در ناحیه ما گاو نر کمیاب است. علفزارى براى چریدن یا زمینى براى شخم زدن وجود ندارد: فقط درخت میوه کاشته مى‌شود و خاک قطعه هاى کوچک زمین هم آن قدر سخت است که براى شکستن آن از کلنگ استفاده مى ‏شود.

ایتالو کالوینو (کاری از همایون فاتح)

بیشتر بخوانید:

احمد خلفانی: مختصری درباره زندگی و سبک ادبی کالوینو (+)


در ناحیه ما گاو نر کمیاب است. علفزارى براى چریدن یا زمینى براى شخم زدن وجود ندارد: فقط درخت میوه کاشته مى‌شود و خاک قطعه هاى کوچک زمین هم آن قدر سخت است که براى شکستن آن از کلنگ استفاده مى ‏شود. اینجا حیوان ‏هاى فرز و چابک مى ‏خواهد که بتوانند از صخره‏ ها بالا بروند: مثل قاطر و بز، و به هر حال در لب پرتگاه براى گاوهاى نر و ماده که زیادى بزرگ و تنبل ‏اند جاى مناسبى نیست.

گاو خانواده اسکاراسا تنها گاو ده ما بود؛ یک گاو گردن کلفت و قوى اما رام تر از هر قاطرى که براى شرایط اینجا مناسب بود. نامش مورتوبلو بود و وسیله امرار معاش دو تا اسکاراسا. پدر و پسر، با دور گشتن در ده و بردن کیسه ‏هاى ذرت به آسیاب، یا حمل برگ‏ هاى نخل براى صادرکننده‏ ها یا حمل کود براى تعاونى گذران مى ‏کردند.

آن روز مورتوبلو، زیر بار دو کیسه‏ اى که دو طرف خورجین بود تلوتلو مىد ‏خورد؛ کنده ‏هاى زیتون بود که براى یک مشترى در شهر بارش کرده بودند. سر افسار که به حلقه ‏اى روى پوزه نرم سیاهش بسته بود و شل و ول به زمین مى ‏رسید. در دست هاى نانین پسر باتیستین اسکاراسا بود. نانین مثل پدرش لاغر و نحیف بود؛ و اسکاراسا، در حقیقت لقبى بود به معنى چفته مو. آنها زوج عجیبى بودند؛ گاو، با پاهاى کوتاه و شکم پهن وزغ مانندش، در طول جاده آرام زیربار راه مى‏ رفت؛ و اسکاراسا، با صورتى دراز و ریش قرمز سیخ سیخى، و دستى که در آستین پیراهن خفت افتاده بود، در هر قدم ظاهراً لگدى به حیوان مى‏ زد، گرچه با وزش باد شلوارش مثل بادبادن تکان مى‏ خورد انگار که چیزى در آن نیست.

آن روز صبح هوا بهارى بود؛ آدم احساس مى‏ کرد دوباره متولد شده است، چیزى که هر سال ناگهان در یک صبح بخصوص اتفاق مى ‏افتد. به یاد آوردن چیزى بود که انگار ماه ‏ها فراموش شده بود. مورتوبلوى همیشه آرام، بى ‏قرار بود. صبح زود وقتى نانین براى بردنش آمده بود، دید توى اصطبلش نیست؛ رفته بود در حیاط اصطبل، چشم هایش مى ‏چرخید و گیج بود. یک لحظه مى ‏ایستاد و دوباره راه مى ‏افتاد، منخرین سوراخ شده با حلقه ‏اش را بالا گرفته بود و با ماغى کوتاه آب بینى را بالا مى ‏کشید. آن وقت نانین بفهمى نفهمى با افسار ضربه ‏اى به او زد و تو دماغى، همان طور که همیشه با گاو حرف مى ‏زد، فحشى به او داد. به ‏نظر مى‏ رسید چیزى مورتوبلو را تحریک مى‏ کند؛ احتمالا شب بدى را گذرانده بود، که این طور ناآرام بود و آن روز صبح کلافه از طویله بیرون زده بود: رؤیاهاى فراموش شده‏ اى از یک دنیاى دیگر مى‏ دید – از علفزارهاى هموار پر از گاوهاى ماده، صداى آنها – انگار در به آنها نزدیک می‌شد. آن روز صبح، وقتى مورتوبلو تلوتلوخوران مى‏ رفت، درد زخمى را که از حلقه قرمز داشت حس مى‏ کرد.



بین راه، جلو کلیسا، به چند بچه رسیدند. روز غسل تعمید بود. پسرها پیراهن سفید با نواردوزى طلایى روى آستین، پوشیده بودند. دخترها هم لباس عروس تن‏شان بود. هر وقت نانین بچه‏ ها را در این لباس ‏ها مى ‏دید در فکر و خیال فرو مى ‏رفت. خاطره تلخى که چند ماهى فراموش شده بود دوباره به سراغش مى ‏آمد. شاید به همین خاطر بود که مى ‏دانست بچه‌هایش هیچ وقت نمى‏ توانند از آن لباس ‏هاى سفید براى شرکت در مراسم غسل تعمید داشته باشند. باید خیلى گران باشد! به یاد آرزوى همیشگى خودش افتاد. دلش مى‏ خواست بچه‏ هایش عضو کلیسا بشوند. از همین حالا پسر کوچکش را در میان سایه هایى که در کلیسا بود در یک لباس ملوانى سفید با نواردوزى طلایى روى آستین و دخترش را با تور و دنباله عروس مى‏ دید.

گاو خرخرى کرد؛ رؤیایش زنده شد، انگار گله گاوهاى ماده می‌دید که مى‏ تاختند. در میان آنها بود و سعى زیادى مى‏ کرد که در اثر هجوم و تنه زدن آنها از جایش تکان نخورد. ناگهان بالاى تپه یک گاو نر در میان گله در حال فرار ظاهر شد؛ مثل همان حلقه ‏اى که زخمیش کرده بود؛ شاخ‏ هاى بلندش مثل داس بود؛ و با غرشى به طرف مورتوبلو حمله کرد.

در میدان کوچک کلیسا بچه ‏ها گاو را دوره کردند. آنها فریاد مى ‏زدند: «گاو نر! گاو نر! » دیدن یک گاو نر در محله آنها منظره‏ اى غریب بود. حتا یکى از بچه ‏هاى با جربزه دستى به شکم گاو زد، در حالى که بقیه فریاد مى ‏زدند: «گاوه اخته اس، نگاه، گاوه اخته است! »نانین فریاد زد و براى دور کردن آنها مشتى پراند. آن وقت بچه ‏ها هم لاغرى، نحیف بودن و طرز لباس پوشیدن و فامیلش را به باد مسخره گرفتند: «اسکاراسا، اسکاراسا!».

ادبیات غرب، کاری از همایون فاتح

حالا خاطره‏اى تلخ از کودکى، که خیلى بیشتر از قبل عذابش مى‏ داد، به سراغش آمد. یادش آمد که هم سن وسال‌هایش براى مراسم غسل تعمید لباس نو پوشیده بودند. و نه او، بلکه پدرش را به خاطر لاغرى و لباس کهنه ‏اش، مسخره مى‏ کردند. همان طور که امروز او را مسخره مى‏ کنند. زمان، برنده مانند همیشه، داشت تکرار مى ‏شد. وقتى که بچه بود و او را براى مراسم غسل تعمید مى‏ بردند، بچه ‏ها دور و بر پدرش ورجه ورجه مى‏ کردند، دسته ‏هاى رز را به طرف او پرت مى‏ کردند و فریاد مى ‏زدند «اسکاراسا». و نانین بابت همین چیزها خجالت کشید. این سرافکندگى در تمام طول زندگى با او بود، و او را از هر نگاهى و هر خنده‏اى آزار مى ‏داد. همه اینها تقصیر پدرش بود: او باید وارث ژولیدگى، حماقت، رفتار زمخت و هیکل بى قواره پدرش باشد؟ از پدرش بیزار بود چون او را مسبب این سرافکندگى و در هم برهمى زندگى‏ اش مى ‏دانست. و حالا از این مى ‏ترسید که مبادا بچه ‏هاى خودش هم عار داشته باشند که او پدرشان است، و روزى همان طور که او الان به پدرش نگاه مى‏ کند به او نگاه کنند. یک مرتبه به خودش آمد و با خودش گفت: «براى مراسم غسل تعمید بچه ‏ها اول یک دست لباس نو از فلانل مرغوب، یک کلاه کتان و یک کراوات رنگى براى خودم مى ‏خرم؛ زنم هم باید براى خودش یک لباس پشمى نو بخرد، البته کمى گشاد که براى حاملگى هم خوب باشه. آن وقت همه شیک پوش‏ ها در میدان جلو کلیسا قدم مى ‏زنیم. و از گارى بستنى فروشى هم بستنى مى‏ خریم.» ولى غیر از خریدن بستنى و پوشیدن لباس نو و قدم زدن در جلو کلیسا، فکرهاى دیگرى هم در سرش بود که نمى‏ دانست چطور انجام دهد. مثلا پول خرج کردن خودش را به رخ دیگران کشیدن و جبران آن سرافکندگى که از بچگى تا حالا در طول زندگى با او بوده.

به خانه که رسید گاو را به اصطبل برد و خورجین را از پشتش برداشت. و بعد رفت توى خانه؛ قبل از آمدن او، همسرش و بچه ‏ها و باتیستین پیر دور میز نشسته بودند و مشغول خوردن غذا بودند. اسکاراساى پیر، یعنى باتیستین، دانه‏ هاى باقلا را میان انگشت هایش گرفته بود. آنها را مى ‏مکید و پوست آنها را پرت مى ‏کرد. نانین هیچ توجهى به آنها نکرد.

گفت: «بچه ‏ها باید عضو کلیسا بشن.» همسرش با موهاى ژولیده و صورتى خسته سرش را بلند کرد و او را نگاه کرد. «پول لباس شون را از کجا بیاوریم؟»

بدون نگاه کردن به صورت زن گفت: «آنها باید لباس ‏هاى نو داشته باشند. پسره یک لباس سفید ملوانى، با نواردوزى طلایى روى آستین، و دختره هم یک لباس عروس با تور و دنباله.»

زن و پیرمرد با دهان باز به او نگاه مى‏ کردند.

هر د و با هم گفتند: پولش؟

نانین گفت: «خودم یک دست کت و شلوار از فلانل مرغوب ‏مى خرم و براى تو هم یک پیراهن پشمى گشاد، طورى که براى حاملگى ‏ات هم خوب باشه.»

چیزى به ذهن زنش رسید. «کسى پیدا شده که زمین بخره.»

تکه زمینى بود پر از سنگ و بوته و عایدى که نداشت هیچ؛ باید مالیات آن را هم مى‏ پرداختند. از این حرف دمغ شد؛ حرفى که مى‏ زد پوچ بود ولى با عصبانیت روى حرفش پافشارى مى‏ کرد.

بدون اینکه چشمش را از روى بشقاب بر دارد و انگار که حرف حرف اوست، با لحنى محکم گفت: «نه هیچکس پیدا نشده. ولى ما باید این کار را بکنیم.» حالا همه توى فکر غوطه ور بودند چرا که، اگر کسى را پیدا کرده بود که زمین را بخرد، تمام این کارها ممکن مى‏ شد.

باتیستین پیر گفت: «با پول زمین من مى ‏توانم قرم را معالجه کنم.»

دلش مى‏خواست شکم باتیستین را با یک چاقو جر بدهد.

«کاش خدا تو را از روى زمین برداره، تو و آن قرت را!»

بقیه داشتند نگاه مى‏ کردند انگار نانین دیوانه شده.

در همین حال، در طویله، مورتوبلو طناب را پاره کرده بود، در را شکسته بود، و آمده بود وسط حیاط اصطبل. و حالا وسط اتاق ایستاده بود، و از سر نامیدى ماغى کشید. نانین ملعون بلند شد و او را با کتک برد توى طویله.

وقتى آمد تو همه ساکت بودند، حتى بچه ‏ها. پسر کوچکش پرسید: «بابا، کی لباس ملوانى برام مى ‏خرى؟»

نانین چشمانش را به او دوخت، عین پدرش، باتیستین.

فریاد زد: «هیچ وقت!».

در را محکم زد و رفت که بخوابد.

منبع: کارنامه


بیشتر بخوانید:

جلال رستمی گوران: یولسیز (اولیس) جیمز جویس، اسطوره ادبیات معاصر (+)

جیمز جویس، کاری از همایون فاتح