شراره یقینی: «واکاوی زندگی در قاب اتاق زایشگاه» – عوارض بیهوشی نوشته علی رحمانی‌قناویزباف‌

«عوارض بیهوشی» به عنوان رمانی کوتاه، دارای لایه‌ها و مضمون‌های متعدد است، نویسنده در این اثر حداکثر مضامینِ ممکن را به گونه‌ای گنجانده است که موجب سردرگمی مخاطب نمی‌شود؛ ضمن‌ این که  گوشه‌ای از جهان زنانه را به شکلی ترسیم کرده که نگارش آن از نگاه مردانه، بعید و شاید ناممکن بنماید، مگر به کمک مطالعه و تحقیقِ عمیق در مورد عناصری که جانمایۀ اثر را تشکیل می‌دهند. او در مصاحبه‌ای در «شهرآرا نیوز»۱ می‌گوید: «وقتی می‌گویم موضوع داستان‌هایم روزمرگی‌های زندگی است، یعنی همه‌چیز. همان تجربه‌های خُرد روزمره‌ای که ذهن حساس نویسنده علاقه دارد روایت‌شان کند و از این راه به زندگی او معنایی ببخشد. این تجربه‌ها در عین حال -در یک چشم‌انداز جهانی- ویژه است چون رنگ و بوی شرایط زمانی‌مکانی خاص ما را دارد.»

نگاه نویسنده، نشان دهندۀ آن است که ایده‌هایش را به موضوعات روزمره و تجربه‌هایی اختصاص داده است که می‌توانند بیانگر نمایی از جامعه‌اش باشند. از آنجا که رمان  دارای مضامین و درونمایه‌های فراوانی است، به خلاصه آن می پردازم.

     خلاصه رمان

      «هما» دختری است. سی و دو ساله و فارغ‌‌التحصیل رشتۀ فیزیک. اهل گناباد است. چند روز مانده به عید نوروز قرار بوده به نزد خانواده‌اش برود که به دلیل کیست تخمدانی که نیاز به عمل فوری دارد، در بیمارستان بستری شده و تحت عمل جراحی قرار می‌گیرد. تصمیم می گیرد ماجرای بیماری‌اش را به خانواده اطلاع ندهد. وقایع رمان در فاصلۀ دو شبانه‌روزی که هما در بیمارستان بستری  است، رخ می‌دهد. اتاق‌ هما سه بیمار دارد. تخت هما کنار پنجره و مشرف به آزمایشگاه پاتولوژی بیمارستان است. زنی باردار به نام ملیحه، در تخت کنارِ در بستری است و تخت میانی متعلق به پیرزنی ناهوشیار است که به دستگاه ونتیلاتور (تنفس مصنوعی) وصل است. هما که روز قبل عمل کرده است، امروز آن‌قدری بهتر هست که از تخت پایین بیاید و ساختمان روبه‌رو را که پنجره‌های آزمایشگاه مشرف به اتاق اوست را زیر نظر بگیرد؛ به نظرمی‌رسد که بیمارستان و ساختمان‌های جنبی آن دولتی باشند؛ زیرا هما می‌تواند تشخیص دهد که دانشجویان دختر در ساختمان مقابل همگی در حال مطالعه و دیدن درون میکروسکوپ‌های مقابل‌شان هستند و کمی بعد که دانشجویان کلاس‌شان تمام می‌شود، یکی‌یکی از کلاس خارج می‌شوند و تنها کسی که می‌ماند دختری است که در تمام مدت که سایر دانشجویان درحال مطالعه و تحقیق بودند، او بیرون از پنجره را نگاه می‌ کند و حتی به استاد که به او نزدیک شده توجهی نمی کند. هما ناگهان متوجه می‌شود که دختر خودش را تا لبۀ پنجره بالا می‌کشد. ظاهرا می‌خواهد خودش را از پنجره که در طبقۀ سوم است بیرون بیندازد. هما ناگهان پنجره را باز می‌کند و دختر که چشمش به هما می‌افتد ناگهان به خودش آمده و پا پس می‌کشد، اما یک لگه کفشش از پنجره به پایین پرت شده و دختر از آزمایشگاه بیرون می‌رود.

      اینک ماجرای دختر موطلایی و زیبای کنار پنجره برای هما به راز و دغدغه‌ای بدل می‌شود و نمی‌داند چگونه می‌تواند به دختر کمک کند. سحر دوست هما که از سال اول دانشگاه با او دوست بوده است بناست برای ادامه تحصیل به اتریش برود. او قصد دارد تا پیش از رفتنش، مهدی را که جوانی با معرفت و نویسنده و استاد ادبیات در دانشگاه است با هما آشنا کند. اما هما تمایل چندانی به این دوستی ندارد؛ شاید به این دلیل که حس می‌کند مهدی به او توجه خاصی در جلساتی که در حضور سحر یکدیگر را دیده‌اند، نداشته است. شب دوم اقامت هما در بیمارستان است. مهدی و سحر که به عیادت او رفته بودند از بیمارستان رفته‌اند. ملیحه که باردار است و در جریان بارداری به بیماریِ نادری دچار شده که پستان‌هایش به سرعت شروع به بزرگ شدن و زخم شدن کرده‌اند، در بیمارستان بستری شده است و چون پس از پنج‌سال انتظار بالاخره باردار شده، همسرش و پزشک زنان که خانم دکتری است، اجازه سقط جنین نمی‌دهند و از سویی نزدیک به یک‌ماه است که او را در بیمارستان نگه داشته‌اند تا جنین که متولد شد، پستان‌های ملیحه را نیز با عمل جراحی بردارند و این ماجرا ملیحه را که از شیروان به مشهد اعزام شده، به شدت ناراحت و آشفته کرده است؛ به‌طوری‌که، یکشب تصمیم می‌گیرد خودش را از تخت پایین بیندازد تا بلکه جنین سقط شود و اینک دچار عذاب وجدان هم شده است. در آخرین شب اقامت هما، پیرزن می‌میرد و با بردن جنازۀ پیرزن، هما و ملیحه در اتاق تنها می‌شوند و هر دو راز مهم خود را به دیگری می‌گویند. ملیحه اعتراف می‌کند که به عمد خودش را از تخت پایین انداخته بود و هما ماجرای دختر ساختمان روبه‌رو را تعریف می‌کند. اینک نیمه‌شب است و آنها حدس می‌زنند که شاید دختر موطلایی و زیبایی که قصد خودکشی داشته است، جانش در خطر یاشد و دوباره بخواهد خودش را بکشد؛ به همین دلیل تصمیم می‌گیرند در عملیاتی هیجان‌انگیز خود را به ساختمان مقابل برسانند و برای اینکه دختر دوباره دست به خودکشی نزند، کاری انجام دهند…

یافتن رویکردی مناسب برای تحلیل رمان «عوارض بیهوشی»

کتاب دارای لایه‌ها و مضامینی متداخل و مرتبط به هم است. می‌توان از منظر نگرش فمینیستی، جامعه‌شناختی و نظریه اگزیستانسیالیستی به رمان نگریست؛ از سویی نویسنده از زبان و لحن به عنوان ابزاری جهت پیش‌بُردِ جریان روایت و خرده‌روایت‌هایش بهره برده است. نکتۀ مهم دیگری که در ساختار این رمان مشاهده می‌شود، استفاده از تکنیک «بریکولاژ» (Bricolage) برای بازتعریفِ مفاهیمی است که پیش از این برای مخاطب شناخته شده بوده است، اما به دلیل محدودیت مکان، در روایت که بیشتر وقایع آن در اتاقی در بخش زنان و زایمان بیمارستانی رخ می دهد، این کارکرد بریکولاژ بیش‌تر خودنمایی می‌کند که به آن نیز در ادامه پرداخته خواهد شد.

      الف) «عوارض بیهوشی» اثری با قابلیت تحلیل فمینیستی

      علی رحمانی‌قناویزباف، به عنوان یک نویسندۀ مرد، اثری فمینیستی خلق کرده است؛ هرچند اغلب آثار فمینیستی توسط زنان نوشته شده است، اما نویسندگان مردی که دست به نگارش آثاری با رویکردهای فمینیستی زده‌اند نیز کم نیستند؛ به عنوان مثال می‌توان به رمان «پرترۀ یک بانو» (The Portrait of a Lady) اثر «هنری جیمز» (Henry James) نویسندۀ امریکایی اشاره کرد که در سال ۱۸۸۱ منتشر شد. از آنجا که جیمز در اثرش به مفاهیمی از جمله استقلال‌طلبی زن برای رسیدن به آزادی فردی، نقد ازدواج سنتی، نقد نگرش مردسالارانه به زنان به عنوان ملک شخصی پرداخته است، می‌تواند به عنوان اثری فمینیستی یاد شود که توسط نویسنده‌ای مرد نوشته شده است. هرچند در رمان «پرترۀ یک بانو» شخصیت زن رمان، «ایزابل»، در نهایت در دام ازدواجی گرفتار می‌شود که برای او سرنوشتی تلخ را به بار می‌آورد، اما نویسنده توانسته است شکست‌ها، محدودیت‌ها و تلاش‌های ایزابل را به عنوان نمادی از زندگی زنان عصر خود بازنمایی کند. آنچه می‌تواند اثری را در ردۀ آثار فمینسیتی قرار دهد، صرفا بازنمایی آزادی و یا ارزش‌گذاری‌های اجتماعی برای زنان نیست؛ بلکه بازنمایی تلاش زنان برای کسب استقلال و هویت فردی در جامعه‌ای زن‌ستیز و مردسالار به شمار می‌رود که رمان «پرترۀ یک بانو» -از نگاه نگارنده- حائز این شرایط بوده است. 

      با این توضیحات می‌توان به سراغ رمان «عوارض بیهوشی» رفته و نکاتی را در اثر یافت که می‌توانند جنبه‌های فمینیستی اثر را آشکار کنند:

      1)زبان و لحن زنان، عاملی برای باورپذیریِ مخاطب

      زبان و لحنِ استفاده شده در این اثر، بدون ذکر مشخصات نویسنده، می‌تواند این شبهه را ایجاد نماید که رمان توسط نویسنده‌ای زن نوشته شده است. این ویژگی دو کارکرد مهم برای ارتباط با مخاطب دارد که عبارتند از:

      کارکرد اول: حذف دافعۀ مخاطبان زن، به دلیل حس همدلی و اعتماد به شخصیت‌هایی که زبان و لحن زنانۀ آنها باورپذیر و آشناست؛ به عنوان مثال، می‌توان به تفاوت زبان و لحن‌ها در شخصیت‌هایی مانند سحر، هما و ملیحه اشاره کرد. این سه زن هریک با پیشینه خانوادگی و شخصیت‌های متفاوتی که دارند، نه تنها زبان و لحن شخصی خود را در مکالمات بازنمایی می‌کنند که لحن آنها بیانگر دیدگاه‌ها، بستر رشد و جامعه‌ای است که از آن برخاسته‌اند، این تفاوت‌ها که همگی ظرایفی را در مکالمات بین فردیِ آنها مشهود می‌کنند، می‌توانند به باورپذیری و همدلی زنان با شخصیت‌ها کمک کننده باشند.

      کارکرد دوم: ایجاد توجه و تحریکِ حس کنجکاوی مخاطبان مرد؛ چراکه مخاطبِ مرد این رمان در می‌یابد که می‌توان شخصیت پیچیدۀ زنان و ظرایف وجودی آن‌ها را به مدد بازنمایی نویسنده‌ای مرد با لنزی متفاوت نگریست؛ به عنوان مثال، آنها می‌توانند به این نتیجه برسند، که می‌توان همانند نویسندۀ رمان، از زاویه‌ای تلطیف‌شده‌تر به زنانی نگریست که به رغم مشکلاتی که باروری و تبعات آن برایشان دارد و محدودیت‌هایی که جامعه برای آنها رقم می‌زند، بازهم هریک از آنها آرزوی عبور از سقفی شیشه‌ای دارند. مخاطب مرد می‌تواند فضای بیمارستان و بیماری‌های زنانه‌ای که تنها توسط زنان درک می‌شوند را از زبان آنها بشنود و ببیند؛ چرا که در بخش‌های زنانِ ایران، هیچ مردی اجازۀ ورود ندارد تا دردهای زنانه را آنگونه که هست، آن هم از زبان و بیان آنها درک نماید. هنگامی که این بیان زنانه توسط مردی بازنمایی شود، حس کنجکاوی و همدلی برمبنای حسی مشترک و انسانی را برمی‌انگیزاند.

      ۲) بازنماییِ پیچیدگی‌ها و ظرایف شخصیت و حتی بدن زن

      علی رحمانی قناویزباف، به عنوان نویسنده‌ای مرد، توانسته است ظرایفی از شخصیت، احساسات و حتی بدن زنانه را بازنمایی کند که هم برای مخاطبان زن، باورپذیر است و هم مخاطبان مرد را با گوشه‌های پنهان از روحیات، تن و حتی طنزهای زنانه مواجه می‌نماید؛ هرچند این موارد، هیچ‌یک به تنهایی نمی‌توانند به اثری ادبی، ویژگی لازم برای مطالعات فمینیستی بدهند، و تنها می‌توانند بستری باشند برای بازنمایی مشکلات زنان و مطالعۀ کنشِ زن در مقابل این مشکلات؛ به عنوان مثال نویسنده از تورم، جراحت و درد پستان‌های ملیحه که باردار است، می‌نویسد. او چگونگی پانسمان جراحات پستان‌های ملیحه را بازنمایانده و درد کشیدن و دم برنیاوردن زن جوان را که هم‌زمان از شوهر و خانوادۀ همسرش دلگیر و آزرده است، به مخاطب نشان می‌دهد. نویسنده دردهای تیرکشنده‌ای که هما را به دلیل کیست تخمدان آزرده و ناچار به عمل جراحی کرده است، به گونه‌ای بازنمایی می‌کند که مخاطبان مرد نیز بتوانند به درکی از بخش‌های نادیده از دردها و رنج‌های زنان نایل شوند که به دلیل زادآوری و عوارض ناشی از آن دچارش می‌شوند. دردها و حتی دغدغه‌هایی که مردان به طور مستقیم دچارشان نخواهند شد.  

      ۳) نگاه نویسنده از جنبه‌ای بی‌طرفانه و انسانی، نه مردانه

      نویسنده تلاش کرده است تا روایت را از توجه به حالات و آلام انسانی به سمت جنسیت‌زدگی سوق ندهد، به احساسات زنان داستانش همان‌قدر عنایت داشته که همچون داوری بی‌طرف مردان رمانش را نیز بازنمایی می‌کند؛ به عنوان مثال، هما از اینکه نمی‌تواند کاری برای دختر موطلایی که در ساختمان مقابل اتاقش قصد خودکشی داشته است، انجام دهد و به همین علت آشفته است. ملیحه از اینکه احساس می‌کند، پزشک معالج، همسر و خانوادۀ همسرش همگی مشتاقند نوزاد به دنیا بیاید و او را در بیمارستان تحت نظر گرفته‌اند تا پس از زایمان پستان‌هایش را نیز که دچار رشدی غیر عادی شده است با عمل جراحی خارج کنند، ترسیده و آزرده است و خودش را به عمد از تخت بیمارستان پایین می‌اندازد و سپس به هما می‌گوید، من نمی‌خواستم آسیبی به بچه بخورد و از او می‌خواهد تا این راز را نزد خودش نگه  دارد. هما تاکنون به ازدواج به طور جدی فکر نکرده است، اما هنگام به هوش آمدن در اتاق ریکاوری می‌گوید: «آقای دکتر یعنی خوب شدم دیگه؟ یعنی می‌تونم حامله بشم؟»

      از سویی دیگر، مهدی را که جوانی ظاهرا سربه‌زیر و به توصیف سحر «بامعرفت» است، در مواجهه با یکی از دانشجویانش قرار می‌دهد که برایش پیام‌های عاشقانه می‌نویسد و او را آزار می‌دهد. راوی از خواستگاری می‌گوید که همسایۀ هما در گناباد بوده و پخش تنقلات کارخانه اشی مشی را انجام می‌داده و هما و سحر او را سرکار گذاشته و ظالمانه به او و احساساتش خندیده‌اند و یا الیاس که پس از مدت‌ها دوستی با سحر، با فرد دیگری ازدواج کرده و به کانادا مهاجرت کرده است. این کنش‌هایی که از شخصیت‌های رمان سر می‌زده، فارغ از جنسیت و بی‌طرفانه بوده و اجازه می‌دهد تا خواننده در شناخت شخصیت‌های رمان در ساختار متن همکاری کند.

      4)نقد پدرسالاری از نگاه مردانه

      مفهوم پدرسالاری می‌تواند از نگاه مردانه و زنانه متفاوت باشد؛ درواقع تا پیش از ظهور نقد ادبی فمینیستی، مفهوم «پدرسالاری» (Patriarchy) در تحلیل ادبی به عنوان امری بدیهی نگریسته می‌شد و معمولا موضوع نقد در ادبیات نبود. این پیدایش نقد ادبی فمینیستی بوده است که با نشان دادن حساسیت نسبت به نمودهای پدرسالارانه در آثار ادبی، این مفهوم را مورد نقد قرار داده و علل ایجاد محدودیت در استقلال و آزادی زنان در ساختارهای مردسالارانه را مورد واکاوی قرار داد. در رمان «عوارض بیهوشی» می‌توان نمودهایی از رفتار سلطه‌جویانه مردانه را در لایه‌های مختلف اثر یافت که نشان می‌دهد نویسنده در این رمان تلاش کرده است تا آن نقش ابژگی را که در بسیاری از آثار مردانه و یا کلاسیک به زنان داده می‌شد، این بار با تعویضِ نقش، مردان را در سیطرۀ فاعلیت زنانِ رمانش قرار دهد. به سه مورد در ادامه اشاره خواهد شد:

      مورد اول) هما خواستگاری دارد که پسر همسایه‌شان است. وانت دارد و محصولات کارخانه «اشی مشی» را پخش می‌کند. هما دانشجوی سال اول دانشگاه است و مادرش از او خواسته است تا با خواستگارش در حضور یک بزرگ‌تر صحبت کند. به همین دلیل به خانه دوستش سحر رفته و مادر سحر آن‌گونه که راوی می‌گوید، در بند این رسوم نیست؛ بنابراین هما در اتاقی دیگر با خواستگارش به تنهایی صحبت می‌کند. او چون قصد ازدواج ندارد خواستگار را به بازی می‌گیرد و در نهایت بازیگوشانه می‌گوید: «خب آخه اشی مشی… اگه بیفته تو حوض نقاشی، خیس می شه، گوله می شه…» و سپس راوی می‌گوید: «طفلکی چقدر دیر فهمیده بود سر کار گذاشته‌اند!» (ص ۸۱) در اینجا باید سوال کرد که چه عاملی سبب شده است تا این جابه‌جایی رخ دهد، یعنی فاعلیت در ایفای نقش و انتخابگری به هما داده شود و خواستگار نقشی انفعالی و حتی ساده لوح را بپذیرد؟

      در پاسخ می توان گفت که تحصیلات عالی می‌تواند نقشی عاملیتی در انتخابگر شدن به زن بدهد؛ آن هم فردی مانند هما که دانش‌آموز ممتاز مدرسۀ تیزهوشان بوده و چه بسا از کودکی به سمت فیزیکدان شدن دورخیز کرده است و اینک با خواستگاری مواجه شده است که تحصیلاتش در حد دیپلمِ ناقص است. (ص ۸۰)

      مورد دوم) پدر هما وقتی با این رفتار دخترش با خواستگار مواجه می‌شود، تلاش می‌کند تا هما را به دانشگاه آزاد گناباد منتقل کند و راوی می‌گوید: «اگر مادر سحر پادرمیانی نکرده بود، شاید حالا زندگی‌‌اش طور دیگری رقم خورده بود.» (ص ۸۲) پدر می‌خواهد دخترش زیر سیطرۀ خودش باشد. او از اینکه هما موجب رنجش خواستگاش شده است، ناراحت است.

      اینک سوال دیگری مطرح خواهد شد، اینکه علت ناراحتی پدر حقیقتا برای چیست؟ می‌توان از نگاه مرد‌سالارانه به موضوع چنین نگریست که پدر نمی‌خواهد دخترش در شهر مشهد زندگی کند و تمرد او را به حساب زندگی در شهری بزرگ‌تر گذاشته است، اما از نگاه مردسالاری و از لنز نگرش فمینیستی، می‌توان چنین برداشت کرد که پدر به عنوان رأسِ هرم قدرت در خانواده‌ای که دارای همسر و دختران دیگری نیز هست، با این کار می‌خواهد تسلط مردانه‌اش را حفظ کند تا مبادا زنان دیگر خانواده نیز نقش فاعلیت هما در انتخاب همسر را الگویی برای کنش‌های مشابه قرار دهند.

      مورد سوم) همانطور که پیش تر ذکر شد، ملیحه پس از پنج سال باردار شده است. بارداری او مصادف شده با بزرگ شدن غیرعادی پستان‌هایش و پزشکان بیمارستان قادر به شناسایی علت بیماری نیستند. براساس قوانین کشور ایران در ممانعت از سقط جنین، بارداری نباید خاتمه یابد و باید تا رسیدن جنین به زمان تولدش، ملیحه درد و تورم و بزرگ شدن روز به روز پستان‌هایش را متحمل شود، و سپس با تولد نوزاد، عمل دردناک ماستکتومی (برداشتن بافت پستان‌ها) بر روی او انجام شود. این موضوع سبب شده است تا زن جوان دچار تعارض عاطفی میان حس مادرانگی و نقض حریمِ زنانگی‌اش شود. او هم فرزندش را دوست دارد و هم حس می‌کند تنِ او در سلطۀ مردانۀ شوهر گرفتار شده؛ چرا که شوهرش به دکتر معالج می‌گوید، همۀ بافت پستان را برندارید! این نگاه سلطه‌گر به قدری ملیحه را ناراحت کرده است که تصمیم دارد پس از تولد فرزندش طلاق بگیرد.

      در اینجا سوالی مطرح خواهد شد، اینکه ملیحه تنها به اعلام این نظر که پس از زایمان از شوهرش جدا خواهد شد اکتفا کرده و در انتهای داستان، عاقبتِ زندگی ملیحه در ابهام باقی می‌ماند. در این صورت چرا نویسنده این آرزوی عقیم مانده را در داستانش مطرح کرده است؟ شاید در پاسخ باید گفت که نویسندۀ رمان گرچه مرد است، اما این حس تنگنای روانی و جسمانی را در سلطۀ مرد نسبت به تنِ زنش به خوبی درک کرده و این ادراک را به مخاطب انتقال داده است. انتقال این خواستِ درونیِ زن، هم حرمتی به ساحت زن و مادر است از سوی نویسنده‌ای مرد، و هم تلنگری به مخاطبان مرد تا به تنگنای جسمانی و روانی زنان در دوران سخت بارداری بار دیگر و این بار با نگاهی همدلانه بنگرند.

      ۵) به چالش کشیدن مخاطبان مرد برای درک چالش‌های زنان:

      در جوامع امروز بسیاری از مردان تمایلی به خواندن آثاری با رگه‌های فمینیستی ندارند؛ به‌خصوص که بسیاری از چنین آثاری را زنان نگاشته‌اند؛ اما هنگامی که یک نویسندۀ مرد، جهان درونی زنان رمانش را نه به نفع آنان که به نفع تساوی میان زن و مرد خلق می‌کند، می‌تواند تأثیرگذاری بیش‌تری بر خوانندگان مردی که اثرش را می‌خوانند بگذارد. او فضاهایی را به مخاطب مرد نشان داده است که شاید هیچ مردی آنها را ندیده باشد مگر با تصویرسازی‌های دقیق نویسنده‌. می‌توان گفت یکی از اهداف نگارش آثار فمینیستی می‌تواند ایجاد همین حس همدلی میان مردان و زنان باشد، که به نظر می‌رسد نویسنده برای رسیدن به این هدف تلاش خود را کرده است.

      ب) «عوارض بیهوشی» اثری با قابلیت تحلیل جامعه‌شناختی

      رمان «عوارض بیهوشی» اثری است که بخش خاصی از جامعۀ ایران را هدف قرار داده و در بطن اثر می‌توان نقدهای عمیقِ نویسنده به ساختار اجتماعی و به تبع آن نقد سیاسی را مشاهده کرد.

      به نظرمی‌رسد که نویسنده در اثرش جوانان دهۀ شصت یا هفتاد را هدف روایت‌سازی‌اش قرار داده است. نویسنده در چند مورد به طور غیر مستقیم به نشانه‌هایی کوچک در بطن متن اشاره کرده است که می‌توانند گروه جوانان دهۀ شصت یا احتمالا‌ هفتاد خورشیدی را در اثر بازنمایی کنند؛ عنوان مثال می‌توان به دو نشانه اشاره کرد:

      نشانۀ اول) گوش مروارید انیمۀ محبوب کودکان دهۀ شصت یا هفتاد

      هما که در بیمارستان بستری است، برای ساعتی خوابش می‌برد و خوابِ «گوش‌مروارید» را می‌بیند. (ص۵۰) خرگوشی که وقتی با پدرش از کلاس‌های شبانۀ تقویتی برای امتحانات «تیزهوشان» بر می‌گشتند، در جاده پیدا کردند و آن را به خانه آوردند. انیمۀ ژاپنی گوش مروارید از ۲۸ مهر ۱۳۷۰ خورشیدی برای کودکان و نوجوان در تلویزیون ملی ایران پخش می‌شده است که ماجرای خرگوشی به نام گوش مروارید را به تصویر می‌کشید. بنابراین می‌توان چنین تصور کرد، هما که دانش‌آموز کلاس پنجم و حدود ده یازده ساله بوده است، حداقل باید متولد دهۀ شصت بوده باشد، ضمن اینکه نویسنده در جایی هما را ۳۲ ساله معرفی کرده است. و سپس راوی در قیاسِ هما بین خودش و ملیحه، می‌گوید: «صبحی هما خیال کرده بود همسن و سال خودش است (…) در صورتیکه حالا کاملا به نظر می‌رسد که لااقل پنج شش سال کوچک‌تر باشد.» (ص ۳۲)

      نشانۀ دوم) گوشی سونی اریکسون سری دبلیو

     نویسنده از نشانۀ غیر مستقیم دیگری برای بازنمایی بازۀ سنی هما و سایر جوانان روایتش استفاده کرده است، چنانکه راوی می‌گوید: «تازگی یک گوشی سونی اریکسون سری دبلیو -اولین گوشی‌اش- و یک جفت کتانی خارجی دست دو از بازار عباس قلی خان خریده بود.» (ص ۹۶) گوشی‌های سونی اریکسون سری دبلیو، در سال ۲۰۰۵ (۱۳۸۴) خورشیدی وارد بازار موبایل ایران شد. هما در آن سال‌ها دانشجو بوده و این اولین موبایلی بوده است که خریده است. اگر محدودۀ سنی هما در آن سال ها بین ۲۰ تا بیست و چهارسالگی -یعنی دوران دانشجویی- بوده باشد، بازهم می‌توان دریافت که نویسنده هما را یک جوان متولد در دهه شصت در نظر گرفته است.

      اینکه سوالی مطرح خواهد شد؛ سنِ شخصیت‌های اصلی و فرعی رمان به چه اهمیتی دارد؟

      در پاسخ باید گفت که هما، سحر، مهدی، الیاس، ملیحه و احتمالا دختر موطلایی پشت پنجره، همگی جوانان متولد دهه شصت و هفتاد بوده‌اند. نویسنده در جای جایِ رمانش؛ نه فقط به مشکلات و دغدغه‌های عاطفی، اجتماعی و تحصیلیِ هما پرداخته است، بلکه در خرده‌روایت‌های رمان می‌توان دریافت که همه این جوانان که تقریبا هم سن و سال هما هستند، با مشکلاتی در جامعه روبرو هستند که نشانۀ تنگنای شغلی و اجتماعی این جوانان است. به چند مورد در ادامه اشاره خواهد شد:

     مهدی استادی که امنیت شغلی ندارد

      مهدی از دانشجوی دختر که برایش پیام‌های عاشقانه می‌فرستند شاکی است و می‌ترسد برایش دردسر درست کند و از ترم بعد عذرش را بخواهند. وقتی هما به او می‌گوید که فوقش این است که از ترم بعدی به توکلاس نخواهند داد، مهدی در پاسخ می‌گوید: «فکر می‌کنی! پدرم درآمده تا بعد از هزار جور پاچه‌خواری و باج دادن به استادها، منو برای اینجا معرفی کردن.» (ص۶۲)

      سحر، دختری که هزینه جهیزیه‌اش را برای ادامه تحصیل خرج می‌کند

      سحر دوست هما از دوران تحصیل در رشتۀ فیزیک و در مقطع لیسانس بوده است. او برخلاف هما که دختری درسخوان و مصمم به ادامه تحصیل بوده است، ادامه تحصیل نداده است و پس از مدت‌ها وقفه و به هم خوردن دوستی چندساله‌اش با الیاس -که احتملا تصور می‌کرده به ازدواج ختم خواهد شد- اینک به نظر می‌رسد، تصمیم گرفته برای ادامه تحصیل در رشتۀ موسیقی -به زعم نظر هما در دانشگاهی درجه دو- به اتریش برود تا شانس خود را امتحان کند. او از مادرش خواسته تا پولی را که برای جهیزیۀ او کنار گذاشته بود خرج ادامه تحصیلش در اتریش کند و به هما می‌گوید: «ما که اینجا شوهر بکن نیستیم. بریم اونجا ببینیم چی تور می‌زنیم. جدیدا پسرهای ایرانی پر رو و پر توقع شده اند…» (ص ۳۳) نکته اینجاست که به نظر می‌رسد نویسنده اهمیت ازدواج را بیش از تحصیل در هویت‌دهی به زنان رمانش بازنمایی کرده است که متاسفانه می‌تواند تا حدی صحت داشته باشد که مبحثی بزرگ و با اهمیت است و می تواند توسط جامعه‌شناسان واکاوی و آسیب‌شناسی شود.

      هما دختری سرخورده که آرزوی دانشمند شدن داشته است

      هما همان دانش‌آموز تیزهوشان که آرزوی فیزیکدان شدن داشته است، اینک برای انتخاب موضوع پایان‌نامه دچار نوعی سرخوردگی شده است؛ زیرا راوی می‌گوید: «حالا نُه سالی می‌شد که عمرش را توی دانشکدۀ علوم پایه تلف کرده بود و حتی یک بار هم یک فیزیکدان واقعی به چشم ندیده بود. بین همکلاسی‌هایش هیچ‌کس را نمی‌شناخت که واقعا دغدغه‌ی علم داشته باشد. حتی بین دکتری‌ها! (…) یکبار موضوع پایان‌نامه‌اش را عوض کرده بود (…) تصمیم گرفت با استاد دیگری کار کند. سر این مسئله لااقل شش ماه کار پایان نامه‌اش را عقب انداخت و یکی از استادان با نفوذ گروه را با خودش لج کرد.» (ص ۱۳-۱۴) این سرخوردگی تحصیلی در حالی است که او حس می‌کند برای ازدواجش دیر شده، هنوز فرد مناسبی برای ازدواج در مسیر زندگی اش قرار نگرفته و در کنار همه اینها دچا کیست تخمدان شده است. نکته مهم در موارد ذکر شده، بازنمایی بحران هویت در هماست که می‌تواند بازنمای بحران‌های هویتی هم‌نسلان او باشد.

      ملیحه، زنی شهرستانی با خانواده‌ای سنتی بازنمای بخش مهمی از زنان کشور

      همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد، ملیحه در جریان بارداری‌ای که منجر به بزرگ شدن غیرعادی و مرضی پستان‌هایش شده و ممانعت پزشک برای سقط جنین و نیز مخالفت همسرش، دچار ترس از دست دادنِ پستان‌هایش شده و احساس می‌کند قربانی است. این حس برای زنی که در دوران بارداری باید بیش از پیش از سوی پزشک معالج و همسر و نزدیکانش احساس همدلی، مهر و حمایت دریافت کند، حسی از بی‌توجهی نسبت او را القا کرده است که بخشی از آن اگر مربوط به فرهنگ و عرف جوامع سنتی برای زادآوری زن به هر قیمتی باشد، بخش مهم دیگرش قوانین حاکم بر نظام پزشکی و درمانی کشور است که سیاست ایدئولوژیک مبتنی‌بر افزایش فرزند را در اولویت قرار داده و به این ترتیب، زن و تن او به ابژه‌ای منفعل صرفا برای زادآوری بدل شده است.

      «میشل فوکو» (Michel Foucault) در آثار خود، به‌خصوص در کتاب «نظم و مجازات» (Discipline and Punish)، نشان می‌دهد که قدرت چگونه نه فقط به صورت سرکوب از بالا به پایین عمل می‌کند، بلکه شیوه‌هایی ظریف‌تر هم در سطوح مختلف جامعه وجود دارند که بدن‌ها را تحت کنترل خود در می‌آورند. او در جلد دوم از کتاب «تاریخچۀ تمایلات جنسی» (The History of Sexuality) به این نکته پرداخته است که: «پیش از قرن هجدهم، گفتمان درباره تمایلات جنسی بر نقش تولید مثلیِ زوج متأهل متمرکز بود که توسط قوانین شرعی و مدنی نظارت می‌شد.»۲

      نکته مهم این است که فوکو این گزارش را در مورد ادوار پیش از قرن هیجدهم میلادی در اروپا عنوان کرده است؛ درحالی‌که رمان «عوارض بیهوشی» در ایرانِ اوایل قرن بیست و یکم و زیر سیطرۀ نگرشی ایدئولوژیک برای حفظ بارداری در نظام بهداشت و درمان؛ آن‌هم به هر قیمتی به وقوع پیوسته است؛ از سویی دیگر، نظام مردسالارانۀ حاکم بر جامعه به خصوص در شهرستان‌های کوچک‌تر، نیز این قوانین را که از سوی منابع قدرت از بالا اعمال می‌شود، به شکل افقی و موازی در سطح خانواده بر زنان تحمیل می‌کند و ملیحه یکی از ابژه‌هایی است که قربانی این نظام فرمایشی شده است.

      دختر موطلایی و زیبای پشت پنجرۀ آزمایشگاه و نقش هم‌زمان سوژگی و ابژگی

      در این رمان، دختر موطلایی و زیبایی که قصد پرت کردن خودش از پنجره را داشته است، در سرتاسر روایت می‌تواند نقش ابژگی و سوژگی را همزمان داشته باشد. این هم‌زیستی پیچیده از دو مفهوم متضاد را می‌توان در مصادیقی که در ادامه ذکر خواهد شد بیان کرد:

      1)دختر موطلایی به عنوان اُبژه (Object):

      مصداق اول: حضور و عملکرد دختر در تمام مسیر روایت، تنها به حدس و گمان و احتمالاتی وابسته است که می‌تواند او را به معمایی بدل کند و هر مخاطبی می‌تواند به گونه‌ای در موردش حدسی بزند و مورد گمانِ دیگران واقع شدن، به او نقش ابژگی خواهد داد؛ به عنوان مثال هما تصور می‌کند او مورد تعرض استادش قرار گرفته است و خشمگین است و اضطراب دارد که مبادا او این‌بار کارش را تکرار کند و بمیرد! ملیحه همین تصور را دارد و در عوض می‌خواهد برادرهایش را به سراغ استادِ متجاوز -فرضی- بفرستد و می‌گوید: «بریم آمارشه در بیاریم. به داداشم می‌گم رفیقاشه ورداره بیاره، خایه‌هاشه بکشن. یک دهنی ازش سرویس کنن که بار آخرش باشه…» (ص ۹۱) و در عوض استاد پیری که متخصص پاتولوژی است و حرف های هما و ملیحه را در مورد دختر موطلایی می‌شنود، می‌گوید: «اگه بخواد (…) دلیلی نداره از نگاه یه غریبه توی ساختمون روبه‌رو خجالت بکشه. خیلی راحت خودشو می‌ندازه پایین غیر از اینه؟»  (ص ۱۱۱)

      مصداق دوم: دختر موطلایی در تمام طول رمان، شخصیتی مبهم و غایب است و این جای خالی او به عنوان یک حفرۀ مرکزی، بدون اینکه نقشی فعال در خط سیر روایت داشته باشد، بسیاری از دغدغه‌های ذهنی هما و ملیحه را به خود معطوف می‌کند که خود نماد مفعولیت و ابژگی دختر موطلایی است.

     2)دختر موطلایی به عنوان سوژه (Subject):

      مصداق اول: دختر در همان ابتدای داستان دست به رفتاری مرگبار می‌زند. همین کنش او را فاعلیت بخشیده و به عنوان یک سوژه به آن نقش عاملیتی می‌دهد.

      مصداق دوم: دختر با وجود معماگونگی و غیبت دائم در رمان، به دلیل تأثیری که بر هما و ملیحه گذاشته است، نشان می دهد که به رغم غیبت و بی نقشی، تأثیر گذار بوده است که همین امر او را می‌تواند به سوژۀ مهمی در اثر بدل کند.

      مصداق سوم: عمل خودکشی، کنش اعتراضی در قبال امری هرچند نامعلوم اما آزارنده؛ به طوری که اولین ظن هما به مورد تجاوز واقع شدن رفته و سبب می‌شود تا مخاطب دریابد که زن در جوامعی جهان سومی، شاید در مورد تجاوز واقع شدن نقش ابژگی داشته باشد اما گاه تنها کنشی که می‌تواند از خود بروز دهد همانا خودکشی است که این می‌تواند علاوه‌بر تغییر وضعیت زن از مفعولیت به عاملیت در عملی اعتراضی، در عین حال اعتراض بزرگ‌تری را نیز در پی داشته باشد، به این معنا که چرا اعتراض یک زن باید با خاتمه زندگی خودش انجام پذیرد.

      مشابه همین نقشِ هم‌زمان سوژگی و ابژگی را در ملیحه نیز می‌توان مشاهده کرد؛ زیرا او که تن به بارداری داده و سلامتی و جانش در خطر است، یک‌بار خودش را از تخت به قصد سقط جنینش پایین می‌اندازد و بار دیگر می‌گوید که از شوهرش پس از زایمان طلاق خواهد گرفت.

      به نظر می‌رسد نویسنده با تغییر نقش‌های ابژگی و سوژگی، این توان بالقوه در عاملیت زنان را توانسته است بازنمایی کند.

      مصادیقی که ذکر شد، هر یک حاوی نکاتی منتقدانه از جامعه‌ای است که برای جوانانش زیرساخت‌های مناسب شغلی و اجتماعی فراهم نکرده است، چنانکه مهدی امنیت شغلی ندارد، هما در حالی که نُه سال از بهترین دوران عمرش را در دانشکدۀ علوم پایه صرف کرده است، همچنان به دنبال آن هویت علمی و اجتماعی است که مدرسۀ تیزهوشان را به خاطر آن انتخاب کرده بود، سحر که نه موقعیت مناسب برای ازدواج داشته و نه با لیسانس فیزیک کار درخوری پیدا کرده است، می‌خواهد به هر قیمتی که شده از کشور برود . ملیحه در عنفوان جوانی قربانی نظام سنتی و مردسالار است و نظام پزشکی هم از او حمایتی نمی‌کند. هر کدام از این مصادیق می‌توانند دستمایه‌هایی باشند برای جامعه‌شناسانی که قادرند به آسیب‌شناسی مشکلات جوانان بپردازند؛ چرا که رمان همواره بازنمای شرایط جامعه‌ای است که آن را بازنمایی کرده است؛ چنانکه «گئورگ لوکاچ» (Georg Lukács) نویسنده، فیلسوف و منتقد مجارستانی معتقد بود که:

      «رئالیسم سترگ راستین، انسان و جامعه را از دیدگاهی صرفاً انتزاعی و ذهنی به نمایش نمی‌گذارد، بلکه آنها را در تمامیت پویا و عینی‌شان به روی صحنه می‌آورد. برمبنای این معیار، گرایش به درونی ساختن صرف و گرایش به بیرونی ساختن صرف، هر دو به شیوه‌ای واحد موجب فروکاستن و تباهی همه انواع هنر می‌شود.»۳

      علی رحمانی قناویزباف، با نگارش رمانی رئالیستی، تلاش کرده است تا واقعیاتی از جامعه کشورش را با محوریت جوانان دهه‌هایی شصت و -احتمالا- هفتاد خورشیدی به گونه‌ای بازنمایی کند، که قابلیت استناد‌های جامعه‌شناختی از برهه‌ای خاص از تاریخ معاصر را در خود حفظ نماید.

      ج) «عوارض بیهوشی» اثری با قابلیت تحلیل اگزیستانسیالیستی

      نویسندۀ رمان، همه اضطراب‌های اگزیستانسیالیستیِ انسانی را در قابِ اتاق بیمارستان به مخاطب نشان می‌دهد. «اروین دیوید یالوم» (Irvin David Yalom) روانپزشک هستی‌گرا و نویسندۀ امریکایی در کتاب «روان‌درمانی اگزیستانسیال» (Existential Psychotherapy) به طور مفصل به چهار دغدغۀ وجودی و مهم بشر اشاره کرده است. او معتقد است که اضطراب وجودی به ترس و ناراحتی عمیقی اشاره دارد که ناشی از آگاهی انسان از مفاهیم اساسی زندگی مانند مرگ، آزادی در انتخاب، تنهایی و بی‌معنایی است. او معتقد است که این اضطراب‌ها بخشی طبیعی و اجتناب‌ناپذیر از تجربۀ زندگی انسانی بوده و بیماری محسوب نمی‌شوند. یالوم به عنوان یک روان‌درمانگر «هستی‌گرا» معتقد است که درمان این گونه از اضطراب‌های انسان، با پذیرش مسئولیتِ انتخاب‌هایی که در زندگی داشته است، میسر می‌شود و می‌تواند مرحله‌ای برای رسیدن به کشف معنای زندگی و ارزش‌های درونی و رسیدن به خودآگاهی باشد.

      می‌توان مواردی از توجه نویسنده به مبحث ترس‌های وجودی را در اتاقی که در بیمارستان تصویر کرده است، یافت که به هر مورد اشاره خواهد شد:

      مورد اول) اتاق بیمارستان در این رمان از منظر تحلیل اگزیستانسیالیستی، می‌تواند نمادی از همۀ اضطراب‌های وجودی و ترس‌های انسانی باشد. هما از مرگ می‌ترسد؛ چنانکه راوی در مورد هما می‌گوید: «اخیرا زیاد پیش آمده بود که به مردن فکر کند، بعد از سی سالگی ، و خصوصا بعد از قضیۀ پیدا شدن کیست.» (ص ۴۳) از سویی او احساس می‌کند که زندگی‌اش به سمت بی‌معنایی دارد سیر می‌کند، سی و دو ساله شده و هنوز شریک مناسبی برای زندگی نتوانسته و یا نخواسته است که پیدا کند و حتی مهدی را نیز شاید به دلیل همین اضطراب‌های وجودی، بیش از اینکه در صدد شناختش برآید، از خود می‌راند؛ از سویی تنها دوستش سحر است و از رفتن او ناراحت و خشمگین شده است.

      مورد دوم) پیرزن که در کماست، نمادی مشخص از مرگ است؛ توگویی قصد بر این است تا هر لحظه هما و ملیحه را به عنوان زنانی جوان و بارور، به یادآوری مرگ محکوم کند.

      مورد سوم) ترس از آزادی در انتخاب را می‌توان در کنش‌های ملیحه مشاهده کرد. او تلاش ناموفقی برای سقط خودخواسته با انداختن خودش از تخت می‌کند، می‌خواهد مسیر زندگی‌اش را بعد از زایمان از شوهرش جدا کند اما وقتی رازش را در تلاش برای سقط جنین به هما می‌گوید، اصرار می‌کند مبادا به شوهرش چیزی بگوید، در اینجا می‌توان دریافت که ملیحه نه برای سقط جنین و نه برای طلاق مصمم نیست، چرا که هر دوی این موارد، نیاز به آزادی در انتخاب دارد و او زنی از خانواده‌ای سنتی و شهرستانی، به نظرمی‌رسد که هرگز تجربۀ آزادی در انتخاب و قبول مسئولیت‌های سرنوشت‌ساز را نداشته است و تصمیمی شخصی برای سقط کردن جنینش و یا طلاق گرفتن را گرچه در سر دارد اما انجام هر یک از این کارها نیازمند قبول مسئولیتی است که او توان انجام‌شان را ندارد.

      مورد چهارم) ترس از بی معنایی رادر آخرین شب اقامت هما در بیمارستان می توان در هما و ملیحه مشاهده کرد. هما و ملیحه شاهد مرگ پیرزن می‌شوند. هما که در اتاق ریکاوری در حال نیمه‌بیهوشی از پزشک کشیک سوال کرده بود، آیا می‌تواند حامله شود یا خیر؟ و یا وقتی کیست تخمدانش تشخیص داده می‌شود، از خانم دکتر می‌پرسد، آیا می‌توانم باردار شوم؟ تا حال فکر می‌کرده پیرزن بی‌فرزند و تنها بوده است، اما ملیحه به او می‌گوید: «سه چهارتا بچه داره! ولی بی‌معرفتا همه‌شان خارجند. فقط یه پسر کوچیکه‌ش انگار تهرانه. مثکه آدم کلفتی هم هست. مریم می‌گفت زنگ زده با رئیس بیمارستان حرف زده نگه‌اش داشتن! وگرنه اینا که نگه نمی‌دارن! بیمارستان دولتی…» (ص ۱۰۲) هما که کمی پیش به ملیحه گفته بود: «باید خدا رو شکر کنی که یه بچه‌داری که واست می‌مونه. مث کوه پشتته و نمی‌ذاره تنها بمونی.» (همان) اینک دریافته است که حتی زنی با سه چهار فرزند ممکن است در لحظه مرگ، هیچ‌یک از فرزندان  در کنارش نباشند، این درحالی است که هما به به زادآوری خودش اهمیت می‌دهد و نگران است که مبادا کیست تخمدان او را از بارداری محروم کند و به ملیحه نوید می‌دهد که فرزندنش مانند کوه از او پشتیبانی خواهد کرد، اما اینک با واقعیتی تلخ مواجه شده که او را به نوعی سرخوردگی در معنای زندگی، حتی با حضور فرزند در زندگی‌اش مواجه نموده است.

      اینک شاید این سوال پیش آید که چگونه همۀ این مفاهیم در اتاق بیمارستانی بازنمایی شده است؟ برای پاسخ به این سوال، می‌توان به تکنیکی در ادبیات اشاره کرد که در این رمان نیز قابل شناسایی بوده است که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد.

     د) تکنیک «بریکولاژ» (Bricolage)، روشی برای بازنمایی مفاهیم بزرگ در فضایی کوچک

      اگرچه اصطلاح «بریکولاژ» (Bricolage) در اوایل قرن بیستم و زمانی رایج شد که هنر سوررئالیسم، دادا و کوبیسم رواج یافته بود، اما «بریکولاژ» (Bricolage) به‌عنوان مفهومی که بعدها به عرصه‌های مختلف تسری یافت، برای اولین‌بار، توسط «کلود لوی استراوس» (Claude Lévi-Strauss) درکتاب «ذهن وحشی»  (The Savage Mind) و در سال ۱۹۶۲ تئوریزه و فرموله شد. بعدها این اصطلاح در علوم انسانی، زیستی، مهندسی، فلسفه، مطالعات فرهنگی، روانشناسی اجتماعی، انسان‌شناسی، مدیریتِ بحران‌هایی مانند جنگ و وقایع طبیعی، هنرهای تجسمی و معماری و نیز ادبیات، جایگاهی ویژه یافت و حتی کاربردهایش تا عرصه‌های تبلیغات و کارآفرینی گسترش پیدا کرد. لوی استراوس در ابتدا از این مفهوم به‌عنوان قیاسی برای نحوۀ عملکرد تفکر اسطوره‌ای و انتخاب قطعات یا بقایای شکل‌گیری‌های فرهنگیِ قبلی، و سپس استقرار مجدد آنها در ترکیبات جدید استفاده کرد. این مفهومِ انسان‌شناسیِ ساختاری، در دو جهت گسترش یافت. هم به‌سمت علومی مانند زیست‌شناسی مولکولی و نظریۀ تکامل و هم به‌سمت علوم انسانی، همچون نقدِ هنر و نظریۀ انتقادی.

      یکی از مصادیق و کاربردهای بریکولاژ، در ادبیات پست‌مدرن بود؛ ازسویی، بسیاری از مواقع

«کلاژ» (Collage) و «بریکولاژ» (Bricolage) با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند؛ درحالیکه کاربرد  مفهوم آنها با یکدیگر متفاوت است. بریکولاژ بیش از آنکه به‌عنوان یک تکنیک، صرفا در هنر و ادبیات نمود یافته باشد، نوعی نگرش است که در کنار مفهوم جهانیِ «خودت انجام بده» (do-it-yourself) در بسیاری از جنبه‌های زندگی انسانی راه یافته است که پیش‌تر مصادیقش ذکر شد.

      در تعریفی ساده از بریکولاژ در ادبیاتِ پست‌مدرن می‌توان گفت، استفاده از عناصری شناخته شده  در ساختار یک اثر ادبی است که گاها دَمِ دستی هم می‌توانند باشند. شاید آن عناصر در نگاه اول، ارتباطی معنایی با یکدیگر نداشته باشند، اما نحوۀ چیدمان و قرارگیری آنها در کنار یکدیگر است که مفهومی کلی را برای مخاطب ایجاد می‌کند.۴

      در این تحلیل، کارکرد بریکولاژ منحصراً در ادبیات مورد واکاوی قرار گرفته است و به نویسنده ای که از این تکنیک استفاده می کند؛ «بریکولر» (bricoleur) گفته می شود. با اینکه گفته شده است که بریکولاژ به دلیل ماهیت قطعه قطعۀ عناصرِ به ظاهر بی اهمیت و گاهی دم دستی و استفادۀ مجدد و ترکیب هوشمندانۀ آن عناصر قادر است مفاهیم جدیدی را تولید کند که در زمینۀ ادبیات، با ذات آثار پست مدرن همخوان است، اما این تکنیک در اثری مدرن هم می تواند جایگاه خودش را پیدا کند.

      رمان «عوارض بیهوشی» به عنوان اثری مدرن حائز شرایطی است که بتوان در آن استفاده از تکنیک بریکولاژ را شناسایی کرد. به چند موردی که نشان دهندۀ استفاده از تکنیک بریکولاژ در این رمان است، اشاره خواهد شد.

      مورد اول) محدودیت در مکان و زمان

      یکی از شرایطی که موجب می‌شود تا بریکولر/ نویسنده، ناچار به استفاده از تکنیک بریکولاژ شود، محدودیت در مکان و زمانِ روایت است. این محدودیت در رمان «عوارض بیهوشی» به چشم می‌خورد؛ زیرا هم بیش‌ترین بخشِ روایت در اتاق بیمارستان در بخش زنان و زایمان اتفاق افتاده است و از سویی دیگر، همۀ روایت در طول دو شبانه‌روز اتفاق می‌افتد و نویسنده ناچار است در این محدویتِ زمانی و مکانی همۀ روایت‌ها و خرده‌روایت‌ها را بازنمایی کند.

      مورد دوم) استفاده از عناصر تلمیحی

      نویسنده از ارجاعات «تلمیح»ی (Allusion) به وفور در اثرش استفاده کرده است و همین ارجاعات می‌توانند سبب ایجاز متن شده و در فضای اندک (اتاق بیمارستان) و زمان کوتاه (دو شبانه روز) بیش‌ترین بهره وری در انتقال معنا شکل بگیرد.

      اصولا استفاده از تلمیح توسط نویسنده، عبارت است از به کارگیریِ عمدی از یک شخصیت، اثر ادبی دیگر، اسطوره یا هر نشانۀ دیگری است که درک آن بر عهدۀ خواننده قرار گرفته و می‌تواند بر غنای متن بیفزاید و حتی اگر خواننده‌ای قادر به برقراری ارتباط بین متن و آن ارجاعات نباشد، خللی در خوانش اثر برای خوانندۀ مزبور پیش نیاید. به چند مورد از این تلمیحات اشاره خواهد شد.

      ارجاع تلمیحی اول) «سریال سکس اند د سیتی» (Sex and The City)

      «سکس اند د سیتی»  نام مجموعه‌ای تلویزیونی ساخت امریکا بوده  است که از سال ۱۹۹۸ توسط شبکۀ تلویزیونی HBO در امریکا  و سراسر جهان پخش می‌شد. پخش و ساخت این سریال تا ۲۰۰۴ میلادی که مصادف با سال ۱۳۸۲ خورشیدی است، ادامه یافت. آنچه در این تحلیل مهم است، می‌تواند اشاره به این نکته باشد که این سریال امریکایی که بی‌شک در کشور جزء آثار ممنوعه به شمار می‌رفته است را بسیاری از جوانان دهه شصت دیده و با موضوعات آن آشنا بوده‌اند. به همین دلیل نویسنده شخصیت‌های رمانش (هما و سحر) را به همزادپنداری با شخصیت‌های سریال واداشته و به این ترتیب به شکلی غیر مستقیم به بیان مسائل زنان جوان و ازدواج نکرده پرداخته است، هما خود را با شخصیت «کری» در سریال مقایسه می‌کند، و سحر خود را با «سامانتا» همزادپنداری کرده است. راوی سوالی را مطرح می‌کند و می‌گوید: «آیا می‌شد گفت کری و سامانتا هم، صرف نظر از اینکه شخصیت‌های یک سوپ‌آپرای آمریکایی‌اند، در وضعیت تخمی زندگی او و امثال او این ور دنیا مقصرند؟» (ص ۳۴)

 به نظرمی‌رسد که نویسنده تلاش کرده است تا این احساس دوگانگی و تضادی که جوان ایرانی نسبت به همتایانش در آن سوی کرۀ زمین حس می‌شود را بازنمایی کند. و نقدی اجتماعی را در لابه‌لای مضامین اثرش بازبنمایاند.

      ارجاع تلمیحی دوم) آرنولد در فیلم ترمیناتور

     هما به اولین صعود دماوند با گروهی از دانشجویان رفته و در اثر ارتفاع‌زدگی به حالاتی غریب از جمله گریه بی‌اختیار دچار شده است. راوی در توصیف مرد جوانی که لیدرِ گروهی دیگر است و گریۀ هما را می‌بیند می‌گوید: «مرد پیشانی بلند و پوستی برنزه داشت. عینکی جیوه‌ای، شبیه آرنولد توی ترمیناتور به چشم زده بود…» (ص ۶۶)

      نویسنده با اشاره‌ای مستقیم به فیلم «ترمیناتور» (The Terminator) که اولین فیلم آن در ۱۹۸۴ و فیلم ششم آن در ۲۰۱۹ اکران شد، می‌داند که جوانان دهۀ شصت از علاقمندان شخصیت سایبرناتیک ترمیناتور بوده‌اند و بنابراین با اشاره به شخصیت فیلم ترمیناتور، دیگر نیازی به توضیح اضافه در مورد جوان کوهنورد نبوده و با این کار توانسته است در کوتاه‌ترین فرم ممکن شخصیتی را نشان دهد که قابل شناسایی توسط اغلب جوانان دهۀ شصت است و این می‌تواند یکی از کاربردهای تکنیک بریکولاژ در ادبیات باشد.

      ارجاع تلمیحی سوم) شعر گنجشکک اشی مشی

      جوانی گنابادی خواستگار هماست. او تحصیلات کمی دارد و با وانتش به پخش محصولات کارخانۀ «اشی مشی» مشغول است. هما اما دانشجوی سال اول فیزیک در مشهد است. هما که می‌خواهد خواستگار را دست به سر کند، از او می‌پرسد چرا محصولات چی‌توز و پفک پخش نمی‌کنید؟ جوان به توضیح دلایلش می‌پردازد اما هما می‌گوید: «خب آخه اشی مشی… اگه بیفته تو حوض نقاشی، خیس می‌شه، گوله می‌شه…» (ص ۸۱) جوان که متوجه می‌شود سرکارش گذاشته‌اند دلگیر می‌شود.

      نویسنده از شعری فولکلور احتمالا با ریشه کازرونی استفاده کرده است که اتفاقا دارای مضامین اعتراضی و به نوعی سیاسی نیز هست. اینکه هما با اشاره‌ای بازیگوشانه می‌خواهد خواستگارش را منصرف کند، می‌تواند اشاره‌ای به اعتراض دختری باشد که دوست دارد همسر آینده‌اش هم تراز او و تحصیلکرده باشد؛ به‌طوری‌که؛ راوی در مورد هما می‌گوید: «معلوم بود که دلش نمی‌خواهد شوهر کند! نه دلش می‌خواست شوهر کند، نه اینکه کسی با وانت برساندش دانشگاه. ترجیح می‌داد بنشیند صندلی جلوی اتوبوس و دود سیگار راننده را که با باد پنجره رقیق می‌شد تو بدهد…» (ص ۸۱)

      آهنگ «گنجشکک اشی مشی» با اجرای «فرهاد مهراد» نه تنها به دلیل ارزش هنری‌اش، بلکه به دلیل ماهیت اعتراضی و نمادینش در حافظۀ جمعی مردم ایران به قدری پررنگ است که می‌تواند در این بخش از رمان نیز نماد اعتراض دختری جوان به ازدواجی ناهمگون باشد.

      این رمان حاوی ارجاعت تلمیحی فراوانی بوده است که نگارنده به همین تعداد بسنده کرده و خواننده دقیق می‌تواند بقیۀ ارجاعات را خود در رمان بیابد.

      مورد سوم) استفاده از عناصر بینامتنی

      «جولیا کریستوا» (Julia Kristeva)، نویسنده، منتقد و فیلسوف فرانسوی، معتقد است که هر متن در واقع، حکم مکالمه با متون قبل از خود را دارد. او اصطلاح «بینامتنی» را به­عنوان گذر از یک نظام نشانه­ای به نظام نشانه­ای دیگر توصیف می­کند. وی معتقد است که بینامتنی فقط محدود به مطالعۀ تأثیر «متن بر متن» نمی­شود؛ بلکه دربرگیرندۀ جابه­جاسازی­های­ گسترده­ای است که از نظام­های نشانه­ایِ گوناگون صورت می­گیرد.

      در رمان «عوارض بیهوشی» می‌توان نشانه‌هایی را در اثر یافت که تنها اشاره‌ای کوچک از هر نشانه توانسته است معانی متعددی را انتقال دهد که نه تنها قابل شناسایی برای مخاطب ایرانی است، بلکه مخاطب غیر ایرانی هم قادر به شناسایی آن‌هاست. اغلبِ این نشانه‌ها را مخاطب رمان می‌تواند در همان اتاق بیمارستان به عنوان فضایی محدود بازیابی نموده و همین عناصر نشانه‌ای و نمادین به خوبی توانسته‌اند به انتقال معنا بپردازند. این عناصر را می‌توان در چند مورد ذکر کرد که عبارتند از:

      مورد اول) زبان و لحن نشانه هایی قوی برای شخصیت‌پردازی

      ملیحه با لهجۀ اهالی شیروان صحبت می‌کند و در عین حال، لحن او و استفاده از عبارات و اصطلاحاتی خاص، طبقۀ فرهنگی و اجتماعی او را نشان می‌دهد. صراحت در گفتار، شوخی‌هایی خارج از عرف و فرهنگ هما و استفاده از واژگانی که در حالت عادی افراد تحصیلکرده ممکن است -دستکم- در جمع استفاده نکنند، موجب شده تا مخاطب به مدد همین نشانه‌ها بتواند تفاوت شخصیت و طبقۀ اجتماعیِ ملیحه و هما را دریابد.

      مورد دوم) نظام‌های نشانه‌ای که در همه جوامع قابل شناسایی هستند

      کریستوا معتقد است که که بینامتنی فقط محدود به مطالعۀ تأثیر «متن بر متن» نمی­شود؛ بلکه دربرگیرندۀ جابه­جاسازی­های­ گسترده­ای است که از نظام­های نشانه­ایِ گوناگون صورت می­گیرد. به تعدادی از این نظام‌های نشانه‌ای در ادامه اشاره خواهد شد:

      ۱)بارداری، کیست تخمدان، تورم مرضی پستان و زادآوری

      همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، اتاق بیمارستان و فضای محدود بیمارستانی، آن هم در طول دو شبانه روز -یعنی مدت زمان بستری شدن هما پس از عمل کیست تخمدان- باید ظرفیت روایت‌سازی داشته باشند. نویسنده به مدد عناصری آشنا و شناخته شده، که در همه جوامع انسانی می‌تواند برای هر زنی اتفاق بیفتد، حافظۀ جمعی را فراخوانده است؛ همچون ماجرای بارداریِ ملیحه، نگرانی هما که گرچه ازدواج نکرده اما از ناباروری به دلیل کیست تخمدانش واهمه دارد، و نیز عوارض ناخواستۀ بارداری -ولو نادر- که موجب شده است تا پستان‌های ملیحه بسیار بزرگ و مجروح شوند.  

      این نشانه‌های زنانه که همگی با زادآوری و توانِ زایش زن در ارتباط هستند و در یک اتاق بیمارستان رخ می‌دهند و نقطۀ محوری روایت را به گونه‌ای انسجام می‌بخشند که سایر خرده‌روایت‌های منشعب شده از این اتاق بیمارستانی با ملیحه و هما در ارتباط قرار می‌گیرند. این خرده‌روایت‌ها همان موزاییک‌هایی هستند که کریستوا توصیف کرده و ساختاری گسترده را در فضا و زمان کوچکی در کنار هم منسجم می‌کنند. بنا نیست که یک اثر ادبی، صرفا از متون پیش از خود وام‌گیری کرده باشد؛ بلکه می‌تواند نظام‌هایی از نشانه‌های آشنا را در خود جای بدهد. خواننده -چه مرد و چه زن- با تجسم وضعیت جسمانی هما، دغدغه‌هایش برای آینده و نگرانی‌اش بابت بارداری را همان‌قدر می‌تواند درک کند که دردهای ملیحه و پستان‌های بزرگ شده و مجروحی را که شاید ازدست‌شان بدهد.

      2)مرگ پیرزن با نارساییِ تنفسی در اتاق زایشگاه

      نویسنده از نشانه‌ای نامتعارف در زایشگاه استفاده کرده است. پیرزنِ بدحالی که باید در بخش توراکس بستری می‌شده اما به دلیلی او را در میان دو زن جوان که هر دو نمادِ زادآوری هستند، در بخش زنان و زایمان جای داده‌اند. حضور عنصر مرگ در کنار عناصر جوانی که نماد تولد و زندگی هستند، نقطۀ مرکزی و ثقل روایت را عمق داده و خواننده را برای دانستن سرنوشت هر سه زن کنجکاو می‌کند و در عین حال ترس‌های اگزیستانسیالیستی انسان را در یک قاب قرار می‌دهد.

      ۳) مردان در طیف‌های متنوع شخصیتی

      نویسنده در رمانش به دنبال قطعیت در شخصیت‌پردازی نبوده و در قاب اتاق بیمارستان خرده‌روایت‌هایی را در ساحت اثر گسترده است که می‌تواند نشانه‌هایی از مرد وفادار مانند مهدی، بی‌وفا همچون الیاس، جذاب و مغرور مانند لیدر کوهنوردی (ترمیناتور)، ساده و پخمه همچون خواستگار -معروف به اشی مشی- و سلطه‌گر و بی‌ملاحظه مانند شوهران ملیحه و خواهرش و حتی فرزندی نامهربان همچون پسر پیرزن را باز نمایی کند. هرکدام از این مردان، نمونه‌ها و نشانه‌هایی هستند که می‌توانند بخشی از ساختار جامعۀ مردان در نسل‌های ذکر شده را بازنمایی کنند.

      ۴)دختر موطلایی نشانه‌ای نمادین

      در مورد نقشِ سوژگی و ابژگیِ دختر موطلایی که در سایۀ ابهام تا انتهای رمان باقی ماند، پیش‌تر در نقشی انسانی به طور مفصل گفته شد، اما می‌توان به او نقش سومی هم داد و آن نقشی نمادین است که می‌تواند حافظۀ جمعی در هر جامعه‌ای را به چالش بکشد.

      نویسنده نامی بر رمانش نهاده است که می‌تواند تنها بر «هما» -که دچار عوارضی جسمانی و روانیِ بیهوشی شده است- اطلاق نشود. بلکه به عنوان یک نشانۀ نمادین در سرتاسر اثر سایه افکن باشد.

      این فرض را با سوالی می‌توان مطرح کرد، اینکه آیا بیهوشی صرفاً بیهوشیِ پزشکی بوده است، یا کنایه از نوعی بیهوشیِ اجتماعی یا وجودی است که شخصیت‌ها در آن قرار داشته‌اند؟ آیا دختر موطلایی یکی از نمادهای این غفلت و بیهوشیِ جمعی نیست؟ زنان و مردان و تحصیلکردگانی که در سایۀ فشار اجتماعی، گاه تا لبۀ مرگ و نابودی پیش می‌روند و چه بسا آخرین لحظه پا پَس می‌کشند؛ بی‌اینکه کسی واقعا از آنها محافظت کرده باشد.

      باری به نظرمی‌رسد می‌توان نظام‌های نمادین و نشانه‌ها را همواره به عنوان بینامتن‌هایی ارزشمند به شمار آورد که در تکنیک بریکولاژ قابلیت فشرده‌سازی و ایجاز در معناسازی دارند. 

سخن آخر، نقاط همپوشانی

      همان‌طور که در ابتدای متن ذکر شد، این رمان با رویکردهای جامعه‌شناختی، فمینیستی و دغدغه‌های وجودی مورد توصیف و تحلیل قرار گرفت. می‌توان مشاهده کرد که بسیاری از دغدغه‌های زنانِ رمان، با ترس‌های اگزیستانسیالیستی مربوط است و ترس‌های زنان رمان، ریشه در معضلات اجتماعی دارد و این زنجیرۀ همپوشانی و پیوستگی در مفاهیم انسانی را نویسنده توانسته است در اثرش بازنمایی کند. هرچند می‌توان گفت که نقطۀ محوری رمان، واکاویِ مشکلات زنان به خصوص متولدان دهه‌های شصت و هفتاد بوده است، اما نویسنده از بیان معضلاتی که مردان جامعه‌اش دچارند غافل نشده است.

تهیه کتاب (+)

(برگرفته از تحلیلی بر داستان کوتاه «نقش جهان» اثر حسین آتش پرور- نویسندۀ جستار: شراره یقینی)

سایت «خبری شهرآرانیوز»؛ کد خبر:  ۱۲۰۹۰

برگرفته از: pp 37 49 from the history of sexuality (1976)

(برگرفته از:  لوکاچ، گئورگ. جامعه‌شناسی رمان. ترجمه محمد جعفر پوینده. تهران: نشر ماهی. ۱۳۸۷. صص ۱۲ و ۱۳)

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی