
بعد از کشتار عظیم و گسترده حکومت سرکوبگر و ضد بشری جمهوری اسلامی، در ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ به فرمان علی خامنهای، از مردم به خیابان آمده در شهر و روستا، هرچقدر سعی میکردم در بیان این جنایت هولناک ضد بشری و اندوه سنگین مردم که اشک در چشم، عزیزانشان را به خاک میسپردند و کنار تابوت آنها آواز میخواندند و میرقصیدند کلماتی بیایم، نمیتوانستم. گویا کلمات تحمل حمل این همه شقاوت و بیرحمی و رنج را نداشت. حیاط سوله کهریزگ شده بود سرتاسر خاک وطن که ردیف به ردیف اجساد کشته شدهها در کیسههایی کنار هم در آن چیده شده و پدران و مادران میان آنها میچرخیدند تا عزیزان در خون تپیدهشان را میان آنها پیدا کنند. بیش از سی سال پیش شعری نوشته بودم که گویای حال اکنون ما هم هست.
آنهایی که در این دو روز این چنین بیرحمانه بر خاک افتادند. زنان، مردان، دختران و پسرانی بودند که با آمدنشان به خیابان رویای ساختن فردایی شاد و آزاد برای وطن در دل داشتند. اما دیر نیست. سال صدفهای بیداری خواهد رسید و برخاستن امواج خشمی عظیم از اعماق دریای بزرگ.
مردگان ما
همه برمیخیزند
آنان
با شوقی شعله ور به زندگی در خون تپیدند
با چشمی باز و سرودی ناتمام
و خاک میهن من
تاب دفن این همه زندگی را ندارد.
من این را برای دوستی مینویسم
که هرماه
برایم از ایران نامه پست میکند
و هر بار
با ایما و اشاره مینویسد:
صدای ارغوان جوانی
چون گلی
-نابهنگام-
پژمرد.
آری،
مردگان ما،
همه برخواهند خاست.







