
قلبم درد میکند. اشتها ندارم. سوز زمستان بدجوری مرا میلرزاند. باید به خانم ایراندوست زنگ بزنم. قابلمههای نشُسته، روی سینک آشپزخانه، تلنبار شدهاند. بچهها امتحان دارند. باید با پسرم ریاضی تمرین کنم. نمیدانم دخترم توی اتاقش چهکار میکند. شاید کتاب درسیاش را جلوی چشمهاش گذاشته است و با انگشتانش روی صفحه گوشیاش ضرب میزند!
نگران خانم ایراندوست هستم. به خانم ایراندوست زنگ میزنم. بعد از چندبار، بالاخره جواب میهد. عصبانیام. آخر کدام گوری هستی که جواب نمیدهی!؟
– سلام دختر خوشکلم. ای…من خوبم. فقط پام درد میکنه. آب یادم رفته بود ببرم. خیلی تشنه شدم.
– میگم ماکارانی خوب بود؟
– دستت درد نکنه دخترم. خیلی خوشمزه بود. دور میدان برق خلوت بود، همونجا گوشهای نشستم ناهارم رو خوردم. هوا خیلی سرد شده بود. خیابون خالی بود. با بیآرتی رفتم سمت بولوار سجاد. اونجام کسی نبود. بعد رفتم سمت سرافرازان، اونجام خالی بود. پاهام گرفته. اومدم سمت جاده قدیم اونجا مردم جمع شده بودن. پیاده شدم خیلی خوب بود یِ بیست دقیقهای موندم، شعار دادیم… پاهام درد گرفت، بعد اومدم خونه.
-کی رسیدین خونه خانم ایران دوست؟
– خونه… ؟ از ساعت نُه صبح که اومدم بیرون تاساعت هشت شب تو خیابونا بودم دیگه.
– پاهاتون چطوره، فردا هم میرین، ناهار بیارم؟ پلو درست کردم.
– زحمتت میشه، پوریا و آرمیتا از مسافرت برگردن دیگه لازم نیست اذیت بشی، آرمیتا دستپختاش خوبه.
– الان میفرستم.
خداحافظی میکنم. ظرف پلو را با تاکسی میفرستم. گوشیام زنگ میخورد. پوریاست. صدای بههم خوردن اشیاء پلاستیکی و فلزی از پشت تلفن میآید.
میگویم وسیلهها را جور کردی؟
نگران مادرش است. صدای چند نفر که در حال جابهجا کردن وسیلههایی هستند از پشت گوشی میآید. میگویم امروز هم از صبح تا شب، سوار اتوبوس، خیابانها را گشته.
پوریا ساکت میشود. حتما کمی ترسیده است. میگویم مادرت هر جا جمعیت میدیده، پیاده شده و کنار مردم چند تا شعار داده !…
صدای بوق از پشت گوشی میآید. پوریا میگوید: سر رات نون بخر.
این حرف رمز ماست. یعنی مکالمه در حال شنود است. انگشتانم میلرزد. پوریا خداحافظی میکند. تلفن را قطع میکنم.
برای فردا نگرانم. نمیتوانم بخوابم.
آرمیتا زنگ میزند.
میگویم: چه خبر؟
میگوید: الان پوریا رسید وسایلا رو آورده.
میگویم: منم بیام؟
با صدای بلند از پشت گوشی به کسی میگوید کیت جراحی اون طرف.
میگویم: بیام؟
میگوید: سبد استریلها رو بذار روی کابینت… فعلا نه. امشب حواسات رو جمع کن لیلا!
صدای بوق از پشت گوشی میآید.
-… نون نداریم، سر رات نون بخر، آخ!…
– چی بود؟
– پام رفت روی یه چیزی، یه چیزی رفت تو پام!…
میتوانم تصور کنم که آرمیتا پایش روی یکی از بستههای پزشکی سر خورده و حالا شاید سرنگی یا آمپولی توی پایش رفته باشد. صدایش را میشنوم.
– کشیدمش بیرون!
سعی میکنیم خیلی طبیعی مکالمه را تمام کنم.
نمیدانم چه ساعتی خوابم میبرد. نمیفهمم علی کی به خانه میآید و بستهی آب معدنی را کف آشپزخانه میگذارد و بعد اینجور لش میفتد کنار من.

باد سرد زمستان تا زیر پتو هم نفوذ میکند و کمرم یخ میزند. صدای زوزهی باد از لای پنجره به زیر پتو میآید.
با استرس بیدار میشوم. مثل همیشه صبحانهی علی را سر موقع آماده میکنم. علی این روزها مدام از سر کارش به من زنگ میزند تا مطمئن شود حالم خوب است. خودش خوب میداند حریفم نمیشود. روی برگههای کوچک، آدرس و شماره تماس ِ آرمیتا و پوریا را نوشته است. برگهها را گذاشته است روی میز.
به آسمان عصر نگاه میکنم. ابری است و سرد. علی هم که از کار میآید یکسره به ساعت نگاه میکند. ساعت شش عصر است، هفت میشود. به راحتی صدای تپش قلبش را میشنوم. ساعت هشت میشود.
بچهها دعوا میکنند. علی میپرد وسطششان تا خودش را مشغول کند. به خانم ایراندوست زنگ میزنم. توی اتوبوس است و دارد به خانهاش برمیگردد. از کیفاش گلایه میکند که درآن ظرف غذا و بطری آب و قاشق جا نمیشود. میگویم بچهها از مسافرت یک کیف جادار خوشکل سوغاتی بیاورند.
صدای خندهاش را میشنوم
. ده دقیقهای توی بولوار سیدی کنار مردم شعار داده بود بعد رفته بود سمت بولوار طبرسی آنجا هم چند دقیقهای ایستاده بود و بعد هم رفتهبود سمت سرافرازان. جاهای دیگر شهر را گشته و کنار مردم ایستاده بود. آخر سر هم شهرک غرب، همان قاسم آباد قدیمی پیاده شده بود. آنجا خیلی شلوغ بود، الان هم دارد برمیگردد خانه.
علی بیجهت اسمم را چند بار صدا میزند. برمیگردم و نگاهش میکنم. میگوید: لیلا… ساکت میشود و دوباره صدایم میزند: لیلا! میگویم:
باید بروم.
رو به علی میایستم
میگوید: بچهها رو خوب بزرگ کن!
با شوخی میگویم: اگه برنگشتم به خانم ایراندوست زنگ بزن.
به پوریا و آرمیتا سلامم رابرسان!
موهایم را با کش محکم میبندم. ماسک سیاه رنگ را بر میدارم و صورتم رامیپوشانم. کاپشن مشکی علی را میپوشم.
توی کوچههای قاسمآباد، آرام آرام پیادهروی میکنم. شهر در سکوت زجرآوری آرام نفس میکشد. جلوتر که میروم، سکوت کمکم خاموش و صداها بلند میشوند. به دنبال صدا میگردم. شیشههای شکستهی ایستگاه اتوبوس، زیر پاهایم قژقژ میکند. پسری خردسال در کنار پدرش به تابلوی راهنمایی و رانندگی با تمام توان لگد میزند. میلهی تابلو از زمین کنده میشود. چند نفر که ماسک سیاه رنگ زدهاند و کاپشنهای کلاهدار مشکی پوشیدهاند، جلوتر از جمعیت، حرکت میکنند. مطمئن هستم الان خانم ایراندوست به خانه رسیده است.
به پوریا و آرمیتا فکر میکنم. الان چه کار میکنند؟
اتوبوسی در حال سوختن است. آتش، شب سیاه را سرخ کرده است. صداها بلند است. مردمِ این طرف خیابان، رو به کسانی را که در آن سوی خیابان به تماشا ایستادهاند فریاد میزنند؛ «نترسید نترسید ما همه با هم هستیم!»
بولوار شریعتی را به سمت بولوار امامیه ادامه میدهیم. بانکی در حال سوختن است. کسی کنارم تیر میخورد. چند نفر از مردم او را به سمت ماشینی میبرند. همسر مرد جیغ میکشد. به سمتشان میدوم و آدرس و شماره آرمیتا و پوریا را که توی کاغذهای کوچک نوشته شده، به آنها میدهم. به پوریا زنگ میزنم. میگوید تا حالا دوازده نفر زخمی آوردهاند.
پیرزنی دست دو نوهی کوچکش را محکم گرفته است. به سمتشان میروم.
میگویم خانوم شما برین خونه، بچههاتون ِ چرا آوردین!؟
پیرزن هُـلم میدهد و با نوههایش توی جمعیت گم میشوند. جمعیت حرکت میکند. شعار میدهیم. تابلوهای شکستهی شهرداری زیر پایمان تلق تلوق میکند.
دختر جوانی دوستاش را گم کرده است. او را از جمعیت دور میکنم.
-فقط برو خونهات… برا امشب کافیه!
دختر که وحشت کرده. بهمن جواب نمیدهد. کمی عقبتر میایستد و مردم را نگاه میکند.
همراه با جمعیت سیاهپوش، پیش می روم. به چهار راه امام میرسیم. آتش سرخ از میان پاسگاه نیروی انتظامی شعله میکشد. مردم آتش را که میبینند، ذوق میکنند و هورا میکشند. مدام صدای تیر میآید، مدام!
به سمت صدای مردم میروم. برگههای توی جیبم را میفشارم.
مرد جوانی فرد تیرخوردهای را کول کرده است. کنارشان پسر نوجوانی جیغ میکشد. مرد جوان، فردتیرخورده را به گوشهای میآورد. به سمتشان میدوم. کاپشن مرد مجروح را درمیآورند. وسط شکماش خونی است. کاغذ را به پسرک جوانی که جیغ میکشد میدهم و میگویم اگه همینطور جیغ بکشی پدرت میمیره!
پسرک هول کرده است. با چشمان قرمزش کنار پدر تیرخوردهاش مینشیند. کاغذ را از دستم میگیرد. مردی دیگر میرود تا موتورش را بیاورد. دوباره به جمعیت برمیگردم. مردم پراکنده شدهاند. کمی کنار میکشم تا موتور رد شود. چند مرد اسلحه به دست، به سمتام میآیند. با تمام توان زنانهام فرار میکنم. فرار میکنم.
لیلا! پاهای تو سریعترین و چابکترین پاها است. باید بدوی باید زنده بمانی. صدای شلیک را از پشت سرم میشنوم. پاهای من قویترین هستند. با تمام توانم، میدوم. به میدان میرسم. مردم پراکنده شدهاند. مردی میانسال با دو دختر جوانش، تند میدوند. همراه با آنها میدوم. نفس نفس میزنم. مرد میپرسد:
کدوم سمت میری؟ صدای تیر قطع نمیشود.
میگویم: حالم خوبه، ولی خونهم اون سمته. به سمت مامورها اشاره میکنم.
پاهایم شبیه پاهای خانم ایراندوست درد میکند. رانهایم گرفتهاند. به آرمیتا و پوریا زنگ میزنم. خط تلفن قطع شده است. دوباره شماره را میگیرم. تلفن قطع است. به خانه میرسم. علی من را که میبیند، گریه میکند. بدون هیچ حرفی میخوابیم. حرفهایمان بماند برای روزهای بعد. باید خستگی در کنیم. باید دوباره برای خانم ایراندوست غذا آماده کنم. قابلمههای نشُسته دوباره روی هم تلنبار شدهاند.
علی بیدلیل میگوید لیلا! حوله حمام را برمیدارد، میگوید لیلا!… میرود دستشویی میگوید لیلا!. بلند میگویم من زندهام. ساکت میشود.
حالم عجیبتر از قبل است. امشب، ترسخوردهتر از شب قبل!
علی به من نزدیک و نزدیکتر شده است. نباید بفهمد چقدر ترسیدهام. نگران است. دخترم دم در اتاقش ایستاده است. به ساعت نگاه میکند:
مامان برو دیگه، ساعت هشت شده.
سرما امانم را بریده است. اما پیادهروی گرمم میکند. خودم را خوب پوشاندهام. تلفنها وصل نشدهاند. من میروم و باید زنده برگردم. مردی فریاد میزند نرو اون سمت گاز اشک آور زدن. میپرسم:
کدوم طرف؟ میگوید سمت چهار راه ورزش… اشک آور زدن… تیر میزنن.
بولوار شریعتی را که ادامه میدهم به چهار راه ورزش میرسم. پیرمردی روی زمین افتاده است. از چشمش خون میچکد. همسرش گیج و مبهوت ایستاده است.
یکی از کاغذها را به او میدهم. نزدیک چهار راه ورزش میایستم.
سر هر کوچهای گروهی از مردم ایستادهاند. دو مامور حکومتی سوار موتور، به سمت کوچهای میروند و تیراندازی میکنند. مردم به داخل کوچه پناه میبرند. چند نفر در کوچهای دیگر فریاد میزنند: «جانم فدای ایران». موتورسوارها به سمت آن کوچه میروند. شلیک میکنند.
مردمی که داخل کوچه اولی پناه گرفته بودند، دوباره به خیابان میآیند وشعار میدهند: «زهی خیال باطل… » موتورسوارها برمیگردند به سمتشان. باز مردم از کوچه دیگر که پناه گرفته بودند بیرون میریزند: «مرگ بر دیکتاتور». موتورسوارها گیج شدهاند. مردم زودتر از چرخش تایر موتورها، فرار میکنند داخل کوچه. بعد از کوچه دیگر مردمی دیگر میآیند بیرون. مردی جوان با ماسک سیاه و کلاه مشکی،سرش را از پشت دیوار کوچه بیرون نگه داشته و چشمش به چرخش تایرهای موتور خیره شده است بلند فریاد میزند: «جاوید شاه». مامور موتورش را میچرخاند و فریاد میزند: برین خونههاتون.
ماهرترین موتورسوار هوندا و آدونچر هم که باشید، از این کوه آتشفشان نمیتوانید بالا بروید. باید طعم باختن را بچشید. اینجا شهر میان گازهای اشک آور و تیرها، مرگ و زندگی در میانشهر قدم میزند. مرگ روبهرویم ایستاده است. آنقدر نزدیک است که به راحتی سوراخ دهانه کلاشینکفش را میبینم. اسلحه رو به من است. باید فرار کنی… از سرعت نور هم باید جلو بزنی تو میتوانی… یکباره همه جا ساکت میشود. صدای ریز افتادن تیر را روی زمین آسفالت شهر میشنوم. مردی از پشت بام خانهاش داد میزند. برو آخر کوچه… راه بازه.
موتورسوار دنبالم میآید. انتهای کوچه راهی به خیابان فرعی دارد. سرعت نور را محاسبه میکنم تو باید در یک ثانیه چقدر دویده باشی… کوچه ساکت است. میدوم. در ِهیچ خانهای باز نیست که آنجا مخفی شوم. انتهای کوچه، سوپرمارکتی باز است. داخل سوپرمارکت میپرم. میافتم کف سوپرمارکت. کاپشن علی را در میآورم و از سمت قرمز رنگش میپوشم. دستم به قفسه چیپسها گیر کرده است. چشمم به سرامیکهای کف سوپرمارکت است که چکمههای مامور را میبینم. پیدایم کردند. همه چیز تمام است. کارتنی از پفک روی سرم میافتد. مردی از پلهها بالایی سوپرمارکت بلند میگوید: زود باش، باید سوپرمارکت را ببندم، مگر صداها را نمیشنوی؟
چکمههای مامور به آن طرف میچرخند.
میپرسد این دور برا کسی در حال فرار ندیدین؟ مرد از پلکان، پایین میآید. کارتنی دیگر نزدیکم پرت میکند:
اینا رو هم بچین. زود باش.
صدای مرد را میشنوم که با مامور حرف میزند. چکمههای سیاه کثیف روی سرامیکها خط میندازند. سرامیکها گلی شدهاند. پاهای مرد توی کفشهای ورزشیاش میلرزد. چکمهها از سوپرمارکت بیرون میروند. بعد صدای موتور میآید که دور شده است. بالاخره سرم را بالا میآورم. صاحب فروشگاه روبهرویم ایستاده است.
– کدوم سمت میری؟
– خونم آخر بولواره.
با دستاش به سمت چپ اشاره میکند و نشانم میدهد که چطور از داخل کوچههای فرعی بروم. قلبم درد میکند. توانی در من نمانده است تا از مرد تشکر کنم. رمقی نیست تا بگویم همه کوچهی فرعی و اصلیاش را بلدم. به سمت خانه میروم.
صدای تیر تا نیمههای شب شنیده میشود. از تراس خانه بیرون را نگاه میکنم. صدای تیر و ویراژ موتورها سکوت سرد شب را میشکند. علی میگوید حتما کسی را تعقیب میکنند. آه میکشم. کسی نیاز به کمک دارد. اما از من، تا آن صداها فاصله زیادی است.
نزدیک صبح است. چشمهایم سنگین شده است. پوریا پشت در است. علی در را باز میکند. بسته آب معدنی را به پوریا میدهد. پوریا میگوید تا الان چهارصدو پنجاه نفر را آوردهاند. توی خواب چهار صد و پنجاه تا نان خریدهام و میدهم به خانم ایراندوست. علی از خواب بیدارم میکند. تا عصر خوابیدهام. گوشی را به سمتم گرفته است. خانم ایراندوست زنگ زده است. پتو را کنار میکشم. صدای خش خش میآید. صدای خانم ایراندوست قطع و وصل میشود. میگوید همه چیز خوب است.
دو روز است که از پوریا و آرمیتا خبری ندارم. موتور علی را برمیدارم و به سمت خانهشان میروم. زنگ را میزنم. از پشت پرده، آرمیتا خودش را زیبا و خونسرد نشان میدهد. اشاره میکند بروم بالا. وارد آپارتمان میشوم. کپسول تنفسی روی راهپله رها شده است. در اتاقها باز است. بوی الکل همه جا را گرفته. تنهای زخمی روی زمین در حال نفس کشیدن هستند. اتاقها پر از مجروح است. پرستاری در حال باندپیچی مجروحهاست. آرمیتا خسته و بیرمق است. عرق کرده است. روی مبل کنار مریضی که ناله میکند، مینشیند.
میگوید: خوب شد اومدی. باید با پوریا بری!
میگویم: خسته هستم اما نه به اندازه تو.
پوریا قیچی جراحی توی دستش، از اتاق خواب بیرون میآید. دستهای خونیاش را میشوید. کمکش میکنم تا پلاستیکهای زباله را بردارد.
با پوریا سوار ماشین میشویم. پلاستیکهای چرکیده و خونین را زیر پاهایم محکم میگیرم. از شهر دور میشویم.
جاده پوشیده از برف است. مستقیم میرویم.
نزدیک شهر گلبهار میایستیم. کمی آب میخوریم. بین شهر و گلبهار زمینی یکدست با درختچههای پوشیده از برف میبینیم. سرمای شب ِ پیش مثل یخ روی شاخهها نشستهاند. زمین یخ زده است. پوریا کاپشاش را میپوشد. سیگارش را روشن میکند. زیر انگشتانش هنوز خونی است.
در حالیکه دودسیگار را از دهانش بیرون میدهد، پلاستیکها را بیرون میکشد. انگشتهای بریده شده، باندهای خونی، یک گوش خونی، مردمکهای زیبای قهوهای و سیاه و سبز و مابقی اعضای بدن که دیگر نیازشان به آنها نیست را توی زمین دفن میکنیم. زمین یخ زده را میبوسیم. اینجا سرزمینی است که در آن متولد شدیم و ریشه گرفتیم. دور و برمان را نگاه میکنیم. همه جا سوت و کور است. سوار ماشین میشویم. مردمک سبزرنگی جا مانده و روی برف میدرخشد. پوریا میگوید تا الان نزدیک هفتصد نفر را آوردهاند، خدا کند زنده بمانند.
سرم را از شیشه ماشین بیرون میآورم. ردیف باریکی از نور خورشید، از پشت ابر بیرون میآید. باید با پسرم ریاضی تمرین کنم. باید قابلمههای کثیف را بشویم. قلبم درد میکند. پوریا میگوید از مادرم خبر داری؟ میگویم حالش خوب است.
بهمن ۱۴۰۴








