گویی خیام با همان خودبسندگی گاهی مشحون از طنزی تلخ، در هیات نویسندهی مهاجر ایرانی تولدی دوباره پیدا کرده باشد: «خیام اگر ز باده مستی خوش باش/ با ماه رخی اگر نشستی خوش باش / چون عاقبت کار جهان نیستی است / انگار که نیستی چو هستی خوش باش»
با این اوصاف کتاب کوچک خوجینیان، نه فقط غزلواره که یک کتاب تعلیمی هم هست، از آنها که میخواهند کمکت کنند بر ضد واقعیتهای زمخت این دنیا طغیان کنی مخصوصا که تو ایرانی هستی و در روزگار صعب و غمبار سرزمینات زندگی میکنی. نمونهی این کوشش را آن جایی از روایت میتوان بازیافت که نویسنده عکس اندام اندوهگین و عریان یک کنشگر هموطن خودش، فرهاد میثمی را در روزهای اعتصاب غذا در اینترنت میبیند و آن را علاوه بر اینکه در روایتش به دوستان انگلیسیاش نشان میدهد – تا ببیند در آن تصویر چه میبینند – در رویکردی غمبار و طغیانگرانه به یک ماهی هم نشان میدهد و از او میپرسد چه میبینی و ماهی، که اینجا انگار حبلالمتین رهایی انسان است، پاسخ شگفتِ شورانگیزی میدهد: «برادرم را میبینم که تبدیل به انسان شده و به زودی از آن خسته خواهد شد…» آیا کوشش نویسنده برای اینکه بدنِ به تعبیر خودش نازک و کاغذی مبارز ایرانی را همچون یک ماهی آزاد و رها ببیند، طغیان شاعرانهی او بر ضد واقعیت کوبندهای نیست که در این اندام رو به زوال بازجسته است؟
از کافههای انگلستان تا زندان انزلی و خیابان کامرانیه
و در نهایت در میان این یادداشتهای به شدت انسانی-جهانی که اغلب زندگی و روابط آزاد و جزئیات معرفتشناسی غربی را بازنمایی میکنند، یک بومینویسی عاطفی عمیق و یک وطنگرایی دغدغهمندی هم وجود دارد که از این رو برجسته مینمایاند که نویسنده از خود کاراکتری نسبتا حل شده در فرهنگ و زندگی غربی ارایه میدهد و دقیقا وقتی که مخاطب غرق در نگاه جهانشمول او به زندگیست – و مخصوصا به خاطر زبان کتاب شاید یادش رفته باشد که اصلا نویسنده ایرانیتبار است – به تاکید به سوی وطن متمایل میشود و البته به کرات: «من متولد انزلی هستم و خواهم بود و همیشه با باران و ماهی ارتباط ویژهای دارم» و این آنجاست که نویسنده در مواجهه با یک روز بارانی از اصطلاح خوشآهنگ «اسکایفیش» استفاده میکند، روزی که از آسمان ماهی میبارد باشد که جهان با فلسهای درخشان ماهیهای فروچکیده از ابرها، از ظلمات اهریمنی خود به در آید و روشنایی و نور بر تاریکی چیره شود. در همین اشارات است که نویسنده به سمت نوشتن حبسیات هم میرود و از خاطرات زندانی شدناش در شانزدهسالگی در همان بندر انزلی یاد میکند، وقتی که میتوانست در محبس خود از روزنهی کوچک روی در زندان مستهلک و قدیمی، مه و باران و چه بسا پرهیبی از دریا را ببیند وقتی که روی دیوارهای سلول نقاشی میکرد و همبندیاش هم بخش مهمی از این گفتمان شاعرانه بود و در زندان ادای ماهی گرفتن درمیآورد. و در این میان بارها نویسنده در خیال خودش، مثلا وقتی که به پاریس میرود به یاد تهران میافتد و از کامرانیه و برف توی پارک جمشیدیه هم حرف میزند تا نشان بدهد که حتی فرسنگها دورتر از سرزمینات، حتی وقتی در حلقهی گرم و صمیمی دوستان غیرهموطن خودت هستی و سال نو را جشن میگیری، باز همچنان از پس مه و باران ماهی، به سرزمین خودت و زیباییها و تراژدیهایش فکر میکنی: «هرکسی کو دورماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش…» و این همه در دل روایتهایی ساده به زبان انگلیسی نرم و روانی که تو گویی تو را هم به نمناکی جزیرهی واقعی و ذهنی نویسنده میبرند، جزیرهای که در واقع فضایی میان خاطره و امید است، امید حتی در مواجهه با سالهای تاریخی غمباری همچون ۱۹۸۸ میلادی یا همان ۱۳۶۷ خورشیدی در ایران که نویسنده آن را نیز با شاعرانگی اندوهباری در روایتش مینشاند تا تمامی وجود و شخصیت و تجربههای زیستهاش را در کتاب کمحجم و خوشخوان چهل صفحهای خودش گنجانیده باشد.
*بیت از شیون فومنی است.








