بهروز چناری‌زاده: ارجاع به تاریخ با کدام هدف؟ – مقایسه اجمالی ارجاعات تاریخی احمد اخوت و بورخس در داستان‌های کوتاه این دو نویسنده

مقدمه

عده‌ای بر آنند که احمد اخوت، نویسنده و مترجم کشورمان، نسخه ایرانی خورخه لوئیس بورخس، نویسنده مشهور آرژانتینی است و برخی حتی فراتر رفته و ایشان را «بورخس اصفهانی» خوانده‌اند. صرف‌نظر از سرشت و مفهوم زیربنایی چنین القابی، اگر آثار این دو نویسنده را مقایسه کنیم، شاید به نتایجی دیگر برسیم.

استناد گروه اول برای طرح چنین ادعایی، مبتنی است بر فرم روایی اخوت که خود آن را «مقاله‌داستان» می‌خواند، همچنین حجم زیاد اطلاعاتی که ایشان در نوشته‌هایشان در اختیار خواننده قرار می‌دهد و نیز طنزی ظریف اما آشکار که بیش‌و‌کم در تمام آثار اخوت مشاهده می‌گردد، پراکنده‌نویسی و… از دیگر دلایل مدعیان است. اما شاید مهم‌ترین استناد آن‌ها مصاحبه اخوت با رادیو بین‌الملل فرانسه است که در این گفت‌وگو، ایشان فروتنانه تأثیرپذیری خود را از بورخس بیان می‌کند.

نگارنده این سطور چنین حکمی را، دست‌کم در مورد ارجاعات تاریخی اخوت، صادق نمی‌داند و دلایل خود را در قالب این نوشته ارائه می‌نماید.

این بررسی دو داستان، «ابن‌حقان بخاری و مرگ او در هزارتوی خود» (از مجموعه هزارتوهای بورخس) و داستان «جستجوی ابن رشد» نوشته بورخس (از مجموعه کتابخانه بابل)، و داستان‌های «خداحافظ میرزا حبیب» و «چهار پنجره به یک داستان» (هر دو از مجموعه برادران جمالزاده) نوشته احمد اخوت را در بر می‌گیرد.

بورخس دقیقاً از دیگر سوی دنیا موضوعاتی را مطرح می‌کند و در خلال آن، اشاراتی به اشخاصی می‌کند که به تاریخ و فرهنگ ما یا همسایگان ما تعلق دارند. او از کشوری می‌آید که هویت فعلی‌اش به سه قرن نمی‌رسد، ولی به نحو حیرت‌آوری تاریخ و مذهب ما را می‌شناسد یا این‌گونه القا می‌کند و ما این را باور داریم. او شخصیت‌های تاریخی را به تعداد زیاد در کنار حوادث یا صفاتی که به آن‌ها مشهورند، گرد هم می‌آورد، میان آن‌ها گفت‌وگویی برپا می‌کند، حوادثی را از زبان آن‌ها یا از زبان راوی برای ما نقل می‌کند؛ حوادثی که تلفیقی از واقعیت و تخیل‌اند، همان‌طور که برخی از شخصیت‌ها محصول تخیل ایشان هستند.

شخصیت‌ها عموماً تاریخی‌اند یا تاریخی معرفی می‌شوند، اما از بستر تاریخی‌شان منتزع شده‌اند و در هیچ موقعیت تاریخی تعریف نمی‌شوند. فقط نامی هستند، بیش‌و‌کم آشنا یا در کنار دیگر نام‌های آشنا، آشنا به نظر می‌رسند. گفت‌وگوها ترکیبی از سخنان حکیمانه، مبهم و عموماً در جهت اثبات مدعاهای نه‌چندان روشن‌اند. در میان گفت‌وگوها، گاهی به گزاره‌های بیگانه و نامربوط برمی‌خوریم؛ بی‌مرجع و نامربوط، اما به‌جا نشسته!

تاریخ، شخصیت‌ها و حوادث مربوطه، به دلیل انتزاع از بستر خود، فاقد جوهر و مختصات متعین‌اند و می‌توان بیشمار تفسیر و برداشت بر آن‌ها بار کرد و به آن‌ها نسبت داد. اگرچه حکم و ادعای بی‌استناد را می‌شود بی‌هیچ استنادی ابطال کرد، اما بورخس چنین دغدغه‌ای ندارد. حقیقت نزد ایشان چنان متکثر و چندگانه است که تفاوتی با بی‌حقیقتی ندارد.

پس بورخس چه کرده است که ما داستان‌های او را نه یک‌بار، که چندین و چند بار می‌خوانیم و هر بار گویی نخستین بار است و همان لذت نخستین را تجربه می‌کنیم؟

نویسنده‌ای از سوی دیگر جهان، ده‌ها و صدها شخصیت واقعی و خیالی را از اعماق تاریخ برمی‌گزیند و آن‌ها را بر فراز تاریخ، در کنار یا روبه‌روی هم می‌نشاند و توسط آن‌ها داستانی را که نمی‌شود دانست چقدر واقعی و چقدر زاییده تخیل است، برای ما روایت می‌کند و ما هر بار که آن را می‌خوانیم، گویی بار نخست است و هر بار لذتی یگانه نصیب ما می‌شود.

نگارنده اعتقاد دارد یکی از عناصر اصلی جذابیت داستان‌های بورخس، ایجاد «شگفتی» در خواننده است. احساس حیرت و «نخستین‌بارگی»*، گویی حوادث داستان را برای اولین‌بار می‌شنویم و هر بار شگفت‌انگیزتر از دفعه قبل به نظر می‌رسند. دیگر این‌که داستان‌های ایشان قابل تلخیص و تعریف نیستند. لذا اگر دریافت‌های پیش‌گفته را نوعی التذاذ روحی تلقی کنیم، آن‌گاه مجازیم آن‌ها را ذیل زیبایی‌شناسی تعریف کنیم. دریافت زیبایی‌شناسانه عمدتاً دریافتی درونی و غیرقابل‌وصف است و در بهترین حالت می‌توان معیارهای آن را بازگو کرد. این تجربه درونی، امری منحصربه‌فرد و غیرقابل‌انتقال است.

بورخس، شخصیت‌ها و داستان‌هایش رنگ‌و‌لعاب تاریخی دارند، اما تاریخ‌مند نیستند. این شاید به دلیل بینش و نگرش فلسفی و تاریخی ایشان باشد. ایشان نگاهی جانب‌دارانه و همدلانه به فلسفه کهن هند و چین دارد و ضمن دفاع از تناسخ، معتقد است آنچه در مورد هستی باید گفته شود، در دستگاه‌های بینشی و فلسفی چین و هند اندیشیده و گفته شده است. تناسخ از منظری کلی، تکرار جوهر هستی است. اگر نوید و امکان فرارَوی به مرتبه بالاتر را برای ارواحی که معلوم نیست چندبار از تنی به تنی دیگر و از انسانی به نباتی و از نباتی به شیء، چنانچه معتقدانش ادعا دارند، جابه‌جا می‌شوند، در نظر بگیریم، بودوباش هستی محدود می‌نماید.

به بورخس باز خواهیم گشت.

و اما احمد اخوت

ایشان برخلاف بورخس، مقاله‌داستان‌های خود را با فوجی از اسم‌های خاص و مکان‌های مختلف قوام و حجم نمی‌بخشند. گسترش مضمونی مقاله‌داستان‌های ایشان بر زمانه و زمینه تاریخی شخصیت‌ها و رابطه نحوی آن‌ها با یکدیگر رخ می‌دهد؛ زمانه تاریخی رخدادها و زمینه اجتماعی‌شان در پیوندی اندام‌وار.

ما در زیر آواری از اسم‌های خاص و در محاصره حوادث و رخدادهایی که بیش از چند جمله کوتاه اطلاع دیگری از آن‌ها نداریم، قرار نمی‌گیریم. شخصیت‌ها و تیپ‌های حاضر در مقاله‌داستان‌های اخوت، پای بر زمین و در بستر تاریخی خود ظاهر می‌شوند و در موقعیتی نحوی و قابل‌فهم دیده می‌شوند. میرزا حبیب، شیخ احمد، میرزا آقاخان، جیمز موریه و دیگران از آسمان به زمین نیامده‌اند؛ فرزندان جامعه خویش‌اند و مهر تاریخ بر اندیشه‌هایشان خورده است.

انتزاع شخصیت‌هایی چون میرزا حبیب، میرزا آقاخان و… از جایگاه تاریخی‌شان و قراردادن‌شان در موقعیتی غیر، با حفظ هویت‌شان، ناممکن است و در بهترین حالت، محصول آن یک فانتزی است که احتمالاً سرشار از لذت خواندن است، اما فاقد ارزش تحلیلی.

نگاهی به شخصیت‌های داستان «خداحافظ میرزا حبیب» بیندازیم:

میرزا حبیب اصفهانی: ادیب، مترجم، روشنفکر نوگرا، کنشگر اجتماعی و سیاسی.

میرزا آقاخان کرمانی: ادیب، تحصیل‌کرده، نوگرا و روشنفکر، فلسفه‌دان و اخلاقی‌ناسیونالیست.

شیخ احمد روحی کرمانی: مبارز مشروطه‌خواه، اهل سیاست و فعال اجتماعی.

جیمز موریه: دیپلمات و ادیب.

سر گور اوزلی: دیپلمات.

پیکادلی: نخست‌وزیر آینده‌نگر استعمار بریتانیا با اهداف بلندمدت.

هارد جونز و…

تیپ‌ها و شخصیت‌های فوق، هیچ‌کدام تک‌بعدی و منتزع از دوران خود نیستند و نقش و کارکرد هرکدام، چه در وجه مستند (مقاله) و چه در وجه ادبی (داستان)، ضروری و غیرقابل‌حذف است.

در نظام فکری اخوت، همه ناشناخته‌ها اندیشیده و فهمیده نشده‌اند و هیچ روحی با پیام نهفته در جوهر خود، در جسمی دیگر و با شکلی دیگر جاودانگی ندارد و سرنوشت انسان از پیش مقدر نیست.

رویکرد واقع‌گرایانه اخوت به فراخوانی شخصیت‌ها برای خلق مقاله‌داستان‌هایش، اگرچه باعث کاهش بار ادبی نوشته‌هایشان نسبت به نوشته‌های بورخس می‌شود، اما همان پوسته حداقلی ادبی، بخشی از اهداف ادبیات را محقق می‌سازد: لذت خوانش تاریخ در پوششی روایی، لذت پراکنده‌خوانی و ایجاد پرسش! خواننده از این سیر و سیاحت تاریخی-ادبی با دست پر و البته با انبوهی پرسش به خانه بازمی‌گردد.

به بورخس بازمی‌گردیم:

داستان «ابن‌حقان بخاری و مرگ او در هزارتوی خود» در زمره داستان‌های بسیار جذاب و خواندنی بورخس قرار دارد. بینش و جهان‌بینی او از لابه‌لای مضمون پیچیده و موضوع پیچیده‌تر آن به‌خوبی نمایان است. داستانی پرابهام، رمزآلود، معماوار و مملو از حوادث غیرمنتظره و متناقض با ارجاعات تاریخی فراوان. اگرچه تاریخ به روایت بورخس، بی‌زمان، سیال و چون منشوری جذاب است که از هر طرف نگریسته شود، به‌گونه‌ای متفاوت و گاه متناقض جلوه می‌کند.

حقایق نیز از نگاه بورخس روایت می‌شوند که چندگانه‌اند و متکثر. روایتی از پس روایت دیگر و هر کدام مدعی اصالت، اما ادعایی غرق در شک و تردید! اگر ذات حقیقت در یکتایی آن باشد، تکثر آن نه به معنای تکثر حقیقت، که به معنای انکار هستی آن است: «حقیقتی وجود ندارد.»

اگر وضعیت فوق را به‌گونه‌ای «عدم قطعیت» تلقی کنیم، آن‌گاه با تفاوتی اساسی و غیرقابل‌اغماض با تلقی رایج از «عدم قطعیت» مواجه می‌شویم! در داستان بورخس، برخلاف دیگر داستان‌های رایج، اول و انتهای داستان کاملاً روشن و قطعی است و ناقطعیت در کل حوادث و رویدادها و بدنه داستان دیده می‌شود، اما در داستان‌های دیگر نویسندگان معتقد به «عدم قطعیت»، ناقطعیت در پایان‌بندی پدیدار می‌شود. به نظر می‌آید با این تفاوت جوهری میان این دو نگاه به «عدم قطعیت»، باید برای یکی از آن‌ها تعریفی دیگر یافت و ناگزیر نامی دیگر.

و اما داستان دوم اخوت: «چهار پنجره به یک داستان»

این داستان، آخرین اثر از مجموعه برادران جمالزاده است. در اولین گام باید پرسید: تاریخ محصول انسان است یا انسان محصول تاریخ؟ پاسخ هرچه باشد، ما با جریانی خروشان روبه‌رو هستیم: موج از پس موج، فراز و فرود، اوج و حضیض، هر کدام بلندایی و دامنه‌ای منحصربه‌فرد، و انسان و برساخته‌هایش نیز دستخوش این امواج!

هیچ پدیده‌ای در امان نیست. آنان که در لحظه بر قله سوارند و با لبخند افتخار دیگر قله‌سواران را نظاره‌گرند، در نامعلوم لحظه‌ای در حضیض‌اند و در انتظار موجی دیگر تا باز بر قله‌ای دیگر نشینند.

از نگاه نویسنده داستان، در میان پدیده‌های دستخوش این فراز و فرودها، «کتاب» به‌عنوان مهم‌ترین دستاورد انسان جایگاه خاصی دارد و نویسندگان نیز دستخوش این امواج‌اند.

داستان به‌سادگی استقلال نیت مؤلف، تمرد و سرکشی متن و نتایج و تأثیرات غیرقابل‌پیش‌بینی اثر را نشان می‌دهد. تأثیراتی که نه‌تنها فرسنگ‌ها از نیت مؤلف فاصله دارد، بلکه گاهی در تضاد کامل با آن قرار می‌گیرد. متن پس از تولد، دیگر به نویسنده تعلق ندارد.

بخش اول داستان: حدیث نفس نویسنده و مترجمی است که در زمین گل‌آلود زندگی و گرفتار در بندهای کوتاه و بلند امرار معاش، اندک فراغتی می‌جوید تا به کار مورد علاقه‌اش بپردازد: نوشتن! با لحنی خودمانی و صمیمانه که از گوشه و کنار آن نارضایتی نمایان است، از نحوه نوشتن و مشکلات آن، البته به اختصار، برایمان می‌گوید. نویسنده به نظر آشنا می‌آید.

پنجره دوم: تاریخ بازیگران خود را می‌سازد: مصلح و جانی، فیلسوف و قاتل، عالم و جاهل، هنرمند و… و برای هر نقش، بازیگری درخور پدید می‌آورد. اگرچه به همه حق انتخاب می‌دهد، ولی با وجود جبری پیدا و ناپیدا، چنته‌اش خالی نیست، حتی برای نقش‌های نفرت‌انگیز و جنایتکارانه.

دو نفر در یک سال و یک ماه به دنیا می‌آیند، هر دو در یک مدرسه درس می‌خوانند، شاید فاصله کلاس‌هایشان چند متری بیشتر نباشد، اما پس از چندی، یکی خبیث‌ترین چهره قرن و صاحب‌نام در جنایت و دیگری در پهنه جست‌وجوی حقیقت، فلسفه، آن هم فلسفه تحلیلی، پرآوازه می‌گردد. این‌که انسان دقیقاً از چه نقطه‌ای نقش تاریخی خود را انتخاب یا پذیرا یا متحمل می‌شود، بر کسی آشکار نیست، ولی بی‌تردید میان ویژگی‌های شخصیتی و نقش تاریخی، تناسبی تعیین‌کننده وجود دارد.

«چقدر سخت است آینده‌نگار کسانی شوی که جسم‌شان خاک شده و…» (برگرفته از متن)

نویسنده شرایطی را تجسم می‌کند که انسان قابلیت پیش‌بینی حوادث آینده را داشته باشد… خوشبختانه چنین شرایطی محال است! بزرگ‌ترین موهبتی که نصیب انسان شده، بی‌خبری از حوادث آینده است. فقط با این بی‌خبری، زندگی ممکن و قابل‌تحمل می‌گردد.

پنجره سوم: بازمی‌گردیم، باید بازگردیم به امواج خروشان زیروزبرشونده و زیروزبرکننده تاریخ. این بار اما اوج و حضیض، دامان خود را نه‌فقط بر انسان، که بر گران‌بهاترین برساخته او، یعنی «کتاب»، نیز می‌گستراند.

«کتاب‌های فراموش‌شده»

عنوان فوق، کنایه و تلمیحی ظریف در خود پنهان کرده است: «فراموشی» که ظاهراً برگرفته از فراخوانی توسط یک روزنامه آمریکایی در سال ۱۹۹۹ است. کتاب‌هایی نوشته می‌شوند، بر عده‌ای تأثیر می‌گذارند، فراموش می‌شوند و مجدداً ظهور می‌کنند. این فراخوان قصد احضار مجدد آن‌ها را دارد!

اولین پرسش برای نگارنده این است که آیا یک فراخوان برای به صحنه آوردن مجدد یک کتاب کافی است؟ چند سطر بعد، نویسنده با بیان علت اصلی این به‌محاق‌رفتن‌ها، به پرسش نگارنده پاسخ می‌دهد. ایشان پس از شرح مختصری درباره یک نویسنده و رمان او که به‌تناوب پیدا و ناپیدا می‌شوند، علت اصلی را چنین بیان می‌کند: «زمان نامناسب برای چاپ…» و این جان کلام است. بلافاصله به یاد در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته مارسل پروست و گرسنه کنوت هامسون می‌افتیم که تا سال‌ها پس از چاپ، دست‌کم تا نیمه دهه ششم میلادی، مورد توجه قرار نگرفتند. در کشور خودمان نیز رمان شب هول نوشته هرمز شهدادی به چنین سرنوشتی دچار شده است. چاپ این کتاب در زمان انقلاب ۵۷، آن را در محاقی بیش‌و‌کم ابدی پنهان ساخت.

پنجره چهارم: مظنه شجاعت!

اوج و فرود و اعوجاجات تاریخی، دامانش را بیش از پیش گسترده تا جایی که بر سر یکی از بحث‌انگیزترین برساخته‌های انسان سایه افکنده است: «اخلاق». تابویی محصور در پررنگ‌ترین خط قرمز تاریخ. خط قرمزی به قدمت تاریخ.

تابویی که حتی به وقت شکستنش باید سکوت را رعایت کرد و به روی خود نیاورد. اخلاق! که یکی آن را ذات و ضرورت می‌خواند و دیگری عرض و تزیین و پوشش زشتی‌ها! اخلاق اما در مصادیق خود را نشان می‌دهد. باید در «چیزی» یا به شکل «چیزی» درآید تا شایسته ستایش گردد. اگر یک آموزه اخلاقی از سکه بیفتد، آن‌گاه…!؟

آن‌گاه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌دهد. بی‌سر‌و‌صدا ذیل عناوین دیگری همچون کهنه، غیرضروری، تاریخ‌مصرف‌گذشته و… قرار می‌گیرند و «بازتعریف» می‌شوند.

از جمله این مصادیق، شجاعت است که در دورانی به آن مدالی تعلق می‌گیرد، مثلاً بابت ازجان‌گذشتگی، البته به قیمت جان دیگری! و بعد از زیروزبر شدن روزگار، تنها به گرده نانی می‌ارزد، آن هم با چانه‌زنی. آنچه امروز شجاعت نامیده می‌شود و شایسته تقدیر و مدال است، فردا روزی چه‌بسا حماقت، خودنمایی، لکه ننگ، خواست و اراده شخصی و… قلمداد خواهد شد. اگر دارنده مدال قادر به تحمل وضع موجود نباشد، چه راه‌حلی بهتر از انکار کل ماجرا و پاک کردن این لکه ننگ با فروش نشانه‌هایش؟ شاید «مدال افتخار» به کار دیگری بیاید؛ فی‌الحال یک وعده غذا اهمیت بیشتری دارد!

«جست‌وجوی ابن رشد»، دومین داستان بورخس و آخرین داستان مورد بررسی است. راقم این سطور بر این باور است که «جست‌وجوی ابن رشد» منعکس‌کننده برخی از ویژگی‌های بینشی بورخس است.

زمان درونی داستان، قرن دوازدهم میلادی و مکان داستان، قرطبه در اندلس، یا به عبارتی کوردوبا در شبه‌جزیره ایبریا است. شخصیت‌های داستان عبارت‌اند از:

ابن رشد اندلسی که یکی از القاب ایشان بحرالعلوم بوده و عمده شهرت ایشان مربوط به آثار و تحقیقات گران‌قدر فلسفی است.

ابوالقاسم سیاح که ظاهراً جهان‌گردی پرآوازه است و البته زاییده تخیل بورخس.

فرج قاری

عبدالملک شاعر

و دیگران!

ابن رشد که درگیر درک دو واژه بیگانه «طراغودیا» و «غومدیا» است، به ضیافتی به میزبانی فرج قاری دعوت شده است. بدیهی است که مدعوین، بزرگان قرطبه و مسلمان‌اند و اکثراً تبار عربی دارند. به‌جز ابن رشد که شخصیتی واقعی و تاریخی است، مابقی فاقد ما‌به‌ازای واقعی هستند، اگرچه واقعی یا غیرواقعی بودن شخصیت‌ها، مکان‌ها و حوادث، هیچ قیدی بر قلم بورخس محسوب نمی‌شود. تاریخ و روایت بورخس از آن، ویژه بورخس است و بس.

گفت‌وگوهای میهمانان حول سیاحت، هنر، کلام خدا، شگفتی‌های هستی و سرزمین‌های دور، راه به جایی نمی‌برد. سقف فهم و درک آن‌ها به نحو حیرت‌آوری کوتاه و محدود است. آیا ابن رشد، بحرالعلوم، شارح نظریات ارسطو و افلاطون، منتقد نظریات فلسفه‌ستیزانه غزالی، مفسر آثار ابن سینا و فارابی، آموخته طب و نجوم، فقه، منطق و صاحب ده‌ها اثر در علوم زمان خود، شانزده قرن پس از ارسطو، قادر به درک معنا و مفهوم تراژدی و کمدی نیست؟

از نظر بورخس، درک مسائل اساسی هستی و شناخت جهان برای یک غیراروپایی‌تبار ناممکن است، حتی اگر نسل اندر نسل در اروپا متولد شده و بالیده باشد. قرن دوازدهم، یعنی در دوران حیات ابن رشد، حدوداً پنج قرن از حضور مسلمانان عرب و غیرعرب در جنوب اروپا می‌گذرد و حداقل سه قرن دیگر لازم است تا آن‌ها از اروپا رانده شوند.

تصلب فکری اهالی مسلمان اروپا، از نگاه بورخس، چنان شدتی دارد که حتی مشاهدات و تعاریف شگفت‌آور ابوالقاسم سیاح نیز قادر به ایجاد هیچ تغییری در شنوندگانش نیست. ذکر این نکته ضروری است که سیاحان، قرن‌ها نقش مهمی در جابه‌جایی و امتزاج و استغنای فرهنگ‌های گوناگون داشتند؛ یعنی زمانی که جهان هر کس دایره‌ای به شعاع شش فرسنگ بود و بیرون از این دایره ناشناخته بود و تنها عده قلیلی همچون فرستادگان سیاسی، بازرگانان و ماجراجویان امکان دیدن «خارج» را داشتند. بیان مشاهدات‌شان از آن‌ها چهره‌هایی خاص و شگفت‌آور می‌ساخت. اگرچه این شگفتی‌ها و عجایب گاهی شایبه شیادی و دروغ‌گویی را در مورد سیاحان ایجاد می‌کرد، به‌خصوص هنگامی که قوه تخیل آن‌ها شاخ و برگی به تعاریف‌شان می‌افزود، ولی به‌هرحال، نقش سیاحان در جابه‌جایی علم و فن و فرهنگ در تاریخ انکارناپذیر است.

اما تعریف‌های ابوالقاسم، سیاح برساخته بورخس، نمی‌تواند روزنه‌ای در میان دیوار قطور و مرتفع دگماتیسم عربی-اسلامی ایجاد کند. فرج قاری چنان در مقابل سخنان سیاح ایستادگی می‌کند که حتی فیلسوف نامی دوران را نیز به موضع احتیاط یا سکوت می‌کشاند یا در بهترین حالت، با سخنان دوپهلو قضیه را فیصله می‌دهد.

در زمان گفت‌وگوهای شخصیت‌های داستان، بیش از پنج قرن از حضور مهاجمین و مهاجرین و اخلاف آن‌ها در اروپا می‌گذرد و آن‌ها حتی زبان‌شان، به زعم بورخس، بدوی است. هنر و زیبایی‌شناسی این مردمان در برخورد با دیواره سخت فرهنگ عربی-اسلامی نیز ایستا و سترون شده است. به روشنی، خلق اثر هنری را دخالت در کار خدا و شرک‌آمیز می‌دانند. خط و زبان و آنچه توسط این برساخته‌های انسانی خلق می‌شود، بیهوده است، چون آن‌ها قبلاً توسط خداوند خلق شده‌اند و نزد ذات عالی موجودند. کار هنرمند نه بدعت و آفرینش، که کشف گنجینه‌های پنهان الهی است.

به نظر می‌آید که نیمه اروپایی بورخس باعث گردیده که ایشان، ضمن تفاخر افراطی به زبان انگلیسی، به نوعی «اروپامحوری» معتقد باشد و به روشنی تفوق‌های نژادی و فرهنگی اروپاییان را در آثار خود نشان دهد. در اینجا دو پرسش بی‌پاسخ وجود دارد:

۱. چرا بورخس، به رغم احاطه فراوان به تاریخ اروپا، تدریس کتب متعدد ابن رشد را توسط بیکن در دانشگاه‌های آن دوران نادیده می‌گیرد؟

۲. چرا تصاویر ابن رشد در آثار رافائل، نقاش مشهور، از نظر ایشان اهمیت چندانی نداشته است؟

ایشان اگر کمی بیشتر عمر می‌کردند، شاهد حکومت ده‌ساله یک رئیس‌جمهور عرب‌تبار به نام کارلوس منعم در آرژانتین می‌بودند که پس از دوران ریاست‌جمهوری، تا پایان عمر در مجلس سنای آرژانتین حضور داشت.

بورخس دارای یک دستگاه فکری با اجزای مشخص و ارتباطاتی اندام‌وار نیست. در بینشی که روح انسان، با ابتنای بر تناسخ، فاقد منیت و فاعلیت فردی است و در چرخه هستی در کالبد انسان و حیوان و نبات جابه‌جا می‌شود تا به مرحله نیروانا برسد، لاجرم نمی‌تواند دارای نقش تاریخی متعین و مشخص باشد. لذا برتر دانستن گروهی از انسان‌ها در قالب نژاد یا فرهنگ‌های مختلف بر گروه‌ها یا نژادهای دیگر، فاقد اعتبار است. این تناقضی آشکار در بینش و جهان‌بینی بورخس است.

دیگر این‌که انتزاع و جابه‌جایی شخصیت‌های تاریخی از جایگاه‌شان و قراردادن‌شان در موقعیت‌های دلخواه و صرفاً به‌عنوان عناصر داستانی و سازنده ساختار تخیلی داستان، نه‌فقط کفه مقاله‌داستان را به نفع داستان سنگین‌تر می‌کند، بلکه عملاً چیزی به نام و با محتوای مقاله وجود نخواهد داشت. ما با داستان‌های تخیلی و جذابی روبه‌رو هستیم که عناصر و شخصیت‌های تاریخی‌شان تنها نام آن‌ها را بر خود دارند. از ناکجاآبادی می‌آیند و به ناکجاآبادی می‌روند و این مسیر تنها حیرت و شگفتی می‌آفریند که از نظر بورخس کافی است.

در مقاله‌داستان‌های احمد اخوت، وجود شخصیت‌ها، افعال‌شان، ویژگی‌ها و سمت‌وسوی حرکت‌شان، حتی خطاهایشان، بر بستر تاریخ و موقعیت اجتماعی و همچنین خصوصیات فردی‌شان است. آن‌ها هم محصول تاریخ‌اند و هم سازنده تاریخ. هم فاعلیت دارند و هم محصور و محصول شرایط تاریخی‌شان. ساخته‌شدن‌شان، پدیداری‌شان و سرنوشت‌شان پرسش‌برانگیز است. خواننده در پی یافتن هر پاسخ، در برابر پرسشی جدید قرار می‌گیرد. این رسالت ادبیات است.

برخی بر این باورند که مقاله‌داستان‌های اخوت فاقد وجوه ادبی و زیبایی‌شناسی‌اند. راقم این سطور، مقاله‌داستان‌های ایشان را فاقد این دو جنبه نمی‌داند، اما عیار آن‌ها را نسبت به مقاله و سندیت ضروری برای آن، کمتر می‌داند.

گنجاندن این دو سلطان، مقاله و داستان، سندیت و ادبیت، در یک اقلیم، اگر محال نباشد، بی‌شک کار سختی است و دادن سهمی برابر به هر دو ناممکن.

بی‌تردید، وجه داستانی و ادبی در داستان‌های اخوت مغلوب وجه تاریخی و مستند آن‌هاست، ولی وجوه تاریخی و مستند در داستان‌های بورخس، اگر محو نشده باشند، انتزاعی، ابتر و تحریف‌شده‌اند.

به نظر می‌آید شباهت آثار این دو نویسنده را باید در فرم روایی، ارائه حجم زیادی از اطلاعات اعم از تاریخی و روز (اطلاعات روز در آثار اخوت فراوان دیده می‌شوند و در آثار بورخس فراوانی کمتری دارند) و لحن گزارش‌گونه و طنز ظریف موجود در آن‌ها یافت.

بورخس و اخوت، هرکدام را باید در جایگاه خود و با دیدی انتقادی نگریست. اعتبار هیچ‌کدام به دیگری وابسته نیست. هرکدام قائم به خود هستند.

والسلام.

بهروز چناری‌زاده

۵/۱/۱۴۰۲

بازنویسی: ۱/۷/۱۴۰۴

*نگارنده عبارت «نخستین‌بارگی» را برای توضیح حالتی که ذهن در مواجهه با «امر زیبا» تجربه می‌کند، به کار می‌برد. این حالتی اولیه، دفعی، غیرشناختی، غیرقابل‌وصف و غیرقابل‌انتقال و البته توأم با نوعی لذت شهودی (درونی) است. این همان عارضه‌ای است که فرمالیست‌های اوایل قرن بیستم را واداشت تا برای تمدید و تجدید آن، طرح‌واره «آشنایی‌زدایی» را خلق کنند.

منابع:

۱. هزارتوهای بورخس، بورخس

۲. برادران جمالزاده، احمد اخوت

۳. کتابخانه بابل، بورخس

۴. سی گفت‌وگو با بورخس، اسوالدو فراری

۵. آشنایی با بورخس، پل استراترن

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی