
بهروز شیدا، پژوهشگر برجسته در جستاری با عنوان «برهوتِ بازیی سفرِ بیسودا» به تعبیر خودش «نیمنگاهی» به رمان من تا صبح بیدارمِ، نوشتهی جعفر مدرس صادقی، از چشمِ نورتروپ ِفرای انداخته است. (+) شیدا در این جستار با تطبیق نظریهٔ نمادشناسی نورتروپ فرای بر رمان «من تا صبح بیدارم» جعفر مدرس صادقی، نشان میدهد که چگونه این اثر با زیرپاگذاشتن ساختارهای کلاسیک ادبی، «اسطورهٔ بیمعنایی» دوران معاصر را میآفریند. فرای نماد را در چهار مرحله بررسی میکند: لفظی (تکرارهای بیآهنگ این رمان)، صوری (تصاویر ضدشاعرانهٔ آن)، اسطورهای (غیاب کهنالگوهای آرزومندانه) و آناگوژیک (فروپاشی نمادهای جهانشمول). رمان با تبدیل «مناسک» زندگی—از تحصیل تا ازدواج—به بازیهای پوچ (مثل پینگپنگِ بیپایان)، نهتنها به کهنالگوها پشت میکند، بلکه «مرکز نمادین» ادبیات را نیز ویران میسازد. در این جهان، حتی مفاهیمی چون زندان، عشق یا انقلاب—که در نظریهٔ فرای باید حامل معنای جمعی باشند—به حرکات مکانیکیِ شخصیتی بیاشتیاق تبدیل میشوند. راوی، برخلاف قهرمانان اسطورهای، نهتنها سفرِ تحولآفرین ندارد، بلکه در چرخهای ابزورد از «ضدمناسکها» گرفتار است. این اثر با زبانِ عمداً پیشپاافتادهاش، «تخیل آموزشدیده»ای را به نمایش میگذارد که—به تعبیر فرای—جهانی «بدتر» از واقعیت میسازد تا شکست آرزوهای جمعی را فریاد بزند. نتیجهٔ این خوانش، کشف «آنومی ادبی» در متن است: نویسنده با شگردی پارادوکسیکال، از طریق نفی همهجانبهٔ زیباییشناسی فرای، تصویری از گسست نسلی را در قالب «ضداسطوره» بازمیتاباند. اما نورتروپ ِفرای که بود و دسنگاه فکری او چگونه کار میکرد؟
نورتروپ فرای (۱۹۱۲–۱۹۹۱) منتقد ادبی کانادایی و یکی از تأثیرگذارترین نظریهپردازان ادبیات در قرن بیستم بود. او با کتاب «تشریح نقد» (۱۹۵۷) شناخته میشود که در آن به تحلیل ساختارهای اسطورهای و کهنالگویی ادبیات پرداخت. فرای با الهام از آرای کارل یونگ و اسطورهشناسی تطبیقی، ادبیات را به عنوان سیستمی از الگوهای تکرارشونده تفسیر کرد و نقش مهمی در شکلگیری نقد ساختارگرا و روایتشناسی داشت. دیدگاههای او بهویژه در تحلیل ژانرها، نمادها و اسطورههای نهفته در متون ادبی تأثیری ماندگار گذاشت. از گفتههای اوست: تخیل به ما جهانی بهتر و بدتر از جهانی که معمولاً در آن زندگی میکنیم، میدهد.
نورتروپ فرای با این جمله به ماهیت دوگانهٔ تخیل ادبی اشاره میکند که هم میتواند جهانی آرمانی و متعالی خلق کند و هم جهانی تاریک و ویرانگر را به تصویر بکشد. از نگاه او، ادبیات با استفاده از اسطورهها، نمادها و کهنالگوها، واقعیت را نه به شکل مطلق، بلکه در قالب امکاناتی جدید بازآفرینی میکند. این جهانهای خیالی گاه با ارائهٔ آرمانشهرها یا پیروزی خیر بر شر، امید و الهام میبخشند و گاه با نمایش فاجعه، تباهی یا ناکامیهای بشری، ما را با جنبههای تلخ وجود مواجه میکنند. به این ترتیب، تخیل ادبی نه تنها بازتابی از واقعیت موجود، بلکه ابزاری برای کشف حقیقتهای عمیقتر و گاه ناگفته دربارهٔ انسان و جهان است.
نورتروپ فرای با مفهوم «چشمانداز آناگوژیک» (anagogic vision) پاسخی پیچیده به مسئلهٔ حقیقت در ادبیات ارائه میدهد. از نگاه او، آناگوژی به معنای بالاترین سطح تفسیر نمادین، ادبیات را نه بهعنوان بازتاب سادهٔ واقعیت، بلکه بهمثابه «نظم کلامی» مستقل و خودارجاع میفهمد که در حداکثر فاصله از تجربهٔ روزمره قرار دارد. در این چشمانداز، ادبیات با تکیه بر اسطورهها و کهنالگوهای جهانی، به جای تقلید از زندگی، جهانی موازی میسازد که حقیقت آن نه در انطباق با واقعیت عینی، بلکه در توانایی آشکارکردن ساختارهای نامرئیِ معنا است. به این ترتیب، فرای ادعای افلاطون مبنی بر «دروغ بودن» شعر را نه با انکار، بلکه با ارتقای جایگاه آن پاسخ میگوید: ادبیات از طریق همان «دروغ»های خلاقانهاش، به حقیقتهای کلیتر و هستیشناختیتری دست مییابد که فراسوی واقعیت محدود انسانی قرار دارد. دروغ داستان، نه فریب، بلکه گذار از واقعیت به رمز است.

نورتروپ فرای با سه مؤلفه، درکی انقلابی از ادبیات ارائه میدهد که هستهٔ آن جدایی ادبیات از تقلید صرف از زندگی است. نخست، او «شبیه ادبیات» بودن را بر «شبیه زندگی» بودن ترجیح میدهد: ادبیات نه با بازتولید واقعیت، بلکه با قراردادهای خود (از کلیشههای عامهپسند تا کهنالگوهای اسطورهای) عمل میکند. این قراردادها، هرچند غیرواقعی، به ادبیات قدرت فرضیهسازی دربارهٔ حقیقتهای کلیتر را میدهند. دوم، فرای چشمانداز عمودی (بهشت/جهنم، والا/پست) را جایگزین نگاه افقی (ارتباط مستقیم با زندگی روزمره) میکند. این نگاه، ادبیات را به قلمرویی تبدیل میکند که ذهن انسان را به فراسوی تجربهٔ ملموس میبرد. سوم، او جدایی را شرط درک اصیل میداند: تنها با فاصلهگیری است که ادبیات میتواند مانند جنگ در «جنگ و صلح» واقعیتی را آشکار کند که درگیرشدن مستقیم در رویدادها پنهان میماند. برای فرای، این سه مؤلفه نه ضعف، بلکه توانایی منحصربهفرد ادبیات در بازکردن افقهای تازهٔ معنایی است.
اینکه جهان ادبیات، «غیرمشابه» جهان ما، «جدا» از تجربه ما، و «بهتر و بدتر» از آن، میتواند خوداندیشی را تشویق کند، گامی خوب به سوی تحول اجتماعی است. اما برای فرای، چنین تحولی هنوز به اراده جمعی وابسته است. او سخنرانیهای مَسی ۱۹۶۳ خود را با اشاره به داستان کتاب مقدس برج بابل به پایان میبرد:
«افسانه میگوید همه در ابتدا یک زبان داشتند؛ آن زبان نه انگلیسی است، نه روسی، نه چینی، و نه هیچ نیای مشترکی، اگر وجود داشته باشد. این زبان طبیعت انسانی است، زبانی که شکسپیر و پوشکین را شاعرانی اصیل میکند؛ که به لینکلن و گاندی دیدگاهی اجتماعی میدهد. این زبان هرگز سخن نمیگوید مگر اینکه ما وقت بگذاریم و در آرامش گوش کنیم، و فقط با صدایی سخن میگوید که برای وحشتزدگان قابل شنیدن نیست. و سپس، تنها چیزی که به ما میگوید وقتی از لبه برج کجمان نگاه میکنیم این است که به بهشت نزدیکتر نمیشویم، و زمان آن است که به زمین بازگردیم.»
نورتروپ فرای در این گذار از ادبیات به عمل جمعی، تنشی ظریف را ترسیم میکند: جهان موازی ادبیات با همه فاصلهها و اغراقهایش نه برای گریز از واقعیت، بلکه برای بازگرداندن ما به زمین با چشمانی تازه است. اشاره او به برج بابل کلیدی است: اسطورهای که در آن زبانهای پراکنده نه نشانهی شکست، بلکه فرصتی برای گفتوگوی دوباره است. ادبیات، به مثابه آن «زبان فراموششدهٔ طبیعت انسانی»، نه با شعارزدگی، بلکه با بازآفرینی تصویر انسان در اوج و حضیضش، ما را به خودآگاهی میرساند. اما فرای هشدار میدهد: این خوداندیشی تنها وقتی به تحول اجتماعی میانجامد که از برج عاج تخیل پایین بیاییم و در «آرامش» و به دور از هیاهوی ایدئولوژیها به ندای آن گوش بسپاریم. پارادوکس او اینجاست: ادبیات با جداکردن ما از زندگی روزمره، در نهایت ما را به عمیقترین پیوندهای انسانی بازمیگرداند.