
برای اینکه خوانش متن ادبی هنجارمند و نظاموار پیش رود، تعیین دقیق و راهبردی «نوع ادبی» (Genre) آن، نخستین گام به شمار میرود. مراجعه به منابع روششناختی و دانشگاهی برای درک سویههای «ادبیات زندان» به نویسنده و خوانشگر کمک میکند تا هنجارهای ناظر بر این «ژانر» را بهتر بشناسد و با ارزشمندترین آثار ادبی جهان در این پهنه نیز آشنا شود. من در خوانش خود میکوشم به سویههای گوناگون این خاطرهنگاری داستانواره بپردازم.
۱. تعریف و اهمیت ادبیات زندان: ادبیات زندان میتواند به عنوان انبوهی از آثار ادبی تعریف شود که نویسندهگان آنها در زندان، بازداشتگاه، اردوگاههای کار اجباری و حصر خانهگی و به دلایل گوناگون نوشته شده است. زندان در این تعریف، تنها به حبس در پشت میلههای محبس و محبوس در میان دیوارهای بلند نیست؛ بلکه به معنی هر گونه جایی است که برای تن، روان، ذهن و پیوندهای خانوادهگی و اجتماعی، مانعی پدید کند. «رینگر» (Wringer) در این زمینه نوشته است:
«ادبیات زندان، ژانری است که در آن نویسندهگان معمولاً مبارزهی فردی یا جمعی خود را در برابر یک رژیم سرکوبگر بیان میکنند. از این رو، ادبیات زندان میتواند به عنوان سند و گواهی ادبی بر ستم و نیز پایداری زندانی دانسته شود و میتواند سویههایی معین از خشونت اجتماعی و سیاسی ویژهای را روشنکند» (رینگر، ۲۰۱۹).
ادبیات زندان، روایتهایی است که نویسنده ناخواسته آنها را هنگام حبس، سپری کردن عمر خود در کمپ، زندان، سلول و حصر خانهگی نوشته است. چهرههای برجستهی ادبی جهان ـ که به اشارهی رژیمهای خودکامهی خویش و به دلایل گوناگون زندانی شدهاند ـ آثار منثور یا سرودههای خود را به شکل رمان، نامه، خودزندگینامه، خاطرات و جز اینها نوشتهاند. این آثار ـ از هر گونهای که باشند ـ یک وجه اشتراک بیش ندارند و آن، تسلیم نشدن در برابر هر گونه نظام سرکوبگر است. زندان در این تعریف به هر جایی گفته میشود که نویسنده را به مدتی کوتاه یا بلند و برخلاف میل او در جایی جز خانه و شهر خود و به زور نگاهداشته، از انجام کارهای روزانهاش باز دارند. گذشته از این، زندانی کردن نویسنده به معنی محدود کردن آزادی او و تحمیل ممنوعیتی در فرایند فعالیتهای روزمرهی او است.
با این همه، زندان با همهی خشونت زبانی، خشونت جسمی، خشونت روانی و محدودیتهایی که برای زندانی به بار میآورد، برای کسی که شوری در دل و ذهنیتی والا در سر دارد، میتواند به امکانی برای تابآوردن زندانی در برابر وضعیت ناگوار او در زندان تبدیل شود. بسیاری از شاهکارهای ادبی از انواع داستان گرفته تا شعر، خاطرهنویسی و نظریهپردازیهای سیاسی نیز در همان زندانهای سیاهی پدید آمده که برخی از زندانیان را به خودکشی یا مرگهایی بیبازتاب و بیدستاوردی چشمگیر واداشته است. زندان، حصر، تبعید و بازداشت، همانندی بسیاری با زهدان و روزگار جنینی دارد. نطفه در خون و آلایش فرو میرود و آسیبهای بیماری را باید برتابد. با این همه آنچه پدید میآید، آفرینشی خداگونه است. این که میگویند «زندان، دانشگاه است» به یک تعبیر درست است. زندان و هرگونه انزوایی در سلول تنگ و تاریک، فرصتی برای خلوت با خویشتنِ خویش و آزمونی برای سنجش تواناییهای ناشناخته و نایافتهی زندانی است. در این حال، زندانی سیاسی حالتی مانند یک مرتاض، سالک و راهرو اهل «طریقت» دارد که به «صومعه»ای پناه میبرد تا از زحمت خلق برهد و با خود خلوت کند. «الیاده» (Eliade) این حالت «مراقبه» (Meditation) و «استغراق» را در سالکان طریقت در غار و صومعه، نوعی «بازگشت به زهدان» (Regressus ad Uterum) دانسته مینویسد:
«بازگشت به زهدان ـ خواه از طریق انزوا جستن نوگرویده در کلبهای باشد، خواه به واسطهی رخنه کردن [اعتکاف] او در محل مقدسی که با زهدان مام زمین یکی گشته ـ مجسم میشود» (الیاده، ۱۳۶۲، ۱۳۷).
با وجود این، سالک یا مرتاض با این خلوتگزینی، به «گذشته» روی میآورد و «خود» را میکوشد و به قولی «گفت آن گلیم خویش به در میبرد ز موج» در حالی که زندانی سیاسی، در حالت «مکاشفه» (Intuition)ی خویش، به آینده نظر دارد و افزون بر این به مصداق «و این جهد میکند که بگیرد غریق را» میکوشد تجربهی تازه و زیستهی اجتماعی گرانقدر و آزادیبخش خود را به دیگران انتقال دهد و چنین است که انبوهی از میراث فکری زندانیان سیاسی به راهنمای مبارزهی اجتماعی و سیاسی آیندگان تبدیل میشود، چنان که خواهیم گفت.
۲. خشونت و گونههای آن: اما یادنوشتهی داستانوار «شکوفه و تیغ» خاطرات یک هوادار یا عضو شانزدهسالهی «سازمان مجاهدین خلق ایران» است که چهار سال از عمر گرانمایهی خود را در «زندان سپاه» و سپس در «زندان عادلآباد» شیراز گذرانده است. داستان، آغازی زیباییشناختی دارد. داستان هنگامی آغاز میشود که سالهای زیادی از آزادی او گذشته و نویسنده توانسته نه تنها از این زندانها، بلکه از زندان بزرگی به نام «ایران» به «سوئد» مهاجرت کند و کتاب خود را در «نشر باران» واقع در «استکهلم» انتشار دهد:
«قطار با سرعتی یکنواخت و تند از بین جنگلهای شمال جزیرهی «شلند» مرا به مرکز شهر میرساند. کمی بعد، به خانه میرسم تا ساعتی دیگر برای تمرین سنتور راهی شوم. همین که فکر میکنم که ساعتی دیگر در کلاس نشستهام و مضرابها در دستم بالا و پایین میشوند، حتی با تصور آن، حال خوبی پیدا میکنم… . این ساز، هم مرا آرام کرده، هم بیقرار. با ضربآهنگهایش مرا به گذشتهها و رؤیاهای دیرین میبرد. من در آن دوردورها پرسه میزنم؛ همان جا که با تندبادی، خانه و کاشانه، مدرسه، دوستان و هر چیز و همه چیز نا بههنگام درهمپیچیده و زندگی بر سرمان آوار شد…
نهم شهریورماه سال ۱۳۶۰ در شهر زادگاهم شیراز در ۱۶ سالگی بازداشت و دستگیر شدم. پرسیدم: «مرا به کجا میبرین؟» یکی از مأموران پاسخ داد: «برای یک سؤال و جواب مختصر» اما دلواپسی من از ناگواریهای بیش از این، خبر میداد» (مهرابی، ۲۰۲۵، ۱۳-۱۱).
بازداشتی به محض رسیدن به «زندان سپاه» مورد بازجویی قرار میگیرد و از او خواسته میشود همهی دانستهها، تجربیات و تماسهای سازمانی خود را با هواداران، اعضا و رهبران گروه به گونهای مشروح و با همهی جزئیات بنویسد یا بگوید و در همهحال، از هیچ گونه دشنام، ضرب و جرح یا وعده و وعید (امید و بیم دادن، هویچ و چماق) خودداری نمیشود. بخش چشمگیری از این اثر، به توضیح و ترسیم گونههای «خشونت» از زبانی، تنی و روانی نویسنده ـ راوی و دیگر زندانیان اختصاص یافته است.
· خشونت زبانی: نخستین نکتهی گفتنی دربارهی «خشونت» این است که هر گونه خشونت و مجازات و کیفری در «دولت مدرن» باید ضرورتاً زیر نظر نهادهای قانونی صورت گیرد. «شهین نصیری» و «لیلا فغفوریآذر» در مقالهای با عنوان «تحقیقی دربارهی قتلعام سال ۱۳۵۹ (۱۹۸۱ م.)» مینویسند:
«طبق نظریهی «وبر» (Weber) در رابطهی متقابل دولت مدرن با خشونت، دولت تنها نهادی است که انحصار استفادهی قانونی از خشونت (زور) را دارد. خشونت به عنوان ابزاری قانونی عمل میکند که نهادهای دولتی (مانند پلیس، ارتش و نظام کیفری) میتوانند برای اجرای اهداف قانونی مجاز (مانند حفظ نظم عمومی یا دفاع از حاکمیت ارضی دولت-ملت) از آن استفاده کنند. از این دیدگاه، مشروعیت یا مشروعیت نداشتن خشونت و تناسب آن را حاکمیت قانون تعیین میکند. استفاده از خشونت تنها در صورتی موجه است که قانون را نقض نکند. بنابراین، خشونت تابع حاکمیت قانون است و به عنوان ابزاری برای تحقق اهداف مشروع عمل میکند» (نصیری؛ فغفوریآذر، ۲۰۲۴).
با این همه، آنچه جامعهشناسی چون «وبر» در مورد روا بودن خشونت قانونی مینویسد، تنها در چهارچوب «دولت مدرن» میگنجد و هیچ ربطی به حاکمیتی دینی و تندرو و خودکامه مانند «جمهوری اسلامی ایران» ندارد که قانونش بر پایهی «قرآن» و «حدیث» و «روایت» و تفسیر بهرأی آنها نهاده شده و ناظر به همان احکام نخستین اسلام در هزار و چهارصد سال پیش است که در یک جامعهی عشیرهای و بدوی تدوین شده و به کار جامعهی مدرن و امروزی ما نمیآید. آنچه این معنی را به گونهای روشن بیان میکند، نقل قولی از «حسین موسوی تبریزی» دادستان کل «دادگاههای انقلاب اسلامی» است که در یک اطلاعیهی عمومی گفته بود:
«… هلاکت همهی مخالفان [محاربان] که در مقابل امام [رهبر انقلاب] میایستند، یک ضرورت مطلق دینی است. اسیران آنها باید کشته شوند و مجروحان آنها باید تا سرحد مرگ شکنجه شوند. هر کسی که از امام [رهبر انقلاب] پیروی نمیکند و در مقابل جمهوری اسلامی میایستد، باید اعدام شود» (نصیری؛ فغفوریآذر، همان).
اطلاعیههای مطبوعاتی و بیانیههای رسمی صادرشده از سوی «دادگاههای انقلاب اسلامی» نشان میدهد که آنها در تمام گوشهوکنار کشور کاملاً فعال بودند و به عنوان ابزار قانونی مؤثری برای ترساندن منتقدان و سربهنیستکردن مخالفان عمل میکردند. «محمد محمدی گیلانی» حاکم شرع پس از انقلاب و مسئول اعدامهای بیشمار دههی ۱۳۶۰ در مقالهای با عنوان «در قانون مجازات اسلامی چه کسی محارب به شمار میآید؟» در روزنامهی «جمهوری اسلامی» (چهارشنبه، ۲۲ مهرماه ۱۳۶۰) آشکارا به همین نکته اشاره کرده که «محارب» به کسی گفته میشود که در برابر انقلاب و «رهبر انقلاب اسلامی» ایستادگی کند. «سازمان مجاهدین خلق» بر پیشنویس قانون اساسی پس از انقلاب ایراداتی میگرفت و تنها در صورتی حاضر به قبول آن بود که مواد مورد ایراد، اصلاح و بازنگری میشد. در این قانون، جایی برای فعالیت آزاد و قانونی هیچ سازمان، حزب، تشکل سیاسی و صنفی ـ که سالها پیش از سال ۱۳۵۷ به هر جهت، پنهانی و زیرزمینی به تبلیغ و تهییج و کنش انقلابی میپرداختند ـ ارزش و اعتباری قائل نبود، هرچند پیروزی انقلاب بهمنماه، مدیون روشنگری و کنشهای اصلاحطلبانه و مبارزات چریکی «فدایی، مجاهد» و حضور فعالشان در روند انقلاب بود. به این دلیل، رهبری انقلاب اسلامی تمامی دستاوردهای مبارزاتی این سازمانها و احزاب و تشکلها را به سود خود مصادره و دیگران را از انباز شدن در قدرت سیاسی و اجتماعی دور کرد.
تنها «جرم» نویسنده و راوی ـ که نخست به ده سال زندان محکوم شد و سپس با دخالت و دستور «آیتالله منتظری» به چهار سال تخفیف یافت ـ توزیع اعلامیههای سازمان این هوادار بوده است. راوی در حالی که برای نخستین بار سرخوشی دیدار با «پرویز» عاشق خود را دارد تجربه میکند، با کولهای پر از کتاب و اعلامیه با او گام برمیدارد:
«وجود او مرا از هر گونه هیاهوی اطراف محافظت میکرد. من اصلاً نگران آن همه کتاب و اعلامیه ـ که با خودم تا مدرسه حمل میکردم ـ نبودم… . او از دلنگرانیهایش هم میگفت؛ از بگیر و ببندها در گوشهبهگوشهی شهر؛ از مدرسه تا کوچه و خیابان… دلش شور میزد و میخواست که من از فعالیت سیاسی دست بردارم و از هر چیز ـ که میتواند خطر و دردسر داشته باشد ـ دوری کنم» (۸۳-۸۲).
بازجویی که نخستین ضربههای مشت خود را به صورت این دانشآموز دختر شانزدهساله فرود میآورد، آیا نمیداند که نخستین شعار و مطالبهی سیاسی میلیونها تظاهرکننده در خیابانهای سراسر کشور «آزادی» و دومین آن «استقلال» بوده است؟ این، چگونه انقلاب مستضعفان ایران است که دانشآموزی حق آزادی بیان و توزیع اعلامیههای سازمان سیاسیاش را نداشته باشد؟ نخستین باری که زندانی در زیرزمین «زندان سپاه» مورد خشونت زبانی و جسمی میشود، وقتی است که او را با چشمبند به زیرزمین نمناک و بدبویی میبرند که در برخی جاها باید دولّا شود:
«من ـ که نمیدیدم ـ دولّا شدم. صدای خندهی ریزشان را در اطرافم میشنیدم. دو قدم رفتم اما دولّا نشدم. همان آن، ضربهای به پشتم خورد و یک پشتسری محکم. یکی در گوشم داد زد: “کثافت! دولّا شو! دولّا! حمّال!” دولا شدم و آنها دوباره خندیدند. این، عذابی بود که من از چشمبند میکشیدم» (۲۲).
گاه خشونت زبانی از طرف همان همسازمانیهای گذشتهای بروز میکند که اصطلاحاً به آنان «توابین» میگویند؛ یعنی «خواهران مجاهد»ی که تغییر موضع داده، ایدئولوژی تباه شکنجهدهندگان خود را پذیرفته و از وجودشان برای خشونت زبانی و جسمی بهرهجویی میشود. اینان به همفکران سیاسی پیشین خود «کافر» یا «منافق» میگویند، زیرا نماز نمیخوانند یا در برنامههای بهاصطلاح آموزشی شرکت نمیکنند. نفسِ همین شنیدن چنین اوصافی از سوی کنشگران سیاسی سابق، البته دردناکتر است:
«یک تودهی درهم، خشمگین و انتقامجو، جلو درِ سلول من جمع شده بودند و با شعار “مرگ بر کافر و منافق” قصد داشتند بر سر من بریزند و کارم را بسازند» (۲۴۸).
نمونهی بعدی خشونت زبانی وقتی است که بازجوی زندان سپاه، ورقهای را روی میز گذاشته تا «فریبا» به پرسشهای طرحشده پاسخ دهد، اما او به دلیل خستگی درنگ کرده و وقت گذشته است. به گفتار و کردار بازجو دقت کنیم که چگونه نظامی که گویا قرار بود رهبرانش «شیفتهگان خدمت» باشند به «تشنهگان قدرت» تنزل یافتهاند:
«یک آن اصلاً ندانستم کجا هستم و چه دارد میشود. ناگاه صدای گامی آهسته و نفسی سنگین و پرخشم از پشت سرم شنیدم که به من نزدیک میشد. تا آمدم خودم را بیابم، دیر شده بود. ضربههای سنگین بر سر و گوشم فرود میآمد؛ مثل یک توپ سربی از این طرف و آن طرف بر سر و رویم میخورد… کلمات زشتی که مثل مسلسل از دهانش بیرون میآمد، حتی از راهرو هم شنیده میشد: کثافت! هرزه! آشغال! فلان فلان شده! داره خواب میبینه. فکر کرده خونهی خالهشه که بتونه روی صندلی چرت بزنه! عوضی! منو سرِ کار گذاشته» (۳۶).

· خشونت جسمی: در مورد این که اصولاً «شکنجه» به عنوان یک ابزار برای کسب اطلاعات از کسی مجاز یا ناروا است، در جلسهی بررسی و تصویب اصل ۴۲ قانون اساسی در «مجلس خبرگان» در سوم مهرماه ۱۳۵۸ «آیتالله دکتر سید محمد بهشتی» با هر گونه خشونت جسمی و از جمله «شکنجه» مخالفت میکند، اما «آیتالله علی مشکینی» ـ که سپس ریاست نهاد «سازمان بازرسی کل کشور» را به عهده گرفت ـ میگوید: «گرچه ما معتقدیم که شکنجه یک امر غیراسلامی و غیرانسانی است ولی مثلاً اگر چند شخصیت برجستهی مملکتی را ربودند و یک نفر را گرفتند، آیا چند سیلی ـ که احتمال دارد بر اثر آن خیلی چیزها را بگوید و مثلاً قاتل آیتالله مطهری را» ـ آیتالله بهشتی گفت: «مسأله این است که راه چیزی را بازنکنیم. کسی را یک سیلی با استناد به این اصل بزنند، فردا به داغ کردن مردم میانجامد. این راه را باید بست.» شیخ محمد یزدی گفت: «تأکید کنید که شکنجهی روحی هم قدغن است.» ربّانی هم گفت: «بنویسید هر گونه شکنجه…» این اصل [ممنوعیت هر گونه شکنجه] در نهایت با ۵۰ رأی موافق، ۱۲ رأی ممتنع و بدون مخالف به تصویب رسید (کتابخانهی دیجیتال فقه معاصر، سایت «تاریخ ایرانی»، ۱۳۹۱).
با این همه، حاکمیتهایی که از دل نهادهای مردمی، احزاب، تشکلهای صنفی، فرهنگی، حقوق شهروندی و نظارت مستقیم مراجع قانونی برنخاستهاند و قانون اساسی آنها بر اصول مدرنیتهی معاصر و منشور جهانی حقوق بشر استوار نیست، در اندک مدت متناسب با منافع و اهداف پلید خود، بسیار از اصول قانونی را که خود به تصویب رساندهاند، ندیده گرفته، به همان رویههای خودکامانهی پیشین ادامه میدهند. به «شکوفه و تیغ» بازمیگردیم تا ببینیم در «زندان سپاه» و زندان «عادلآباد» شیراز چه میگذرد:
«روی زمین دمر افتاده بودم. از شانه تا پشتم، تا کمرم، تا پایینترین نقطهی پا از سوزش میگداخت. کمی تکان خوردم تا به پهلو برگردم. چه ناممکن بود! پس جهنم، یعنی همین… یک آن ضربههای شلاق به یادم آمد. در هواخوری، مرا روی زمین سیمانی و یخزده انداختند. چند نفر دور و برم میچرخیدند. پاسدارها بودند. اولین ضربه، بسیار تیز و برنده بود. شاید همان ضربه بود که پوستم را شکافت. همان آن، فکر کردم امکان ندارد زنده بمانم. ضربههای دوم و سوم، تند و تند بر کمر و پشتم فرود میآمد. مجال فکر کردن نداشتم. با ضربت آنها، من پیچ و تاب میخوردم. تن و بدنم روی زمین و به هر کجا کشیده میشد… شلاق زنان هم میشمردند تا کم نزده باشند. چه انصافی! به ضربهی ۳۷ رسیدیم. آن، بدترین ضربه بود. قبل از آنکه ضربهی ۳۷ را بزنند، دست نگهداشتند. فکر کردم تمام شده. خواستم بلند شوم. اما آنها فقط خواستند شلاق را عوض کنند. ضربهی ۳۷ با شدتی بیشتر از ضربات دیگر بر پشت ساق پای راستم فرود آمد. احساس کردم پوست و گوشتم از هم باز شده. سوز آن وحشتناک بود. زیر همان ضربه بود که با تمام توان مادرم را صدا کردم» (۱۰۲-۱۰۱).
«ماندانا یک زخم به اندازهی کف دست، پشت پای راستش و نزدیک به مچ پایش داشت. این زخم اصلاً خوب نمیشد و بیشتر از معمول عمیق بود. بعد از دو-سه ماه هنوز از آن خون کمی میآمد و همیشه خونابه و عفونتی از آن روان بود… شهین میگفت: پام زیر ضربههای کابل به شدت ورم کرده بود. اونقدر که از حلقهی آهنی تخت ـ که پام به اون بند بسته بود ـ بیرون نمیاومد. برای همین، اونو به شدت [بهزور] بیرون کشیدن و یهدفعه پوست زیادی از پشت پام کنده شد و کلی خون از اون اومد. زخم روی زخم. حالا زخمهای کف پا خوب شده، اما این زخم دور پا، خوبشدنی نیست» (۹۹).
· شکنجهی روانی: «شکنجهی روانی» به رفتارهایی گفته میشود که به شکنجهگران امکان میدهد تا ورودیها، دادهها و روندهای ذهن خودآگاه شخص را ـ که به یاری آن میتواند موقعیت خود را در پیرامون خود دریابد و متناسب با آن داوری و تصمیمگیری کند ـ مورد تعرض و حمله قرار دهد و کنترل ذهن و روان سلیم و آسیبندیدهی شخص را به دلخواه خود به دست گیرد و هدایت کند (پرز-سلز، ۲۰۱۷).
«هرنان ریِز» در تعریف «شکنجهی روانی» مینویسد:
«آستانهای که باید برای اعمالی مانند شکنجهی روانی طی شود، وارد آوردن درد و رنج شدید بر قربانی است. اشکال جسمی درد و رنج راحتتر قابل فهم هستند تا اشکال روانی، اگرچه رنج جسمی نیز ممکن است سخت باشد، قابل اندازهگیری است، اما درد و رنج روانی، شدید و مستلزم ارزیابی ریزبینانهای است که آسان نیست، زیرا مفاهیمی چون شکنجهی روانی بسیار ذهنی هستند و ممکن است به عوامل مختلفی مانند سن، جنسیت، سلامت جسمی و روانی، تحصیلات، زمینهی فرهنگی یا اعتقادات مذهبی قربانی بستهگی داشته باشد» (ریِز، ۲۰۰۷).
از یاد نبریم که «فریبا» هنگام دستگیری، دانشآموزی شانزدهساله و با معیارهای سازمانهای حقوق بشر کنونی چون به سن قانونی هجده سال تمام نرسیده، «کودک و نوجوان» شمرده میشود و گذشته از این، هیچ کاری ـ که مصداق جرم و جنایت باشد ـ از او صادر نشده و اصولاً نباید دستگیر شده، مورد بازجویی و آزار قرار میگرفت. این نکتهی باریکتر از مو هنگامی بیشتر اهمیت مییابد که دریابیم سوژهی مورد بررسی ما، آرمانخواه و مبارزی نستوه و بر سرِ موضع است و نمیخواهد شرافت انسانی و عقیدتی خود را یکسره از دست بنهد و به جانوری مهاجم و بیریشه و سقوطکرده مانند «توابین» شود.
نخستین نمود «شکنجه»ی روانی، پیشنهاد شرکت در اعدام «خواهران مجاهد» و همرزمان پیشین سازمان است. هر گونه شرکت یا انباز شدن در اعدام همرزمان سابق «احساس گناه» (Guilt Feeling) یا «عذاب وجدان» پس از انجام فعل و نبخشودن بر خویش به دنبال دارد. در این حال، زندانی هم وجدان اخلاقی-اجتماعی یا «فراخود» (Super-Ego) خود را میکشد، هم آن را که بر سرِ موضع خود باقی مانده و قابل ستودن است. «اسفندیاری» بازپرس نخست از او میخواهد به «توابین» بپیوندد و چون «فریبا» نمیپذیرد، میگوید در اعدام همفکرانش شرکت کند:
«در آن اتاق بازپرسی احساس میکردم که با یک قاتل روبهرو هستم. او از کشتن آدمها بهراحتی حرف میزد و از پاداش قتل میگفت. او میگفت که این نوع قتل، آدم را تطهیر میکند: “آدم یکراست جواز بهشت رو میگیره و جمهوری اسلامی اینطوری با آغوش باز همه رو میپذیره… هیجده سال سن بیشتر نداری، اما ترست میریزه. بهت قول میدم. من خودم تا همونجا باهات میام. نترس! خُب، اگه حتی بگی باشه ولی انجام ندی، از طرف من، این هم قبوله. کسی هم باخبر نمیشه. این اعتراف [اظهار بیزاری از سازمان] بین من و تو میمونه… در ازای این، آزاد میشی. فقط بگو که از این گروههای ملحدِ کافر و منافق انزجار داری. یک کلام بگو و بنویس و بعد از همین در برو بیرون. آزاد میشی”» (۱۷۵-۱۷۳).
طبیعی است که در همهی این احوال و بیآن که «فریبا» بفهمد و بداند ـ همهی گفتوشنودها پنهانی ضبط میشود تا به عنوان سند و مدرک مورد سوءاستفاده قرار گیرد و زندانی سپس نتواند آن را انکار کند. بازپرس سپس به نیّت آغازین خود بازمیگردد و گزینهی شرکت در مراسم اعدام را پیش میکشد و چون به مقصود خود نرسیده، او را مورد آزار جسمی و روانی قرار میدهد:
«از صورتش ـ که صورتم نزدیک بود ـ وحشت داشتم. چشمانم را بستم. منتظر بودم که با پیشانیاش بر دماغم یا بر پیشانیام ضربه بزند. یکدفعه تف بزرگی روی صورتم، زیر چشم چپم انداخت. یک آب لزج و غلیظ، کمی گرم و بدبو روی گونهام نشست. سر و مویم را با ضربهای محکم به جلو پرت کرد. درد شدیدی از وسط گردنم مثل برق در شانه و در دستانم تا آرنج و تا نیمهی بالای کمرم دوید. بوی آب دهانش دلم را بههمزد. با لبهی چادر صورتم را پاک کردم. حرکت آهستهای به گردنم دادم. مطمئن شدم نشکسته، اما دو شیار درد تا زیر گوشهام کشیده میشد و همین، آن قسمت را منقبض کرده بود… از جلوش که رد شدم، در گوشم غرید: به جهنم میفرستمت ولدالزّنا! حرامزاده! کثافت!» (۱۷۷-۱۷۶).
من به پندار، گفتار و کردار این بازپرس به این دلیل بیشتر پرداختم که آزار او هر سه گونهی «خشونت زبانی، جسمی و روانی» را در بر میگرفت. گونهی دیگر آزار روانی و آگاهانه و عمدی، آمیختن زندانیان سیاسی با زندانیان مجرم و عادی است. طبیعی است که افقهای ذهنی این دو گونه زندانی، فاصلهی زیادی دارند و در این میان آن که بیشتر بر او گران میآید، زندانی سیاسی صادق و پاکباز است. یکی از اینان «خانم سکینه» نام دارد که در ابراز وجود و خوشخدمتی، تالی ندارد. او با دادن گزارشهای دروغین، بزرگنماییشده و هدفمند، مایهی نگرانی و آزار روانی همهگان میشود. «میترا» میگرن شدیدی داشته و از همسلولیاش «رؤیا» خواسته تا شقیقههایش را بمالد تا اندکی از درد بکاهد. سکینه جستهگریخته چیزهایی شنیده یا دیده و آن دو را به «همجنسبازی» (طبقزنی، مساحقه، لزبین) منسوب کرده و به «پاسدار خلوصی» اطلاع داده است. من این صحنه را به عنوان نمونهای از سه گونه «خشونت» میآورم تا در تاریخ ادبیات زندان ثبت و باقی بماند که تاریخ، تنها در آثار ادبی ماندگار میماند:
«ترابپور به انتظامات برگشت. صدای گرفته و بسیار بمِ خود را در بلندگو صاف کرد و چنین گفت: “خواهرها! دیشب در یکی از سلولها اتفاقی افتاده که لازم است همه در جریان باشین. دو تا از خواهران ملحد، میترا و رؤیا در سلول شماره ۱۸ در حین یک عمل مستهجن دیده شدهن. شاهد و گواه این اتفاق، خواهر سکینه هستن. این گونه کارها، مجازات شرعی داره.” … میترا و رؤیا از سلولشان با تمام توان فریاد میزدند که برایشان پاپوش درست کردهاند. ناگهان سر و کلّهی توابها از اینور و آنور پیدا شد. جلو سلول شماره ۱۸ جمع شدند و با فریاد، خواستار مرگ آن دو نفر شدند. در این بین، سر و کلّهی پاسدار خلوصی هم پیدا شد. ورود او همیشه حتی وقتی هیچ خبری هم نبود، به معنای ضرب و شتم و شلاق بود… خلوصی با یک دست زیر گلوی میترا و با دست دیگر زیر گلوی رؤیا را ـ در حالی که در راستای دیوار ایستادهبودن ـ گرفته بود و میفشرد. با یک ضرب، سرِ هر دو را به دیوار میکوبید. خلوصی میترا را ـ که دیگر نه چادر بر سر داشت نه روسری، از روی زمین بلند کرد. باز چیزی در گوش او گفت و چندین بار به صورت و گوش او سیلی زد… دیگر صدایی از او شنیده نشد. اما خلوصی ولکن نبود. میدید که هنوز جان دارد. دوباره به دیوار کوبیدش و دوباره میترا بیجان و بیرمق از دیوار لیز خورد و افتاد. سپس رؤیا را تا کنار دیوار روی زمین کشید. سرِپا نگهش داشت. اول به سر و صورتش سیلی زد و آنگاه با لگد به جانش افتاد. در همین حین، چند بار سرش را به دیوار کوبید. رؤیا کنار میترا افتاد» (۱۸۳-۱۸۲).
این که «توابین» از مواضع عقیدتی خود اظهار برائت کنند، البته قابل فهم است. شکنجههای زبانی و جسمی و روانی، میتواند به «خودآگاهی» (Consciousness) کنشگر سیاسی آسیب جدی برساند و بخش «حسابگر» و «مآلاندیش» خودآگاهی را غیرفعال سازد، زیرا «خودآگاهی» خود را مسئول حفظ کیان وجود آدمی میداند اما این که هوادار و عضو یک سازمان سیاسی خواهان اعدام همسازمانیهای پیشین خود شود، مسألهی دیگری است. در روانکاویِ «فروید» (Freud) اصطلاح «فراخود» یا «منِ برتر» به بخشی از روان گفته میشود که:
«از جمله مواهب حیات خانواده است و میکوشد در جهت کمال انسانی پیش رود و پیوسته معیارهایی آرمانی و اهدافی اخلاقی را دنبال کند. به یک تعبیر، “فراخود” همان “وجدان” است اما در “نهاد” [Id به آلمانی و It به انگلیسی و “او” به فارسی به معنی نفس امّاره بالسّوء] ریشه دارد که به تناقضی در روان میانجامد. “فراخود” از یک سو بخشی از “نهاد” است و از سوی دیگر به “خود” (Ego) نزدیک است اما چون از “اصل واقعیت” (Principle of Reality) پیروی میکند، میداند اگر به راه خطا برود، احساس گناه به آدمی دست میدهد. به این دلیل میکوشد میان “اصل واقعیت” (“باید”ها) و “اصل لذت” (Principle of Pleasure) [“ناشایست”ها] تعادل برقرار کند و در نتیجه، به اصل واقعیت نظر دارد و به همین دلیل “فراخود” گرایشی اخلاقی دارد، زیرا عذاب وجدان در پی “احساس گناه” نیز از جمله عناصر سازندهی “فراخود” است و به این دلیل به آدمی برای گرفتار نشدن در چنبرهی تنش روانی کمک میکند و باز به همین دلیل “فروید” آن را “طبیعت والاتر انسان” (higher nature) میدانست. او میگوید ما در پیروی از “فراخود” به پدر و مادر خود نظر داریم که در همان حال که آن دو را تحسین میکنیم، از آنان میترسیم، زیرا آنان نیز رفتار نیک را تمجید و رفتار زشت را تقبیح میکنند» (لپسلی؛ استی، ۲۰۱۱).
درک این اصطلاح برای آنچه مطرح میکنیم، اهمیتی اساسی دارد که باعث میشود علل تفاوت رفتار راوی را با «توابین» بهتر دریابیم. در نامههایی ذهنی و خیالی که راوی-نویسنده برای پدر و مادر خود مینویسد، به آنان اطمینان میدهد که به این دلیل برای تخفیف شکنجهی خود حاضر نیست به «توابین» بپیوندد که میخواهد «عزّت» انسانی خود را پاس دارد و به «ذلّت» نیفتد. یک نمونه از «عذاب وجدان» وقتی است که «فریبا» دوستش «اختر» را میبیند که او را آهسته به گوشهای میکشاند تا رازی را بر او آشکار کند. «اختر» نمیخواسته نماز بخواند زیرا به آن باور نداشته اما زیر فشار زندانبان از بهجا آوردن نماز ناگزیر و اکنون دچار عذاب وجدان شده و برای مجازات خود، شیشهی دارویی را شکسته تا با شکستههایش خودکشی کند:
«من نباید نماز میخوندم اما خوندم. برای اونا دو رکعت نماز خواندم؛ دو رکعت هم نشد… همان موقع، لباسش را بالا زد و پشت کمرش را به من نشان داد. رد عمیق شلاق، راه به راه از بالا تا پایین بر کمرش بود. گفت: من آن روز عصر ۲۳۸ ضربه شلاق خوردهبودم. آن روز گفتند: ۷۴ تا بیشتر میزنیم تا کار رو یهسره کنیم. یا نماز میخونی یا میمیری و بعد زدند تا شد ۳۱۲. من خودم ازشون خواستم که برام چادر و مهر نماز بیارن. من نشسته نماز خوندم، اما اونا دور و برم هرهر به من میخندیدن» (۶۹-۶۸).

این نقل قول آن اندازه وافی به مقصود هست که دیگر به توضیح و برشمردن گونههای خشونت نیاز نباشد. در هیچیک از آثار برجستهی ادبیات مقاومت مانند «وعدهی راست» نوشتهی «دکتر طه حسین» در مورد شکنجههای نخستین «اصحاب» پیامبر مسلمانان (مانند «یاسر بن عمّار»، «بلال حبشی») و «حماسهی مقاومت» «اشرف دهقانی» تا این اندازه سیمای کریه شکنجهگران ناشستهروی و ناهموار و گندمنمایان جوفروش عریان نشده است. با آن که آنچه از برخی رفتار «توابین» در این اثر برمیآید، نشانهی مراتب سقوط روانی آنان است، باز هم در جمعبندی نهایی پندار، گفتار و کردار زشت آنان نسبت به کسانی که بر سر موضع باقی ماندهاند، قابل تأمل است و انگشت اتهام به سوی کسانی دراز میشود که آمر و عامل چنین زشتهایی بودهاند. «تواب» در برابر آن که پیشتر او را شلاق زده است، چون سگ دُم میجنباند تا پاسدار را خوش آید و خود احساس رضایت خاطر کند و در سایهی قدرت پوشالی ضارب پیشین و سروَر کنونی، احساس قدرت کند و از آن برای خشونت در راستای کسانی استفاده کند که چون خودش اخلاقاً سقوط نکردهاند:
«یک روز مریم و پاسدار صابری با هم در طبقهی اول گشت میدادند. مریم طبق معمول مشغول حرّافی و چاپلوسی بود که دستهکلید پاسدار از دستش بر زمین افتاد. مریم بهسرعت خم شد و دستهکلید را چون چیزی مقدس از روی زمین برداشت. گرد آن را تکاند، به آن بوسه زد و دودستی آن را جلو پاسدار صابری گرفت؛ گویی با نگاه تمنا میکرد که: ای کاش این دستهکلید در دست من بود! کاش من به جای شما درِ سلول این کافران، خدانشناسان و منافقین را باز و بسته میکردم. آنوقت میدیدید که درِ سلولشان طوری باز و بسته شود که گریزی از توابیّت برایشان نباشد. همین هم شد. مریم به سرعت به آرزویش رسید: گشتهای شبانه و دستهکلید سلولها، دو نماد قدرت را به او دادند» (۲۳۷-۲۳۶).
«مریم» پیشتر خود از «مجاهدین» بوده و اکنون وانمود میکند از آنان بیزار است و میکوشد مراتب تبرّی خود را از سازمانش به شکنجهگران سابق خود ثابت کند. او از این که پیشتر «انقلابی» بوده، دچار عذاب وجدان شده است. این عذاب وجدان و «احساس گناه» در نهایت او را از اوج عزت به حضیض ذلت کشانده است. «منِ برتر» یک وجه استعلایی دارد که همان «خودِ آرمانی» است اما اگر این «خودِ آرمانی» به دلایلی سستی گیرد، سویههای پلید «او» یا «نهاد» به تعبیر «فروید» آدمی را از «کمال مطلوب» دور میکند. افتادن به ورطهی «ذلّت» و از دست دادن «عزّت نفس» (Self-esteem) نتیجهی طبیعی این واگرایی روانی است. «مریم» از «اوج عزت» به «حضیض ذلت» درغلتیده است. یک نشانهی شخصیتی در این گونه کسان، کشیده شدن آنان به دامچالهی «قدرت» است تا به یاری این قدرت کاذب، بتوانند ضعف راستین خود را جبران کنند. شور و شعف «مریم» برای ورود به «گشت شبانه» و «کلیددار سلولها» شدن و سختگیری و خشونت نسبت به «سرِ موضعی»ها، از همین شکست روانی نشان دارد.
۱. پایداری و ایستادگی: «مقاومت» در عرف سیاسی، خودداری از هر گونه تسلیمشدن یا پذیرش یک وضعیت ناگوار است و میتواند در سطح فردی یا جمعی تصور شود، اگرچه مقاومت اغلب به عنوان رفتاری غیرمنطقی و کودکانه یا غیرمسئولانه و کلاً برای بقای روانی زندانیان، ضروری شناخته میشود. «استن کوهن» (S. Cohen) و «لوری تیلور» (L. Taylor) در مطالعهی پیشگامانهی خود در زندان «دورهام» (Durham) در سال ۱۹۸۱ پنج نوع مختلف از مقاومت زندانیان را شناسایی کردند: محافظت از خود، فرار، اعتصاب، مقابله و مبارزه. «محافظت از خود» (self-protection) نوعی مقاومت فردی است که از طریق تربیت ذهن، بدن و یادگیری چگونگی گذراندن وقت به جای اتلاف آن در زندان عمل میکند. «فرار» ـ همانگونه که از معنای فیزیکی آن برمیآید ـ به معنای فرار از زندان است که با هدف مشخص رفتن از زندان به جای تغییر رژیم موجود، به کار گرفته میشود. «اعتصاب» ـ که شامل اعتصاب غذا میشود ـ میتواند منعکسکنندهی یک دستور کار فردی باشد که هدف آن تغییر وضعیت یک فرد خاص یا یک اقدام جمعی با هدف تحول گستردهتر کیفری یا سیاسی باشد. یکی از مشهورترین اعتصابهای غذای جمعی زندانیان در اوایل دههی ۱۹۸۰ در زندان بدنام «H-block» نزدیک «بلفاست» در «ایرلند شمالی» رخ داد. زندانیان سیاسی جمهوریخواه ـ که از داشتن جایگاه سیاسی خود محروم بودند ـ برای ایجاد تغییر در وضعیت سیاسی خود، به اعتراضات طولانی و از جمله اعتصاب غذا دست زدند. اگرچه در این مبارزه مقاومت آنان سرانجام موفقیتآمیز بود، بهای بسیار سنگینی نیز در پی داشت و ده نفر زندانی در سال ۱۹۸۱ در ضمن اعتصاب غذا جان خود را از دست دادند، از جمله «بابی سندز» (Bobby Sands) که در جریان این اعتراضات به عنوان نمایندهی پارلمان نیز مطرح بود (کوهن؛ تایلور، ۲۰۱۶).
با توجه به جنسیت، سن و سال و نیز شناختی که از زندانیان سیاسی و رفتار زندانبانان و کارگزاران تباهکار این نظام داریم، مقاومت فردی «فریبا» ـ چنانکه از متن برمیآید ـ ستودنی است. در بازداشتگاهها و زندانها نوشتن، ممکن نیست و آنچه از یادوارهها در این اثر هست، بعدها پس از آزادی نوشته، ویرایش و فراهم آمده است. نامههای راوی به خانواده، صرفاً در خیال و ذهن نویسنده گذشته اما آرزوی نوشتن، بزرگترین آرزوی هر زندانی سیاسی است که متأسفانه دست نمیدهد. پس از گذراندن آن لحظات فراموشناشدنی در سلول انفرادی و به هنگام شکنجه و آن اندازه تجربیات زیستشده و سیلان ذهنیت و عواطف مانند خشم، ترس، بیزاری و گرایش انتقامجویانه، همهچیز تباه میشود و یکسره از دست میرود و کوشش برای یادآوری جزئیات، ظرایف و دقایق آنچه گذشته است، بیفایده مینماید. این لحظات بهویژه برای آنان که از برترین مدارج علمی، تحصیلی و نظری برخوردارند، البته ارزش و اهمیت بیشتری دارد. با این همه، آنچه راوی مینویسد، صادقانه و مانند یک سند تاریخی آن هم در یک دوران گذار، مستند و تأثیرگذار است.
بسیاری از شاهکارهای ادبی، حبسیهها و خاطرات زندانیان سیاسی، امروزه پیش روی ما است. به نظر پروفسور «ریوکا زیم» (Rivkah Zim) زندان، کاربردی دوگانه و متناقض دارد: از یک سو زندانی را در رنج میافکند و از دیگر سو، به او آموزههایی عطا میکند که باعث خلق آثار ادبی برجسته و ماندگار میشود. این استاد ممتاز زن در پیشگفتار کتابش با عنوان «آرامش خاطر با نوشتن: راهبردهای ادبیات مقاومت از بوتیوس گرفته تا پریمو لوی» مینویسد:
«مقاومت چه بسا شانس زندهماندن را بالا بَرَد. زندانی ممکن است از نظر اخلاقی و معنوی، سالم بماند. به همین دلیل، برخی زندانیان خودکشی را برای بقای خود لازم نمیدانند. این گونه زندانیان، همیشه از روشهای گوناگونی برای دفاع از خود در برابر فرسودگی تن، ترس، قطعی نبودن هر چیز و دادهها و خبرهای نادرست سود میجویند. یکی از این راهها و پایدارترین و ماندگارترین آنها، نوشتن است. معمولاً نوشتن، ادامهی حرفهی عادی نویسندهگان است اما زندان و شکنجه و سرکوب، مخالفان سیاسی را به اندیشیدن، گفتن و نوشتن برمیانگیزد، چه در دفاع از خود یا به خاطر آرمانهای خود. بسیاری از زندانیان، روایتهایی شخصی مینویسند که سپس در بارهی آن چیزی بیندیشند که بر آنان گذشته است و از آنها به عنوان شواهدی تاریخی استفاده شود» (زیم، ۲۰۱۴).
متن شما با حفظ کامل جملات و ساختار اصلی، فقط از نظر رسمالخط، نیمفاصله، ویرگول، گیومه، نشانههای نگارشی استاندارد فارسی و یکنواختی ارجاعات (مانند سالها، نامها و ایتالیک برای جریان ذهنی) تصحیح شده است:
با این همه، آنچه در زندان و سلولهای انفرادی برای زندانی سیاسی دستنیافتنی مینماید، نوشتن و داشتن قلم و کاغذ است. یادداشت و هر گونه نامه و متنی میتواند از نظر مدیریت زندان، خطرناک باشد، زیرا اخبار زندان و زندانی به بیرون درز میکند. دکتر «نوالالسعداوی» نویسندهی فمینیست و روانپزشک شناختهشدهی مصری وقتی در سپتامبر ۱۹۸۱ به دلیل شرکت فعال در اعتراضات سیاسی و به عنوان یک کنشگر جنبش زنان و مخالف حجاب اجباری بر ضد «انور سادات» به پهنهی سیاسی کشیده شد، به سه ماه زندان محکوم گردید. برای یک رماننویس هیچ شکنجهای به اندازهی محروم بودن از نوشتن در زندان، دردناکتر نیست و وقتی از زندانبان خود برای نوشتن قلمی طلبید، زندانبان به او گفت: «دادن یک تپانچه به تو، راحتتر از دادن یک قلم است» (وو؛ لیوسکو، ۲۰۱۱).
با این همه، او برای نوشتن به مدادی نیاز داشت که از او دریغ کردند اما یک همبندی او ـ که یک کارگر جنسی بود ـ با دادن یک مداد ابرو، مشکلش را حل کرد. بسیاری از دیگر نویسندهگان هم در نوشتن، چنین دشواریهایی داشتهاند. «نگوگی وا تیونگاو» (Ngũgĩ wa Thiong’o) نویسندهی مبارز کنیایی رمان شناختهشدهی «شیطان بر صلیب» (Devil on the Cross) را روی دستمال توالت نوشت و به این ترتیب، اعتراض خود را ثبت کرد. «سویینکا» (Soyinka) شاعر، نمایشنامهنویس و مبارز سیاسی نیجریهای و برندهی جایزهی نوبل ادبیات برای نوشتن برخی آثارش از کاغذ سیگار و مرکب دستساز استفاده میکرد. این یادداشتها بعدها پس از آزادی در نوشتن خاطرهنامهی «مردی مرد» (Man Died) در سال ۱۹۷۱ انتشار یافت. «اسکار وایلد» (Oscar Wilde) ـ در حالی دوران محکومیتش را در Reading Gaol میگذراند که برای خواندن، محدودیتی نداشت اما او را از نوشتن بازداشتند. با این همه او توانست به لطایفالحیل نامهای مشروح برای دوست گرامیاش «لرد دو پروفوندیس» (De Profundis) در ۵۵ هزار کلمه بنویسد و آنچه را نمیبایست بنویسد، بگوید (مگرای؛ فروغ، ۲۰۲۰).
نویسنده بارها به این نکته اشاره میکند که بازجویان پیوسته اتاقها و بندها را در جستوجوی نوشتهای میگردند و در صورت یافتن، به شدیدترین شکنجهها متوسل میشوند. «فریبا» با علم بر این واقعیت، ترجیح میدهد به بایگانی و حافظهی شخصی خود اعتماد کند و هر آنچه را به ذهنش خطور میکند، بر صحیفهی دل بنگارد تا روزی آنها را بر کاغذ نقش و ترسیم کند و از آنجا که این نوشتهها ذهنیاند، نویسنده عادت دارد با خط ایتالیک (خوابیده) بنویسد تا به گونهای یادآور «جریان ذهنی» و شاید هم الگوبرداری از «خشم و هیاهو» (The Sound and the Fury)ی «فاکنر» (Faulkner) باشد:
«باید بنویسم… . باید بنویسم. این، فریاد درونی من بود اما چهطور و کجا؟ اینها که به هر بهانه، هر ساعت، سلولهای ما را و حتی خودمان را مرتباً بازرسی میکنند و همیشه به دنبال دستنوشتهای هستند از هر خط و دستنوشتهای میترسند، اما جایی هست که دور از دسترس آنها است: ذهن و قلب ما. پس تصمیم را گرفتم. از این به بعد، خواهم نوشت. شاید روزی نوشتههای من به دست این و آن و حتی پدر و مادرم برسد. چهقدر خوب میشود! اینطوری آنها میتوانند از حال من و ما باخبر شوند. آنوقت خواهند دانست که بر ما چه رفته است» (۱۸-۱۷).
چنان که پیشتر اشاره کردم، بهترین مکانیسم دفاعی برای کاهش درد و رنج ناشی از شکنجههای زبانی، جسمی و روانی، یافتن شیوههایی است که زندانی میکوشد بر افکاری خاص تمرکز کند و از پریشاناندیشی و خردهکاری پرهیز کند. او تنها باید بر این دقیقه تأکید کند که چگونه مدیریت زندان میکوشد تمرکز فکری و روانی زندانی را بههم بزند و او را تا مرز جنون و روانرنجوری پیش ببرد. نویسنده میکوشد به جای آشفتهاندیشی، در نامههای خیالی خود به پدر و مادر، به افشاگری بپردازد و جنایات پنهانداشتهی شکنجهگران خود را به گوش مردم کشورش برساند. آنچه نویسنده در این یادنوشتهها گفته، به دلیل پرهیز از آلایش زبانی و باورهای سازمانی در نوع خود بینظیر است و منتقد ادبی به آن به عنوان اسناد و مدارک بایگانیشدهی تاریخی نیز مینگرد و به همین دلیل، ماندگار خواهد ماند.
یکی از اینگونه افشاگریها، بدرفتاری کارگزاران و مدیریت زندانها با اقلیتهای قومی و دینی در تابستان ۱۳۶۲ است. اصطلاح «وقت سکوت» در ادبیات زندان به هنگامی گفته میشود که دفتر زندان میخواهد خبر مهمی را به آگاهی زندانیان برساند و همهگی باید سکوت کنند:
«او [مجید ترابپور] از آمدن یک گروه بهائی به بند ما خبر داد. رسماً گفت: “اینها نجس هستند” و تأکید کرد که همگی باید رعایت پاکی و نجسی را بکنند و از خودِ بهائیان هم خواست در این زمینه مراقب رفتار خود باشند و “مزاحمتی برای حفظ و احترام حال خواهران نمازخوان به وجود نیاورند”. ترابپور همچنین گفت برای حفظ و احترام خواهران مسلمان، این گروه بهائی به طبقهی سوم برده میشوند: “چون در اون طبقه کافرها و مرتدها هستن و اونها هم نجسن. پس با هم جور درمیآن.” این گروه از زندانیان جدید از ۱۷ تا ۶۵ سال داشتند. آنها یکییکی یا دوتادو تا در سلولهای سمت راست راهرو از سلول ۹ تا ۲۰ جا گرفتند. وسایل بسیار مختصری داشتند… . آنها از رسومشان گفتند؛ مثلاً این که باید در روزهایی برای دعا و نیایش دور هم جمع شوند. مونا گفت: من معلم آموزش این رسوم به کودکان بودم. حالا اینها میگن که من جاسوس بودم. گفتن که پدرت هم جاسوس بوده. پدرم رو سال گذشته به همین جرم، اعدام کردن» (۱۴۳-۱۴۴).
دادستان «میرعماد» برای واپسین بار از این گروه میخواهد توبه کرده به آغوش باز «اسلام عزیز» بازگردند:
«فرصتی دیگه میدم که به دامن اسلام برگردین. تنها کافیه که “اشهد ان لا اله الا الله” بگین. مسلماً که اسلام از همین لحظه با آغوش باز، شما رو میپذیره. هم مسلمان میشین، هم شما را آزاد میکنیم». آنها گفتند: ما به آیین خودمون میمونیم.»
«مهشید» یکی از بهائیان به «فریبا» میگوید: «اونها آیین ما رو به مسائل جنسی میکشونن و وقیحانه میگن: توی آیین شما زنها بین مردها مشترکن. جلسات شما برای روابط مشترک جنسی بوده»… . آن روز شنبه حدود ساعت چهار بعد از ظهر هر یازده نفر زندانیان بهایی را مثل همیشه برای ملاقات صدا کردند. آنها هم مثل بقیه خوشحال و آماده برای دیدار با اعضای خانوادهشان رفتند. بعد از یک ربع ساعت از آن گروه فقط یک نفر بازگشت. او مسنترین آنها بود. فردای آن روز خبردار شدیم که همهی آنها را به دار آویختهاند» (۱۴۶-۱۴۵).
ریشهی دشمنی و کشتار کور ملایان با این آیین به روزگار «ناصرالدینشاه» قاجار بازمیگردد. «بهاءالله» در سال ۱۲۲۳ خورشیدی (۱۸۱ سال پیش) نه تنها آیینی تازه آورد و باور به «خاتمالنّبیّین» را مورد تردید قرار داد، بلکه نخستین آیینی بود که با روح و عصر «مدرنیته» در اروپا نزدیک بود و درواقع، قرائتی مدرن از دینی ناسوتی و دنیوی داشت. دکتر «ادوارد براون» در کتاب «یک سال در میان ایرانیان» صفحاتی را به فتنهی ملایان و برانگیختن مسلمانان بر ضد بهائیان در «شیراز» اختصاص داده و «جمالزاده» نیز در رمان «سر و ته یک کرباس» به آن پرداخته و از جنایات ملایانِی روی در مخلوق چون «آیتالله شیخ محمدتقی اصفهانی» پرده برداشته که نهتنها به قتلعام بهائیان اشاره کرده، بلکه خود در کشتارشان شرکت میداشته است. اما دومین بهانهی ملایان برای بهائیستیزی، دفن برخی از مراجع این آیین در کشور امروزی «اسرائیل» است و درست به همین دستاویز، همهی بهائیان را «جاسوس اسرائیل» میشمارند. «آرامگاه بهاءالله» یا «روضهی مبارکه» قبلهی بهائیان در شهر «عکا» و باغهای طبقهطبقهی کوه «کرمل» در «حیفا» آرامگاه «باب» است. پیکر برخی از آنان سه سال پس از انقلاب مشروطیت در سرزمینی دفن شده که امروزه از آن به «سرزمین فلسطین» («ارض اقدس») یاد میشود و در آن تاریخ، کشوری به نام «اسرائیل» وجود نداشته است. این آیین، آمیزهای خلاق از آموزههای آیین زرتشتی، آیین اسلام و روح مدرنیته در عصر قاجاریه است. آیین اسلام در وجه غالب، رو به گذشته داشته و آیین بهائی، فرزند خلف روزگار خود بوده است.
رفتار سرکوبگران در زندانها، مصداق آشکار این ارسالالمثل است که: «گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری». دو برادر قشقایی به نامهای «خسروخان» و «ناصرخان» را ـ که از چند دهه پیش از رهبران قدرتمند ایل «قشقایی» در «شیراز» بودهاند ـ گرفته و اعدام کردهاند. اما به این، اکتفا نکرده و خواهر آن دو «ملک بیبی قشقایی» و شوهرش «ناصر بیات» را هم به دلیل نسبت خانوادهگی گرفته به زندان انداختهاند. اگر دستگیری و اعدام دو خانِ قشقایی به دلیل قدرت ایلیاتی و نظامی توجیهی امنیتی برای رژیم خودکامه داشته باشد، بازداشت و زندانی کردن خواهر و شوهرش، توجیه قضایی هم ندارد. در پی سرکوب و خشونت دولت، چنان عرصه بر «بیات» تنگ شده که به خیال حلقآویز کردن خود با ملافهها افتاده اما همبندانش او را نجات دادهاند. او را چنان شکنجه و ناکار کردهاند که حتی همسر هم نتوانسته شوهرش را بشناسد. «نصیری» بازجو در مقام تحقیر و تخفیف «ملک بیبی» داغدیده از خشونت زبانی سود میجوید. به زبان سخیف و درشت او دقت کنیم تا دریابیم آیا او کوچکترین همانندی به آدمیزاده دارد؟ ایدئولوژی شیطانی، آدمی را به «ابلیس آدمروی» تبدیل میکند:
«آها! خواهر خسروخان و ناصرخان! داغ آن دو تا رو به دلت گذاشتیم. از این به بعد یه داغ زنده هم داری. شوهرت بیات. دیدیش که نمیتونه حرف بزنه. دیدی که تو رو نشناخت. دیدی چهقدر فکسنی شده. خودش که لالمونی گرفته. روز چهارشنبه ـ که کاوه جونت به ملاقات اومد ـ اونو هم نشناخت. بیبی خانم! کارت تمومه. خیر شوهرتو ببینی! ناصر بیات، ارزانی خودت!» (۱۶۶).
با این همه، «ملکبیبی» به عنوان یک زن ایلیاتی آزاده، این اندازه خوارمایهشدن را نمیپذیرد. از این که او تبار ترک، لر یا کرد دارد، آگاهی نداریم، اما آزاده و شیرزنی چون او نیازی نمیبیند هویت قومی خود را آشکار کند. زبان او قاطع، سرافرازانه و مقاومتجویانه است و به قشقایی بودن خود میبالد:
«به اسمم چرا میخندی؟ مادر خودت چه اسمی داره؟ من شرمی از اسمم ندارم اما اگه جرأت داری، منو به فامیلی صدا کن! بگو خانم قشقایی! بلند بگو خانم ملک بیبی قشقایی تا بعد ببینی چگونه حرمت و احترام از در و دیوار همین ساختمان روی فامیلی من میباره. فقط یه بار بگو خانم قشقایی تا همه بدونن که بله من هستم؛ خواهر ناصرخان قشقایی، خواهر خسروخان قشقایی که هر دو رو بیرحمانه کشتین» (۱۶۵).
نمونهی دیگر از رذالت کارگزاران زندان وقتی است که زنی را بی هیچگونه اتهامی و تنها به خاطر شوهرش ـ که گویا یک افسر نیروی هوایی طرفدار «مجاهدین خلق» بوده ـ به زندان انداختهاند. این زن «فریال» نام دارد. از دفتر زندان او را صدا زدهاند تا خبر ملاقات با شوهرش را به او بدهند. «فریال» از آنچه قرار است رخ دهد، آگاه نیست. آگاهی از آنچه بر شوهر رفته و خواهد رفت، دل خواننده را به درد میآورد و بر «شکوفه»هایی که چنین مظلومانه به «تیغ» درندهخویان تباه میشوند، رحمت میبَرَد:
«اول گفت که حکم آزادیاش آمده. بعد گفت: “اما دوستان عزیز! من سعید رو ملاقات کردم.” سعید شوهرش بود. به نشانه خوشحالی گفت: وای بچهها! واقعاً باورم نمیشه. سعید رو بعد از پنج ماه دیدم. خوب، یه کم قیافهش تغییر کردهبود. لاغر شده بود. حسابی ریش گذاشتهبود.»
همه بهتزده نگاهش میکردیم. فریال هیچ نمیدانست که دارد چه میشود. از دیدار سعید ذوقزده بود. از این که دختر نازنینش فردا به آغوش او برمیگردد، شادی میکرد. واقعاً نمیدانست که آن ملاقات حضوری، آخرین دیدار او با شوهرش بوده. مجید ترابپور، رئیس زندان، چیزی به او نگفتهبود. شوهرش هم چیزی به او نگفتهبود. لابد نخواستهبوده آخرین شادی زندگی مشترک را از او بگیرد. لابد میخواسته آن آخرین دیدار، با اشک و گریه توأم نباشد. فریال نمیدانست چه میشود. اما ما میدانستیم که گروه افسران هوابُرد شیراز همگی به اعدام محکوم شدهاند و شوهر فریال یکی از آنها بود. فریال فردای آن روز آزاد شد، بیآنکه بداند یا اصلاً احساس کند که همان صبح، سعید را تیرباران کردهاند و این، اولین خبری خواهد بود که به محض آزادی به او خواهد رسید» (۱۵۵-۱۵۴).
منابع:
الیاده، میرچا. چشماندازهای اسطوره. ترجمهی دکتر جلال ستاری، تهران: انتشارات توس، ۱۳۶۲.
مهرابی، فریبا. شکوفه و تیغ، استکهلم (سوئد): نشر باران، ۲۰۲۵.
Brodsky, Joseph. The Writer in Prison, New York Times, Oct. 13, 1996.
Cohen, Stan & Laurie Taylor. Resistance as reform: direct action through prisoner, CENTRE FOR CRIME AND JUSTICE STUDIES, 2016.
Lapsley, Daniel and Paul Stey. Encyclopedia of Human Behavior, 2nd Ed. Elsevier, Publication Date: 2011.
Magray, Ahsan ul Haq, Aneesa Farooq. A Stylistic Study of Prison Narratives: A Critical Approach. Journal of Language and Linguistics Studies, 16(2), 1100-1107, 2020.
Nasiri, Shahin & Leila Faghfouri Azar. Investigation the 1981 Massacre in Iran: On the Law-Constituting Force of Violence. in: Journal of Genocide Research, Volume 26, Issue 2., 2024.
Pérez-Sales, Pau. Psychological torture: definition, evaluation and measurement. New York: Routledge, 2017.
Reyes, Hernán. The worst scars are in the mind: psychological torture, 2007.
Wringer, Anouck de. I’Jaam: An Iraq Rhapsody, Defying Violence with Words, 2019.
Wu, Yenna with Simona Livescu (Eds.) Human Rights, Suffering, and Aesthetics in Political Prison Literature. New York: Lexington Books, 2011.
Zim, Rivkah. The Consolation of Writing: Literary Strategies of Resistance from Boetius to Primo Levi, Princeton University, 2014.








