خیزش ملی مردم ایران- علی آشوری: «تعلیق تاریخی»، نزاع بر سر زیستِ بدون تحقیر در ایران

آنچه امروز در ایران دیده می‌شود، به‌سختی در قالب‌های آشنای تحلیل سیاسی می‌گنجد. نه با الگوی انقلاب‌های کلاسیک سازگار است، نه با جنبش‌های اصلاح‌طلبانه، و نه حتی با اعتراض‌های صرفاً اقتصادی. مردم هزینه می‌دهند، نه برای یک ایدئولوژی منسجم، نه برای وعده‌ی آینده‌ای بزرگ، برای ابتدایی‌ترین حق انسانی ست: زنده‌ماندن بدون تحقیر، بدون حذف، بدون قتل. این جابه‌جاییِ کانون سیاست ــ از ایدئولوژی به زیست ــ لحظه‌ای استثنایی در تاریخ معاصر است؛ لحظه‌ای که پس از آن، هیچ نظمی دیگر نمی‌تواند «عادی» باقی بماند، حتی اگر موقتاً پابرجا بماند.
در چنین وضعیتی، سیاست دیگر صرفاً در سطح دولت‌ها، نهادها و قانون‌ها عمل نمی‌کند، سیاست به سطح بدن‌ها، خیابان‌ها و تجربه‌ی روزمره فرو می‌لغزد. این فرو‌لغزش، نشانه‌ی ضعف جنبش نیست؛ برعکس، نشانه‌ی آن است که نزاع از سطح گفتمان به سطح هستی منتقل شده است. قدرت سیاسی، به‌طور سنتی، در مدیریت ایدئولوژی‌ها مهارت دارد: می‌تواند رهبران را حذف کند، سازمان‌ها را متلاشی سازد، روایت‌ها را مصادره کند و معنا و تعریف منامندی و.. را مهار نماید. اما وقتی سیاست به مسئله‌ی زیستن بدل می‌شود، این ابزارها ناکارآمد می‌شوند. آنچه در این لحظه شکسته می‌شود، پذیرش اخلاقی نظم موجود است، فقط شکسته شدن مشروعیت سیاسی نیست.

از منظر تاریخی، بسیاری از جنبش‌ها سرکوب شده‌اند، اما همه‌ی سرکوب‌ها یکسان نیستند. تفاوت اصلی در آن است که آیا نظم می‌تواند پس از سرکوب، وضعیت پیشین را بازسازی کند یا نه. نشانه‌های امروز حاکی از آن است که چنین بازگشتی ممکن نیست. جامعه‌ای که تجربه‌ی تحقیر ساختاری را به زبان مشترک بدل کرده، حتی در سکوت نیز دیگر همان جامعه‌ی پیشین نیست. سکوت، در اینجا، نشانه‌ی رضایت یا فراموشی نیست؛ نشانه‌ی تعلیق است. تعلیقی که در آن، نظم باقی مانده، اما معنایی در آن نمانده و از آن گریخته است.

این وضعیت تعلیقی، سیاست بین‌الملل را نیز ناگزیر درگیر کرده است. دولت‌های خارجی، به‌ویژه قدرت‌های بزرگ، معمولاً با جنبش‌هایی راحت‌ترند که قابل نام‌گذاری باشند: لیبرال، چپ، مذهبی، ملی‌گرا. چنین جنبش‌هایی قابل ترجمه‌اند و می‌توان آن‌ها را در معادلات ژئوپلیتیک جای داد. اما جنبشی که خواست اصلی‌اش «زیستن در شأن و حرمت» است، ترجمه‌پذیر نیست و به‌همین دلیل، به‌سادگی قابل مصادره یا هدایت هم نیست. این ترجمه‌ناپذیری، هم نقطه‌ی قوت آن است و هم منبع اضطراب برای بازیگران جهانی.
در چنین زمینه‌ای، بحث از مداخله‌ی نظامی ــ به‌ویژه از سوی ایالات متحده ــ بیش از آنکه واقع‌بینانه باشد، بیانگر سردرگمی است. حمله‌ی نظامی، حتی اگر محدود باشد، میدان نزاع را از زندگی روزمره‌ی مردم به منطق امنیت، جنگ و دشمن خارجی منتقل می‌کند. چنین جابه‌جایی‌ای، ناخواسته همان چیزی را تقویت می‌کند که در داخل زیر فشار قرار گرفته است. از این رو، مداخله‌ی نظامی همانطور که پر پرهزینه است، از نظر زمانی و سیاسی نیز ناموزون است؛ گویی واقعه‌ای از بیرون بر لحظه‌ای تحمیل می‌شود که منطق درونی خود را دارد.

تهدیدهای نظامی، به‌ویژه وقتی از سوی چهره‌هایی چون ترامپ مطرح می‌شوند، بیش از آنکه نشانه‌ی تصمیم قطعی باشند، زیادتر ابزار نگه‌داشتن وضعیت در حالت ابهام‌اند. منطق این سیاست، منطق «تهدید بدون تعهد» است: باز گذاشتن همه‌ی گزینه‌ها، بدون پرداخت هزینه‌ی انتخاب. در این چارچوب، جنگ آخرین ابزار است، در واقع ابزار مطلوب نیست، برای اینکه هزینه‌های آن، نظامی، سیاسی و منطقه‌ای است و می‌تواند وضعیتی را که هنوز مهارپذیر است، به بحرانی غیرقابل کنترل بدل کند.
در نتیجه، آنچه اکنون با آن روبه‌رو هستیم، نه انقلاب کلاسیک است و نه جنگ قریب‌الوقوع، در واقع وضعیتی است میان این دو: وضعیت تعلیق تاریخی
نظمی که مشروعیت زیستی خود را از دست داده، ولی هنوز فرو نریخته؛ جامعه‌ای که دیگر نمی‌پذیرد، اما هنوز پیروز نشده؛ و جهانی که نظاره می‌کند، ازاین نظر هر مداخله‌ای می‌تواند همه‌چیز را پیچیده‌تر کند. این وضعیت، شاید طولانی باشد، اما خنثی نیست. تاریخ اغلب با انفجارهای ناگهانی تغیر نمیکند تاریخ با فرسایش‌های عمیق تغییر می‌کند. خطای اصلی تحلیل در چنین لحظه‌ای، انتظار «پایان سریع» است: یا سقوط فوری، یا بازگشت کامل نظم. اما آنچه از دست رفته، چیزی بنیادین‌تر است: امکان بازگشت به عادی‌بودن. نظمی که نتواند زندگی را معنادار کند، حتی اگر باقی بماند، در وضعیت تعلیق به حیات خود ادامه می‌دهد. و شاید همین تعلیق، نشانه‌ی ورود به دوره‌ای تازه باشد؛ دوره‌ای که در آن سیاست دیگر وعده‌ی رستگاری نمی‌دهد، سیاست با پرسشی عریان و عیان آغاز می‌شود: چگونه می‌توان زیست، وقتی زندگی تا این حد بی‌ارزش شده است؟ علی آشوری – سندیاگو

پانوشت:
*۱): در وضعیت کنونی، مسئله‌ دیگر نبودِ بدیل سیاسی منسجم نیست، درحقیقت ردّ قاطع نظمی است که ادامه‌ی آن مستلزم کشتار، بازداشت گسترده و قطع کامل ارتباط جامعه با جهان شده است. هنگامی که هزاران نفر در فاصله‌ای کوتاه کشته، زخمی یا زندانی می‌شوند و حکومت برای بقا ناچار به خاموش‌کردن اینترنت و نامرئی‌ساختن جامعه می‌شود، آنچه فرومی‌ریزد پیش از هر چیز مشروعیت است، نه صرفاً ثبات. در چنین شرایطی، خواست حذف رژیم را نمی‌توان به شتاب‌زدگی یا فقدان برنامه فروکاست؛ این خواست از تجربه‌ی زیسته‌ی مرگ، تحقیر و بن‌بست برمی‌خیزد. جامعه‌ی عاصی الزاماً آینده‌ای روشن در برابر خود نمی‌بیند، اما به‌درستی تشخیص داده است که ادامه‌ی این وضع برای درازمدت ممکن نیست واز این نگاه باید گفت هیچ نظمی حق ندارد بقای خود را بر بدن‌های کشته‌شده و صداهای خاموش‌شده بنا کند.

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی