جنگ ایران – «همسایه‌ای که دوستش داریم، اما…»، صحنه‌ای از نمایشنامه ماتئی ویسنییک

ماتئی ویسنییک (Matei Vișniec)، نمایشنامه‌نویس، شاعر و روزنامه‌نگار برجستهٔ رومانیایی-فرانسوی، در سال ۱۹۵۶ در منطقهٔ بخارست رومانی به دنیا آمد. او که تحصیلات خود را در رشتهٔ فلسفه به پایان رساند، از اواخر دههٔ ۱۹۷۰ نمایشنامه‌نویسی را آغاز کرد، اما در دوران دیکتاتوری کمونیستی چائوشسکو، تمام آثارش با سانسور روبرو و از اجرا منع شدند. ویسنییک در سال ۱۹۸۷ به فرانسه پناهنده شد و پس از کسب پناهندگی سیاسی، به نویسندگی به زبان فرانسوی روی آورد و هم‌اکنون به عنوان روزنامه‌نگار در رادیو بین‌المللی فرانسه (RFI) فعالیت می‌کند. آثار او که تلفیقی از طنز سیاه، پوچ‌گرایی و نقد سیاسی-اجتماعی هستند، پس از سقوط کمونیسم به یکی از پراجراترین نمایشنامه‌ها در رومانی و صحنه‌های بین‌المللی تبدیل شدند. از مشهورترین آثار او می‌توان به نمایشنامه‌های “داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد” و “پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی” اشاره کرد که حاصل تأثیر مستقیم جنگ‌های بالکان بر نگاه تیزبین او به مکانیزم خشونت و ناسیونالیسم است.
کشور ما درگیر جنگ بسیار بزرگی‌ست با ابعاد نامعلوم. به این مناسبت بخشی از نمایشنامه “پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی” را که در اختیار عموم مردم قرار دارد، برای ترجمه انتخاب کردیم.
این صحنه یکی از هوشمندانه‌ترین لایه‌های متن ویسنییک را آشکار می‌کند: نشان دادن چگونگی تبدیل “همسایه” به “دشمن” از طریق زبان. در فضایی صمیمی و با کمی مستی، دورا (قربانی جنگ) نقش “مرد بالکانی” را بازی می‌کند و با استفاده مکرر از ساختار “دوست دارم… اما… “، نشان می‌دهد که چگونه کلیشه‌های قومی، نسل به نسل بازتولید می‌شوند. آنچه در اینجا علیه کولی‌ها، آلبانیایی‌ها، بلغارها، ترک‌ها، صرب‌ها و دیگران گفته می‌شود، دقیقاً همان زبانی است که چند سال قبل‌تر، در بوسنی، همسایه‌ها را به جلاد تبدیل کرد. ویسنییک با این تکنیک نمایشی نشان می‌دهد که جنگ از “اما”ها شروع می‌شود؛ از همان لحظه‌ای که “برادر” را این گونه تعریف می‌کنیم: “دوستش دارم، اما او در اصل خائن است، اما او واقعاً از ما نیست، اما… “. نقطه‌عطف تراژیک نمایش وقتی رخ می‌دهد که کیتِ آمریکایی (روانپزشک) این بازی زبانی را به خانه خود می‌برد و علیه سیاه‌پوستان، مکزیکی‌ها و پورتوریکویی‌ها همان “اما”های بالکانی را تکرار می‌کند. اینجا ویسنییک پیام تلخ خود را می‌رساند: این مکانیزم جنایت، مختص بالکان نیست، بلکه بیماری مشترک نوع بشر است؛ زخمی که در سارایوو خونریزی کرد، در هر جای دیگری با کمی تغییر لهجه، تکرارشدنی است.
این نمایشنامه در شرایط کنونی که ایران با تهدید حمله نظامی خارجی و همزمان با تنش‌های درونی میان اقوام و مذاهب مختلف روبروست، هشداردهنده است. ویسنییک به ما نشان می‌دهد که دشمن واقعی، “دیگری” نیست؛ نه آن همسایه‌ای که زبانی دیگر دارد، نه آن هموطنی که مذهبی دیگر می‌گزیند، نه آن برادری که در قسمتی دیگر از این سرزمین پهناور زندگی می‌کند. مکانیسم کشتار جمعی در بوسنی با همین «اما»‌های کوچک آغاز شد: «کردها را دوست دارم، اما…»، «بلوچ‌ها را دوست دارم، اما…»، «آذری‌ها را دوست دارم، اما…»، «فارس‌ها را دوست دارم، اما…»، «اهل سنت را دوست دارم، اما…»، = «شیعه را دوست دارم، اما…». آنچه این متن را برای لحظه‌ای که بمب‌های آمریکا و اسرائیل بر سر یک شهر فرود می‌آید، حیاتی می‌کند، این حقیقت تلخ است: در هنگامه حمله نظامی، برای خلبانی که بمب را رها می‌کند، همهٔ ما فارغ از قومیت و مذهب، فقط یک هدف هستیم. اما اگر پیش از آن، خودمان کار او را تمام کرده و با «اما»‌هایمان یکدیگر را به «دشمن» تبدیل کرده باشیم، آن‌گاه نه تنها در بمباران، که پیش از آن، در دل‌هایمان شکست خورده‌ایم. ویسنییک در این نمایشنامه، نه برای بالکان که برای تمام زمین‌هایی که چندقومیتی‌اند، زنگ خطر را به صدا درآورده است.

دورا و کیت با هم غذا می‌خورند. روی میز گل‌هایی هست و یک بطری شراب رز. جو آرام است، هر دو کمی مست شده‌اند و بین‌شان همدلی واقعی وجود دارد.

دورا (در حال خوردن): به محض اینکه یک جرعه بنوشد، حس تاریخ در مرد بالکانی بیدار می‌شود. در کثیف‌ترین بار، هر جایی که بتواند حسابی مست کند، چه در زاگرب، تیرانا، آتن، بخارست، صوفیه، لیوبلیانا یا اسکوپیه، مرد بالکانی ناگهان بین‌المللی می‌شود، پر از عشق به نزدیک‌ترین و عزیزترین‌هایش. و شروع می‌کند به قضاوت کل جهان با فلسفهٔ «اما». «اما» آینهٔ تفکر مرد بالکانی است، کلید روح اوست، کلمه‌ای است که گفتگوی معمولی را ناگهان به یک خطابهٔ ظریف و زیرکانه تبدیل می‌کند.

موسیقی کولی‌ها. یا شاید خود دورا است که شروع به زمزمهٔ تکه‌ای از ملودی کولی می‌کند. در مونولوگ‌های بعدی، واقعاً دورا نیست که حرف می‌زند، بلکه خاطرات و تجربیات زندگی‌اش است. هر بار، او واقعاً در پوست «مرد بالکانی» فرو می‌رود که سال به سال همان کلیشه‌های قدیمی، همان توهین‌های تکراری و همان نظرات پر از کینه را علیه «برادران بالکانی» از ملیت دیگر تکرار می‌کند.

دورا (به عنوان «مرد بالکانی»): کولی‌ها را واقعاً دوست دارم؛ اصلاً هیچ چیزی علیه‌شان ندارم. بیا کولی، یک آهنگ برایم بخوان. نه، اشتباه نگیر، کولی‌ها واقعاً عالی‌اند. سابقهٔ طولانی دارند؛ چیزی عمیق و مرموز در آن‌ها هست، اما در عین حال سبک و شاد. اما، بیایید رو راست باشیم، همه‌شان دزدند؛ حتی یک لحظه نمی‌توانی چشم ازشان برداری؛ اسب می‌دزدند، گوسفند، مرغ، بچه، و حالا برای تکمیل ماجرا، حتی فولکلور مقدس ما را هم می‌دزدند، زیباترین آهنگ‌های خودمان را روی سی‌دی‌های غربی بیرون می‌دهند و میلیون‌ها دلار پول درمی‌آورند…

بازی‌شان ادامه دارد. این بار موسیقی آلبانیایی.

واقعاً آلبانیایی‌ها را دوست دارم. یک همکار آلبانیایی در دانشگاه دارم. ساکت است، به خودش می‌رسد، با پولش محتاط است: خیلی خوب پیش رفته. بله، آلبانیایی‌ها واقعاً مردم خوبی‌اند، به خصوص آن‌هایی که از شمال‌اند و کاتولیک. نه، اشتباه نگیر، نمی‌توانم بگویم چیزی علیه آلبانیایی‌ها دارم. احتمالاً قدیمی‌ترین نژاد بالکان‌اند… اما، بیایید رو راست باشیم، همکار دانشگاهی‌ام در واقع از کوزوو آمده، پس اصلاً آلبانیایی واقعی نیست، و باید اعتراف کنی که در اروپا امروز آلبانیایی‌ها پایین‌ترین طبقه‌اند. انور خوجا واقعاً آن‌ها را در گند غرق کرد، و کل جهان در را به روی‌شان باز کرد: یوگسلاوها، روس‌ها، چینی‌ها. خوشبختانه مردم به آن‌ها غذا دادند. اما بعد با همه دعوا کردند، و حالا فقیرترین مردم اروپا هستند؛ حتی ایده‌هایشان هم فقیر است، مثل اینکه بخواهند کوزوو را ضمیمه کنند. یعنی ببین چه بلایی سر آن ایده آمد…

لیوان‌ها را به هم می‌زنند.

دورا: به سلامتی!

کیت: به سلامتی!

موسیقی بلغاری.

دورا، که بیشتر و بیشتر رها شده، با انگشتانش ضرب می‌گیرد و می‌خواند.

دورا (به عنوان یک «مرد بالکانی» دیگر، در مورد «برادران بالکانی»اش): بلغاری‌ها؛ آه بلغاری‌ها، واقعاً خوب‌اند. باغبان‌های عالی‌ای هستند. مادرم فقط سبزیجاتش را از یک سبزی‌فروش بلغاری می‌خرید. باید خیارشورهایش را می‌دیدی، و ماستش را. ماست بلغاری واقعاً بهترین ماست جهان است. و بلغاری‌ها سلیقهٔ عالی دارند… و گل‌های رزشان… فوق‌العاده‌اند. و مربا رزگلبرگ‌شان، تا حالا امتحان کردی؟ عالی است. بله، اشتباه نگیر، واقعاً بلغاری‌ها را دوست دارم… اما، بیایید رو راست باشیم، نژادی ناامید و سرخورده‌اند. این‌ها بودند که جنگ بالکان را در ۱۹۱۳ شروع کردند. بلغاری‌ها کشوری بزرگ‌تر از آنچه نیاز داشتند می‌خواستند. کل مقدونیه را می‌خواستند تا در آن خیارشور بکارند. و حتی امروز می‌گویند مقدونی‌ها واقعاً بلغاری‌اند. نام همهٔ ترک‌های کشورشان را بلغاری کرده‌اند. بلغاری‌ها همین‌اند؛ فقط اگر در جای خودشان نگه‌شان داری می‌توانی با آن‌ها کنار بیایی. به سلامتی!

کیت: به سلامتی!

لیوان‌ها را به هم می‌زنند و یکدیگر را می‌بوسند. دورا بازی را دوباره شروع می‌کند. موسیقی ترکی. کیت لیوان‌ها را پر می‌کند و بیشتر و بیشتر وارد روح بازی می‌شود.

کیت: ترکی است!

دورا: بله، ترکی است.

کیت: پس، ترک‌ها…

دورا (به عنوان یک «مرد بالکانی» دیگر): ترک‌ها، حالا واقعاً به ترک‌ها احترام می‌گذارم. واقعاً نیرویی هستند که باید حساب کرد. یک پا در آسیا، یک پا در اروپا؛ ترک‌ها معنی کلمهٔ «مرز» را نمی‌فهمند. هیچ‌وقت ترک‌ها را دست‌کم نگیر! امسال بهار به استانبول رفتم. باورنکردنی است چه چیزهایی آنجا می‌توان خرید. و هنوز امپراتوری عظیمی دارند. حالا بیشتر تجارت‌شان با ماست، چون فرانسوی‌ها، ایتالیایی‌ها و انگلیسی‌ها خیلی دورند. بله، ترک‌ها کارگرهای عالی‌ای هستند. دیدی چقدرشان در آلمان است، و همه‌شان کار دارند. چهار میلیون بیکار در آلمان هست اما حتی یکی ترک نیست. باورکردنی است، هر ترکی کار پیدا کرده. به خدا قسم، چند ماه پیش یک ترک نانوایی نزدیک خانه‌ام باز کرد، و حالا فقط نان ترکی می‌خورم، واقعاً خوب است. ترک‌ها کم‌کم به بالکان برمی‌گردند، خواهید دید. خودم دوست ترک ندارم؛ با این حال – اشتباه نگیر – به عنوان یک ملت به آن‌ها احترام می‌گذارم. اما، بیایید رو راست باشیم، درست نیست که نانوایی‌های خودمان را ورشکست کنند. مردم فکر می‌کنند دیگر نمی‌توانیم نان خودمان را بپزیم. و ترک‌ها می‌آیند و می‌خواهند به ما نشان دهند چطور انجامش دهیم. من موافق نیستم، با اجاق‌های برقی که با پول ما از غرب خریده‌اند. و همین ترک‌ها چهار قرن کشورمان را غارت کردند. در واقع پنج قرن. و علاوه بر آن، حتی اروپایی هم نیستند، اما در ناتو پذیرفته شدند، و فقط صبر کن، خیلی زود به اتحادیهٔ اروپا هم نفوذ می‌کنند.

لیوان‌ها را به هم می‌زنند و می‌نوشند. موسیقی یهودی.

کیت: این…

دورا: یهودی…

کیت: آه بله. واقعاً یهودی‌ها را دوست دارم…

دورا: بعضی از دوستانم یهودی‌اند، و یک بار همسایهٔ یهودی داشتم…

کیت: وقتی بچه بودم، با بچه‌های یهودی که نزدیک ما زندگی می‌کردند بازی می‌کردم…

دورا: بله، شخصاً فکر می‌کنم حیف است که یهودی‌ها در طول سال‌ها کشورمان را ترک کردند. در شهری که به دنیا آمدم، بین دو جنگ جهانی، پنج هزار یهودی بود، پنج هزار آلمانی، و فقط چهار هزار نفر ما بودیم. می‌دانستی؟ اما شخصاً هیچ مشکلی نداشتم، چون همهٔ یهودی‌ها تاجر یا روشنفکر بودند. استاد تاریخم در دبیرستان یهودی بود، و دندان‌پزشکی که مادرم مرا به زور پیشش می‌برد هم یهودی بود؛ و وقتی شروع به یادگیری ویولن کردم، معلمی که داشتم یهودی بود. و بعد تقریباً همه‌شان به فلسطین رفتند. نه، اشتباه نگیر، یهودی‌ها خوب‌اند، و علاوه بر آن – هر جا بروند اقتصاد شکوفا می‌شود…

کیت: اما…

دورا: آها! سریع یاد می‌گیری… اما، بیایید رو راست باشیم، نباید فراموش کنیم که این یهودی‌ها بودند که خداوندگار ما عیسی مسیح را به صلیب کشیدند. و وقتی دیدند کمونیسم در شرق واقعاً کار نمی‌کند و کیفیت زندگی بدتر و بدتر می‌شود، دسته‌جمعی رفتند، بدون ذره‌ای قدردانی از اینکه همان کشورها به آن‌ها ملیت داده بودند. به سلامتی!

کیت: به سلامتی!

موسیقی صربی.

کیت: حالا بعدی…

دورا: صرب‌ها…

کیت: آه، صرب‌ها. حالا واقعاً صرب‌ها را دوست دارم…

دورا: در واقع همسرم صرب بود. از همهٔ اسلاوهای بالکان، صرب‌ها سخت‌ترین‌اند. یک جنبهٔ بسیار ابتدایی و وحشی دارند که اغلب در طول قرن‌ها جهان را به لرزه درآورده. مشروب‌خورهای عالی و جنگجویان عالی‌اند. و عجیب است که چقدر می‌توانند جذاب باشند، با اینکه طبیعتاً کمی عبوس‌اند. ملانکولی‌ای دارند که نسل به نسل در رگ‌هایشان جریان دارد. اما می‌توانند خون‌گرم باشند. خون‌شان گاهی واقعاً می‌جوشد. همیشه باید در حرکت باشند، همیشه بی‌قرار. پس، اشتباه نگیر، صرب‌ها در واقع جذاب‌اند، و من باید بدانم، همسرم صرب بود. پر از غافلگیری‌اند، عجیب و غریب، غیرقابل پیش‌بینی…

کیت: اما…

دورا: اما، بیایید رو راست باشیم، تمایل آزاردهنده‌ای به اغراق در همه چیز دارند؛ همیشه اغراق می‌کنند. هیچ مفهومی از اعتدال ندارند، صرب‌ها، کاملاً ناسیونالیست‌اند. کاملاً دیوانه‌اند. فقط به امپراتوری‌شان فکر می‌کنند، که در قرن چهاردهم از دست دادند، و پادشاه شهیدشان، شاه استفان. اما از آن موقع کاری نکرده‌اند. حالا فقط پرورش‌دهندهٔ خوک‌اند، رویای صربستان بزرگ را می‌بینند. تا اینجا ازشان خسته‌ام. و علاوه بر آن، همسر سابقم که صرب بود مرا برای یک صرب مادرجنده ترک کرد، برای یک صرب مادرجندهٔ بی‌ارزش.

زنان یکدیگر را می‌بوسند، غذا می‌خورند و می‌نوشند. بازی ادامه دارد؛ موسیقی کروات.

کیت (با دهان پر): این…

دورا (با دهان پر): کروات‌ها…

کیت: کروات‌ها، بله، کروات‌ها را دوست دارم…

دورا: کرواسی خیلی زیباست. خیلی تمیز، خیلی زیبا. حتماً کلیسای جامع زاگرب را دیده‌ای، این نشان می‌دهد کاتولیک‌اند، می‌توان فهمید بخشی از تمدن رومی‌اند، لاتین، پاپ، امپراتوری مقدس روم، روح ونیز. کروات‌ها ذهن‌های درجه یکی دارند، تیزند، مثل دریای آدریاتیک: باز، بینش دارند، اسلاو هستند اما غربی‌شده. خوب کردند که الفبای سیریلیک را کنار گذاشتند و با حروف لاتین نوشتند؛ این آن‌ها را صد سال جلوتر از بقیه انداخت. نه، اشتباه نگیر، کروات‌ها عالی‌اند، مثل برادر دوقلوی ما هستند…

کیت (در حال پر کردن دهانش): اما…

دورا: اما، بیایید رو راست باشیم، هیچ‌کس مثل برادر خودت نمی‌تواند به تو آسیب بزند. کروات‌ها همین‌اند، از پشت خنجر می‌زنند، به محض اینکه نگاهت کنند خیانت می‌کنند. دیدی در ۴۱ چه کردند، همه به سمت نازی‌ها رفتند، همه در نهایت، همه جز تیتو. با نازی‌ها هم‌دست شدند و صرب‌ها را قتل‌عام کردند. چون کروات‌ها همین‌اند: خائن‌های حرامزاده؛ اوستاشی. و حتی امروز با آلمانی‌ها مثل دزد و رفیق‌اند، آلمان کشور واقعی‌شان است. آه، کروات‌ها… به سلامتی ما!

کیت: به سلامتی ما!

موسیقی یونانی. دورا در حالی که هنوز روی صندلی نشسته حرکات رقص انجام می‌دهد.

کیت: آه، این را می‌شناسم، یونانی است.

دورا (در حال رقص): آه، زوربای یونانی…

کیت: یونانی‌ها، به سلامتی یونانی‌ها، عاشق یونانی‌ها هستم…

دورا: با یونانی‌ها واقعاً می‌توان خوش گذراند.

کیت: دیدی چطور با بوزوکی‌های دیوانه‌شان بازی می‌کنند؟

دورا: اما دیوانه‌اند، یونانی‌ها، دیوانه اما زیبا. به محض اینکه یک یونانی دوستت شود، همه چیز را به تو می‌دهد. و قطعاً ردپایشان را در تاریخ گذاشته‌اند، یونانی‌ها؛ پایه‌های تمدن را همان‌طور که می‌شناسیم گذاشته‌اند. پس، اشتباه نگیر، یونانی‌ها را دوست دارم…

کیت: اما…

دورا (رقص را متوقف می‌کند): اما، بیایید رو راست باشیم، یونانی‌های امروز هیچ شباهتی به یونانی‌های باستان ندارند، حتی اگر باور دارند مستقیماً نوادهٔ پریکلس‌اند. ها، این مرا می‌خنداند. لباس‌های احمقانهٔ گارد ملی‌شان را دیده‌ای…

کیت: لباس دهقانی!

دورا: آه، یونانی‌ها فقط ملتی بی‌وجدان از دکان‌دارها هستند. حالا شروع کرده‌اند بزرگراه بسازند با پولی که از اتحادیهٔ اروپا گدایی کرده‌اند…

کیت (شروع به باز کردن بطری شامپاین می‌کند): نه!

دورا: بله!

صدای پاپ کردن در بطری. شروع به نوشیدن شامپاین می‌کنند. بازی ادامه دارد؛ موسیقی مجاری. الکل明らかに به سرشان زده.

کیت: مجاری‌ها…

دورا: مجاری‌ها…

کیت: آه، مجاری‌ها را دوست دارم…

دورا: واقعاً اصیل‌اند، مجاری‌ها. زبان‌شان را شنیده‌ای؟

کیت: اصلاً شبیه هیچ زبان دیگری نیست…

دورا: درست؛ حتی یک کلمه نمی‌فهمی. هیچ لاتینی در آن نیست…

کیت: هیچ اسلاوی…

دورا: هیچ یونانی…

کیت: قطعاً هیچ ترکی!

دورا: هیچ آلمانی.

کیت: فقط… مجاری!

دورا: این ویژگی مجاری‌هاست، مثل هیچ‌کس نیستند؛ کاملاً منحصربه‌فردند. تسلیم‌ناپذیرند؛ رهبران ذاتی. یادت هست چقدر جسارت داشتند در ۵۶ علیه مسکو قیام کنند؟ دیوانه‌کننده است، اما می‌خواستند کمونیسم را همان ۵۶ بیرون بیندازند. عجب جرأتی داشتند، مجاری‌ها. و بهایش را پرداختند. با این حال، بعد از آن، می‌دانی، بهتر از ما زندگی می‌کردند، حتی زیر یانوش کادار: آزادی بیشتر، کسب‌وکارهای کوچک بیشتر، اثبات اینکه برادر بزرگ روسیه بیشتر به برادر کوچک مجارش احترام می‌گذاشت تا به برادرهای کوچک دیگر. مجاری‌ها همین‌اند، سخت مثل چکمهٔ قدیمی، در طول تاریخ… پس، اشتباه نگیر، قدرت‌شان را تحسین می‌کنم، مردانگی‌شان را…

کیت: اما…

دورا: … اما، بیایید رو راست باشیم، سودجو و خودبزرگ‌بین‌اند؛ و در واقع خدمتکار اتریشی‌ها هستند. این مجاری‌ها چه فکر می‌کردند، که امپراتوری‌شان هزار سال دوام می‌آورد؟ غرورشان بود که نابودشان کرد، غرور باورنکردنی‌شان، این…

بازی ادامه دارد؛ موسیقی رومانیایی.

کیت: آه نه، باز هم هست؟

دورا: خب، می‌دانی، در بالکان تعدادمان زیاد است. رومانیایی‌ها…

کیت (با خستگی ساختگی): رومانیایی‌ها را خیلی دوست دارم…

دورا: آن‌ها لاتین‌های اینجا هستند. وقتی حرف می‌زنند، فکر می‌کنی فرانسوی یا ایتالیایی است. و بین دو جنگ، می‌دانی بخارست را چه می‌نامیدند؟ «پاریس کوچک». واقعاً رومانیایی‌ها را دوست دارم. و زنان‌شان! باورکردنی است رومانیایی‌های فاحشه حالا در ترکیه چقدر محبوب‌اند. حتی فاحشه‌های ترکی شروع کرده‌اند رومانیایی یاد بگیرند تا در استانبول خودشان را رومانیایی جا بزنند. بله، اشتباه نگیر، واقعاً رومانیایی‌ها را دوست دارم…

کیت: اما…

دورا: … اما، بیایید رو راست باشیم، همه‌شان غمگین و دو رو هستند. همیشه به نحوی موفق می‌شوند در سمت برنده ظاهر شوند. و در واقع زبان‌شان پر از کلمات اسلاوی است. می‌گویند واقعاً بالکانی نیستند، که بالکان در دانوب تمام می‌شود، اما هیچ چیز بالکانی‌تر از یک رومانیایی نیست، باور کن…

کیت (دورا را تشویق می‌کند تا بازی را سریع‌تر کند): مسلمان‌ها…

دورا: مسلمانان بوسنیایی؟ واقعاً سهمشان از رنج را کشیده‌اند، می‌دانی. شایستهٔ کشور خودشان‌اند. یادت هست چطور در سارایوو مقاومت کردند؟

کیت: کلاه از سرشان برمی‌دارم.

دورا: شجاعت دارند، مسلمانان بوسنیایی. پس، اشتباه نگیر، واقعاً دوست‌شان دارم…

کیت: اما…

دورا: … اما، بیایید رو راست باشیم، در واقع فقط اسلاوهایی هستند که به اسلام گرویده‌اند.

کیت: پس خائن‌اند؟!

دورا: در واقع سخت است بدانیم چه نامی بگذاریم. قرن گذشته مردم به آن‌ها «ترک» می‌گفتند. و بعد تیتو آمد، با ایدهٔ اختراع یک ملت مسلمان، چیزی که در هیچ جای جهان وجود ندارد. در آن زمان سعودی‌ها اعتراض کردند…

کیت (حالا کاملاً مست، و پیروزمندانه): سیاه‌پوست‌ها…

دورا: کی؟

کیت: سیاه‌پوست‌ها…

دورا: در بالکان سیاه‌پوست نیست.

کیت: بله، اما…

دورا: اما…

کیت: اما، این «اما» همه‌جا هست. فکر می‌کنی این «اما»ی بالکانی واقعاً فقط در بالکان پیدا می‌شود؟ نه، اشتباه می‌کنی عزیزم… یک روز به کشور من بیا اگر می‌خواهی «اما»ی بالکانی را با ملودی آمریکایی بشنوی… سیاه‌پوست‌ها عالی‌اند، سیاه‌پوست‌ها واقعاً واقعاً عالی‌اند. سیاه‌پوست‌ها را دوست دارم. موسیقی در رگ‌هایشان جریان دارد؛ باورکردنی است. بلوز را سیاه‌پوست‌ها اختراع کردند. بلوز سیاه‌پوست‌ها! و موسیقی گاسپل را هم. و بوکسورهای فوق‌العاده‌ای هستند…

دورا: من هم سیاه‌پوست‌ها را دوست دارم…

کیت: اما…

دورا: اما…

کیت: اما…

دورا: اما…

کیت: اما مشکل این است… «مشکل سیاه‌پوست» وجود دارد.

دورا: «مسئلهٔ سیاه‌پوست»…

کیت: چون، صادقانه، مثل ما نیستند…

دورا (با تظاهر به سریع «همراه شدن»): چون سیاه‌اند!

کیت: نه. باید اینجا سیاسی درست باشیم… چون «مردم رنگین‌پوست» هستند… اما مردم رنگین‌پوست بی‌فرهنگ… و بو می‌دهند… و خشن‌اند… و همیشه شورش راه می‌اندازند… و دردسرسازند… و قاچاقچی مواد… همین! و فکر نکن فقط این مادرجنده‌های نگر که ما را نابود می‌کنند… نه… همچنین…

دورا (مست‌تر و مست‌تر): سرخ‌پوست‌ها…

کیت: دقیقاً! «سرخ‌پوست‌های بومی آمریکایی»…

دورا: که довольно زیبا هستند…

کیت: … با پرها و چیزهایشان، خیلی تزئینی…

دورا: اما…

کیت: اما…

دورا: اما…

کیت: اما بهتر است وقتی مرده‌اند! یک سرخ‌پوست خوب، سرخ‌پوست مرده است!

دورا: لعنتی!

کیت: آه بله. و بعد مکزیکی‌ها…

دورا: در بالکان نیستند…؟

کیت: اما…

دورا و کیت (با هم): «اما»ی بالکانی همه‌جا نفوذ می‌کند…

دورا: پس، مکزیکی‌ها چه؟ مکزیکی‌ها را دوست دارم…

کیت: بله، مکزیکی‌ها خوب‌اند…

دورا: کلاه بزرگ می‌پوشند…

کیت: بهشان می‌گویند سومبررو…

دورا: و پونچو دارند…

کیت: و گیتار…

دورا: اما…

کیت: اما…

دورا: اما…

کیت: اما، همه‌شان فقط می‌خواهند بیایند در کشور من زندگی کنند، این مکزیکی‌های مادرجندهٔ حرامزاده، در ایالات متحدهٔ آمریکا، آن مکزیکی‌های حرامزاده. هر روز، هر روز هزاران نفرشان مخفیانه از مرز عبور می‌کنند تا غیرقانونی در کشورم کار کنند، شغل‌ها را از آمریکایی‌های صادق می‌گیرند. و بچه‌های لعنتی‌شان بار سنگینی روی سیستم آموزشی و بهداشتی ما هستند، و حتی سعی نمی‌کنند زبان ما را یاد بگیرند… آه خدای من.

دورا: بعد پورتوریکویی‌ها…

کیت: آه بله، پورتوریکویی‌ها…

دورا: پورتوریکویی‌ها را دوست دارم…

کیت: اما…

دورا: اما…

کیت (حالا مثل یک نژادپرست تمام‌عیار، مشتش را روی میز می‌کوبد): از پورتوریکویی‌های لعنتی تا اینجا خسته‌ام، حالم را به هم می‌زنند!

دورا: بعد…

کیت: …

دورا: آزتک‌ها…

کیت: آه، آزتک‌ها را دوست دارم…

دورا: بله، آزتک‌ها خوب‌اند…

کیت: بله، اما…

دورا: اما…

کیت: اما…

دورا: اما آزتک‌اند! این مشکل است!

کیت: همین. همین لعنتی… آن‌ها لعنتی آزتک‌اند…

دورا: درست مثل…

کیت: پاتاگونی‌ها…

دورا: پاتاگونی‌ها، بله…

کیت: پاتاگونی‌ها… پاتاگونی‌ها خوب‌اند…

دورا: اما…

کیت: اما…

دورا و کیت (با هم): پاتاگونی‌اند! لعنتی!

موسیقی راک. شروع به رقص می‌کنند، و به رقص راک‌اند‌رول می‌رسند.

ترجمه: نشریه ادبی بانگ

منبع ترجمه (+)

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی