مهین میلانی: «با شکنجه گران چه کار باید کرد؟» – «یک تصادف ساده» از جعفر پناهی

فیلم «یک تصادف ساده» به کارگردانی جعفر پناهی در مراسم جوایز آسیا-پاسفیک جایزه بهترین فیلم سال و بهترین کارگردان را کسب کرد. این فیلم پیش‌تر در هفتادوهشتمین جشنواره کن نخل طلای بهترین فیلم را برده و پناهی را به دومین کارگردان ایرانی پس از عباس کیارستمی تبدیل کرده بود که این جایزه را دریافت می‌کند. «یک تصادف ساده» که به‌صورت مخفیانه در ایران ساخته شده، با ترکیب طنز سیاه، تلخی اجتماعی و عمق انسانی، به موضوع زندانیان سیاسی و شکنجه‌گران می‌پردازد. این فیلم همچنین به‌عنوان نماینده فرانسه در شاخه بهترین فیلم بین‌المللی اسکار ۲۰۲۶ انتخاب شده است. مرکز ملی سینمای فرانسه این انتخاب را نشانه حمایت این کشور از هنرمندان ممنوع‌الکار در کشورهای خود دانسته است.
جعفر پناهی پس از ۱۵ سال ممنوعیت خروج، زندان و اعتصاب غذا، امسال برای اولین بار حضوری در کن شرکت کرد و پس از دریافت نخل طلا به ایران بازگشت. او که پیش‌تر جوایز مهمی از برلین و ونیز گرفته اما هرگز در اسکار حضور نداشت، با این فیلم که روایت مردی است که به‌طور تصادفی شکنجه‌گر سابق خود را می‌رباید، بار دیگر توجه جهانی را به خود جلب کرد. پناهی پس از نمایش فیلم در کن گفته بود مهم‌ترین لحظه برای او تماشای فیلم کنار مخاطبان پس از ۱۵ سال محرومیت از این تجربه در ایران بوده است.
نقد مهین میلانی بر این فیلم را می‌خوانید:

به من باکره تجاوز می‌کنند چون پاداش بهشت دارد. تو مادر را از بچه جدا می‌کنند و مهم نیست چه تراماهائی هم مادر و هم فرزند گرفتارش خواهند شد. تو را شکنجه می‌کنند چون اعتراض کرده‌ای به بی عدالتی. با عوامل این جرائم چه باید کرد؟ این آن سئؤالیست که فیلم “یک تصادف ساده”‌ی پناهی در مقابل عوامل فیلم می‌گذارد. با شکنجه گری که شناسائی و دستگیرکرده‌اند چه کنند؟ و پاسخ آن در این فیلم چیزی نیست که اغلب کسانی که در گیر همه جور ظلم و ستم درزندان‌های رژیم جمهوری اسلامی شده‌اند داده باشند یعنی چشم در مقابل چشم. وپرسش اساسی: تا چه زمان قصاص باید ادامه یابد؟ تا چه زمان چرخش خشونت ما را باید درجا نگهدارد؟

دست کم نیم ساعت اول فیلم نفست را بند می‌آورد. یک زن و مرد وبچه در نیمه‌ی شب توی جاده‌ای پرت می‌رانند که اتومبیل خراب می‌شود. جایی ایست می‌کنند در مقابل نوری که از یک مغازه می‌تابد. صاحب مغازه اتومبیل را هدایت می‌کند به یک تعمیرگاه. و در این میان یک مرد میان سال از آن بالا خود را پنهان نگاه می‌دارد و بی آنکه متوجه شوند آنها را تعقیب می‌کند. و منتظر می‌ماند تا وقتی که مرد تنها به آن سوی خیابان می‌رود. تعقیبش می‌کند. ضربه‌ای و سپس در اتومبیل خود دست و پا و دهان مرد را بسته و او را با خود می‌برد. تمام این صحنه‌ها و صحنه هایی دیگر و حتی مکالمات اولیه هنوز مخاطب را میخکوب می‌کند که بفهمد چرا دارد این اتفاق می‌افتد. چنین شروعی در تاریخ فیلمسازی تازگی ندارد. اما صحنه‌ها آن چنان پی در پی مخاطب را در مقابل عملی تازه قرار می‌دهد و آنقدر گنگ است علت این اعمال و چنان ماهرانه نفست را بند می‌آورد که تازگی خاصی به این نوع ساخت فیلم می‌دهد.

در پایان فیلم زنجیر از دستش باز می‌کنند. همه‌ی مدارکش را به او پس می‌دهند. ابزاری در اختیارش می‌گذارند که طنابش را از درخت باز کند. درختی در فاصله‌ی یک ربع راه پیاده تا شلوغی شهر که وسیله بگیرد وبرود. در میانه فهمیده بودند که زن این مرد درد زایمان دارد. او را به بیمارستان می‌برند. پیش از آن وقتی برای مرد میانه سال روشن می‌شود که این بابا همان شکنجه گر است که گمان می‌برده، به دیگران می‌گوید خوب دیگر شما بروید. من شما را شاهد می‌خواستم که مطمئن شوم او خودش است. آقای داماد به عروس می‌گوید خوب حالا دیگه ما بریم. اوخودش گفته کار را تمام می‌کنیم. عروس خانم می‌گوید کجا بریم. من همین جا می‌مونم. وعکاسِ عروس و داماد که مخالف هرگونه خشونتی است همراه شخصیت اول داستان تا آخر می‌ایستد. و بقیه نیز. تنها فردی که گروه را ول می‌کند حمید است. او می‌گوید باید او را کشت وگرنه وقتی آزادش کردیم، فردا همه‌ی مارا می‌کشد. و چه بسا که چنین می‌شد. و صحنه‌ی آخرفیلم هم این احتمال را می‌دهد ولی قطعی نیست. وقتی که او را بسته به درخت تنها گذاشتند و رفتند، مرد میان سال برمی گردد به محل کار. به نظر می‌آید که می‌خواهد از آنجا خود را به جای دیگری منتقل کند. دوربین او را از پشت نشان می‌دهد که به سمت در می‌رود. در همین لحظه صدای پایی شنیده می‌شود. مکث می‌کند. آمدند به سراغش. این تنها فکریست که درذهنش جادارد. اما صدا قطع می‌شود. یعنی که شکنجه گر نیز ممکن که بعد از رهائی به خودآمده باشد. و به یک شکل آن سیر تحول شکنجه شدگانش را از نفرت طرف مخالف به گذشت تبدیل می‌کند.

هنگامی که در نهایت می‌خواهند او را از اتومبیل پائین بیاورند که رهایش کنند، مرد شکنجه گر علیرغم دست‌های بسته سعی می‌کند که دست به گریبان مرد میان سال شود. انتظارش نمی‌رود. دختر عکاس محکم به سر مرد می‌زند و مرد می‌افتد. مردِ میان سال به دختر عکاس می‌گوید فکر می‌کردم تو با خشونت مخالفی. و بعدمرد میان سال که نتوانست خشونت به خرج دهد که مرد را به گه خوری بیاندازد، دختر با سیلی هایی نه چندان محکم مرد را وامی دارد حرف بزند. بگوید که گه خوردم. من برای دفاع از ایدئولوژی کار می‌کردم. وگرنه من هم مثل شماها هستم.

تلخی دراماتیک را روند فیلم با صحنه هایی از واقعیت زندگی مردم می‌گیرد. آن نفس گیری اولیه گاهی جایش را به کنایه و طنزهای زندگی و طرفندهای روزمره می‌دهد. یک بار پلیس به ماشین آنها که شکنجه گر در آن پنهان شده مشکوک می‌شود و سئوال پیچ می‌کند یکی از آنها را. دیگران برای ردگم کردن صحنه‌ی عکاسی از عروس و داماد را بازسازی می‌کنند. پلیس باور می‌کند که یک عروسی در پیش است و می‌گوید خوب پس موشتلق ما چی؟ بعد که پلیس می‌رود، حالا که همه بیرون ماشین هستند، حمید از فرصت استفاده می‌کند و پشت ماشین می‌نشیند و تخته گاز برو که رفتی. که البته دیگران جلویش را می‌گیرند. باردیگر ماشین خراب می‌شود و دوربین از بالا زوم می‌کند روی هل دادن ماشین توسط عروس و داماد با لباس بلند سفید عروس و کت و شلوار نوی مشکی داماد. و صحنه‌ی توی بیمارستان وقتی زائو را مرد میان سال با دخترش پشت گیشه می‌آورد، خانم مسئول می‌گوید باید شوهرش این جا باشد اجازه دهد. دخترکوچک می‌گوید خوب عموی من این جاست. پذیرفته نمی‌شود و بگومگوادامه دارد تا اتفاقن یک دکتر از راه می‌رسد. وضعیت زائو را می‌بیند که بچه دارد بیرون می‌آید، سرتخت را کج می‌کند به طرف اطاق عمل و می‌گوید مسئولیتش با من. بعد منشی که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته به مرد میان سال می‌گوید هزینه‌اش را باید الان پرداخت کنید. او اول کارت خودش را در می‌آورد بعد تصمیم می‌گیرد از کارت شکنجه گر استفاده کند. این کارت را شکنجه گر خودش به مرد میال سال داده بود. در پایان سکانس اول فیلم مرد میان سال تصمیم گرفته بود او را ببرد و در بیابان چال کند و بعد چون تردید می‌کند پشیمان می‌شود و برای اطمینان خاطر با افراد گروه مزبور تماس می‌گیرد و ماجرا از همان جا آغاز می‌شود. توی قبر وقتی روی مرد شکنجه گر خاک ریخته می‌شد، او کارتش را در آورد و شماره‌ی کد را هم گفت و داد به مرد میان سال به خیال این که او را با پول بخرد. توی پمپ بنزین هم وقتی می‌خواهند بنزین بزنند پمپ بنزینی نیز برای جشنی که قرار است به پا شود مشتلق می‌خواهد.

فیلم در باره‌ی شکنجه گران حرف می‌زند. اما حرف اصلی جامع تر از ماجراهای محیط زندان است. حرف در باره‌ی آن سیستمی است که ایران را تبدیل به زندان کرده. آزادی فردی و سیاسی وجود ندارد و همگان در عذابند. حرف حرف ولایت فقیه است و دیگران که هیچ‌اند. و هرکس اعتراضی کند جایش توی زندان و اعدام و… این سیستم را آخوندها اداره می‌کنند. و در این ۴۷ سال بارها و بارها به طرق مختلف مردم خواستار تغییر آن بوده‌اند. اززمان خاتمی تا جنبش سبز و دی ۹۶ و آبان ۹۸ و جنبش مهسا و…. حال سئوال اینست: درصورتی که بتوان این سیستم را از دست آخوندها در آورد و یک سیستم دموکراتیک جایگزینش کرد با آخوندها باید چه کنیم؟ در آفریقای جنوبی بعد از غلبه بر آپارتاید هیچ کدام از آنها حتی محاکمه نشدند. مردم فقط می‌خواستند که آنها گورشان را گم کنند تا خودشان اداره‌ی کشور را دردست بگیرند. در شیلی پینوشه سال‌ها بعد از سرنگونی کماکان در کشور زندگی می‌کرد. به عبارتی اگر از هم الان به آخوندها تضمین داده شود که بعد از تغییرات کسی با آنها کاری ندارد آیا آنها راحت تر دست از سر مردم برنمی دارند در وضعیتی که شرایط آماده‌ی تغییر باشد؟

و باز این جا مسئله‌ی سرنگونی و این حرف‌ها پیش می‌آید. و بحثی عمیق تر پس از این همه تجربه‌ی انقلاب‌های جهانی و نتایج منفی که اغلبشان به بار آورده است. و هم چنین تجربه‌ی کشورهای دموکراتیک که با ۱۸۰ درجه اختلاف احزاب و هم مردم یکدیگر را دشمن نمی‌دارند. نمونه‌ی آخری که سراغ داریم ترامپ است که اگرچه دموکرات‌ها را دشمن اصلی مردم خوانده بود، ممدانی شهردار مسلمان و سوسیال دمکرات تازه منتخب نیویورک را به کاخ سفید دعوت می‌کند و با او همراه می‌شود. البته که حرکت‌های ترامپ حساب و کتاب ندارد و هرآن بسته به شرایط طرحی تازه می‌زند اما یک واقعیت روشن است. وقتی عزم مردمی آنقدر مصمم باشد که “یک دشمن” را برمی گزیند یعنی که نمی‌توان در مقابل آنها ایستاد با همه‌ی امکاناتی که در دست است.

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی