مهرداد شریفی: یک لقمه‌ی راحت

در را باز کردم. بسته‌ی اغذیه‌مان رسیده بود. مانند هفته‌های قبل، نه چیزی اضافه شده بود و نه چیزی کم. همان یک بسته شیر، هشت عدد تخم‌مرغ، یک عدد روغن، به اندازه‌ی دو وعده گوشت گوسفندی و دو نان بزرگ. خدا را شکر، سر تقسیمش هیچ‌وقت جنگ نداشتیم.

​خانواده بسته را دیدند و دانه‌‌دانه شروع کردند به برداشتن سهم خود. پدرم همیشه از بقیه بیشتر برمی‌داشت. البته، حق هم داشت؛ بزرگِ خانواده است و او تعیین می‌کند هر کس چقدر بخورد، مانند «آقای مالک» که می‌گویند او مقدار بسته‌ها را تعیین می‌کند.

​مادر که روی صندلی نشسته بود و دست‌هایش را روی مبل رها کرده بود، مانند تسخیرشده‌ها، اطرافش را می‌پایید حتی تکان نخورد. سهمش را برایش بردم. وقتی به او رسیدم، چنان در سکوتِ افکارش غرق بود که حتی متوجه من نشد. به‌آرامی روی شانه‌اش زدم و سعی کردم سکوتش را برهم نزنم.

​گفتم: «مادر، سهمت.» اما جوابی نداد. خودم سهمش را روی پایش گذاشتم. در لحظه‌ای که رویم را برگرداندم تا از نزدش مرخص شوم، با دست‌های سردش دستم را گرفت و گفت: «مادر، این دو تا تخم‌مرغ را از سهم من بردار و برای هر دومان ناهار درست کن تا با هم بخوریم. بقیه کجایند؟»

​من که چند وقتی بود لطافت و گرمیِ محبتش را حس نکرده بودم داشتم در دستانش وجودش را دوباره حس می‌کردم و اصلاً متوجه گفته‌هایش نشدم، تا اینکه گفت: «شنیدی، مادر؟ گفتم با این دو تا تخم‌مرغ چیزی درست کن تا با هم بخوریم. برادر و خواهرت کجا هستند؟ اگر آن‌ها هم هنوز چیزی نخورده‌اند، خبرشان کن؛ فقط… به پدرت چیزی نگو.»

​خشکم زده بود؛ نکند فکری در ذهن دارد؟ آخر بعد از آنکه برادرم پیش آقای مالک رفت و دیگر برنگشت با ما هیچ گفتگویی نداشت. هیچ‌کسی هم از این سردیِ رفتارش شکایتی نداشت، غیر از برادر کوچکم. دستم را از دستش بیرون کشیدم. گلویم از ترس خشک شده بود. آب‌دهانم را قورت دادم و گفتم: «فکر نمی‌کنم چیزی خورده باشند، آخر بسته‌ها تازه رسیده.» دوباره دست‌هایی را که پس زده بودم گرفت و پلک‌هایش را به‌آرامی روی هم گذاشت. وقتی بازشان کرد، چشم‌هایش طراوت خاصی گرفته بود. گفت: «پس بگو بیایند و هر کدام یک تخم‌مرغ از سهمشان بیاورند.»

​پیشانی‌ام خارید و حین خاراندن آن، عرق‌های پیشانی‌ام را پاک کردم. می‌دانستم اگر برادر و خواهرم را خبر کنم برای این خداحافظی، آن‌ها هم نگران خواهند شد. چیز دیگری نگفتم. خواهرم در آشپزخانه بود و روی گاز تک‌شعله پخت‌وپز را شروع کرده بود.

​گفتم: «صبر کن، قرار است با مادر غذا بخوریم.» گفت: «چی؟» نگاهی به من کرد و با خشم کفگیر را بالا برد. «به روح برادرم، اگر بخواهی کاری بکنی، قبل از اینکه آن‌ها دخلت را بیاورند، خودم کارت را می‌سازم!»

​من این نوع برخورد را حدس می‌زدم گفتم: «این را به مادر بگو؛ او همه‌ی ما را فرا خوانده است. هر دو حدس می‌زنیم خواهر چه می‌خواهد بکند، اما امیدوارم این‌طور نباشد.» خواهر گفت: «چرا نفوس بد می‌زنی؟ یک دورهمی ساده است. اما پدر نمی‌تواند بیاید؛ بعد از آنکه یک تکه نان بزرگش را خالی‌خالی خورد، خوابید.» خنده‌ای زدم و گفتم: «بهتر، اتفاقاً مادر تأکید کرد که به او نگویم.»

​به سراغ برادر کوچک رفتم. می‌دانستم فقط او از این خبر خوشحال می‌شود. خیلی وقت‌ها دیده‌ام وقتی مادر خواب است بالای سرش می‌رود و با او حرف می‌زند. در زدم و وارد شدم. گفتم: «داداش، مادر می‌خواهد با هم غذا بخوریم. یک تخم‌مرغ از سهمت بیاور و در آشپزخانه منتظر بمان تا مادر را بیاورم.» سرش پایین بود و نقاشی می‌کشید. سرش را بالا آورد و چشم‌های گرد و بزرگش را با بالا بردن ابروهایش بزرگ‌تر کرد و گفت: «مادر می‌خواهد با من غذا بخورد؟ جدی می‌گویی؟ خدایا، بالاخره مادرمان زنده شد!»

​من که می‌دانستم مادر چه می‌خواهد بگوید جرأت نداشتم جلوی شادی این بچه را بگیرم. او را بغل کردم و جیغ‌زنان با هم کمی رقصیدیم. بعد از اینکه هر دوی آن‌ها را در آشپزخانه نشاندم، به سراغ مادر رفتم. با فاصله‌ای حدود ده قدم، بدون هیچ کلامی و مانند یک سرباز ارتش، با تکانِ سر او را متوجه حضور فرزندانش کردم و سپس خودم به برادر و خواهرم پیوستم.

​محکم و صاف قدم برمی‌داشت. وقتی آمدنش را ‌دیدم، از تصمیم و مصمم بودنش مطمئن شدم. به همه‌ی ما لبخند محبت‌آمیزی زد. از هر کداممان یک تخم‌مرغ گرفت و شروع به پختن کرد. همه‌ی ما مات و منتظر بودیم و او بی‌توجه به این موضوع، به کارش ادامه داد. کارش تمام که شد، تخم‌مرغ‌ها را در بشقاب‌ها ریخت و روی میز گذاشت. خنده‌ای بلند از سر تمسخر به چهره‌های مبهوتمان زد، با دستانش جلوی دهانش را گرفت و گفت: «نمی‌خواهید بنشینید؟»

​ناگهان خواهرم بشقابی خالی از کشو برداشت و محکم به زمین زد و گفت: «مادر، چرا نمی‌گویی می‌خواهی چه‌کار کنی؟» برادر کوچک که ترسیده بود به سمت من آمد. خودم هم ترسیده بودم و دست‌های کوچکش را گرفتم. خواهرم آمد تا باز شکایتی کند، ولی بغض در گلویش شکست. روی صندلی نشست و مادر با قدم‌هایی آرام به سمتش رفت و دستش را روی شانه‌اش گذاشت.

​گفت: «عزیزم، من دیگر توان ادامه دادن ندارم. حتی کاربرد مادری‌ام را برای شماها از دست داده‌ام و این تنها راهی است که می‌توانم برای شما و روح برادرتان انجام دهم.» برادر کوچک از خوشحالی پا به زمین کوبید و گفت: «آخ‌ جون! من هم می‌آیم، مامان. از وقتی برادر رفته شهربازی، من هم دیگر نرفته‌ام.» مادرم گفت: «می‌روی، مادر، قولش را از خواهرت گرفته‌ام. اگر نبودم، از او بخواه.» رو به خواهرم کرد و گفت: «مگر نه؟»

​خواهرم بیشتر به گریه افتاد و مادر را در آغوش گرفت. گفتم: «مادر، تو که می‌دانی آن‌ها منتظر هستند و همین الان ممکن است جلوی در باشند.» مادرم گفت: «نه، پسرم، آن‌ها مطمئن هستند که دیگر کسی از خانه‌ها بیرون نخواهد رفت. به تو یقین می‌دهم که آن‌ها حالا در محفل‌هایشان در حال خندیدن به ریش من و تو هستند.» گفتم: «چه می‌خواهی بگویی؟ مگر فایده‌ای هم دارد؟»

​اشک در چشمانش حلقه زد. سر دخترش را نوازش کرد و گفت: «حرف تمام مادرانی که مثل من داغ‌دیده و متنفر از سیستم و مالکش هستند فایده‌ای دارد یا نه، نمی‌دانم. اما نشستن یا بیرون رفتنم هر دو حکم مرگ را برایم دارند؛ لااقل دومی مرگ سریعی خواهد بود.»

​برادر کوچکم دوید و پاهای مادرم را بغل کرد. من ایستاده بودم و لحظه‌ای را که دیگر تکرار نمی‌شد تماشا می‌کردم و حسرت می‌خوردم. مادر خودش را از آغوش آن‌ها کَند، لباس‌های گرمش را پوشید، در را باز کرد و بیرون رفت. تمام همسایه‌ها پشت پنجره آمدند و مادرم را تماشا می‌کردند که فریاد می‌زد و از کشتارشان می‌گفت. با شعار «مرگ بر مالک»، به پیشواز نوچه‌های او رفت.

خواهرم و برادر کوچکم را به اتاق بردم. به هر کدام بالشتی دادم و گفتم: «بالشت را روی گوش‌هایتان بگیرید و سفت فشار دهید.» به حرفم گوش دادند، ولی این کار فقط صدای تیر را کمی خفه‌تر ‌کرد. با شنیدن صدای اولین شلیک، خواهرم فریادی بلند کشید و برادر کوچکم از ترسی مبهم به گریه افتاد. من با اینکه صدای تیر را می‌شنیدم، بالش را همچنان روی گوش‌هایم فشار می‌دادم و زانوهایم را در بغل گرفته بودم و سعی می‌کردم با سرِ زانو اشک‌هایم را پاک کنم. پدر که از صدای تیر و گریه متوجه همه‌چیز شده بود از اتاقش بیرون نیامد و ترجیح داد همان‌جا سوگواری کند.

​بعد از آن روز، صدای تیرها را زیاد می‌شنیدیم و هیچ‌کدام جرئت نداشتیم از پنجره نگاه کنیم. همه در اتاق‌هایمان با غذاهایمان سر کردیم تا اینکه روز رسیدن بسته‌ها رسید. خواهرم بیرون رفت تا بسته را بردارد. در را باز کرد، اما خبری از بسته نبود. در را محکم بست و گفت: «نکند شیوه‌ی جدیدشان باشد؟ حالا چه کنیم؟» همه ایستادیم. برادر کوچکم دستم را گرفت، پدر زیر لب دعا می‌خواند و خواهر منتظر حرفی از سوی من بود. گفتم: «دوباره در را باز کن.»

​خواهرم در را باز کرد. صدای دعای پدر قطع شد. فشارِ دست برادر کوچکم بیشتر شد. خواهر با احتیاط به بیرون قدم گذاشت. مردم داشتند پیکر تمام مادرهایی را که بی‌‌جان و با پیراهن‌های خونی روی زمین افتاده بودند برمی‌داشتند. شخصی با لباس‌های نو و ظاهر آراسته که مشخص بود به اینجا تعلق ندارد نگاهی به ما کرد و گفت: «معلوم است که گرسنه هستید. بیایید بیرون. خیالتان راحت باشد که رفتند و مالک را هم با خودشان بردند. اگر دنبال غذا هستید، به آن اردوگاه بروید؛ همه‌چیز فراهم است، از غذاهای ایرانی و خارجی گرفته تا انواع نوشیدنی‌ها. خلاصه، اگر گرسنه هستید، بروید.» این را گفت، تفنگش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد تا خستگی‌اش دربرود و به مسیرش ادامه داد.

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی