
این یک رمان نیست!
نوشتهای با عنوان «پالپ» از چارلز بوکوفسکی که به کوشش آرش یگانه ترجمه شده و توسط انتشارات بوکوفسکی در ۲۶۸ صفحه چاپ و توزیع گردیده است. با این توضیح که نسخه PDF آن نیز قابل دسترسی است. مترجم ضمن نقد دیگر ترجمههای موجود از آثار بوکوفسکی، ترجمه خود را اصیل میداند و از وضعیتی که در فضای مجازی برای آثار بوکوفسکی توسط “مقلدان تهیمغز” وی ایجاد شده، گلهمند است.
نگارش این کتاب از سال ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۴ طول کشیده و در حین نگارش، نویسنده از ابتلای خود به سرطان و مرگ قریبالوقوعش آگاهی مییابد. لذا منتقدین این اثر را جامع آثار و اندیشههای وی میدانند.
شخصیت اصلی داستان نیک بلین نام دارد؛ یک کارآگاه خصوصی که چند مأموریت تقریباً همزمان به وی سپرده میشود که طی حوادثی، پرونده همه آنها با موفقیت به نتیجه میرسند.
مشتریهای نیک بلین توسط یکی از دوستان و یا به عبارتی حامیان او به نام جان بارتون به وی مراجعه میکنند. اولین مراجعهکننده شخصیتی فانتزی و نمادین است: خانم مرگ. ملکالموت در قالب زنی زیبا، سکسی، لجباز، بددهن و… است. از بلین میخواهد که سلین، نویسنده فرانسوی را که سالها پیش فوت کرده، برایش پیدا کند و البته بیتوجه به گفته بلین مبنی بر مرگ او (بالاخره او ملکه مرگ است نه بلین).
مراجع بعدی بارتون، حامی و مُعَرِف اوست که به دنبال گنجشک قرمز میگردد. گنجشکی که هیچ معنا و مفهومی ندارد و فقط ایمان جان بارتون به نیک بلین و توانایی او به یافتنش به خواننده عرضه میشود. دستمزد بلین در صورت موفقیت که بارتون از آن مطمئن است، مادامالعمر ماهی صد دلار است. (اشارهای روشن به انتشارات گنجشک سیاه است که مالک آن، جان مارتین، تعهد میکند تا مادامالعمر ماهیانه صد دلار به چارلز بوکوفسکی به شرط کار تماموقت پرداخت نماید).
سومین مشتری بلین فردی است که گمان میکند همسرش به او خیانت میکند و از کارآگاه خصوصی نیک بلین میخواهد تا حقیقت ماجرا را کشف کند. کشف حقیقت بهانهای برای بیان مشتی ناسزای جنسیتی و زنستیزی نهفته در ذهن راوی است.
مراجعهکننده چهارم مدعی است که آدمهای فضایی او را دنبال میکنند و از بلین میخواهد تا او را از دستشان خلاص کند.
هر چهار پرونده سرانجام به نحوی به نتیجه میرسند و داستان به شیوهای فانتزی پایان مییابد. البته در این بین یکبار سلین (که در خارج از داستان الگوی ادبی نویسنده است) با یک پلیس اختهشده برای اخاذی و همینطور راحت شدن از دست بانوی مرگ به دفتر بلین میآید که توسط او به نحو تحقیرآمیزی تنبیه میشود.
در این داستان بسیار طولانی ما با ترکیبی از فانتزی و واقعیت روبهروییم که نحوه ترکیب آنها بسیار خام و ابتدایی است. بلین، شخصیت اصلی داستان، نسخه ضعیفی از قهرمانان هالیوودی است که حتی در قالب یک کاراکتر کمیک هم موفقیت چندانی ندارد. وی دستوپاچلفتی و درعینحال بزنبهادر، بددهن، هیز و بهشدت فرومایه است؛ از قدرقدری و رجزخوانی تا التماس و زاریاش تقریباً فاصلهای نیست. بیشوکم الکلی است و در برابر وسوسه شرطبندی روی اسب نمیتواند مقاومت کند. نگاه و کنش او در برابر زنان بر پایه تحقیر و زنستیزی توأم با تمایل بیمارگونه به سکس است. تلاش نویسنده برای خلق یک شخصیت بذلهگو با انبوهی از متلکها و ناسزا و شوخیهای جنسی و ایجاد نوعی جاذبه هالیوودی با شکست آشکاری همراه است و حتی اگر قصد نقد چنین کاراکترهایی را دارد، معلق در میان زمین و آسمان مانده است و سره از ناسره قابلتشخیص نیست.
موضوع اصلی داستان که به نظر میآید گنجشک قرمز است، هیچگونه پیوند ارگانیک و معناداری با دیگر موضوعات ندارد. یافتن سلین، پیدا کردن گنجشک قرمز، خیانت همسر و موجودات فضایی که آلودگی زمین آنها را از تسخیر سیاره ما منصرف میسازد، به نحو خام و ناشیانهای در کنار هم قرار گرفتهاند و فاقد هرگونه پیوند درونی هستند؛ به نحوی که حذف هرکدام هیچ تأثیری بر پیشبرد داستان ندارد، اگرچه وجودشان هم به نظر زائد میآید.
امتداد و ریشههای اغتشاش موضوعی داستان را بهروشنی در مضمون آن میتوان مشاهده کرد. فقدان انسجام درونی و بیرونی موضوع، خواننده را متوجه نبود مضمون و یا ابتر بودن مضامین نهفته در داستان مینماید. حتی تعلقخاطر نویسنده به دو شخصیت ادبی قرن بیستم، یعنی سلین و فانته، چنان سطحی و مبتذل است که بیش از ادای دین، به نقیضهای تحقیرآمیز شبیه است.
مضمون آلودگی محیط زیست و نقش انسان در آن که در قالب انصراف غیرزمینیها از تسخیر زمین نشان داده میشود، یادآور فیلمهای محیطزیستی کودکان و نوجوانان است. مضمون مرگ و نیستی که همزاد ابدی انسان بوده، در قالب شخصیتی فشل، بیاطلاع، مبتذل و بددهن متجلی میگردد. نقش کتاب و نشر و دستاندرکاران آن، یعنی ناشران، که از اجزای اصلی در سپهر ادبی هر جامعهای به شمار میروند و در مورد مسیر و سرنوشت ادبی شخص نویسنده و نشر گنجشک سیاه در جهان واقع تأثیری اساسی و تعیینکننده داشته است، در داستان جز با روایتی گیج و گُم و پایانبندی فانتزی بدون هیچ کلیدی برای رمزگشایی چیزی دیده نمیشود.
در این “رمان“ هیچ نشانه تفسیری، وصفی و یا تبیینی برای درک بستر و موقعیت تاریخی حوادث وجود ندارد. در این “رمان“ نه فقط هیچ روند تکوینی برای ساخته و پرداخته شدن شخصیتها دیده نمیشود، بلکه از اساس هیچ کاراکتری دارای تَشَخُص نیست؛ حتی راوی داستان که ما باید بیشوکم با درونیات او آشنا باشیم، فاقد عناصر و نشانههای هویتی است.
زبان داستان محاورهای، عامیانه، بیپَرده و مملو از ناسزا است و کلیه شخصیتها با همین لحن و زبان سخن میگویند. برخی از علاقهمندان بوکوفسکی با توجه به استفاده ایشان از این بافت زبانی در تمام آثارشان، این بیپردگی را نقدی بر وضعیت اجتماعی جامعه آمریکا و تبعیضهای موجود در آن، بهخصوص در مورد زنان، میدانند.
حال پرسش اینجاست که چگونه میتوان با انبوهی از ناسزاهای جنسی که عموماً زنان را هدف قرار میدهد، به جنگ تبعیض جنسیتی علیه زنان رفت؟
یکی از نکات قابل توجه این داستان تقدیمنامه آن است: تقدیم به بدنویسی. نویسنده با این ترفند ساده و آشکار و درعینحال قدیمی، با اعترافی صوری به بد نوشتن، قصد دارد با فرار به جلو منتقدان را خاموش کند. بد نوشتن نمیتواند آگاهانه و عمدی باشد و در غیر این صورت دیگر “بد” نیست، بلکه ویژگی و سبک محسوب میشود.
در میان نقدهای نهچندان پرشمار بر کارهای بوکوفسکی و علیالخصوص داستان بلند پالپ، نظریههای خاصی مطرح میگردد، از جمله تعریف آن ذیل گونه طنز. اگرچه متن مذکور خالی از طنز نیست، ولی منطقاً عناصر ضد ارزشند که قرار است آماج طنزپردازی نویسنده قرار گیرند، نه چهرههایی همچون سلین، دانته و فانته که مورد ستایش بوکوفسکی بوده و فانته را خدای خود خوانده است. همچنین علیرغم وجود تعدادی سمبل اعم از کلیشههای رایج همچون بانوی مرگ و کافه هادس و مرد تابوتساز و سمبلهایی مخلوق نویسنده مانند پلیس اخته، فروشنده بیمه عمر و کارآگاه خصوصی که نمادی از مشاغل رایج در دورانی خاص در آمریکا است، به دلیل اغتشاش در موضوع و مضمون متن، ساختار سمبلیک داستان شکل نمیگیرد.

نگاهی به رمان “زنها”
یا (افسانه عاشقانه یک کفتار ص ۴۴۵)
این رمان در ۵۵۲ صفحه به ترجمه “گنجشک قرمز“ توسط انتشارات چارلز بوکوفسکی به شکل الکترونیک منتشر گردیده است. شخصیت اصلی داستان همچون اکثر آثار بوکوفسکی هنری چیناسکی است. وی شاعر است و مرتباً از طرف محافل مختلف ادبی برای مراسم شعرخوانی دعوت میشود و ظاهراً از این طریق زندگیاش تأمین میگردد.
مقدمه راوی برای معرفی خود و در واقع گشایش داستان بسیار مغشوش و نادقیق است و همچون بسیاری از آثار نویسنده نشانههای روشنی از زندگیاش در آن دیده میشود. از همان اولین سطرهای داستان واژههای مربوط به سکس و اندامهای جنسی به شکلی عریان و بیپَرده بر زبان راوی جاری میشود. بخشهای زیادی از رمان حول محور الکل، سکس و شعرخوانی شاعر که معلوم نیست چرا و چگونه این چنین مشهور شده است، شکل میگیرد. شاید به دلیل برنامههای بعد از شعرخوانی (ص ۵۲).
شاعر مشهور، پنجاهساله و از نظر خود بسیار زشت است، دائمالخمر و بددهن است. خودش هم شعرهای خودش را قبول ندارد، ولی هرجا که میرود همه زنان شیفته و شیدای او میشوند و به اصرار از او رابطه جنسی طلب میکنند (جلسه شعرخوانی در آرکانزاس ص ۵۴) و البته او را جزء نویسندگان درجه یک هم میدانند. در تمام طول داستان وی از طرف انجمنهای ادبی و محافل دانشگاهی در آمریکا و کانادا دعوت میشود و از درآمد حاصل از این جلسات امور خود را میگذراند و همچنین بهجا و نابهجا از کتابهایش که ظاهراً پرتعداد هم هستند یاد میشود.
در سرتاسر رمان، چیناسکی مشروب میخورد، استفراغ میکند، مشروب میخورد، سکس میکند، به توالت میرود البته با ذکر جزئیات، دوباره مشروب، دوباره سکس و….. این دور باطل نفرتانگیز بر تمام رمان سایه افکنده است. راوی تصویری بسیار منفی از چهره، اندام، شخصیت و هنر خود دارد. (جای زخمهایم، دماغ الکلیم، دهان میمونوارم….. ص ۲۲)، (… و هم یک پیرمرد لاشیام ص ۵۱۸)، (نه! بهخاطر حماقت و ترسم گُم شدم. من آدم کاملی نیستم، یک بچه شهری سوسول و بیعرضهام، یک تاپاله بیمصرفم).
راوی حتی نویسندگی و شاعری خود را قبول ندارد: (کاترین خوب میدانست که من با توجه به تعریف سلامت، آدم سالم و درستی نیستم. اهل تمام تمام خلافها و بدیها بودم. مشروب خوردن را دوست داشتم، تنبل بودم، نه خدا داشتم و نه سیاست، نه عقیده و نه آرمان. به پوچی تسلیم شده بودم، یک نوع نبودن بهجای بودن…. ص ۱۹۵). بعد از جلسه شعرخوانی: (…. کلکهای چیناسکیوار دوباره جواب داد ص ۲۶۷)، (بعضی وقتها از شعرخوانی ….. و …… نصیبم میشد ص ۲۷۳)، (از تماشاچیا میترسی، نه؟ آره میترسم، ولی ترسم مثل ترس از صحنه نیست، مسئله اینه که منو، اون بالا به عنوان دلقک صحنه میبینن. خوش دارن ببینن که دارم …. و …. خودمو میخورم، اما هرچی باشه خرج و آب و برق و میدون اسبدوانی از همین راه درمیاد….. ص ۲۷۹)، (با این همه عرقخوری باز خوب …. شعرایی مینویسی. ببین بیا نریم تو این بحث، شاید بخاطر تنوع ….. تو زندگیم باشه ص ۳۲۱)، (ایریس: خیلی آدم …. کشی هستی! هنک با خنده: پس فکر کردی برای چی نویسنده شدم؟ ص ۴۵۷).
راوی بهنحو بیمارگونهای زنستیز است. این زنستیزی حداقل در ابتدا منشأ ایدئولوژیک ندارد و بیشتر ناشی از عقدهها و کمبودهای اوست و بعدها رنگ و لعاب اعتقادی و ایدئولوژیک به خود میگیرد: (ایریس: چرا این همه زن میخوای؟ بهخاطر دوران بچگیمه. اون وقتها نه کسی دوستم داشت و نه باهام مهربون بود. تو بیستسالگی و سیسالگیم هم زیاد فرقی نکرد. برای همین دارم جبران عقبافتادگی اون وقتا رو میکنم. ص ۴۵۷).
راوی شاعر و نویسنده در طول “رمان زنها“ با بیست و پنج زن رابطه برقرار میکند که غالباً همه زیبا و جوانند و بهگونهای که زیبایی بعضیشان رشک اطرافیان را برمیانگیزد و بعضی دیگر از فرط جوانی مجبور به ارائه کارت شناسایی برای ورود به میخانهها میشوند. بیست و پنج زن مذکور همگی از راه دور و نزدیک و از طریق نامه و تلفن و حضوری ابتدا به ساکن و صریحاً تقاضای سکس دارند و راوی که گاهی مبتلا به ناتوانی جنسی ناشی از مصرف الکل میباشد، دست رد به سینه هیچکدام نمیزند و حتی با برخی از آنان با نفرت همبستر میشود (سکس با والنسیا ص ۴۸۵) و گاهی نیز تمایل به شکنجه و آزار جسمی تا حد سوزاندن بدنشان با سیگار در خود حس میکند (همان صفحه).
جالب است که راوی یا بهطریقاولی نویسنده چنان فاقد ذوق و استعداد است که سرتاسر کتاب مملو از حوادث تکراری و کسالتآور و سطحی و مبتذل مراجعه زنان و ارتباط با آنان است؛ بیوجه و جنبهای از اروتیسم و بیشتر یادآور داستانهای دستچندم و سطح پایین پورن است. در وقیحنگاری یا پورنوگرافی: قصد و مقصد از پیش معلوم است، بازیگران فاقد شخصیت هستند، رابطه فاقد آینده است، هیچ حس و عاطفهای وجود ندارد، حتی گاهی توأم با نفرت است، زنان پذیرای هرنوع رابطهای هستند، حداکثر پول بیشتری طلب میکنند، نوعی انتقامگیری نهان و آشکار وجود دارد، هیچ حد و حدودی برای ارضای تمایلات وجود ندارد، هیچ تمایل و رفتاری نکوهیده نیست، رابطه همانگونه که فاقد بار عاطفی است فاقد مسئولیت نیز هست و بسیاری ویژگیهای دیگر که از حوصله این نقد خارج است.
“رمان زنها“ نوشته بوکوفسکی دارای تمام ویژگیهای فوق است، بهاضافه ژست و فیگورهای هنرمندانه، عالمانه و حکیمانه و البته بسیار سطحی، مبتذل. نکته جالب دیگری که در داستان وجود دارد توجیه چیناسکی برای رابطه جنونآمیز با زنان است: در جایی در داستان نویسنده و شاعر مشهور در حالی که با یک زن در رابطه است، زنی دیگر سر راهش قرار میگیرد و در گیرودار دست به سر کردن اولی، ایشان عصبی میشود و…. و از آنجایی که ایشان قصدشان را از این روابط افسارگسیخته شناخت زنان وانمود میکند: (برای اینکه زنها را بشناسم و از درونشان سر دربیاورم باید همه را میچشیدم ص ۴۲۸) و فشار عصبی به هنگام مدیریت این بحران وی را به شکوه و راز درون گفتن وا میدارد: (داشتم زور میزدم تا خودم را قانع کنم که همه این گند و گهکاریها به خاطر تحقیق کردن روی زنها و شناختنشان است؟…….. به هیچ چیز جز خودخواهی و لذتهای و حقیرم فکر نمیکردم ……. حتی از ….ها بیشرفتر شده بودم، یک ….. فقط پول آدم را میگیرد نه چیز دیگری. با زندگی و احساسات آدمها جوری بازی میکردم که انگار اسباببازیام هستند… ص ۴۴۵)، (یک سکس دیگر و یک تحقیق دیگر…… او توی چنگ من بود. ما دو تا حیوان درون جنگل بودیم و من داشتم جرواجرش میکردم ص ۴۸۷). البته بیداری وجدان ایشان چندان به درازا نمیکشد، چون موفق به دست به سر کردن یکی از آنها (سارا) میشود.
آنچه که روشن است و عموم منتقدین اعم از موافق یا مخالف بوکوفسکی اعتقاد دارند که رمانهای وی نوعی زندگینامه خودنوشت است و “چیناسکی“ در واقع خود بوکوفسکی است و “بلین“ در آخرین رمان او “پالپ“، کاراکتر آرمانی نویسنده است. بوکوفسکی زیستتجربههای خود را با رؤیاهایش در هم آمیخته است. “رمان“ فاقد مضمون اصلی و فاقد شخصیتهای ساخته و پرداخته است.
هزار پیشه
هزار پیشه دومین رمان از شش رمان نوشته شده توسط بوکوفسکی است که در سال ۱۹۷۵ توسط انتشارات گنجشک سیاه منتشر گردیده و در سال ۲۰۰۲ ترجمه و در سال ۲۰۰۸ برای نخستین مرتبه چاپ شده است. نسخه الکترونیک آن نیز در سال ۲۰۱۷ با ۲۴۹ صفحه در دسترس عموم قرار گرفت. به باور مترجم، وازریک دِرساکسانیان، و دیگر مترجمان آثار بوکوفسکی، این رمان مانند دیگر آثار نویسنده زندگینامه اوست و این داوری نه فقط درک بهتری از آثار نویسنده را باعث میشود، بلکه راه را بر هرگونه تفسیر و تعبیر غیر واقعی نیز میبندد.
شخصیت اصلی این رمان همانند رمانهای دیگر نویسنده به استثنای رمان “پالپ“، هنری چیناسکی، یک آمریکایی لهستانیتبار است. رفتارهای این شخصیت داستانی در همه آثار نویسنده کاملاً یکسان و مشابه است. لذا برای جلوگیری از اطاله کلام از نقد این رفتارها که در نوشتارهای قبلی لحاظ شدهاند، خودداری میشود و تمرکز بر موضوع اصلی مد نظر قرار میگیرد. موضوع اصلی رمان همانطور که از عنوان آن برمیآید، پیشههای گوناگونی است که شخصیت اصلی بدان اشتغال داشته است.
زمان وقوع حوادث، سالهای پایانی جنگ و بعد از آن است. هنک (چیناسکی) از حضور در ارتش معاف میگردد (مانند بوکوفسکی که صلاحیت روانی وی برای خدمت در ارتش تأیید نمیگردد و پس از یک بازداشت ۱۷ روزه عذرش خواسته میشود). هنک در طی رمان بیش از بیست شغل عوض میکند. شاید اگر کسی داستان را نخوانده باشد و فقط این تغییر شغل غیرعادی را بشنود، گمان خواهد برد که این یک عارضه اقتصادی است که به این شکل در زندگی مردم آمریکا تأثیر میگذارد؛ در صورتی که اقتصاد آمریکا در دوران جنگ و پس از آن به دلایلی روشن حداقل در زمینه کالاهای مصرفی وضعیت خوبی داشته است و طرح این موضوع نمیتواند نقدی بر وضعیت اقتصادی و اجتماعی آن دوران باشد. پس این مشاغل متعدد که دوام بعضی از آنها بیش از دو سه روز نیست را چگونه باید تحلیل کرد و نتیجه گرفت؟
پاسخ در خود وقایع رمان نهفته است! هنک چیناسکی از تمام این شغلها به دلیل میخوارگی در محل کار، رابطه جنسی با همکاران، بیانضباطی و حضور نامنظم در محل کار به دلیل افراط در مصرف الکل و سکس، تنبلی، سرقت، گریز به میخانههای اطراف محل کار در ساعات کاری، خواب در محل کار در ساعات کاری، زد و خورد و… اخراج میشود. حتی هنگام مراجعه به دفاتر کاریابی نمیتواند از مصرف الکل خودداری کند و از آنجا نیز اخراج میشود (بنگاه کارگران صنعتی). فقط دو مورد استثناء وجود دارد: مرگ پیرمرد ثروتمند زنباره، از خود راضی و مستبدی که به هنک نوشتن یک اپرا را سفارش میدهد که مرگ ناگهانی او قضیه را منتفی میکند و دیگری اخراج از محلی که دچار کسادی بازار شده است (قنادی). در بقیه موارد دلایل فوق الذکر صادقند. ناگفته نماند که هنک چیناسکی این خودبزرگبین زنستیز کاهل و فرومایه، ادعای نویسندگی هم دارد و منتظر است تا استعدادش کشف شود. البته اهداف و رؤیاهای هنک برای نویسنده شدن در صفحات ۷۲ تا ۷۴ کتاب به روشنی توضیح داده شده است….

عشق سگی است از جهنم
اشعار بوکوفسکی بین سالهای ۱۹۴۷ تا ۱۹۷۷ تحت عنوان “عشق سگی ست از جهنم“ با ترجمه مهیار مظلومی در ۳۴۸ صفحه در فضای مجازی در دسترس است. (مجله تایمز در سال ۱۹۸۶ هنری چارلز بوکوفسکی را ملکالشعرای طبقه فرودست آمریکا لقب داد که اعترافات خصوصی و شاعرانه را با داستانهای عامهپسند در هم میآمیزد. وی با سبکی نو شناخته شد؛ سبکی که از الکل، زنان و روابط جنسی، خَرکاری بیهوده برای زندگی کردن و روزمرگی و مرگ میگوید. نقل به مضمون از مقدمه همین کتاب).
کتاب فوقالذکر بالغ بر ۱۳۰ قطعه از اشعار شاعر را در بر میگیرد. بخش قابلتوجهی از این اشعار همانند رمانهای بوکوفسکی حاوی کلمات رکیک و بیپردهاند؛ مانند اشعار “دختران آراسته“، “مایک آهنین“، “هنرمند“، “دخترانی که به خانه…”، “طرفدار من“، “دوقلو“، “جاش بد به نظر…”، “ترس“ و بسیاری دیگر از اشعار این مجموعه. الکل، زنستیزی و سکس نیز بنمایه و محور اکثر شعرهای ملکالشعرای طبقه فرودست میباشد. البته در این شعرها هیچ اشارهای به فرودستان، وضعیت اقتصادی و اجتماعی آنها، ریشههای فرودستیشان و راه برونرفت از شرایط سخت زندگیشان نمیشود و اگر گاهی نامی از زحمتکشان برده میشود، در جهت تحقیر و تخفیف آنهاست.
برخی از اشعار مندرج در کتاب، بخشهایی از رمانهای نویسنده هستند که تنها با کوتاه و بلند کردن و آرایش شعرگونه جملات، نام شعر بر آنها گذارده شده. و البته بعضی از قطعات همین شباهت ظاهری را به شعر نیز ندارند مانند قطعات “زمستان“، “یک شعر ۵۶ ساله“، “طرفدار من“، “تلاش برای سر به سر شدن“، “دست تکان دادن برای“، “آزادی“ و…..
تعدادی از شعرهای مجموعه دارای مضامین زنستیزانه هستند چون: “بالا و پایین قرمز“، “یکی به زره“، “تختها و توالتها“، “تو و من“، و…. در مجموع اشعار وی نیز همچون رمانهایش فاقد ارزش ادبی و به عنوان شعر، تهی از هرگونه تخیل شاعرانه و مضامین بدیع میباشند.
چارلز هنری بوکوفسکی و آخرین پیام
بوکوفسکی در سال ۱۹۹۴ در اثر سرطان خون در سن ۷۴ سالگی میمیرد. روی سنگ گور او ظاهراً بنا به وصیتش نوشتهای درج شده است: “Don’t try” به معنای تلاش نکن. این جمله کوتاه عرصه و مقصود خود را از تلاش نکردن معین نمیکند، لذا میتوان از آن در مفهومی کلی تفاسیری داشت. اما برای داشتن تفسیری حتیالمقدور نزدیک به منظور واقعی نویسنده علاوه بر رمانهای وی که بجز آخرین رمانش به نام “پالپ“ مابقی بازتاب زندگی وی میباشند، میتوان به مصاحبههای او نیز استناد کرد.
با توجه به داستان زندگی پرفراز و نشیب او و رنجهایی که مدعی تحمل آنها شده که عموماً در مقدمه کتابهایش و همچنین مصاحبههای او به کرات بیان شده، این یادداشت تنها به برخی از فرازهای زندگی او اشاره دارد. ذکر این نکته ضروری است که بجز این نوشته پندآموز بر گور وی، در مصاحبههایی که از او بهجا مانده، ایشان همواره ضمن بیان رنجهایش با تمرکز بر پدری خشن، الکلی و بددهان که دائماً چارلز و مادرش را مورد ضرب و شتم قرار میداده، ضمن معرفی آن رنجها به عنوان عامل محرکهای برای نویسنده شدن، کلی پند و اندرز حکیمانه و عالمانه صادر میکند. اینکه بوکوفسکی چنین رسالتی را بر دوش خود حس میکرده تا تجارب دردناک و ایضاً سازنده زندگیاش را در اختیار دیگران قرار دهد، در جای خود امر پسندیدهای است. حتی اگر این تجارب دارای محتوای خاصی باشند، این حق از او باز ستانده نمیشود. بهخصوص که از دیرباز و پدیداری یکی از شاخصترین نشانههای تمدن، یعنی ادبیات، همه قلمبهدستان بیشوکم و پنهان و پیدا چنین کاری را وظیفه خود دانستهاند.
اما با یکی از مصاحبههای بوکوفسکی با چنین مضمونی: “من هیچ علاقهای به درمان بیماریهای جامعه ندارم“ و “من نمیخواهم دنیا را نجات دهم“ اندک نوری در جهت روشن شدن مفهوم گورنوشتهاش تابانده شده و حداقل یکی از جنبههای آن بیشوکم بر خواننده روشن میشود: عدم تمایل به درمان بیماریهای جامعه به معنای تمایل برای حفظ وضع موجود است. یعنی تجربه جنگ، گرسنگی، بیکاری و بیپولی و کتک و شکنجههای پدری عصبی و بیمار و …. اگر ادامه داشته باشند مهم نیست؛ این بیماریهای اجتماعی نیازی به درمان ندارند و نیازی به تغییر این جهان نیست.
اما به نظر میآید ندای “Don’t try” پیامبر ما معطوف به مسائل اجتماعی یا به عبارتی انسان در مفهوم کلی آن است، چون در زندگی ادبی و شخصی ایشان بسیار Try فرمودهاند. وجود حدود پنجاه جلد کتاب در زمینههای مختلف (اگرچه فاقد ارزش ادبی) نشان از تلاش جدی ایشان دارد، اما اگر ایشان قصد درمان بیماریهای اجتماعی و ایضاً تغییر جهان را ندارد، پس اینهمه تلاش….؟؟؟ شاید پاسخ پرسش فوق را در مصاحبه زیر بتوان یافت: “من هیچ مقاومتی جلوی پول ندارم، هر چقدر دلت میخواد به من پول بده، هر چقدر که بتونم پول ور میدارم، چون بارها ورشکسته شدهام، شاهکاره پول جادوییه، امیدوارم هیچ وعده غذایی رو از دست ندم. یه مدت طولانی گرسنگی کشیدم. باید بگم ما کمتر به خروجیهای عرفانی و معنوی نیاز داریم……”
بوکوفسکی در مصاحبهها و نوشتههایش بارها یکی از سرچشمههای خلاقیت و نیروهای محرکه در مسیر نویسندگیاش را کتک و خشونتهای بیدلیل پدرش نسبت به او و مادرش دانسته است. بیتردید چنین زندگی پر رنج و دردی میتواند برخی تأثیرات جدی را روی تجربهکنندگان آن بگذارد و آنان را به مبارزه با چنین شرایطی از طرق مختلف سوق دهد. هنر، بهخصوص ادبیات و کنشهای اجتماعی، از جمله واکنشهای احتمالی قربانیان برای از بین بردن چنین شرایطیاند. “کتک زدن من با تسمه توسط پدرم یک چیز را به من یاد داد، معنای درد را یاد داد، اینکه چطوری بنویسم. وقتی یک نفر بارها و بارها و بارها بهت ضربه بزنه تو این قابلیت را پیدا میکنی که بتونی منظورت رو بنویسی، درد کشیدن بی هیچ علتی!” مرد الکلی، خشن و هتّاک همسر و فرزند خود را مورد رفتار خشونتآمیز و هتّاکانه قرار میدهد و….
به نظر میآید انتخاب بوکوفسکی، رفتار پدر است. زندگی شخصی او و بازتاب آن در آثار وی نشان میدهد که او در سمت فرد الکلی، خشن و بددهن قرار دارد (رمانهای پالپ و زنها).
یکی از جالبترین تفسیرها از گورنوشته بوکوفسکی یعنی Don’t try متعلق به بیوه او یعنی لیندالی بیلی است. او گفته است که این حرف از سخنان قصار بوکوفسکی است و منظور این است که: اگر همه وقت خودت را صرف “سعی” کردن بکنی، پس کاری به جز سعی کردن نکردهای، بنا بر این سعی نکن، بلکه کاری را که باید بکنی، بکن و خودت را خلاص کن (نقل از ص ۱۱ مقدمه رمان “هزار پیشه“ بوکوفسکی ترجمه وازریک درساهاکیان). این تفسیر درخشان نیاز به هیچگونه تفسیری ندارد!
توضیحاً خانم لیندالی بیلی در سال ۱۹۷۶ با بوکوفسکی آشنا میشود و این رابطه در سال ۱۹۸۵ به ازدواج میانجامد و طبق قرائن و تفاسیر متعدد، شخصیت “سارا“ در رمان “زنها“ (از ص ۴۱۳ به بعد) از ایشان الهام گرفته شده است. مطالعه این بخش از این رمان به شناخت ما از معیارهای بوکوفسکی برای ازدواج کمک شایانی میکند. ایشان در یکی از مصاحبههایشان درباره “ازدواج” چنین میگوید: “روزی هشت ساعت کار میکنی… با حس خوب، انگار داری کار مهمی انجام میدی و بچهدار میشی انگار بچهدار شدن پیروزیه، ازدواج میکنی انگار ازدواج پیروزیه، ولی کاری که اکثر مردم دارن میکنن مزخرفه. ازدواج، تولد بچه، هیچ افتخاری درش نیست“ یا: “نمیتونستم خانواده رو تحمل کنم، نمیتونستم شغلم را تحمل کنم“
به نظر میآید نظرات بوکوفسکی بعدها دچار تغییرات اساسی شده یا اینکه آنچه را درباره ازدواج میفرماید برای دیگران است. وی دو بار ازدواج میکند و از یک رابطه غیر رسمی نیز صاحب فرزند دختری به نام ماری لوییز میشود (از زنی به نام فرانسیس اسمیت).
بوکوفسکی ضدیت آشکار و غیر قابل انکاری با جامعه دارد: “من تنها بودن را دوست دارم، بهترین چیز اینه که از مردم فاصله بگیری. این با شکوهه!” یا “هرچه بیشتر درباره آدمها فکر میکنم دلم میخواد کمتر دربارشون فکر کنم“ یا “اونا احمقند، تقریباً همه آدمها احمقند.”
از آنجا که رمانهای بوکوفسکی مملو از مضامین زنستیزانه هستند و نشانههای گوناگون این گرایش در جایجای آثار ایشان دیده میشود، لذا چند نقلقول از او کفایت میکند: “من همیشه بخاطر اینکه آدم خوبیام ازم سوء استفاده میکنند”، “زنها وقتی منو میبینند میگن بذار روش سلیطهبازی در بیاریم، تحت فشار بزاریمش، آدم سادهایه، پس زهرشون رو میریزن، منم حسابی کینه به دل میگیرم. —چرا کینه به دل میگیری؟ چون تحت فشار قرار میگیرم. —فشار؟ بله فقط بهم فشار میارند.” این دنیا پر از مردان خوبیه که زن جماعت گذاشتنشون زیر پل (نقل از مقدمه رمان “زنها“ با ترجمه گنجشک قرمز انتشارات بوکوفسکی).
در صفحه یازده مقدمه رمان “هزار پیشه“ از بوکوفسکی نقل شده که وی در کار ادبیات سخت تحت تأثیر آنتوان چخوف، کنوت هامسون، ارنست همینگوی، جان فانته، لویی فردینان سلین، داستایوسکی و دی اچ لارنس قرار دارد. روشن و آشکار است که میان بوکوفسکی و چخوف مطلقاً شباهتی وجود ندارد. سادهنویسی بوکوفسکی میتواند تحت تأثیر همینگوی و فانته باشد و تفاوت اساسی اما در اصل ششم اصول داستاننویسی چخوف است؛ یعنی انساندوستی و شفقت انسانی. در آثار بوکوفسکی و مصاحبههای موجود، وی بهصراحت از انسانها بیزاری جسته و دوری از آنها را تجویز میکند. همچنین هیچ شباهتی بین نگاه ژرف و جستجوگر داستایوسکی و کندوکاو عمیق او در روح و روان انسان و کشف پیچیدگیهای آن با بینش سطحی و مبتذل و عامیانه بوکوفسکی وجود ندارد. تنها رگهای از حقیقت که در این گفته وجود دارد همانا تأثیرپذیری بوکوفسکی از لویی فردینان سلین و کنوت هامسن میباشد. تأثیرپذیری و شباهتی آشکار و غیر قابل انکار در نگاه آنها به انسان و جامعه.
به داوری و باور اهالی ادبیات، آمریکا مهد ادبیات مدرن بهخصوص در عرصه رمان و داستان کوتاه است. تاریخ ادبیات آمریکا حد فاصل اواخر قرن نوزدهم، سراسر قرن بیستم و تا حال حاضر علیرغم فراز و نشیبهای متعدد، تعداد بیشماری نویسنده در سطوح گوناگون را به مردم جهان عرضه کرده است. نویسندگانی که هرکدام در زمان خود تأثیر فراوانی نه تنها بر ادبیات آمریکا که بر سپهر ادبی کل جهان گذاشتهاند. این فهرست طولانی که از اوایل قرن نوزدهم با نام اَلن پو آغاز میشود، طی بیش از دویست سال با نامهایی همچون هاتورن، همینگوی، فاکنر، اشتاینبک، سال بلو، موریسون، بردبری، چیور، کارور و… و بیشمار نامهای دیگر ادامه مییابد. در تمام این دوران پرفراز و نشیب نویسندگان هر دوره بهفراخور شخصیت، وزن و موقعیت اجتماعیشان ایفاگر نقشهای گوناگون و غالباً در خدمت ادبیات و جامعه بودهاند. این بحرانهای ادواری که با شدت و ضعف به تناوب حیات اجتماعی را تحت تأثیر قرار میداد، ثمرات دیگری هم داشت، از جمله گروهی که از آنها به نام نسل بیت شناخته میشوند.
نقش غیر قابل انکار هنرمندان و روشنفکران در بحرانهای اجتماعی آمریکا در همراهی، تقویت و حتی جهتدهی اعتراضهای مردمی، مراکز قدرت و رسانههای وابسته را به فکر ساخت و تقویت گروههایی انداخت تا این نیروهای تأثیرگذار را خنثی و یا منحرف نماید. این طرح بهخصوص در دوران جنگهای خارجی و کودتاهای متعدد ضرورت خود را به قدرتهای حاکم نشان داد. از آنجا که مقابله مستقیم با جامعه معترض بهتنهایی کافی نبود، لذا تبلیغ اندیشههایی همچون “مسائل دیگران به ما ربطی ندارد“ و یا “کاری از دست ما برنمیآید“ و یا “خود جوامع عقبمانده مقصر عقبماندگیشان هستند“ از طرفی و طرح موضوعات فردگرایانه افراطی، توجه غیرعادی به سکس و آزادیهای جنسی، شکستن تابوها و هنجارهای اجتماعی، بیبند و باری و تبلیغ انواع نظریات مبنی بر ترک دنیا و ارزشهای مادی، استفاده از مواد مخدر و الکل و…….، از طرف دیگر در دستور کار قرار گرفت. اگرچه برخی از این رفتارها در آغاز ماهیت اعتراضی داشتند، اما بهسرعت مروج اندیشه “دیگران به من چه!!!” شدند. بیآرمانی و بیمسلکی و فردگرایی افراطی جای ارزشهای پیشین را گرفتند.
نهادهای قدرت در آمریکا، رسانههای جمعی همچون نیویورک تایمز و شرکا و همچنین برخی از دانشگاهها همچون دانشگاه کلمبیا این مأموریت را برعهده داشتند. در انتها دو چهره شاخص این مکتب یعنی ریچارد براتیگان و چارلز هنری بوکوفسکی توانستند گوی سبقت را از دیگران بربایند و بدل به چهرههای شاخص نسل “بیت“ شوند. اگرچه تواناییهای فنی و ذوق هنری این دو نویسنده و شاعر دارای تفاوتهای اساسی بود و براتیگان نه تنها با فاصله زیاد نسبت به بوکوفسکی برتری داشت، بلکه از بعضی وجوه مقایسه این دو با هم چندان منصفانه نمینماید. اما در نهایت این بوکوفسکی بود که پس از خودکشی براتیگان، ده سال بیش از او زندگی کرد و از طرف مجله نیویورک تایمز به لقب “ملکالشعرای فرودستان“ مفتخر شد. او سرانجام به آرزوی دیرین خود رسید و “کشف“ شد. رؤیای همیشگیاش، اگرچه کاشفان او همچون خودش هیچ نسبتی با فرودستان نداشتند.
بوکوفسکی و همفکرانش محصول یک بحران تاریخیاند، اما بهجای مقابله با ریشههای آن، نه فقط به عاملان آن پیوستند که در تشدید آن بحران نیز کوشیدند.
از همین نویسنده:








