مهین میلانی: «نترس شلیک کن»، دم خروس مدرنیته و سنت…

۱

دو بخش واپسین کتاب “نترس شلیک کن” به قلم فرامرز پورنوروز که به تازگی انتشارات “پان به” در ونکوور منتشر کرده، به طور غیر قابل باوری تنها قسمت خواندنی و می‌توان گفت درخشان کتاب است. چند صفحه‌ای بیش نیست و می‌تواند به عنوان یک داستان کوتاه گروتِسکِ نفس بُر برنده‌ی یک مسابقه‌ی ادبی خوب شود. می‌گویم غیر قابل باور چون کتاب خود از همان آغاز نتوانست کششی ایجاد کند و اگر طبق معمول کتاب را به عنوان یک کار نیز نمی‌خواندم چند صفحه یکی را رد می‌کردم. در همان آغاز راوی که خود را نویسنده هم اعلان می‌کند و این برداشت را می‌دهد که داستان می‌تواند اتوفیکسیون باشد، که نیست به جز بخش هایی آن هم با روایتی دگرگونه، از یک امر بدیهی یاد می‌کند که مایه‌ی الهام نگارش کتاب شده است: خواندن کتابی که او را به یاد می‌آورد تجربه هایی در گذشته که با آن هم پنداری داشته است. خواندن یک کتاب می‌تواند یکی از موارد الهام بخش هرنویسنده‌ای باشد. این که در آغاز کتاب راوی بخواهد آن را ذکر کند فقط می‌تواند “واقعی” بودن برخی ماجراهایش را مؤکد باشد. امری که می‌شد در توضیح اولیه و یا متأخر به چنین امری اشاره کرد. مثل بسیار کتاب‌ها یا فیلم‌ها که می‌گویند اقتباس از زندگی واقعی. این شیوه ایست که شاید یک نویسنده‌ی مبتدی به کار بگیرد در سنین پائین. نویسنده‌ی کارکشته شروع ماجرا را این گونه به فنا نمی‌دهد. اما آن دو بخش آخر همانطور که گفتم یک ریتم نفس گیر گروتسکی دارد. وضعیتی که در اوایل انقلاب یک قاعده بود در گیرافتادن‌ها، در فرارها، در گذر از مرزها بخصوص در آن منطقه‌ای که راوی از آن سخن می‌گوید، درسرکوب مخالفان بخصوص مجاهدین، فدائیان و کردها و سازمان‌های غیر مسلح معتقد به کار آرام در میان طبقه‌ی کارگر.

۲

راوی در همه کار به کام است. همه چیز خیلی ساده پیش می‌رود. انگار وقایع یک روز معمولی شرح داده می‌شود. چندان مشکلی ایجاد نمی‌شود به غیر از همان دوبخش آخر که در بالا ذکرکردم و استثنائی است در کل کتاب. هیچ نوع پیچیدگی روند کار رو به جلو را تخطئه نمی‌کند. گاهی فاصله هایی می‌افتد به علت روال طی مراحل یک خطی. انگار خوب زندگی است دیگر گاهی وقفه‌ای می‌افتد. نه انگار که روایت آن روزهای وحشتناک اول بعد از انقلاب است برای مخالفین حکومت. روزهای وحشتناکی که از قضا مشابهش این روزها در خارج از کشور به کرات ما را به آنجا پرتاب می‌کند. روزهایی که من ماجراهایش را به تفصیل در کتاب اتوفیکسیونم “تهران کوه کمرشکن” نوشته‌ام. روزهایی که همه از دم اطلاعاتی بودند. از همسایه و بقالی دم خانه و اقوام و همکاران و خیابان‌های مملو از مباحثه کنندگان جلوی دانشگاه تهران و… حتی در میان خواهر و برادر و مادر اگر نگاهی غیر از آنها داشتی یعنی که ضد انقلاب بودی. دورانی که برخی خانواده‌ها به چند گانه تقسیم شده بودند و یعنی که خانواده‌ها از هم پاشیده شدند. بسیاری از خانه و شهر خود فرار کردند. از کار خود استعفا دادند. کسانی مدت‌ها زیر زمین زندگی کردند. غریبه هایی بودند در خانه و شهر و کشور خود. و حتی بعد از دهه‌ها وتغییر مواضع هم چنان سرمای آن برودت بدن را می‌سوزاند. امروز در خارج از کشور گلشیفته فراهانی در فضای مجازی آنقدر به او فشار می‌آورند که توبه می‌کند. صاحب رستوران چون پرچم شیروخورشید در مغازه‌اش نصب نمی‌کند به قتل می‌رسد. سردبیرانی که همواره مقاله‌های مرا منتشر می‌کردند از درج مقاله‌ای می‌هراسند چرا که احتمال بسته شدن نشریه را می‌دهد. کارگردان سریالی که از موساد در سریال “تهران” می‌گوید خودکشی می‌کند. مسعود همکار سابق فرشگرد ناپدید می‌شود و بعد به قتل می‌رسد و پلیس هنوز دارد تحقیق می‌کند و واقعیت را علنی نکرده است. به روزنامه نگار ایرانی – انگلیسی سی ان ان نسبت رژیمی می‌دهند چون طبق روال روزنامه نگاری سئوال‌های اساسی که همه باید از خودشان و از رهبرشان بکنند از رهبر می‌کند. اما در متن کتاب “نترس شلیک کن” ما با یک ریتم آهسته و بدون هیجان روبرو هستیم چه در توصیف دلتنگی برای یار و چه در بیان آن اضطراب‌های هرلحظه که جان بسیاری را به طور دائم در لرزه نگاه می‌داشت. لحظاتی که فاصله‌اش با گرفتن جان می‌توانست یک دقیقه بعد باشد. روایت حالا گویا شده است قصه‌ای از دوردست تاریخ که دیگر اثری از آن باقی نمانده است. نه روایت نو است و نه حرف تازه‌ای در توصیف ماجراهایی که هم اکنون نیز در فاصله‌های کوتاه زمانی نسل‌های بعدی را تا لب گور و گاهی به اشکال وحشتناک برده است. مانند دی ۱۴۰۴. زجه‌های مادران به طور دائم در گوش هوهو می‌کند.

۳

آغاز یک ماجرای عشقی در ابتدا تجربه‌ی یک آدم بی تجربه‌ی شهرستانی یا یک مذهبی را الغاء می‌کند که مدام استخاره می‌کند که آیا پا جلو بگذارد یا نه. ده تا سئوال مردد، در فکر آبروریزی. “آیا منظورم را فهمیده؟ “، “آیا مسخره‌ام نمی‌کند؟ “، “میان شور و شرم مثل طناب از دوسو کشیده می‌شد”. از خودش اطمینان ندارد. مردد است که دختر با او چه برخوردی می‌کند. می‌ترسد سرخورده شود. تردیدهایی که یک فرد مِیلان، تمناجو و آگاه به تمنایش به خود راه نمی‌دهد. درعین حال می‌خواهد خود را مدرن نشان دهد و از پیچ و تابِ تن دلربای دلدار سخن می‌گوید. ریتمی آهسته و بدون هیجان و بدون حس به تناوب درگیر جریانات اوائل انقلاب می‌شود. ازوقتی که حکومت به دست ملایان می‌رسد تا یک مدت کوتاهی که بگیربگیرها وسرکوب آغاز می‌شود. این داستان عشقی معلوم نیست چرا باید این وسط بیاید و کلی صفحات را پرکند و تعلیق هایی آبکی در میان بیاورد که آیا مثلن زهر تلخ حادثه‌های وحشتناک آن دوران را بگیرد؟ آن هم حوادثی که به شکلی روایت می‌شود که گویا داستانی تکراری از حوادث معمولی روزمره است. راوی عاشق دختری می‌شود که همه چیزش خوبست. موهای بوری دارد. هیکلی برازنده. خیلی راحت حرف می‌زند یعنی دختر مدرنیست. کتاب خوان است. کاره‌ای است در یک شرکت بزرگ. وفادار و از خودگذشته و خیلی به فکر است. یعنی همه چی تمام. برادرخیلی روشنفکری دارد که با رابطه‌ی عشقی خواهرش مشکلی ندارد. دختر در عین حال دنبال یک زندگی جدی می‌گردد و برای ازدواج کماکان باید از خانواده تأییدیه بگیرد که باز در برابر مدرن بودن قرار می‌گیرد. اینجاست که دم خروس بیرون می‌زند. هم عناصری از مدرنیته و هم در عین حال وفادار به سنت‌ها. و این درواقع همان پروسه ایست که جامعه‌ی ما در ۱۳۰ سال گذسته با آن درگیر بوده است و حالا در این روایت آن را باز می‌نماید. و بدون هیچ مشکلی عاشق و معشوق در آن وضعیت بگیربگیری به هم می‌رسند. یک سری پارادوکس‌های آبکی نه واقعی. در رمان قبلی فرامرز پورنوروز به نام “سفر درغبار” نیز راوی یک عشق راحت الحلقومی بدون مسئله دارد. در زندگی بخصوص در عشق هیچ چیز خطی نیست. هیچ چیز بدون سکته و سکندری نیست. یک عشق واقعن زیسته به هیچ رو بدون مسئله نیست. ده‌ها پیچیدگی تویش وجود دارد. پیچ و خم‌های ناشی از حس‌های متضاد. پراست از اضطراب و تشویق و نافهمی. و جدل‌ها و جدائی‌ها. که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. والبته سرشار از لحظات فراموش نشدنی لذت بخش مرگ زای غیرقابل وصف. هرعشقی ویژگی‌های خاص خودش را دارد. عشق در این جا همه چیزش به کام است همان طور که راوی در بوکس نیز همه را ضربه فنی می‌کند. خوش تیپ و خوش پوش است، شعر می‌گوید، خواهر دوستش نیز به او نظر دارد. راوی در شرایط هراس انگیز در چک پوینت‌ها کله خری می‌کند اما موفق می‌شود یک کُلت را به سلامت رد کند. یک نوع خودشیفتگی نمائی در روایت وجود دارد که بیش از هرچیز در متن خود را نمایان می‌سازد. تصور می‌شود اگر چنین صفت هایی به موصوف مزین شود است که شخصیتی شاید کامل را می‌تواند رقم زند. که در عین حال نگاهی را عرضه می‌کند که یعنی از بطن ماجرا بیرون نیامده است. و تصور می‌کند که اگرهمه چیز به کام باشد است که می‌توان آن را موفقیت ارزیابی کرد. یا این که قابل تحسین می‌تواند باشد.

۴

نگاه کنیم به روایت‌های هولوکاست بعد از چنددهه در قالب بیشتر داستان هایی کوتاه و هم چنین در قالب رمان. با لرزه بر بدن می‌خوانی‌اش. خود را در همان فضا حس می‌کنی. نه انگار که زمان هایی گذشته است. روایت موجود در کتاب “نترس شلیک کن” می‌تواند روایت دست چندم باشد از وقایع اول انقلاب ۱۳۵۷از جانب کسی که در توی ماجرا نبوده است. فرامرز پورنوروز اما نه تنها در قلب همه‌ی این داستان‌های بگیروببند بوده که نه گاهی بلکه بخش مهمی از جوانیش را به عنوان یکی از عوامل مسئول و متعهد مخالف با رژیم فعالیت می‌کرده و همه زندگی‌اش را برای آن داده است. در این رمان راوی فردی است در وسط که به توسط کسانی به کارهایی سیاسی پرداخته می‌شود. توگویی در حاشیه. اگر همان زمان پورنوروز می‌خواست این ماجراها را بنویسد از کتابش می‌بایست آتش بلند می‌شد. اکنون انگار خاکستر آن آتش‌های پخش و پلا شده‌اند. فرامرز پورنوروز از قضا ماجرایی عشقی هم داشته که اگر واقعیت زیسته‌اش را می‌نوشت کماکان از توی کتاب آتش شعله می‌کشید. چرا ما وقتی واقعیت این همه خود سوررئال است به تخیلاتی آبکی ساخته‌ی ذهنی که معلوم نیست چرا این همه غیرواقعی رومی آوریم؟ چرا پدیده‌ها را می‌خواهیم بی عیب و نقص نشان دهیم؟ اصلن عیب چیست و نقص کدام است؟ نویسندگان بزرگ با بیرون کشیدن دل و روده‌ی نهانگاه است که نویسندگانی بزرگ شده‌اند. دوبروفسکی پدر اتوفیکسیون فرانسه با نگارش کتاب‌هایش سبب خود کشی زنش شد. چرا که واقعیت هایی نهانی را رو کرد که هرکس جرأت نگارشش را ندارد. هر زمان به آن نقطه از صراحت و صداقت رسیدیم بدون این که قصد شهرت داشته باشیم شهره‌ی عالم خواهیم شد.

۵

نویسنده‌ی داستان، ممکن که از من دلخور بشود به علت صراحت گفتار. من که به این دلیل همواره ناخودی محسوب شده‌ام و نادیده انگاشته. لکه‌ای بودم نمایان که باید از دور فقط نگاهش کرد و گذشت. اما به طور قطع حرف این لکه آنچنان گاهی در بطن وجود می‌نشیند که برای آدمی که نگاه گشاده دارد او را بی شک به فکر خواهد انداخت. کاش دست از به به گفتن‌ها و نقد کتاب معمول که گربه شاخت نزنه برداریم. با این کار بی شک تعداد زیادی دشمن برای خود می‌تراشیم. در فرهنگ ایرانی ناخودی می‌شویم. و گارد می‌گیریم. اما یک جایی باید عبور کرد. این چنین است که رشد می‌کنیم. و معنایش فقط تبادل نظر است. و می‌دانیم که هرکس متوهم است که حقیقت را می‌داند.

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی