
داستان «کمکم محو میشود» اثر حسین مرتضاییان آبکنار روایتی است درباره حضور. دربارهی زنی که سایهایست بر دیوار ذهن یک مرد؛ موجودی در میان روشنایی و تیرگی، به نازکای خطی که مرز رؤیا و واقعیت را از هم جدا میکند. این داستان با یک رابطه عاشقانه آغاز میشود اما در هسته کاوشیست در مرزهای واقعیت و خیال؛ مرزهایی که آرامآرام از میان میروند و شخصیتی به نام «پری» را به موجودی لغزان و فروپاشنده تبدیل میکنند. این فروپاشی نه تنها در سطح روانی و جسمانی بلکه در ساحت وجودی رخ میدهد. نویسنده با دقت و ظرافت، الگوی کهنِ «پری» را—که در فرهنگ ایرانیان قرنها حاملِ معنا و قاعده بوده—از جایگاه خود جدا و وارد جهان انسان مدرن میکند؛ جهانی که با اساطیر نسبتی آمیخته به بیحسی، گریز و بیاعتنایی دارد. پری در سنت ایرانی موجودی است که هرگز در خانه نمیماند. حتی اگر با مردی ازدواج کند و کودکی به دنیا آورد، قانون ناپدید شدن همواره او را برمیگرداند به جایی که از آن آمده است. مردان در افسانهها همیشه در جستوجوی غایبی هستند که ردّ قدمش هنوز گرم است و خودش دور. اما آبکنار این ساختار کهن را خم میکند و در آینهای میگذارد که نسبتها را وارونه نشان میدهد.
نقد حاضر نشان میدهد که این داستان چگونه ساختاری از حضور-غیاب میسازد، چگونه اسطوره را وارونه میکند، چگونه عناصر نقاشی «جیغ» مونک را وارد روایت مینماید، و چگونه یک داستان عاشقانه به تجربهای از زوال حافظه، بحران جنسیت، و شکست خیال تبدیل میشود.
پری در سنت ایرانی بیش از آنکه «شخصیت» باشد، «قرارداد» است؛ قراردادی برای معرفی موجودی که همیشه کمی از جنس آسمان، کمی از جنس زمین، و همواره در حال دور شدن است. حضورش کوتاه است، اقامتپذیر نیست، و جهان انسان را تاب نمیآورد. دیدار با پری رخدادی نادر و شکلی از «لحظهی معجزه» است که زود به تبخیر میرسد .اما پریِ مرتضاییان آبکنار چیز دیگریست؛او نه نورانیست، نه دستنیافتنی، نه مقتدر. او زنیست با اضطراب، خواسته، نیاز و شکنندگی. این جابهجایی نخستین ضربه داستان بر اسطوره است. پری دیگر موجودی نیست که بیاید و برود؛ او جانپناه میخواهد، تماس میخواهد، ترس دارد از رها شدن. همانجا که مردان اسطورهای در جستوجوی پری جهان را زیر پا میگذاشتند، مرد داستان اینبار در پیِ چیزی نیست. در برابر پری خاموش میماند، و همین خاموشی پری را از ارتفاع نماد پایین میکشد. پریِ این روایت، پریِ در حال سقوط است؛ سقوط از آسمان خیال به زمینی که هیچکس برای پذیرش او آماده نیست. زیرا خیال، اگر زمینی شود، فرو میریزد. نیروی اسطوره اگر بخواهد لمس شود، نابود میشود.
ارزش داستان در این است که به جای تکرار ِالگویی هزاران بار گفتهشده، آن را واژگون میکند. در روایتهای کهن، پری همواره گریزان است و مرد جستوجوگر. حرکت و سفر مرد محور معناست؛ از دستدادن پری آغاز مسیر قهرمانی است. اما اینجا مرد نه سفر میکند، نه حتی از دستدادن را میفهمد. این «سکون» مهمترین عنصر مدرن داستان است. در جهانی که همهچیز مبتنی بر حرکت است، سکون مرد نوعی شکاف بزرگ است، شکافی که نویسنده از آن برای نقد انسان امروز بهره میگیرد: انسانی که امر شگفت را به اندازه امر عادی بیاهمیت تلقی میکند، انسانی که ظرفیت هیجان، شور و خطر را از دست داده است. آبکنار این سکون را جایگزین سفر میکند، و این جایگزینی از دل فروپاشی قهرمان در دوران مدرن برمیآید. این داستان برای نشان دادن همین فروپاشی ساخته شده است. اگر در اسطوره غیبت پری جهان را تکان میداد، در این داستان هیچچیز تکان نمیخورد؛ نه جهان، نه مرد، نه حتی رنج. این بیتفاوتی، خودِ بحران انسان معاصر است.

پری در روایتهای قدیم هرگز ضعیف نیست. حتی وقتی از چنگ مرد میگریزد، این حرکت از موضع قوّت است: فاصلهای که او را در مقام ممتاز نگه میدارد. در داستان مرتضاییان این قاعده سقوط میکند. پری به موجودی نیازمند تبدیل میشود؛ زنی که برای باقیماندن التماس میکند، میترسد، گریه میکند، و در نهایت فرو میپاشد. در بستر روابط مدرن، این تصویر آشناست: زنی که تمام بار رابطه بر دوشش افتاده، زنی که برای نگهداشتن عشق تلاش میکند و در همان مسیر فرسوده میشود. پری تبدیل میشود به نماد زن امروز؛ زنی که جهان به او وعده آزادی داده اما در عمل او را میان نیاز، وابستگی و رهاشدگی رها کرده. این خوانش، داستان را از سطح روانی به سطح اجتماعی میبرد. اگر پریانِ افسانهای مستقل و نورانی بودند، این پری همچون دودی سفید است که در نور خام اتاق حل میشود. زنانی که در این جهان خسته، برای حفظ رابطه میجنگند و در نهایت به «کمکم محو شدن» تن میدهند، تصویر این پری را کامل میکنند. مرگ تدریجی پری، مرگ تدریجی زنانیست که در رابطههای یکطرفه محو میشوند؛ زنانی که صورتشان از قاب حذف میشود، صدایشان شنیده نمیشود، و در نهایت به سایهای از خود تبدیل میشوند.
حضور تابلوی «جیغ» در داستان تزئینی هنری نیست؛ محور تفسیری است. روایت بارها به مونک، مادر مونک، زندگی پر از اضطراب او، و رنگدانههای تبخیرشونده اثرش بازمیگردد. پری در برابر این تابلو نه تنها میایستد، بلکه آن را در خود تکرار میکند: محو شدن چهرهاش معادل محو شدن رنگ زرد کادمیوم در جیغ است. بیصدایی جیغ معادل جیغِ بیصدای پری است. از طرفی اضطراب مرد از شنیدن صدا با اضطراب پنهان مونک همجوار میشود. و پسزمینهی جهان، درست مانند تابلو موجدار، لرزان و بیثبات است. مونک گفته بود تنها یک دیوانه میتواند این نقاشی را کشیده باشد. داستان این گزاره را به پرسشی تبدیل میکند: چه کسی دیوانه است؟ پری؟ مرد؟ یا جهان؟
داستان بر شبکهای از موتیفهای دقیق استوار است—موتیفهایی که همزمان کارکرد زیباییشناختی و روانشناختی دارند. محو شدن چهره پری در عکسها، در حافظه، در رنگها، و در هویت مرد رخ میدهد. محو شدن یک وضعیت صرف نیست؛ شتابسنج سقوط است. جیغ موتیف دیگر است. جیغ پری بیصداست، جیغ نقاشی بیصداست، مرد نمیشنود. سکوت، آنتیتز عشق است. موتیف سوم نگاه است. همهچیز با نگاه تعریف میشود و همزمان نگاه هم ناقص است: مرد نگاه میکند اما نمیبیند؛ پری دیده نمیشود. آب موتیف دیگر است. آب هم پاک میکند، هم محو میکند؛ دوش حمام، باران، رودخانهای که مادر پری خود را در آن انداخت. آب در این داستان عنصر فراموشی است. و در نهایت کرگدن موجودی است که محو نمیشود. وقتی مرد او را بغل میکند، گویی به چیزی پناه میبرد که هنوز در جهان باقی مانده: موجودی سنگین، زمینی، بینیاز از خیال. کرگدن آنتیتز پری است. موجودی که خیال نیست و همین باعث ماندگاریاش میشود.
داستان گرچه خطی روایت میشود، اما در اصل مارپیچی است؛ حرکت از خاطره به حال، از خیابان به موزه، از خواب به نقاشی، از بدن پری به بدن کرگدن، از رنگ به تاریکی. این فرم، شکل خودآگاه کسی است که توان نگهداشتن جهان را از دست داده است. حرکتها، گریزها، بازگشتها، لکنت حافظه، و سکوتها فرم را به شبکهای از خطوط لرزان تبدیل میکنند؛ همان خطوطی که در تابلوی جیغ دیده میشود. راوی مثل کسیست که در ذهن خود راه میرود و هر قدم با قدم بعدی پاک میشود. حسین مرتضاییان آبکنار اسطوره را وارد جهان امروز میکند تا نشان دهد این جهان دیگر ظرف اسطوره نیست. پری نه به دلیل تقدیر اسطورهای، بلکه به دلیل نقص انسان مدرن محو میشود. او توان دوام ندارد، زیرا مرد توان دیدن ندارد. جهان معاصر خیال را طلب میکند اما توان حفظش را ندارد. پری قربانی همین تناقض است: موجودی که اگر دور باشد، اسطوره است؛ اگر نزدیک شود، نابود میشود.
پایان داستان یکی از درخشانترین پایانهای ادبیات معاصر فارسی است: مرد با گوشیاش در هتل نشسته، خاطره را جستوجو میکند، اما پری در هیچکجا نیست. نه در عکسها، نه در چهره، نه در حافظه، نه در بو، نه در صدا. پری محو نشده؛ رابطه محو نشده؛ خودِ مرد محو شده. او فقط با یک چیز روبهرو میشود: عکس تنهایی خودش. پایان داستان مرگ پری نیست، مرگ عشق و ادراک است.
«کمکم محو میشود» اثریست درباره رابطه انسان مدرن با خیال، با اسطوره، با دیگری، با بدن و با معنایی که دیگر توان پابرجا ماندن ندارد. پری در این داستان یک زن یا یک معشوق و رویا نیست، بلکه موجودیست که نسلش در حال انقراض است: موجودی که جهان امروز برایش جایی ندارد. داستان نه تبلیغ اسطوره است و نه عزاداری برای فقدان آن؛ بیشتر شبیه آیینهایست که نشان میدهد ما چگونه برای عشق، شگفتی، و حتی صدای جیغ بیصدای یک موجود اثیری، ناشنوا و نابینا شدهایم. اگر اسطورههای قدیم جهان را با فقدان پری تکان میدادند، این داستان جهان را با فقدان حساسیت تکان میدهد.







