ساسان قهرمان: رقصی چنین، میانه‌ی این میدان…

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست!

غزلیات شمس

می‌توان براهنی را دوست نداشت. می‌توان او را نفهمید، نپذیرفت، بر نگاه و سخنش مردد ماند، یا از او رنجید. کسانی نپذیرفته‌اند. کسانی رنجیده‌اند. اما نمی‌توان او را ندیده گرفت. می‌توان گفت در او گاه منیتی خودمحور راه بر طرح و درک سالم دیدگاهش می‌بندد. می‌توان گفت ملی‌گرایی قومی‌اش او را گاه در برابر جهانیتش قرار می‌دهد. می‌توان از او خشمگین شد. کسانی گفته‌اند. کسانی شده‌اند. اما نمی‌توان گفت بیهوده، بیراه می‌گوید. می‌توان گفت گاه زود برمی‌آشوبد، دیدگاه‌ها و تئوری‌ها را گاه به طرزی گیج‌کننده ترکیب می‌کند، و گاه از این شاخ به آن شاخ می‌پرد، اما نمی‌توان گفت حرفی از خود ندارد، که تنها ترجمان دیگران است، که زنده نیست. با تک تک سلول‌هایش و در تک تک ثانیه‌های عمر او و ما و شما. نمی‌توان گفت. نگفته‌اند.

به قول رضا براهنی ــ نمی‌دانم این را او گفته ‌است یا نه، اما می‌دانم که فقط از او می‌توانسته‌ام شنیده باشم ــ مرگ حضور مدام زندگی است، و زندگی، حضور مدام مرگ. مرگ و زندگی انسانی را نمی‌گویم، یا مرگ و زندگی تن را؛ مرگ و زندگی واژه را می‌گویم و با واژه، اندیشه را. ببینیم که در همین چند ساله، چند زندگی از ما گرفته شد، شاملو، گلشیری، مختاری، میرعلایی، و ببینیم چگونه مرگ اینان ــ و نه تنها اینان ــ که فروغ و اخوان و نیما و تا هزار سال و هزار هزار سال، در واژه‌شان، و با واژه در اندیشه‌شان، زندگی مدام است! مرگ آن‌ها همه حضور مدام زندگی است و همچنان، تا باز.

آن سوی دیگر این معادله را به هر که بگویی، اما، روان و تنش خواهد لرزید. کیست که بتواند بپذیرد که زندگی‌ در او حضور مدام مرگ می‌تواند باشد؟

بسیاری، مرده زاده می‌شوند. همانند که هستند. همانند که مهرش بر پیشانی‌شان خورده، یا دست فلک را گرفته‌اند و مهرش را بر پیشانی خودشان کوبیده‌اند. مرده‌ زاده‌ می‌شوند و مرده می‌میرند. بسیاری، زنده‌اند، و چون پلنگ پنجه بر تن این کوه می‌سایند و بر بام آسمانش فراز می‌شوند و زیر نگاه ماه، مرگشان می‌شود حضور مدام زندگی. بسیاری اما نیستند که پلنگ و ماه و کوه را در خود بیافرینند و هر لحظه بکوشند تا پنجه بر جان خود خرد کنند و ناخن بر چشم خود خلند و از خود فراز شوند و در خود فرو غلتند و ماهِ درون خود را بجویند و به جانب او پر گشایند و در خود خاک شوند و از خاکِ خود برخیزند. زندگی براهنی، حضور مدام چنین مرگی بوده‌ است، تا هر لحظه از آن زندگانی جوانه زند باز.

ساسان قهرمان، پوستر: کاری از ساعد

مدعی، حالا دست فراز خواهد آورد که: “آی! آرام! شاملو، مگر بی‌ جوان‌مرگاندن آن شاعر جوانسر رمانتیک درونش می‌توانست به شاملوی ما فراروید؟ یا فروغ مگر بی کشتن آن دخترک «اسیر» و «عصیان» و «دیوار» مگر می‌توانست به «تولدی دیگر» دست یابد؟ و نیما، مگر تا آن شولای هزار ساله‌ی شعر را بر تن خود ندرید، توانست قبای خود را بر این شب تیره بیاویزد؟ “

می‌خوانمش که: برمی‌آشوب! نکته‌‌ام اینجا این ویژگی در زندگی ادبی و تئوریک براهنی است که نه تنها در قامت یکی از معدود نویسندگان دوره‌ی معاصر ایران، و بر خلاف بسیاری دیگر، در برابر سیطره‌ی متن یک‌شکل، یک‌صدا و یک‌زبانه‌، متون چندصدایی پدید آورده ‌است، بلکه صداهای درون خود را نیز رها کرده‌ است تا او خود نیز نمودی از پیچیدگی انسان و متن امروز باشد؛ انسانی چندصدا که باید مدام خود را خط بزند، مدام از خود بگذرد، مدام در خود بمیرد، تا در زندگی‌اش هم حضور مدام زندگی باشد. یک بار مردن بسنده نیست. باید مدام بمیری تا زنده‌ی مدام باشی.

رضا براهنی با ما، یکی از پرهیاهوترین و پرشتاب‌‌ترین دوره‌های تاریخ را تجربه کرده ‌است. هفتاد سال لحظه‌ای در تاریخ دراز بشریت بیش نیست. اما به جرات می‌توان گفت که در این تاریخ، هرگز جهان در طول هفت دهه این همه تغییر را چنین پرشتاب از سر نگذرانده است. هفتاد سالی، هر روزش سرشار از شتاب و هیاهو و تغییر، نه تنها در عرصه‌ی جنبش‌های اجتماعی، که در عرصه‌ی دانش، هنر، ادبیات، فلسفه، تئوری، علم، سخن کوتاه، در همه ابعاد زندگی بشر و طبیعت و کیهان.

از آغاز قرن گذشته‌ی میلادی که با نشانه‌شناسی سوسوری و فرمالیسم روس، نگاهی تازه به جهانِ زبان، و به زبانِ جهان جوانه زد، تا روییدن شاخه‌هایی چون ساخت‌گرایی و ساخت‌گشایی از آن ریشه، از به‌بار نشستن نوعی تجربه‌ی عملی از اجتماعیت مارکسیسم تا فروپاشی محلیِ آن تجربه، از طرح فلسفه‌ی وحدت وجود تا زنیت‌مداری و زنیت‌نگاری، از کوبیسم تا جریان سیال ذهن، از پیام‌رسانی رسانه‌ها تا پیام شدن رسانه‌ها، و از این شمار، بی‌شمار، یا از آن سو، ظهور فاشیسم، دو جنگ جهانی و بی‌شمار جنگ‌های کوتاه و بلند منطقه‌ای، یا در ایران خودمان، دو انقلاب ریشه‌ای و جنبش‌های پراکنده در میان، پاگیری حکومت‌ها و جنبش‌های ملی و محلی و کمرشکنی‌شان، از شبِ رضاخانی تا تحول در ساختار زندگی اجتماعی و فرهنگی، تغییر حکومتی چند هزار ساله، مهاجرتی در آغاز، مهاجرت‌هایی در میان و مهاجرتی فراگیر در پایان این دوره، تحول بنیادینِ مهم‌ترین نمود حیات ادبی ما ــ شعر ــ و پیدایی و پاگیری سریع فرم‌های جدید ادبی در پی آن، همه و همه، چهره‌ی هشت ــ ده دهه‌ی جهانِ شتابناک ما را می‌سازد، و براهنی، بیش از پنج دهه از عمر فعال اجتماعی و فرهنگی‌اش را در پیوندی ژرف و گسترده با این‌ها گذرانده است. یک دست جام باده‌ی تحقیق و بررسی تئوریک ادبی و اجتماعی، یک دست زلفِ یار ِآفرینش ادبی، رقصی چنین میانه‌ی میدانش بوده است. به تعبیر خود او، هنر پیش از مدرن بیانِ مستمرِ جهانِ مستمر است، هنر مدرن، بیان مستمرِ جهانِ قطعه‌قطعه شده است، و در هنر دوران پس از مدرن، با بیانِ قطعه‌قطعه شده‌ی جهانِ قطعه‌قطعه شده سر و کار داریم. چنین است بیانِ براهنی از خود و از جهان، در خود و در جهان.

در چنین جهانی، بر بال چنین سرعتی است که دیگر مدت‌هاست که پنداشته می‌شود که عصر دانشمندان و ادیبانی که ” سرآمد فنون و علوم عصر خود” باشند گذشته است. که پنداشته می‌شود علم و هنر و فرهنگ، چنان ابعاد گسترده و پیچیده‌ای یافته‌اند که دیگر حتی نمی‌توان در دو یا چند شاخه از علوم هم‌ریشه ــ علوم انسانی بالفرض ــ چندان به ژرفا رفت. جدی‌ترین چهره‌های ادبی و علمی ما در این سال‌ها به جانب دوراهه‌ای رانده شدند که انتخابشان، یا از ارتباط مستقیم با زندگی زنده اجتماعی به نوعی انزوای تکامل‌طلب براند و دید محدود و بسته‌ی تخصصی‌ای را به آنان تحمیل کند، یا از سنگلاخ دانش و جدیت تخصصی‌اش برماند‌شان تا به آغوش گرم کرسی ِ هنری خانگی پناه برند. در چنین جهانی، بر کرانه‌ی چنین پهنه‌ای است که رضا براهنی، اگرچه مدعی دانش ژرف در علوم دقیقه‌ی امروز نیست، اما در جهان علوم انسانی، یعنی ادبیات، فرهنگ، فلسفه، سیاست، جامعه‌شناسی، تاریخ و هنر… توانسته حضوری همه جانبه، زنده، پرجوش، و خلاق در عرصه‌ی فرهنگ و ادب و اجتماع داشته باشد.

براهنی دانشمندی متخصص در یک زمینه‌ی خاص و بسته نیست و نمی‌‌خواسته باشد. براهنی نمی‌خواسته و نمی‌توانسته برود سال‌ها در کنج پستویی یا مخزن کتابخانه‌ای بنشیند و غبار از روی صندوقی پس زند و گنج را که یافت، نفیرکشان بر آن بخسبد چون اژدهای گنج. به او نمی‌توان گفت که تنها بالزاک‌شناس، شکسپیرشناس، دریداشناس، یا فوکوشناس است و نه حتی برفرض اسطوره‌شناس، فردوسی‌شناس، حافظ یا مولوی‌شناس، و نه پژوهشگر آثار و علوم گذشته، به معنای یک محقق و متخصص محدود. اما او به هریک از این شاخه‌ها، و بسیاری شاخه‌های دیگر علم و هنر (از موسیقی و نقاشی و هنرهای نمایشی گرفته تا روانشناسی و سیاست و تاریخ) تا حدی که توانسته و لازم دانسته، پرداخته است و در همه‌ی این زمینه‌ها هم دید و حرف‌هایی برای طرح کردن دارد. او اژدهای گنج خود است.

از براهنی آموخته‌ام که ادبیات، یعنی با ابزار واقعی به نتیجه‌ی فراواقعی رسیدن. و پس، می‌آموزم که اصلا این مرز بین «واقعی» و «فراواقعی» نه ثابت، که سیال است، و پس، تمام این سیر آنجا معنا می‌یابد که بدانی آفریدن، یعنی پا گذاشتن بر دوش این جهان و فرارفتن از خود و او، تا آفریدن جهانی ــ جهان‌هایی دیگر. در این سفر، در این رهسپاری طولانی، رسیدن آیا مطرح است یا مسیر؟ و آموخته‌ام که مسیر ما، مسیل است؛ که ما مدام در تاریکی گام می‌زنیم، در این تاریکی است که می‌آفرینیم و مدام کیهان خود را منبسط می‌کنیم.

ساسان قهرمان

در عین حال، او چهره‌ی ویژه‌ای در میان نویسندگان و شاعران معاصر ماست که عنصر خلاقیت ادبی در او، مانع از آموزش و نگاه علمی و تئوریکش به مسایل جهان پیرامونش نشده، و دانش و نگاه علمی و تئوریکش به جهان، آفرینش ادبی و هنری‌اش را تحت‌الشعاع خشکی و بستگی و یک‌جانبه‌نگری نساخته است. در نوشته‌ها، مقاله‌ها، پاسخ‌ها، توضیحات، و مباحث تئوریکی که مطرح یا تدریس می‌کند، نگاه و روش ویژه‌ای دارد؛ ترکیبی موزون از دانش و آفرینش، که قصه و شعر او را به نظریه‌ی تئوریک، و نظریات تئوریک او را به آفرینشی ادبی تبدیل می‌کند. برخورد او با «زبان» در هر دو شیوه‌ی نگارش (آفرینش ادبی یا تحلیل و نقد) نیز از همین زاویه است که زاده می‌شود و اهمیت می‌یابد. چند دهه پیش از سوی نظریه‌پردازانی‌ ــ از جمله رولان بارت ــ مطرح شد که به «مقاله» نیز می‌توان و باید به عنوان یک متن ادبیِ «آفریده» شده (در همپایی با قصه و شعر) نگاه کرد. در ایران و در ادبیات معاصر، براهنی، اگر نه تنها، یکی از انگشت‌شمار کسانی است که در پدید آوردن متن‌های ناداستانی و ناشعری خود نیز موفق به چنین آفرینشی شده است.

سال‌ها پیش، در مقاله‌ای، زنده یاد محمد مختاری را با میشل فوکو، جامعه‌شناس و فیلسوف فقید فرانسوی، قیاس کرده بودم و در واقع، به شکلی گفته بودم که اگر راهِ نفس بر او باز مانده بود، کار سترگی که در زمینه بازخوانی فرهنگ آغاز کرده بود، می‌توانست به پهنه‌ی نگاه و روش میشل فوکو در عرصه‌های دیگر نیز فرا روید. دوستی که آن مقاله را پیش از چاپ دیده بود، به شوخی پرسید که اگر فوکو را در چهره‌ی مختاری ببینی، پس جای براهنی در این تصویر کجاست؟ در آن پرسش، او شوخ بود و من نیز، به طنز و به جد، پاسخش گفتم که برای او هم دارم: براهنی هم «تودوروف» ماست. دلیل ساده‌ای هم داشتم: «قصه‌نویسی» و «بوطیقا»ی براهنی، سالیان سال پیش‌، در بنیان چیزی را طرح می‌کرد که بعدها دیده بودم به اشکال دیگر دغدغه‌ی تودوروف هم بوده است. این هردو، از اساسی مشترک به ساختار روایت نگریسته بودند و طرح کرده بودند، و نه تنها این، که زن‌نگاری‌های براهنی، و سماعش با زبان و در زبان، و جامه دریدن‌هایش در همزیستی با شخصیت‌های قصه، و نفس دادنش به صداهای ارواح گمشده در این جهانِ تار، او را با بسیاری دیگر هم همزاد می‌کرد؛ از تولستوی تا باختین، از فلوبر تا سیکسو. اما تودوروف، اگرچه آثار خلاقه هم دارد، نه با آن آثار خلاقه شناخته می‌شود، نه آثار خلاقه‌اش چیزی را در جهان خلاقیتِ ادبی تکان داده‌اند. تودوروف، باختین، و سیکسو، تنها بر توسنِ تئوری و تحقیق خود سوارند. بسیاری از ادیبان برجسته‌ی ما ــ در ایران و جهان ــ گوشه‌ای از این آسمان را گرفته‌اند و ستاره‌ی خود را بر آن نشانده‌اند. شاملو قصه‌نویسی را به جد نگرفت و گلشیری سرایش را. و این هر دو، اگرچه گام‌هایی نیز در تحلیل و نقد برداشته‌اند، همواره اصل برایشان همان بوده که ما نیز آن‌ها را بدان می‌شناسیم. و آن دیگران که جدی‌تر و مداوم‌تر به تحلیل و تبیین نشسته‌اند، از سر آن خوان برنخاسته‌اند. نیما، بهار، خانلری، هیچ یک به پرورش و نمایشِ بیش از یک یا دو وجه از جان و توان خود راه ندادند. براهنی از خطه‌ی دیگری می‌آید. از خطه‌ی آفرینشگرانی چون الیوت، ازرا پاند، کالریج، ریلکه، جویس، اومبرتو اکو و آلن گینزبرگ، شاعران و نویسندگانی طرازاول و منتقدانی تیزبین و تاثیرگذار که با متن‌های ادبی و تئوریک و فلسفی خود، هویت و اعتباری دیگر برای زبان‌هاشان آفریدند. اما، باز هم، اگرچه می‌توان براهنی را پاره‌ای از این پیکر در ادبیات معاصر جهان دانست، نه تنها هیچ‌یک از آنان به تنهایی به تمامی زوایای آفرینش ادبی نپرداخته‌اند، که تفاوت بنیادین دیگری هم میان ماهیت و نمود کار آنان و براهنی هست. او هم شعر نوشته است، هم رمان و هم قصه کوتاه، هم نقد کرده و متن تئوریک پدید آورده است و هم در همه حال به عنوان چشم و گوشی بینا و شنوا، زبان گویای ایستادنی بی‌مماشات در برابر هفت‌خوان حکومت‌ها بوده است. یعنی، در حالی که مانند بسیاری از دیگر نظریه‌پردازان‌ و منتقدان برجسته‌ی ادبیات، در زمان خود و به شیوه‌ی خود از آموزه‌ها و تجربه‌های «نقدِ نو» و سپس «نقد ساختارگرا و پساساختارگرا» بهره برده و آموزه‌های خود را نیز پدید آورده است، نگاه عمیقا اجتماعی، عمیقا سیاسی و عمیقا آزادی‌خواهِ «جامعه‌شناسی ادبیات» و پسامستعمراتی را هم بر آن افزوده است، و با این همه، در کنار احاطه‌اش به نگاه و روش کلاسیک غرب و شرق و ایران، بر خلاف بسیاری از چهره‌های اصیل ادبیات معاصر ایران، از کنار نگاه‌ها و نظریه‌های جدیدی چون «نقد فرمالیستی، نقد معطوف به خواننده، اصالت زن»، و اقیانوس مواجِ «پسامدرنیسم »ــ با تمام پهنه و ژرفایش ــ نیز آرام نگذشته است. بر آن‌ها درنگ کرده است، در این درنگ آن‌ها را درونی خود کرده است، با یکدیگر و با دانش و آفرینش خود ترکیبشان کرده است و پس، از همه مهم‌تر و یکتاتر، بانگ خود را برآورده و ساز خود را زده است. نگاه او به پهنه گسترده‌ای از مسایل انسان امروز روشن و صریح و امروزی است. چون بسیاری از ما، بر پل سراط سنت و مدرنیت حیران نمانده است. چون بسیاری از ما، در نگاهی قالبی به انسانیت، جنسیت، و عشق اسیر نمانده، شعرش را شعار و شعارش را شعر نکرده است.

از چهل و پنج سال پیش، و پس از آن بی‌وقفه، در روندی که هفتصد صفحه «قصه‌نویسی»، هشتصد صفحه «طلا در مس»، «آدمخواران تاجدار» و «تاریخ مذکر»، و در کنار آنها، «روزگار دوزخی آقای ایاز» و مجموعه‌هایی چون «گل بر گستره‌ی ماه»، «مصیبتی زیر آفتاب» و «ظل‌الله» نوشته می‌شد و سپس‌تر، در «رازهای سرزمین من» و «کیمیا و خاک» و «رویای بیدار» و «خطاب به پروانه‌ها، و چرا دیگر شاعر نیمایی نیستم» و «گزارش به نسل بی‌سنِ فردا»، و «آزاده خانم و نویسنده‌اش»، و …، پرهیبی از چهره‌ی او را می‌توان در قاب تصویری تشخیص داد که دو چهره‌ی برجسته‌ی دیگر جهان امروز نیز بر آن آویخته است: فوکو و دریدا، که دیدگاهای آن‌ها نیز، برخاسته از سنت جامعه‌گرایی مقاوم مارکسیستی به جانب تحلیل و تبیین و تعمیق و تغییرِ نگاه جهان از بنیانی نه تنها سیاسی، نه تنها فلسفی، نه تنها اجتماعی، و نه تنها ادبی سیر کرده است. می‌دانیم که مارکسیسم، گذشته از برداشت‌هایی که از آن شده و الگوهایی که با نام آن آزمایش شده‌اند، شیوه‌ای تحلیلی پیشنهاد می‌کند که از اساسی فلسفی، هم بر عوامل ساختاری، هم بر عوامل تاریخی، و هم بر عوامل اجتماعی استوار است. مارکسیسم، باز هم برکنار از برداشت‌ها و الگوهایش، گذشته از دعوی جهان‌شمولی و انسان‌شمولی‌اش، بر عدالتی اجتماعی پای می‌فشرد که بیش از زادگاه و بستر اروپایی‌اش، جهان شرق، جهان مستعمرات و جوامع پیشاصنعتی ــ پیشامدرن را مفتون خود ساخت تا آسمانی برای پرواز آرزوهای روشنفکران، آزادی‌خواهان و مردم‌دوستانِ آن باشد. براهنی، اگرچه خود را در حزبیّتی قالبی، و نه حتی در مارکسیسم و سوسیالیسمی قالبی، محدود و محصور نکرده است، همواره در خطی از جبهه‌ی مبارزه برای ترقی و رهایی ایستاده و برای خود هویتی اجتماعی، مردمی، و در یک کلام، «چپ» قایل بوده است. در محدوده‌ی شناخت و تخصص و آفرینشش، بیش از چهار دهه، براهنی جهانی از فرهنگ و سنتِ جامد و یک‌سویه و درک‌ناشده در برابر خود دیده است و وظیفه‌ای سنگین، برای ساختارشکنی آن، ساختارگشایی آن، تحلیل، و نوسازی آن. اما بسیاری از ما از کنار این تلاش و آفرینش براهنی در این چهار دهه می‌گذریم. جهان، براهنی ِ امروز را می‌بیند و نمی‌داند که او از کجا آغاز کرده، دغدغه‌اش چه بوده، و چگونه از این تپه‌ی سیزیف فرا رفته است و باز و مدام، و نه تنها جهان، که در ایران نیز و به زبانی که براهنی به آن می‌نویسد، آن دیگران، شناخته‌تر و پذیرفته‌تر بوده‌اند. باید دید اما، که چهره‌هایی چون بارت، دریدا، فوکو، لیوتار، و حتی ادوارد سعید، از بستر سنت‌های جاندار و پرخون فلسفه و تئوری شناخته و پذیرفته و جاافتاده‌ی غرب ــ و بر این تاکید می‌کنم: جاافتاده، کلاسه شده و پذیرفته ــ، از پهنه و ریشه‌ی کلاسیسیسم، و پیش از آن، از سقراط و ارسطو و افلاتون تا هایدگر و نیچه‌شان برمی‌خیزند و بر همان نیز تکیه می‌کنند. نه که ما نیز سنت‌های خود را نداشته بوده باشیم، اما می‌دانیم که نگرش ارسطویی و افلاتونی بسیار دیرتر از غرب در ایران طرح شد، یا از هضم فلسفه‌ی اسلامی گذشت و شمایلی دیگر یافت. و آن پله‌های نزدیک‌تر، امثال هگل و مارکس و نیچه و هایدگر و اخلافشان نیز، چنان در آینه‌ی مقعر انبان فرهنگی ما معوج شد، که بازشناختنشان از علی و حسین و مسیح و هیتلر و استالین ناممکن می‌نمود. و پس، زمانی که براهنی اندیشه و زبان جوانش را در برابر این جهان می‌نشاند، چه در انبان فرهنگ خود داشت؟ تاریخی سراسر گسست و پر نشیب و اندک فراز، تاریخی سراسر لرزه و تخریب و گریز، سراسر راه دگر کردن و فراموشیدن، تاریخی تبر به کف، تا این سنت‌ها و نگاه‌ها و دیدگاه‌ها را ریشه بریده، رگ‌ها گشاده، پیوندها تارانده و هر پاره‌اش را به قعر اقیانوسی یا پشت کوه قافی افکنده باشد. براهنی باید خرسند باشد که در غیاب سنت سالم و پویای نقد، روش و تئوری، با جان‌سختی، پیگیری و نوجویی‌اش، در کنار جان‌های شیفته‌ی دیگر این فرهنگ، توانسته باشد گفتمان و زبانی بیافریند که در جهانِ آن زبان و متن، متدولوژی‌ها، تئوری‌ها، دیدگاه‌ها و روش‌ها، بتوانند بر خاک بنشینند و دانه بترکانند و ریشه بدوانند و ساقه برویانند.

از براهنی آموخته‌ام که ادبیات، یعنی با ابزار واقعی به نتیجه‌ی فراواقعی رسیدن. و پس، می‌آموزم که اصلا این مرز بین «واقعی» و «فراواقعی» نه ثابت، که سیال است، و پس، تمام این سیر آنجا معنا می‌یابد که بدانی آفریدن، یعنی پا گذاشتن بر دوش این جهان و فرارفتن از خود و او، تا آفریدن جهانی ــ جهان‌هایی دیگر. در این سفر، در این رهسپاری طولانی، رسیدن آیا مطرح است یا مسیر؟ و آموخته‌ام که مسیر ما، مسیل است؛ که ما مدام در تاریکی گام می‌زنیم، در این تاریکی است که می‌آفرینیم و مدام کیهان خود را منبسط می‌کنیم. مدعی به پوزخندی می‌ولنگد که “حرف تازه نگفتی حریف، عارفان ِ هفت سده پیشتر نیز گفته بودند که سیر راه، عین مقصد است!” اما کور خوانده است. از سیر در سلوک براهنی است که آموخته‌ام، همواره، نه رسیدن به مقصدی معین و نه گام زدن در مسیری معین، چنان که سیر و سلوک عارفان ما بود، که این روندِ مدامِ شکستن و آفریدن است که ما را به پیش می‌برد و زنده می‌دارد. تخریبِ بی‌امان معنای ازپیش معینِ جهان و کشفِ مدامِ دیگری، در خود و در دیگری. کشف مدام تفاوت. و در این تفاوت و فاصله است که جهان و زبان، وحدت خود را می‌یابد و می‌آفریند.

در چنین جهانی، با چنان بال‌هایی، و با چنان پرپرزدنی در تاریک‌روشنای حضور و غیابِ جان‌های شعله‌وری است که براهنی، غایبان رویاهای ما را حاضر می‌کند تا در سماع جنون‌آمیز متن و زبان، با صد صدا بخوانند و پای کوبند.

تا نفس برآیدش، رقصی چنین میانه‌ی میدانش باد.

در همین پرونده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی