
زیستن در روایت «یعنی تو کلهت بهشته»، مثل دمی آسودن در کافهی ساده و قشنگی توی یک شهر کوچک بارانیست، و شنیدن حرفهای دلت دربارهی دنیا و روزگار و فلسفهی زندگی، سیاست و اقتصاد و بنبستها و چالشهای ایرانی بودگی از زبان یک کافهدار که صبحها کارهای کافهاش را با صدای قرآن شروع میکند، جهانبینی و معرفتشناسی خاص خودش را دارد، از کنار جزئیات، رنجها و مصائب زیستن با تحلیل و تفکر عبور میکند و در این میان نامجو، ابراهیم منصفی و رپهای علی سورنا را گوش میدهد و گاهی چنان به جزئیات روابط آدمهای اطرافش، گفتگوهای طولانی، چالشهای ارتباطات انسانی –روابط زن و مرد – و خرده اتفاقات دیگر میپردازد که باور میآوری با یک روایت هایپررئالیستی روبرویی، هایپررئالیسم که برگردان فارسیاش بهتر و بیشتر معرف گفتمان روایی نهفته در این قبیل کتابهاست: «فزونواقعنمایی» که شاید تا یک زمان اصطلاحی تنها مختص هنرهای تجسمی، نقاشی و مجسمهسازی متاثر از دقایق و ظرایف عکاسانه بود اما امروز در دل رنجها و مصائب فراوان زیستن در عصر تکنولوژی، لاجرم به ادبیات هم راه کشیده است؛ پرسش اینجاست که این رویکرد در ادبیات راهی برای بازنمایی انفعال و اندوه و استیصال است یا رهیافتی برای عمیقتر نگریستن به جزئیات تعاملات انسانی؟ به نظر میرسد در روایت رضا شهبازی این دو نگره هر دو را میتوان بازیافت و از همین روست که گاهی موقع خواندن کتاب حس میکنی با یک رسالهی فلسفی-تعلیمی روبرویی و گاهی با سرگشتگیهای منفعلانهی کاراکتری که یاس اجتماعی دوره و زمانهی خودش را نمایندگی میکند: «من تا جایی که بتونم کافه رو تمیز میکنم، شیفت میمونم و میزها رو جمع میکنم و سفارش میزنم. اینقدر به این کار ادامه میدم تا بمیرم. چون زندگی غیر از این نیست. زندگی همه همینه؛ به کارایی که دارن میکنن ادامه میدن تا بمیرن؛ این تنها فرمول موفقیت در شرایط فعلیه».
از تابآوری تا «امید آخرین مصیبتِه»
اما جزئینگریها و غوطهوربودگی نویسنده و راوی در روزمرگیها، در دل روایت رضا شهبازی باعث نشده است که آن وجه و بار فلسفی و آموزهگرایانهی روایت کمرنگ شود و گاهی پارهگفتارهایی در داستان جلوهنمایی دارد که چنان عمیقاندیشانه و دغدغهمند نوشته شدهاند که از روایت شهبازی یک شبهاندرزنامه میسازند؛ مثلا آنجا که نویسنده مولفههایی را که یک روز برای همه ساده و عادی و روزمره بوده و به تدریج و در سایهی ناملایمات به محاق فراموشی فرو رفته است، از نو با ادلهای دروننگر و فلسفی میخواهد که باززندهسازیشان کند: «ما یک چیزی توی ذهن داریم از یک جهان بهتر، یک خدای بزرگ، جهان آخرتی پر از عدالت و برابری، یک جهان ایدهآل پر از مهر و محبت که هیچ شباهتی به کثافتی که الان توش هستیم نداره. حتی اگه همهی این چیزها حقیقت نداشته باشن، ما به همون که توی ذهنمون داریم سجده میکنیم، به همون خیال، و بهش به عنوان یک ارتباط همیشگی و یک راه فرار از کثافتی که توش هستیم نگاه میکنیم. ممکنه شما بگید اون نیست و ما به اونی که نیست سجده میکنیم، چون در ذهنمون که هست. پس هرچه گوشههای زیباتری از اون جهان و اون خدا توسط متون و حرفها روشن و ظاهر بشه، ما مانعش نمیشیم و به اون هم سجده میکنیم و خودمون رو تسلیم اونچه که نیست میکنیم به این دلیل که از اونچه که هست متنفریم و شاید پس از مرگ، خودمون هم تبدیل به اونچه که نیست بشیم.» این نگاه که باید تلاش کرد از کثافت زندگی در دنیایی که نمیخواهیم به درآییم، افزون بر این پارهگفتار بارها در روایت شهبازی در قالب رهیافتهای نجاتبخشانه تکرار شده است و این تکرار چنان خلاقانه است که ملالآور ننمایاند، مثلا از زبان آدمهای سادهای که نویسنده بر اساس گونهگونی تجربههایش در مقطعی از زندگیاش با آنها زیسته بوده و از آنها آموخته بوده است: «یه روز داشتم تو یه ساختمون گچکاری میکردم، بله ما خیلی سختی کشیدیم و کار کردیم تا به اینجا رسیدیم! اونجا یه کارگری بود که همیشه لبخند میزد و شاد و پر انرژی بود و البته کمی چاق و سیگار میکشید. من داشتم با خستگی و افسردگی گچها رو توی استامبولی هم میزدم که اون به من گفت: «این کار اذیتت میکنه؟ یا ناراحتت میکنه؟ یا خسته میشی؟» گفتم: «آره»، یا این که هیچی نگفتم و فقط لبخند زدم. اما اون ادامه داد: «هر کاری که ناراحتت میکنه یا خستهت میکنه، تصور کن تا ابد ادامه داره؛ دیگه خستهت نمیکنه». پس از اون به شکل معجزهآسایی فهمیدم که هم زدن گچ تو استامبولی خسته یا ناراحتم نمیکنه و در حقیقت منتظر تموم شدن چیزها موندنه که آدم رو خسته و ناراحت میکنه و به قول نیچه: «امید مصیبت آخرینه»

و از همین دادههاست که میتوان آن مرز باریکی را دید که میان بازنمایی یاس و اندوه جمعی و تلاش برای بقای امیدوارانه در این روایت میتوان به تماشا نشست و این همان چیزیست که نویسنده را به سمت آن بخشی از باورداشتهایی سوق میدهد که دربارهی وجه توأمان ویرانگراانه و سازندهی حقیقتگرایی دارد: «حقیقت قدرتمنده و کسی نمیتونه جلوش وایسه، و گفتنش باعث میشه اوضاع به نفع شمایی که اون رو با تمام سختیش به زبون میآرید، سر و سامون پیدا کنه؛ یکسری آدمها ازتون دور بشن و حتی گاهی ممکنه بمیرین اگه لازم باشه. در حقیقت، حقیقت اینقدر قدرتمنده که گاهی میتونه شما رو بکشه. هر صلاحی همینطوره، و باید استفاده ازش رو بلد باشید که باعث مرگ خودتون نشه.»
اما همچنانکه نویسنده در آن تکههای روایتش- که معطوف به نگاه فلسفی به جهان و زندگیست – روی مولفهی تابآوری متمرکز شده، همین نگرش را به آن تکههایی که در نقش یک تحلیلگر سیاسی-اجتماعی ظاهر میشود نیز برده است؛ فراوانی این تکهها و لحن و طنین ساده و خوشخوان روایت در این بریدهها گاهی آنقدر زیاد است که ناخودآگاه هم نوعی همذات/همزادپنداری در مخاطب میآفریند و هم تداعی تابآورانه به جهان نگریستن است: «در مورد این حرف زدیم که اگه مردم مصرفگرایی نکنن و همهشون مثل من درویشانه زندگی کنن، خیلی از کمپانیهای بزرگ ورشکسته میشن؛ فقط کافیه چیزایی که لازم ندارن رو نخرن، این که نیازهای غریزی آدمها ماهیتا جوریان که برآورده شدنشون همون نزدیک خودشونه، مثل آب، غذا، اکسیژن و زنها و عشق و محبت و این چیزا، اما سرمایهداری روی اون موجی سوار میشه که ما دنبال چیزایی میریم که بهشون نیازی نداریم. مثل قهوه یا نوشابهی سیاه یا چه میدونم، دوردور با ماشین و تیپ و لباس و این چیزا.»
بعدتر آن رویکرد هایپررئالیستی را هم در همین بریدههای معطوف به نقد و تحلیل شرایط سیاسی و اجتماعی در کتاب رضا شهبازی میتوان بازیافت: «بعدش رفتم یه کم با آرمین گپ زدم. در مورد اینترنت و سیگنالهای توی هوا و این که این سیگنالها توی هوا برای سلامتی ضرر داره و پارازیت باعث سرطان خون میشه. یه شرکتی هست، از همین کلوچهسازیها، یادم نیست دقیقا کدوم، که آرمین گفت: «یکی از بچهها رفته بود واسهی کارهای فنیش، دیده بود چون سیستمهاشون قدیمیه، حجم سیگنالهای توش چندین و چند برابره و همهی کارگرای اونجا در معرض سرطان خون هستن.» چنین جزئیاتی را تنها در روایتهایی میتوان بازیافت که نویسنده با نگاه هایپررئالیستیاش دارد به جهان مینگرد.
و گاهی هم نقد و تحلیلهای سیاسی در داستان، چنان عمیق میشود که بحث به رمانتیسیسم و کلاسیسم و اشراف و بورژوا و مباحثی از این دست هم میکشد. و به هر حال در میان این تحلیلها، مخاطب گاهی در ذهنش نقب میزند به آن اعترافهای گاه و بیگاه نویسنده که دوست دارد روایتش آکنده به طنز باشد –چیزی که خودش اسمش را کمدی معصومانه و سبک نوآورانهی مخصوص به خودش مینامد- و از همین رو نمیداند که آیا نویسنده این تحلیلها را هم در وجهی از نگاه طنزآمیز مطلوبش دارد بیان میکند یا اینجا هم در هیات همان تحلیلگر مشوق تابآوریست که دارد دربارهی مسائل و بنبستهای سیاسی، خاطرات رفسنجانی و کارشناسهای ایراناینترنشنال و انقلاب و اصلاحات حرف میزند؛ با این همه این تکهها چنان با جزئیات و با لحن گفتگوهای روزمره و دوستانه، و چنان ساده نوشته شده است که اگر مخاطب با تحلیلهای یحیای کافهدار قصه همداستان هم نباشد، این تحلیلها را درست و منطقی میبیند و دربارهی آنها به فکر فرو میرود: «یه متخصص هیچوقت لباسشوییش رو نمیندازه دور و یه آدم باشرف هیچوقت خونهی پدریش رو خراب نمیکنه و گفتم که پنج سال پیش پدرا به دختراشون اجازه نمیدادن که بدون روسری جلوی پسرداییشون ظاهر بشن؛ چرا در کمتر از پنج سال خواستار این هستن که حکومت اجازه بده بدون روسری برن بیرون؟ حکومت همیشه با تاخیر تن به تغییرات یا تکامل ذهنی مردم میده و این یه حقیقته.» و این همه آن چیزیست که باعث میشود کتاب رضا شهبازی -که پاکیزه و پیراسته از سوی نشر مهری در لندن منتشر شده است – تا انتها تو را با خودش همراه کند، به فکر وادارد و جزئیات جهان و آدمها را نشانت بدهد.








