بررسی کتاب با نسیم خلیلی: «در تاریخ زندگی کن» – رمان «روزی روزگاری آزادی؛ روایت عشق و انقلاب تبریز»

رمان تاریخی ید طولایی ندارد در گستره‌ی گفتمان روایی ایرانی‌ها؛ اینکه جایی میان تاریخ و درام بایستی و زمختی تاریخ را از پس لفافی ادیبانه و داستان‌وار به دست پسینیان بسپاری؛ در این میان نشر وزین مهری، با انتشار روایتی از معلم آمریکایی محبوب تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، به قلم محسن اسدی، تو گویی بیرقی فروفتاده را از نو برافراشته است. اسدی در این روایت کوشیده است از دل داده‌های متقن تاریخی، رمانی شورانگیز بیافریند از زندگی و درونیات این معلم آمریکایی مدرسه‌ی مموریال تبریز در فراز و فرود انقلاب مشروطیت ایران، و این معلم کسی نیست جز هوارد باسکرویل که زندگی و مرگ افسانه‌ای‌اش در راه آزادی انسان خود چنان تن‌پوشی از اسطوره و شور و شرافت بر قامت دارد که فی‌نفسه وجهی قصه‌وار پیدا کرده است.

از باسکرویل سمرقند امین معلوف تا باسکرویل محسن اسدی

اینکه معلمی آمریکایی مبارز آزادی و هم‌رزم مجاهدان مشروطه‌خواه ایرانی بشود، خود به تنهایی از آن قصه‌های شکرین و حزن‌انگیز تاریخ است و از همین روست که به کرات نام باسکرویل بر تارک روایت‌های تاریخمند  درخشیده است و حتی امین معلوف هم آن کتاب مشهور سمرقندش را به پاره‌روایت‌هایی معطوف به باسکرویل و خیام‌دوستی و دل به تعزیه سپردن‌هایش آراسته است از این رو که اساسا شور رفتن به ایران در تب و تاب مشروطه‌خواهی مردمانش در قلب و جان باسکرویل جوان، با خواندن مقاله‌های معلوف زده شده بوده است: «او به تازگی به اخذ لیسانس نایل شده و آرزو داشت به ایران برود تا رویدادهایی را که من در روزنامه شرح می‌دهم از نزدیک مشاهده کند. یکی از جملات نامه‌اش مرا منقلب کرد: «اطمینان قطعی دارم که اگر در آغاز این قرن شرق موفق به بیداری نشود، به زودی غرب نخواهد توانست خواب راحت داشته باشد.» در پاسخی که به او دادم او را تشویق به این مسافرت کردم و قول دادم هروقت تصمیم گرفت نام چند تن از دوستانم را در ایران که می‌توانند او را بپذیرند در اختیارش بگذارم. چند هفته بعد باسکرویل به آناپولیس آمد و با خوشحالی اعلام داشت که شغل معلمی در مدرسه‌ی پسرانه‌ی مموریال تبریز را که به وسیله‌ی هیئت مبلغان پرسیبتری آمریکایی اداره می‌شود به دست آورده است. می‌بایست به جوانان ایرانی زبان انگلیسی و علوم تدریس کند.» (معلوف، ۱۳۹۰: ۴۹۴) بعدتر معلوف از قول مدیران همین مدرسه اشاره می‌کند که این معلم جوان چگونه دل و جان به لچک و ترنج فرهنگ شرق و ایران باخته است و مثل آدم‌های نمادین توی افسانه‌ها شده است: «از یک جهت او بهترین معلمی است که تا به حال استخدام کرده‌ایم. شاگردانش پیشرفت سریعی کرده‌اند. والدین آنها به او اعتقاد پیدا کرده‌اند و هیئت ما هرگز این همه هدایا، از بره و خروس و حلوا، به افتخار باسکرویل دریافت نکرده بوده است. اشکالی که ما با او داریم این است که مثل یک خارجی رفتار نمی‌کند. اگر از پوشیدن جامه‌های ایرانی، خوردن پلوهای ایرانی و سلام و علیک به گویش محلی تفریح می‌کرد من چیزی نمی‌گفتم و به لبخند زدن اکتفا می‌کردم اما باسکرویل آدمی نیست که به ظواهر قانع شود. او بدون ملاحظه خودش را درگیر مبارزان سیاسی کرده است. در کلاس درس از مشروطیت تجلیل می‌کند. شاگردانش را تشویق می‌کند که از روس‌ها، انگلیسی‌ها، شاه و ملایان مخالف مشروطه انتقاد کنند. حتی سوء‌ظن دارم یکی از کسانی باشد که در اینجا مجاهدین می‌نامند یعنی عضو انجمن‌های سری.» (معلوف، ۱۳۹۰: ۵۰۲)و روایت محسن اسدی روایتی از درونیات، شور و حال انقلابی، عاشقانه‌ها و مرگ افسانه‌ای همین معلم داستان‌وار تاریخ مشروطه‌ی ایران است. نویسنده درباره‌ی دشواری‌های قلمی کردن این روایت در مقدمه‌ی کتابش می‌نویسد: «در مسیر نگارش رمان روزی روزگاری آزادی، من خود را میان دو قطب متضاد یافتم. از یک سو، تاریخ مشروطه و چهره‌هایی چون هوارد باسکرویل، علی‌آقا موسیو، ستارخان. و زنان گمنام آن دوران، با اسناد و واقعیت‌های بی‌شماری ایستاده بودند. از سوی دیگر، خواست درونی روایت، مرا به سوی شخصیت‌پردازی، تخیل، و خلق درامی با عمق انسانی سوق می‌داد.» و بعدتر تصریح می‌دارد که با یک زمزمه‌ی مدام تکرارشونده بوده است که توانسته در نهایت روایت را بنویسد و قصه را پیش ببرد: «تاریخ را نَبُر، از نو هم نباف. در آن زندگی کن.» او با همین دلدادگی عمیق موفق می‌شود روایتی تاثیرگذار بیافریند با شخصیت‌هایی که در ذهنش جان گرفته‌اند و درآمیخته با تاریخ و داده‌های مستندش، درامی تاریخمند را سر و صورت بخشیده‌اند و نویسنده به درستی تصریح داشته است که «درام تاریخی قرار نیست جای مورخ را بگیرد، اما می‌تواند کاری کند که تاریخ، احساس شود. وقتی شخصیتی خیالی چون «ثریا» و «نریمان» پا به جهان رمان می‌گذارند، درواقع برش‌هایی از هزاران فرد گمنام را به سخن درآورده‌اند؛ کسانی که تاریخ‌نگاری رسمی فراموش‌شان کرده. روایت شخصی، ذهنی و درونی آنان، نه جعل واقعیت، که بازنمایی لایه‌های پنهان آن است». و باید این را به دفاعیه‌ی نویسنده از شخصیت‌های خیالی‌اش اضافه کنم که هر کوششی برای به دلِ روایت کشاندن مردم، به عنوان گمشده‌های تاریخ، کوششی ارزشمند است حتی اگر خلق شخصیت‌های خیالی اسباب آن شده باشد که ثریا در این قصه با ضخصیتی دلکش و شریف، معشوق حاجی خان است و نریمان با آن شخصیت‌پردازی شورآفرینش رقیب عشقی باسکرویل.

معلمی که می‌گفت: سوال از گلوله خطرناک‌تره

روایت با مسیر سفر شروع می‌شود از پرینستون تا تبریز، با کشتی و قطار و اسب و با یادکردهایی جسته و گریخته از خیام در ذهن معلم جوان آمریکایی که از همان نخستین مواجهه‌اش در کافه‌ی بین راهی وارتان با مصائب زیستن در هیاهوی زوال انسانیت روبرو می‌شود و در آستانه‌ی رسیدن به دروازه‌های تبریز آنچه را باید از ایران بداند در میان سخنان جسته و گریخته‌ی همسفرش، حاجی‌خان مشروطه‌خواه پیدا می‌کند: «در راه گهگاه چیزی می‌گفت؛ به اندازه‌‌ی جرقه‌ای که نشان دهد زیر خاکستر هنوز شعله‌ای زنده است. از سفرش به تهران گفت. از شاهی که این مشروطه را تاب نمی‌آورد. از سفارت‌هایی که بیشتر از مسجدها مرجع شده بودند. از ملاهایی که نه دعا، که فتوا می‌فروختند. و از روزنامه‌هایی که هنوز چاپ می‌شوند، اما می‌دانند هر شماره‌شان شاید آخرین باشد.» و این شاید عصاره‌ی همه‌ی آن چیزی باشد که مخاطب عام در مواجهه با تاریخ مشروطه خوب است که بداند. در مدرسه اما تصاویر روشنی از مشی و شخصیت شورانگیز و الهام‌بخش باسکرویل به دست می‌آوریم؛ او از همان ابتدا وارد چالش و مناظره‌هایی همدلانه می‌شود با معلمان پرشور مدرسه‌ی مموریال که آرزوهایی بلندپروازانه برای تربیت نسلی پیشرو در قلب و جان خود دارند، سید حسن شریف‌زاده مثلا که بیش از بقیه باب گفتگو با معلم تازه‌وار و خوش‌آتیه را باز می‌کند آن هم با جملاتی که کنه خلاق و پرشور هوارد را بازنمایی کند: «-مستر باسکرویل شما هم فکر می‌کنید آموزش باید بی‌طرف باشه؟ هوارد هنوز از قاب پنجره جدا نشده بود. لبخند محوی نشست گوشه‌ی دهانش؛ جواب همیشه در ذهنش بود، بی‌نیاز از پرسش. –آموزش اگه بی‌طرف باشه، یعنی از حقیقت ترسیده… سید حسن گفت: -گاهی از ما می‌خوان چیزی رو تدریس کنیم که وجود نداره. بعد اسمش رو می‌ذارن بی‌طرفی. هوارد این بار برگشت. نگاهش آرام بود؛ آرام‌تر از درونش: -اگه دروغ رو با سکوت همراه کنی، اسمش میشه آموزش… ولی بچه‌ها معنای اون سکوت رو می‌فهمن. از چشمای ما…-چرا بعضی حکومت‌ها از مدرسه می‌ترسن؟کسی چیزی نگفت. –چون سوال، از گلوله خطرناک‌تره. مکث کرد بعد ادامه داد: -شما اگه یاد بگیرید فکر کنید، دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه بگه چه فکری باید بکنید. و از اون روز یا آزادی شروع میشه یا دردسر. جعفر با همان زبان‌بازی همیشگی گفت: -استاد داری ما رو می‌ندازی تو چاه آزادیا!»» و این همه بشارت‌دهنده‌ی آمدن معلمی حقیقت‌خواه است در روایت خوش‌خوان محسن اسدی به مدرسه‌ی کوچکی در تبریز سال‌های مه‌آلود که سال‌های بازجست آزادی و حقیقت و عدالت بوده است در میان مردمانی فرتوت از استبداد و این همه به زیبایی در روایت اسدی پژواک پیدا کرده است.

فرمانده‌ی فوج نجات

و روایت در لفافی از قصه‌ها و نقش و نگارها از خانه‌های ایرانی، دشت شام غازان و بهار پر فر و شکوهش، دلدادگی به املیا، طاق‌نماهای گچ‌بری شده‌ی ایرانی، اسلیمی‌ها، شمسه‌ها، بوی گلاب و اسپند به نرمای عبور رودی از یک سبزه‌زار، مخاطب را به دل عظیم‌ترین و غم‌انگیزترین روایت‌های تاریخ می‌برد، به اندوه به توپ بستن مجلس و تن محتضر مشروطه‌خواهی، به روزهایی که باسکرویل دیگر نه فقط یک معلم آوانگارد جسور که یک روزنامه‌نگار آزادیخواه بود که در مقالاتش از یک سو ایرانیان را برای مبارزه در راه آزادی تشویق می‌کرد و از دیگر سو تاریخ حماسی مبارزه‌ی آنها را برای غربی‌ها، برای همه‌ی دنیا می‌نوشت: «من فرزند پرینستون و شاگرد قانون اساسی در سرزمین آزادی، این سطور را نه به عنوان قاضی، که به عنوان کسی می‌نویسم که خاک تبریز را لمس کرده، بوی نانش را چشیده و زخم مردمش را از نزدیک دیده است. در آمریکا ما انقلاب کردیم تا زنجیر سلطنت بریتانیا را پاره کنیم. اما آن چه ما را از هرج و مرج نجات داد، قانون بود. مردانی از ویرجینیا و پنسیلوانیا، کشاورز و حقوق‌دان، کنار هم نشستند و کشوری ساختند که امروز، اگرچه پرنقص اما ایستاده است… اما این‌جا، در ایران، چیز دیگری در جریان است. در تبریز من کارخانه‌هایی دیده‌ام که در آن کارگران، از خاک بی‌جان، ظرف‌هایی می‌سازند که بر آن نشان مشروطه حک شده است. دیده‌ام زنانی که بخیه می‌زنند؛ نه فقط بر زخم، که بر پیکر قانون تازه. مردانی که قلم در دست دارند نه تفنگ و در جلساتی بی‌صدا از آینده‌ای سخن می‌گویند که هنوز نه آمده، اما محتمل است.» و همین نوشتن‌ها بود که باعث شد باسکرویل شور و حرارتی فزون برای پیوستن به قلب مبارزه پیدا کند: «اگر قراره چیزی رو روایت کنم، باید با چشم خودم ببینمش. از نزدیک. از لای زخم‌ها.» و رمان در هیاهوی عشق‌ها، مبارزه‌ها، آدم‌ها، ثریا و شیرین و نریمان، زخم‌ها، نومیدی‌ها، پیچ و تاب می‌خورد و می‌رسد به آنجا که باسکرویل جلوی یاس مردمان می‌ایستد، جلوی انفعالشان در برابر روس‌ها که آنها حالا در دو جبهه باید بجنگند، حکومت ضد مشروطه‌ی مرکزی و روسیه: «اگر امروز عقب بکشید، اگر بگذارید روس‌ها با این بهانه وارد تبریز بشود (که آمده‌اند نجاتتان بدهند) فقط درِ یک شهر باز نمی‌شود؛ درِ یک باور، یک آینده، برای همیشه بسته می‌شود.» و باسکرویل حالا دیگر فرمانده‌ی فوج نجات است، می‌جنگد، می‌تازد، برای انسان، و آزادی و حقیقت و تیر می‌خورد و بر زمین می‌افتد با نگاهی به تک‌درختی در میانه‌ی دشتی که از فرازش هزار قناری قفسی آزاد می‌شوند و پرواز می‌کنند و این همه، شور و حزن ادیبانه‌ی شریف و شگفتی‌ست که محسن اسدی به روایت باسکرویل می‌بخشاید و عزیزترش می‌کند: «شعر خیام تو ذهنم تکرار می‌شه:‌ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود/ نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود… و آخرین کلامم؟ نامی نمی‌ماند… ولی بوی آزادی، از شکوفه‌های ریخته بر خاک بر می‌خیزد.» و نام باسکرویل اما چنان می‌ماند که سال‌ها پس از امین معلوف، باز هم نویسنده‌ای، این بار از کویر ایران برمی‌خیزد و قصه‌‌ی شورانگیز معلم آمریکایی مهربان تاریخ مشروطه را شورانگیزتر روایت می‌کند و به چاپ می‌سپارد.

منبع: سمرقند، امین معلوف، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، انتشارات مروارید، ۱۳۹۰

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی