ادبیات مهاجرت – گفت‌وگو محبوبه موسوی با امین عسکری‌زاده: روایت‌هایی از زخم‌های مشترک و معلق ماندن میان دو جهان

محبوبه موسوی جناب آقای عسکری‌زاده، سلام و تبریک به خاطر انتشار مجموعه داستان «کمانچه‌ای که زوزه می‌کشد». لطفا قبل از اینکه وارد گفت‌وگو درباره مجموعه داستان شویم، کمی در معرفی خودتان بگویید، اینکه از کی نوشتن داستان را شروع کردید و این مجموعه داستان، کار چندم شماست و اگر تجربه‌ی پیشینی از چاپ و نشر داستان کوتاه در ایران و خارج کشور دارید، بفرمایید.

خیلی ممنون از لطف شما. من نوشتن را از نوجوانی شروع کردم. تمایلم ابتدا به شعر بود و اولین کتابم مجموعه شعر مدرن با عنوان «نمایش مرگ خاکستری‌ام» بود که قریب به بیست سال پیش چاپ شد. علاوه بر ادبیات، به علوم سیاسی و فلسفه نیز علاقه‌مندم و همین علاقه باعث شد ترجمه‌ی آثاری چون «بحران‌های جمهوریت» از هانا آرنت و «ژنرال‌های عریان» از ویلیام آرکین را منتشر کنم. برای من خواندن و نوشتن دو روی یک سکه‌اند؛ کسی که زیاد می‌خواند لاجرم محکوم به نوشتن است. من هم از هر فرصتی برای خواندن استفاده می‌کنم و این برایم همچون اعتیادی به دانستن و کشف جهان بوده است. «کمانچه‌ای که زوزه می‌کشد» اولین مجموعه‌ی مستقل داستانی من است که پس از تجربه‌های پراکنده‌ی چاپ در ایران و خارج، اکنون به شکل کامل عرضه شده است.

به نظر من، ادبیات چیزی جز مطالعه‌ی جهان پیرامون نیست. ما در لحظه‌های کار، در معاشرت‌ها و در تجربه‌های روزمره، پیوسته در حال ژرفا بخشیدن به درک ادبیات هستیم. پس، اگر این ذوق هنری با دغدغه‌های انسانی و بشری درآمیزد، ادبیات به شکل واقعی خود تولید می‌شود؛ فارغ از قالب یا فرم. شاید این موضوع تنها به ادبیات محدود نباشد و بتوان آن را به دیگر هنرها نیز تعمیم داد؛ چرا که هر هنر، زمانی اصیل و زنده است که از دل تجربه‌ی زیسته و دغدغه‌ی انسانی برآمده باشد.

همانطور که اشاره کرده‌اید، اولین کتاب شما، «نمایش مرگ خاکستری‌ام» در سال ۱۳۸۲ منتشر شده است و  یک مجموعه شعر است. چه شد که از شعر به سمت داستان گرایش پیدا کردید؟

-اول باید بگویم که اگر کسی شاعر باشد هیچ وقت نمی‌تواند از شعر رهایی پیدا کند حتی اگر شعر نگوید. هر چند من هنوز گاهی شعر هم می‌گویم. به هر حال  شعر برای من زبان نخستین تجربه‌های زیستی و عاطفی بود، راهی برای ثبت اضطراب‌ها، رؤیاها و آن حس بی‌پناهی که در جوانی بیشتر خود را نشان می‌دهد. اما به‌تدریج دریافتم که شعر، با همه‌ی فشردگی و ایجازش، نمی‌تواند همه‌ی لایه‌های پیچیده‌ی زیست آدمی، هویت و روابط انسانی را در خود جای دهد. داستان برایم امکان دیگری گشود، گسترش زمان و مکان، جایی که می‌توان شخصیت‌ها را در مسیرهای طولانی‌تر دنبال کرد. همچنین ابهام روایی همان چیزی که ههمیشه در شعر دوست داشتم، اما در داستان می‌توان آن را در سطح شخصیت‌ها، موقعیت‌ها و پایان‌های باز گسترش داد. به بیان دیگر، حرکت از شعر به داستان برای من نه ترک یک زبان، بلکه گسترش میدان بیان بود، تلاشی برای یافتن قالبی که بتواند تجربه‌های زیستی، و جستجوی هویت را با جزئیات بیشتری روایت کند.

زبان در مجموعه داستان «کمانچه‌ای…» یکدست است و این یکدستی نه در کل یک داستان، که در کل مجموعه است. به نظر من این‌طور رسید که این راویان مختلف همه یک نفر هستند که در زمان‌های مختلف این حوادث را از سر گذرانده‌اند. آیا این انتخاب عمدی بوده است تا تفاوتی بین راویان نباشد یا کنشی ناخودآگاه در چگونگی روایی داستان است؟

یکدستی زبان که نه، ولی یک‌دستی جهان در این مجموعه حاصل انتخابی آگاهانه بود. البته باید توضیح بدهم که لحن روایت شاید در بعضی داستان‌ها مشابه باشد، اما شخصیت‌ها متفاوتند و هر کدام زبان و کارکرد خاص خود را دارند؛ از راننده تاکسی گرفته تا کاسب، دانشجو یا بیکار، هر کدام به زبان خودش سخن می‌گوید و جهان خودش را دارد. شاید روح کلی که بر همه‌ی داستان‌ها حاکم است، همان درد و رنج مهاجرت، چنین حسی از یکدستی را القا می‌کند. من می‌خواستم همه‌ی روایت‌ها، با وجود تفاوت در شخصیت‌ها و موقعیت‌ها، به یک جریان واحد تعلق داشته باشند؛ انگار که یک روح سر‌گردان  در زمان‌های مختلف و در قالب‌های گوناگون تجربه‌ها را بازگو می‌کند. این روح سرگردان همان تجربه‌ی مشترک مهاجرت است؛ تجربه‌ای که در بدن‌ها و زبان‌های گوناگون حلول می‌کند و با وجود تفاوت‌های فردی، سایه‌ای واحد بر همه‌ی داستان‌ها می‌اندازد. به همین دلیل است که خواننده گاه احساس می‌کند همه‌ی این صداها از یک نقطه بیرون می‌آیند، در حالی که در واقع هر شخصیت جهان و زبان خودش را دارد. آنچه این صداها را به هم پیوند می‌دهد نه شباهت ظاهری، بلکه زخمی مشترک است؛ زخمی که مهاجرت بر جان آدم‌ها می‌گذارد و در هر روایت به شکلی تازه سر باز می‌کند.

معمولا وقتی از جامعه‌ی مهاجر ایرانی سخن گفته می‌شود، کسانی در نظر مجسم می‌شوند که به دلیل شرایط سیاسی یا مذهبی و فشارهای موجود گریخته‌اند، خود را تبعید کرده‌اند و یا به اجبار مجبور به ترک وطن شده‌اند. اما شخصیت‌های این مجموعه، همه دلایل شخصی و حتی فرار از قانون (مثل قتل و دزدی و …) برای مهاجرت دارند. دلیل خاصی داشته است پرداخت این موضوع یا شاید می‌خواسته‌اید نشان دهید جامعه‌ی مهاجر هم مثل تمام خرده‌جوامع دیگر ترکیبی از کل افراد است با بدی‌ها و خوبی‌های خودشان؟

در ادبیات مهاجرت، اغلب بر تبعید سیاسی یا مذهبی تأکید می‌شود. من خواستم زاویه‌ی دیگری را نشان دهم: مهاجرت به‌منزله‌ی پدیده‌ای انسانی که دلایل متنوع دارد؛ از عشق و شکست تا فرار از قانون. این انتخاب برایم مهم بود چون جامعه‌ی مهاجر، مانند هر جامعه‌ی دیگری، ترکیبی از افراد با انگیزه‌ها و اخلاقیات متفاوت است. به نظرم این نگاه واقع‌بینانه‌تر و چندلایه‌تر است و از کلیشه‌ی «مهاجر قربانی» فاصله می‌گیرد.در ادبیات مهاجرت، کانون‌های ادبی مختلف در جهان هر یک رویکردی ویژه به این موضوع داشته‌اند. در ادبیات آمریکای شمالی، مهاجرت اغلب با روایت‌های تبعید سیاسی و جست‌وجوی آزادی پیوند خورده است؛ نویسندگان مهاجر از ایران، آمریکای لاتین یا اروپای شرقی، تجربه‌ی ترک وطن به دلیل فشارهای سیاسی و اجتماعی را در قالب داستان و رمان بازتاب داده‌اند. در مقابل، در ادبیات اروپایی، به‌ویژه در فرانسه و آلمان، مهاجرت بیشتر با تجربه‌ی کارگری، غربت فرهنگی و بحران هویت در جامعه‌ی میزبان روایت می‌شود؛ جایی که نویسندگان مهاجر نه فقط از تبعید، بلکه از زندگی روزمره و چالش‌های ادغام در فرهنگ جدید سخن می‌گویند.

در ادبیات فارسی نیز، مهاجرت یک مضمون محوری است که در دهه‌های اخیر پررنگ‌تر شده است. بسیاری از نویسندگان ایرانی در خارج از کشور، آثارشان را حول محور تبعید سیاسی یا مذهبی بنا کرده‌اند، اما در کنار این جریان، روایت‌هایی تازه از مهاجرت شخصی و فردی نیز شکل گرفته است؛ روایت‌هایی که از عشق ناکام، شکست‌های فردی یا حتی فرار از قانون سرچشمه می‌گیرند. این نگاه تازه، ادبیات مهاجرت فارسی را از قالب کلیشه‌ای «قربانی سیاست» بیرون می‌آورد و آن را به تجربه‌ای انسانی‌تر و چندلایه‌تر بدل می‌کند.

در ادبیات آمریکای لاتین و آفریقا نیز مهاجرت به‌عنوان تجربه‌ای جمعی و تاریخی مطرح است؛ مهاجرت ناشی از استعمار، جنگ‌های داخلی یا بحران‌های اقتصادی، در آثار نویسندگانی چون گابریل گارسیا مارکز یا چیما ماندا انگوزی آدیچی بازتاب یافته است. این آثار نشان می‌دهند که مهاجرت نه فقط یک جابه‌جایی جغرافیایی، بلکه تجربه‌ای وجودی است که بر زبان، هویت و حافظه‌ی جمعی تأثیر می‌گذارد. در مجموع، ادبیات مهاجرت در کانون‌های مختلف ادبی جهان، از آمریکای شمالی تا اروپا و از خاورمیانه تا آفریقا، همواره تلاشی بوده است برای بازنمایی پیچیدگی‌های انسانی در مواجهه با ترک وطن و ساختن جهانی تازه.


اما اغلب شخصیت‌های این مجموعه، ناتوان از ساختن جهانی تازه در همان گذشته خود گیر ا‌فتاده‌اند، مثلا در رشک ماشه یا خاکستری بی‌رحم دریا، گذشته باعث شده است همان چیزی را که در در زندگی اکنون خود ساخته‌اند از دست بدهند و در واقع اینطور به نظر می‌رسد که فرد مهاجر(یا به عبارتی در این موقعیت‌های خاص، فرد فراری) نه قادر به زندگی در در اکنونِ سرزمین جدید است و نه توان بریده شدن از گذشته را دارد  و صرفاً یک جابه‌جایی جغرافیایی بوده است؟ در واقع پرسشم این است که آیا می‌خواسته‌اید بگویید سنگینی بار گذشته مانع خو گرفتن به فرهنگ جدید خواهد شد؟ و آیا در این صورت مهاجرت پدیده‌ای مذموم همچون فرار تلقی می‌شود؟

هم بله و هم نه. ببینید، انسان موجودی پیچیده است و تجربه‌ی مهاجرت، به‌ویژه در موقعیت‌های خاصی که شما اشاره کردید، هرگز یک‌دست و ساده نیست. شخصیت‌های این مجموعه اغلب در گذشته‌ی خود گیر افتاده‌اند، گذشته‌ای که نه تنها خاطره، بلکه نوعی بار سنگین و تعیین‌کننده است. در داستان‌هایی مثل رشک ماشه یا خاکستری بی‌رحم دریا، گذشته به‌گونه‌ای عمل می‌کند که دستاوردهای اکنون را از شخصیت‌ها پس می‌گیرد، گویی هر تلاش برای ساختن جهانی تازه زیر سایه‌ی همان گذشته فرو می‌ریزد. اما این به معنای مذموم بودن مهاجرت یا تقلیل آن به «فرار» نیست. مهاجرت در این روایت‌ها بیشتر به‌مثابه یک جابجایی جغرافیایی ناکافی تصویر می‌شود؛ یعنی تغییر مکان بدون تغییر درونی، بدون توانایی بریدن از گذشته یا پیوند خوردن با اکنونِ سرزمین جدید. این وضعیت، بیش از آنکه مهاجرت را محکوم کند، بر تراژدی انسانیِ ناتوانی در رها کردن گذشته تأکید دارد. به بیان دیگر:سنگینی بار گذشته می‌تواند مانع خو گرفتن به فرهنگ جدید شود، اما این یک قانون کلی نیست؛ بلکه تجربه‌ای انسانی است که در برخی شخصیت‌ها برجسته می‌شود. مهاجرت در این مجموعه مذموم نیست، بلکه به‌عنوان یک موقعیت تراژیک و پارادوکسیکال تصویر می‌شود: فرد نه در گذشته آرام دارد، نه در اکنون جای می‌گیرد.آنچه روایت می‌شود، بیشتر ابهام و تعلیق میان دو جهان است تا داوری اخلاقی درباره‌ی مهاجرت.قصد بر آن بوده که نشان داده شود چگونه گذشته می‌تواند همچون سایه‌ای سنگین مانع از خوگرفتن به اکنون شود، اما نه برای آنکه مهاجرت را «فرار» یا مذموم بدانیم، بلکه برای آنکه تراژدی انسانی درهم‌تنیدگی گذشته و حال را برجسته کنیم

دو داستان این مجموعه، همان‌طور که در یادداشتم به داستان به آن اشاره کرده‌ام، پایان‌بندی داستان خود بخشی از روند داستانی قلمداد می‌شود (به عنوان مثال در داستان کوکوپلی). نظرتان در مورد آغاز و پایان در داستان کوتاه چیست و چه تأثیری بر روند خلق ادبی دارد؟

برای من آغاز و پایان دو قطب یک جریان هستند. آغاز باید خواننده را بی‌درنگ وارد جهان داستان کند، و پایان نه صرفاً نتیجه‌گیری، باید بخشی از حرکت روایی باشد؛ گاه حتی نقطه‌ای می‌تواند معنا را کامل می‌کند. در داستان‌هایی مثل «کوکوپلی»، پایان به‌نوعی بازتاب یا ادامه‌ی روایت است، نه صرفاً بسته‌شدن آن. این شیوه به داستان کوتاه عمق بیشتری می‌دهد و خواننده را پس از پایان همچنان درگیر نگه می‌دارد.

  سردی در روابط و رفتار اغلب شخصیت‌های این داستان‌ها نمودی بارز دارد. البته به جز چند استثنا. این سردی ناشی از غریبگی در محیط جدید است یا این آدم‌ها همچنان که در گریز از گذشته به آنجا پناه آورده‌اند، همچنان مشغول پنهان‌کردن خود هستند؟ مثلا در «خاکستری بی‌رحم دریا» مرد حتی به همسرش چیزی درباره سفرش نمی‌گوید یا خیلی سربسته به موضوع اشاره می‌کند.

      سردی روابط در این مجموعه هم ناشی از غریبگی محیط تازه است و هم از پنهان‌کاری شخصیت‌ها. مهاجران اغلب گذشته‌ای دارند که نمی‌خواهند آشکار کنند؛ گذشته‌ای که می‌تواند شکست، جرم یا حتی رازهای شخصی باشد. در داستان «خاکستری بی‌رحم دریا»، سکوت مرد نشان می‌دهد که مهاجرت برای او تنها جابه‌جایی مکانی نیست، بلکه گریزی از حقیقت و مواجهه با خویشتن است. این سکوت و فاصله، بخشی از روانشناسی مهاجر در برابر جهانی است که هنوز برایش بیگانه و ناآشناست. چنین سردی و فاصله‌ای را می‌توان در نمونه‌های ادبیات جهان نیز دید؛ برای مثال در آثار جیمز جویس، به‌ویژه تبعیدیان، شخصیت‌ها در غربت نه تنها با جامعه‌ی میزبان، بلکه با گذشته‌ی خود نیز در کشمکش‌اند. یا در ادبیات فارسی مهاجرت، نمونه‌هایی چون نوشته‌های غلامحسین ساعدی، نشان می‌دهند که مهاجران اغلب در روابط انسانی‌شان سردی و گسست را تجربه می‌کنند؛ گویی مهاجرت زخمی است که حتی در صمیمی‌ترین مناسبات باقی می‌ماند. این سردی، نه صرفاً یک ویژگی فردی، بلکه بازتابی از وضعیت وجودی انسانِ مهاجر است که میان دو جهان معلق مانده است.

  مجموعه داستان «کمانچه‌ای که زوزه می‌کشد» ـ به استثنای یکی دو داستان ـ بر یک موضوع واحد تمرکز دارد: مهاجرت. آیا خودتان خواسته‌اید که مجموعه داستان بر حول یک موضوع بچرخد یا به تصادف این مجموعه داستان‌ها برای قرارگرفتن در مجموعه کنار هم آمده‌اند؟ دلیل پرسشم این است که موضوع واحد مجموعه، خواندن داستان‌ها را جذاب‌تر می‌کرد. انگار مشغول تماشای سریالی باشیم که هر بخش آن داستان تازه‌ای را دنبال می‌کند ولی دغدغه‌ها و نگرانی‌ها یکی است.

  تمرکز مجموعه بر مهاجرت انتخابی آگاهانه بود. از ابتدا قصد داشتم همه‌ی داستان‌ها حول این تجربه شکل بگیرند؛ تجربه‌ای که نه فقط یک جابه‌جایی مکانی، بلکه نوعی مواجهه‌ی وجودی با جهان تازه است. برای من مهاجرت، صرفاً یک موضوع اجتماعی یا سیاسی نیست، بلکه زخمی مشترک و پرسشی بنیادین درباره‌ی هویت و تعلق است. هرچند روایت‌ها و شخصیت‌ها در داستان‌ها متفاوتند، چیزی در همه‌ی آن‌ها مشترک است: همان اضطراب، امید و رنجی که مهاجران در دل خود حمل می‌کنند. این اشتراک درون‌مایه سبب می‌شود خواننده در مواجهه با داستان‌ها، پیوستگی‌ای را حس کند؛ پیوستگی‌ای که از دل تفاوت‌ها زاده می‌شود و همه‌ی روایت‌ها را به یک جهان واحد پیوند می‌دهد.

البته برخی داستان‌ها به‌طور طبیعی به این مضمون نزدیک شدند، اما چینش نهایی مجموعه با قصد ایجاد این وحدت انجام شد. هدفم این بود که مخاطب در طول خواندن، با مجموعه‌ای از صداها و زندگی‌های گوناگون روبه‌رو شود، اما در نهایت همه‌ی این صداها پژواکی از یک دغدغه‌ی مشترک باشند: مهاجرت به‌منزله‌ی تجربه‌ای انسانی که در هر قالب و هر زبان، معنای تازه‌ای می‌یابد.

به نظر شما چه تفاوتی بین ادبیات مهاجرت و ادبیات تبعید هست؟ می‌دانید که برخی نویسندگان مخالف این عبارت هستند و معتقدند هر اثری که مجبور شده است در خارج از مرزهای خود تولید شود، ادبیات تبعید است و با ادبیاتی که در خانه‌ی زبان خلق می‌شود و نویسنده‌اش هم درون مرزهای زبان خودش زندگی می‌کند متفاوت است.

به گمان من، تفاوت اصلی در تجربه‌ی زیسته‌ی نویسنده و نسبت او با زبان و سرزمین است. ادبیات مهاجرت بیشتر بر جابه‌جایی داوطلبانه یا نیمه‌داوطلبانه بنا می‌شود، نویسنده در پی کشف افق‌های تازه است، هرچند با دشواری‌های انطباق و بار گذشته روبه‌روست. در مقابل، ادبیات تبعید بر اجبار و فقدان استوار است، نویسنده از خانه‌ی زبان و سرزمین رانده شده و اثرش در سایه‌ی محرومیت و گسست شکل می‌گیرد. البته این دو حوزه همیشه مرزهای روشن ندارند. بسیاری از آثار مهاجرتی در خود رگه‌های تبعید دارند و برعکس. آنچه تعیین‌کننده است، رابطه‌ی نویسنده با زبان و مخاطب است: اگر نویسنده همچنان در «خانه‌ی زبان» خود می‌نویسد، حتی در غربت، اثرش می‌تواند بخشی از ادبیات ملی باقی بماند. اما اگر زبان نیز از او گرفته شود یا در تبعید دچار گسست شود، آن‌گاه اثر به معنای دقیق کلمه «ادبیات تبعید» خواهد بود. شاید آنچه کمتر در این بحث‌ها به آن پرداخته می‌شود، نقش خواننده باشد. ادبیات مهاجرت یا تبعید تنها در نسبت با مخاطب معنا پیدا می‌کند: آیا خواننده‌ی درون مرزها این آثار را به‌عنوان بخشی از ادبیات خود می‌پذیرد یا آن‌ها را بیرونی و بیگانه می‌بیند؟ این رابطه‌ی پذیرش یا طرد، به همان اندازه که تجربه‌ی نویسنده تعیین‌کننده است، در شکل‌گیری هویت این آثار نقش دارد.

-در پایان، ممنون می‌شوم اگر نکته‌ای هست که لازم می‌دانید اشاره شود و در پرسش‌ها از قلم افتاده، یادآور شوید و سپاسگزارم از صبر و حوصله‌ی شما در این گفت‌وگو . امیدوارم در آینده باز هم داستان‌های دیگری از شما بخوانیم. 

ممنونم از توجه شما به مجموعه داستان بنده و سوال‌های عمیق و به‌جای شما. 

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی