جلال خالقی مطلق: گنجشک‌های پکن

وقتی با چشمان نمناک از گورستان پرازدحام تهران بیرون آمدم، مردی پنجاه شصت‌ساله با قدی کوتاه و ریش کوسه و چشمان چپ و موی پرپشت و پیشانی تنگ، با قفسی پر از گنجشک به جلوی من آمد و گفت: «برای خیرات و مبرات از این گنجشک‌ها بخرین و آزاد کنین، ثواب داره، دونه‌ای بیست تومن!»

در یک قفس کوچک حدود پنجاه شاید صد گنجشک را چپانده بود، چنان که گویی قفس را از گنجشک ساخته‌اند. گنجشک‌ها نه جای پریدن داشتند و نه نیروی آن را. همه با پر و بال نیمه‌شکسته و چرک و چروک کنار یکدیگر چرت می‌زدند و پر و بال برخی از لای میله‌های قفس به بیرون آویزان بود. روی زمین قفس را یک بند انگشت کثافت و پر گرفته بود. پانصد تومان دادم و بیست و پنج‌تای آنها را خریدم. مرد پول را گرفت و با دقت شمرد و در جیبش گذاشت. بعد دست کوچکش را از دریچه تنگ قفس به‌درون کرد و گنجشک‌ها را دو تا دو تا و سه تا سه تا درآورد و در هوا پر داد. گنجشک‌ها با آخرین رمق، خود را به اولین درخت خشکیده‌ای که در همان نزدیکی کنار جوی آبی رسته بود، رساندند و روی شاخه آن کنار یکدیگر نشستند و مشغول چرت زدن شدند. وقتی به قفس نگریستم، حس کردم راحت‌تر نفس می‌کشم. با خود فکر کردم که بقیه گنجشک‌ها را نیز بخرم و آزاد کنم، ولی در این وقت متوجه شدم که مرد فقیری که پای دیوار نشسته بود، با دست به من اشاره می‌کند. وقتی سرم را به سوی او کردم، با لبخندی تمسخرآمیز گفت: «محتاج منم، محتاج منم، به من کمک کن، او محتاج نیست، او کاسبه، کاسب گنهکار. این گنجشک‌ها رو دوباره می‌گیره…».

صد تومان هم به او دادم و چون احساس خستگی می‌کردم، برای خوردن چای به قهوه‌خانه مجاور رفتم. هنوز قهوه‌چی چای را نیاورده بود که مرد فقیر نیز وارد قهوه‌خانه شد و نزدیک من روی زمین نشست و چای سفارش داد، ولی نگاهش همه به سوی من بود. فهمیدم که می‌خواهد سر صحبت را باز کند. دیدم باید سرم را به چیزی گرم کنم، وگرنه ول‌کن نیست. دست کردم در جیبم، دیدم هنوز روزنامه دی‌ولت چاپ هامبورگ که دیروز هنگام پیاده‌شدن از هواپیما با خود برداشته بودم، همراه من است. روزنامه را درآوردم. در صفحه اول گزارش سفر صدراعظم آلمان به چین بود. ولی پیش از آن که شروع به خواندن کنم، مرد فقیر شروع به حرف زدن کرد. چشمم به روزنامه بود و گوشم به او. مرد فقیر می‌گفت: «آقا، این مردک کوسه خیلی متقلبه. به شما و دیگران حقه می‌زنه. این گنجشک‌ها رو که به شما و دیگران می‌فروشه و آزاد می‌کنه، دوباره می‌گیره. نه نمی‌گیره، بلکه گنجشک‌ها خودشون به قفس برمی‌گردن…».

در روزنامه نوشته بود: «در اثنای سفر صدراعظم آلمان به چین چند قرارداد اقتصادی میان دو دولت به امضا رسید و در پایان صدراعظم آلمان فهرستی از نام زندانیان سیاسی را به رهبر حزب کمونیست چین داد و او قول داد که با حسن نظر رسیدگی کند…».

مرد فقیر می‌گفت: «می‌دونی چطوری حقه می‌زنه؟ می‌دونی؟ نه، نه، نمی‌دونی! پس بذار برات بگم.» بعد شروع کرد چایش را هرت کشیدن.

در روزنامه نوشته بود: «دو سال پیش وقتی نخست‌وزیر انگلستان به چین رفت و با چین چند قرارداد اقتصادی امضا کرد، در پایان فهرستی از نام زندانیان سیاسی را به رئیس حزب کمونیست داد و چند روز پس از بازگشت او گن‌جیش‌کى و دیگر یاران او از زندان آزاد شدند، ولی چندی بعد به‌علت مبارزات سیاسی دوباره بازداشت شدند…».

مرد فقیر پس از آن که دو سه بار چایش را هرت کشید، به حرفش ادامه داد: «این کوسه فلان‌فلان شده، توی دون گنجشک‌ها یک کمی خاک تریاک می‌ریزه. دستش رو هم با تریاک چرب می‌کنه، می‌ماله به میله‌های قفس. اینه که این زبون‌بسته‌ها همه تریاکی شدن. وقتی اونها رو از قفس آزاد می‌کنه، همون دور و بر رو درخت می‌شینن و چرت می‌زنن…».

در این وقت قهوه‌چی به جلوی مرد فقیر آمد و استکان خالی او را برداشت. مرد فقیر یک چای دیگر سفارش داد و چند کلمه‌ای با قهوه‌چی رد و بدل کرد. در روزنامه نوشته بود: «سال گذشته وقتی رئیس‌جمهور فرانسه به چین رفت و با چین چند قرارداد اقتصادی امضا کرد، در پایان فهرستی از نام زندانیان سیاسی را به رئیس حزب کمونیست چین داد و چند روز پس از بازگشت او گن‌جیش‌کى و دیگر یاران او آزاد شدند، ولی چندی بعد به علت مبارزات سیاسی دوباره بازداشت شدند…».

وقتی قهوه‌چی با استکان خالی رفت، مرد فقیر دنباله حرفش را گرفت: «آره جونم، گنجشک‌ها رو که پر داد، همون دور و بر روی درخت می‌شینن و چرت می‌زنن. وقتی همه رو فروخت و پر داد، قفس رو می‌بره جلوشون و در قفس رو باز می‌کنه، اونها خودشون یکی یکی پر می‌زنن تو قفس و هر دفعه چند تا گنجشک غریب رو هم با خود میارن و اونها رو هم تریاکی می‌کنن. ببین ببین» و با دست به درخت بیرون قهوه‌خانه اشاره کرد. شاخه درخت از گنجشک موج می‌زد. بیشتر آنها با بال و پر آویزان و کثیف چرت می‌زدند، ولی چندتایی هم تر و تمیز بودند و جیک‌جیک‌شان فضا را پر کرده بود. معلوم بود که تازه به دیگران پیوسته‌اند. مرد قفس‌دار هنوز در جای خود ایستاده بود و قفس او تقریباً خالی شده بود. وقتی دوباره به خودم آمدم، دیدم مرد فقیر رفته است. حس کردم او باید حواسم را خیلی پرت کرده باشد، چون درست نفهمیدم که در روزنامه چه خوانده‌ام. نیازی در خود دیدم که افکارم را مرتب کنم: دو سال پیش نخست‌وزیر انگلستان به چین رفته بود و در آنجا چند قرارداد اقتصادی امضا کرده بود و در پایان فهرستی از نام زندانیان سیاسی را به رئیس حزب کمونیست چین داده بود و رئیس حزب تعدادی از گنجشک‌ها را از قفس درآورده و پر داده بود، ولی گنجشک‌ها چون تریاکی شده بودند، خودشان دوباره به قفس بازگشته بودند. تا این که سال گذشته رئیس‌جمهور فرانسه به چین رفته بود و در آنجا چند قرارداد اقتصادی امضا کرده بود و در پایان فهرستی از نام زندانیان سیاسی را به رئیس حزب کمونیست چین داده بود و رئیس حزب تعدادی از گنجشک‌ها را از قفس درآورده و پر داده بود، ولی گنجشک‌ها چون تریاکی شده بودند، خودشان دوباره به قفس بازگشته بودند. تا این که صدراعظم آلمان به چین رفته است و در آنجا چند قرارداد اقتصادی امضا کرده است و در پایان فهرستی از نام زندانیان سیاسی را به رئیس حزب کمونیست چین داده است و قرار است رئیس حزب تعدادی از گنجشک‌ها را از قفس درآورده و پر دهد… نفسی به راحتی کشیدم. هیچ‌گاه در عمرم چنین منطقی و منظم فکر نکرده بودم. پول چای را پرداختم و از قهوه‌خانه بیرون آمدم. گورستان همچنان پررونق بود. روی شاخه درخت اصلاً گنجشکی دیده نمی‌شد. مرد قفس‌دار با قفسی مملو از گنجشک در جای همیشگی خود ایستاده بود و با مردی صحبت می‌کرد. مرد از دور به‌نظرم آشنا آمد. خوب که دقت کردم وارن کریستوفر، وزیر خارجه آمریکا را شناختم.

هامبورگ، تابستان ۱۹۹۵

برگرفته از سنگ، دفتر ادب و هنر، شماره ۴، چاپ سوئد. استاد خالقی مطلق امتیاز بازنشر این داستان را در اختیار نشریه ادبی بانگ قرار داده بود. روح او شاد و یاد و خاطره عزیزش گرامی باد.

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی