
سیبزمینیها را می گذارم تا آبپز شوند. اول پوستشان را خوب میشورم و نگاه میکنم که گل به آن نچسبیده باشد؛ یا آن چشمهای سبز گندهای که مثل تاول بیرون زدهاند. یا زخمی که آب بکشد. برای کتلت، بهتر است سیبزمینی شل نباشد. باید خودش را خوب بگیرد. آب میریزم توی قابلمه و شعله را تیز میکنم.
ماندهام با این شاخهی چنار که آمده توی آشپزخانه، چه کنم. از بیخ ترک خورده، و فقط به یک بند عصب بند است. دیشب برگها و شیشه های ریخته را جمع کرده بودم، اما حالا میوههای پرزدارش افتادهاند روی سینک؛ کرک و پرشان ریخته و چسبیده به کاسه بشقابها.
دیشب با صدای شکستن همین شاخه بیدار شدم. دخترم گفت خانه تکان خورده. فکر کرده بود زلزله شده، شاید. برق رفته بود. اما آسمان به طرز عجیبی روشن بود. این بود که شاخهی بلند چنار را دیدم که از پنجره آمده تو. مثل شبحی مخملی بود و نوری محو و نارنجی روی آن میتابید . نمیشد ماه اینقدر نارنجی باشد. صبح روز بعد دخترم گفت برای چند دقیقه همان جا جلوی پنجره آشپزخانه خشکم زده بود.
من یادم بود که بلافاصله رفتم سمت درخت، و او ایستاده بود پشت سرم و داد میزد که کنار پنجره نایست. دخترم گفت که من داد نمی زدم مادر فقط گفتم دم پنجره نرو. برای من یک دمنوش بابونه آورد. اول هیچکداممان کوتاه نمیآمدیم. و آخر سر هر دو از حرفمان کوتاه امدیم که شد همان.
هوا بوی برگهای نم کشیدهی چنار و بابونه و سیم سوخته میداد. نشستم روی مبل روبروی پنجره تا صبح شد. دخترم سگمان پنبه را مثل بچه کانگورو با شال بسته بود به پر کمرش و هر جا میرفت با خودش میبرد. سگ هم به نور چراغ قوه پارس میکرد
دو پر جعفری برایم مانده. قبلا پاکش کردهام و شستهام. مخلوط پیاز و جعفری خرده شده کنار کباب معرکه است. طعم گوشت را متعادل میکنند. فقط باید حواسم باشد که پیاز را به اندازه بریزم—زیاد باشد طعم جعفری را میپوشاند و بوی تند و فلزی خودش میماند، کم باشد سبزی مثل علف میرود لای دندانها.
دستکش را میپوشم که بوی پیاز به دستم نماند. دیشب ناخنهایم را درست کردم و لاک زدم. رنگ صورتی براق. خیلی به دستم میآیند. پوستم به رنگ سفال است. رنگ ناخنها مرا غمگین میکند. یادم بود که رفتم جلوی پنجره و دیدم شیشهها ریخته، و نقاط روشنی در آسمان پشت سر هم حرکت میکنند. مثل صدها شهابسنگ نورانی. دخترم داد میزد: “نایست جلوی پنجره!”
آب قل میزند و درِ قابلمه با بخار آب شروع میکند به لرزیدن. باید زیرش را کم کنم، اما دستکشم از آب پیاز خیس و خاکستری است. با کنار مچ سعی میکنم پیچ گاز را بچرخانم.
صبح فهمیدم در آن تاریکی اگر فقط یک قدم جلوتر رفته بودم، افتاده بودم پایین. نصف بالکن ریخته بود کف خیابان. نصف دیگرش به یک دسته میلگرد کج آویزان بود و هر آن ممکن بود بریزد. آمدم پرده را بکشم که چوب پرده هم از جا کنده شد و خانه حسابی لخت شد.
دخترم میزِ آشپزخانه را هل داد زیرِ شاخهی شکستهی درخت.، پنبه را هنوز به کمرش بسته بود. حیوان عادت داشت برود توی بالکن و به پرندهها پارس کند. چانه اش را گذاشته بود روی لبه ی شال . گوشهایش را خوابانده بود. شب همه جا را دنبالش گشتیم با چراغ قوه. حتی فکر کردم میشود افتاده باشد؟ زیر تخت کمد حتی سبد لباس چرکها که وقتی میترسید میرفت وسط آنها خودش را پنهان میکرد، را گشتم. داشتم یکی یکی لباسها را از توی سبد در می آوردم که دو تا چشم براق توی ماشین لباسشویی دیدم. وقتی خواستم بیرونش بیاورم دیدم همانجا شاشیده. شده بود شبیه یک گلوله پنبهی خیس.
درتاریکی شب نقطههای نارنجی، آرام پایین میآمدند، میترکیدند و آسمان روشن میشد. مثل آتشبازی بود. همان موقع که آسمان روشن شد، دیدم یک خانه از برج روبهروی خانه خراب شده. بقیه ی ساختمان سر جایش بود اما مثل کیکی که با قاشق به جانش افتاده باشند و یک تکه را کنده باشند یک حفره خالی مانده بود درست سمت راست.
آفتاب که زد رفتم هم نان تازه بخرم و هم ببینم چه خبر است. تا چند خیابان آنطرفتر، شیشه ریخته بود. رگ و پی ساختمان پیدا بود. حفرهی داخل ساختمان تاریک و کور بود. مأموران پلیس راه را بسته بودند. مجبور شدم خیابان را دور بزنم و راهم دور شد.
توی خیابان فرعی، چند قدم رفته بودم یک جعبهی عینک پیدا کردم. جعبه، توی یک کشوی با روکش مخمل گل بهی بود؛ با دستگیرهی صدفی. چوبش شکسته بود، اما بافت سفت مخمل، چارچوبش را نگه داشته بود. باید از یکی از همین ساختمانها پرت شده باشد. جعبه عینک هم دقیقا همان رنگ گل بهی را داشت. با یک پلاک فلزی براق. نه خط و خشی رویش بود، نه گرد و خاکی. انگار همین حالا از ویترین مغازه برداشته باشند. معلوم بود که صاحبش خوشسلیقه بوده. تا ته کوچه، لابلای خرده ی سیمان و خاک را نگاه می کردم شاید سنجاقی، عطری، رژ لبی افتاده باشد. آدم خیال میکند چه چیزیهایی ممکن است در کشوی یک میز توالت باشد. کوچه خلوت بود و بوی سرد خاک از خانه ها بلند بود.. ترک های سیمان برق می زد.
قاب عینک هم ظریف بود و صورتی رنگ ناخنهایم. در راه برگشتن جعبهی عینک را زیر نانهای داغ پنهان کردم، که دخترم نبیند. بعد، رفتم توی اتاقم. نشستم. و سر فرصت سیر نگاهش کردم. مخمل گل بهیاش نرم و مثل جلد جعبههای قدیمی جواهرات لوکس بود. دخترم داشت خرده شیشهها را جارو میکرد. دمپاییهای آبی ابری را گذاشته بود بپوشم. گفت: هر چه جارو می کنم باز هم خرده شیشه است.
نان را تکه کردم. پنیر را هم درآوردم. چند مغز گردو هم مانده بود گذاشتم کنارش. کاش نبات داشتم.
دخترم کولهپشتیاش را خالی کرده بود تا لیست ضروریش را جا بدهد: قرص، آب، بیسکوییت، نوار بهداشتی. وقتی دید دارم نگاهش میکنم، گفت: فقط اگر لازم شد.
تمام شب تا صبح در گوشم خوانده بود که چند روزی از شهر برویم بیرون، غایله میخوابد.
گفتم: اگر نخوابید چه؟
پرسید: باطری اضافه داریم؟
پیراهن آبی سیر من را هم گذاشته بود روی دسته ی مبل. گفت: این هم خنک است و هم به ا ندازه ی کافی آزاد.
گفتم: من که خانهام را اینطور ول نمیکنم.
خانه لخت شده و افتاب می خورد پشتم. هوا گرمتر شده بود. صبح لباسها را انداختم توی ماشین، اما وسط کار برق دوباره رفت. تازه متوجه شدم که آویز رخت توی بالکن هم لابد افتاده پایین. چرا تا آن لحظه مطلقا فکر نکرده بودم چه چیزهایی در بالکن داشتم؟ وقتی میخواهم این چیزها را به یاد بیاورم، یکدفعه همهچیز جلوی چشمم نارنجی میشود. دخترم کوله را بست و گذاشت کنارپرسید: دوست باشگاهم رو یادت میاد؟ میرم اونجا . با دست اشک هایش را پاک کرد. یک لیوان پیدا کردم و قرصم را خوردم. مسخره بود چون یادم نمیآمد. پنبه را بغل میزند تا ببرد. پشت درخت چنار اسمان زرد و بی روح است. آب را میریزم روی برنج تا بخیسد. به دخترم پیام میدهم: سر راه پول نقد بگیر.
امروز مردم توی صف نانوایی میگفتند ممکنه بانکها را هم موشک بزنند. گوشت را کپه میکنم توی ظرف. باید خوب ورزش بدهم. دستم خنک و چرب میشود. یادم میآید یک برگ بیدی بنفش توی بالکن داشتم. شاگرد قصابی دور از چشم من دنبه ریخته توی گوشت. چربی، مثل دانههای سفید درخشانی، در بافت گوشت پخش است و دیگر نمیشود جدایشان کرد. همینجا باید تخممرغ را هم اضافه کنم. دو تا تخممرغ از توی یخچال برمیدارم و میکوبم به هم. با صدای خفهای ترک میخورند، اما نمیریزند. خوب که نگاه میکنم، میبینم تخممرغ آبپز است. حتماً دخترم پخته و یادش رفته. یعنی حالا باید بروم تخممرغ بخرم؟ میخواهم به دخترم پیام بدهم تخممرغ بخرد. میبینم پیام اولم هم نرسیده. زنگ میزنم، جواب نمیدهد.
گفتم امروز نرو بیرون.
گفت: امروز نرم، فردا چه؟ پنبه را هم باید ببرم از اینجا. اینجا امن نیست برای حیوان.
برقها مدام میروند. نمیشود چیزی در یخچال نگه داشت. قبلاً هفتگی خرید میکردم. اما حالا باید هر روز بروم خرید—و هر روز هم گرانتر میشود. نخودها را دیشب پختهام فقط باید بگذارم آبش برود. میزنم بیرون.. رفتگرها دارند خیابان را جارو میکنند. و مبلها را از سر راه برمیدارند. خیابان باز شده بود اما من میپیچم توی همان کوچه که کشوی مخمل گلبهی را دیده بودم. انتظار داشتم هنوز هم همونجا باشد، اما نبود. وقتی آمدم بیرون، زیر سیبزمینیها را خاموش کردم. با این حال، دیدم که زیاد جوشیده بودند. پوست یکی از آنها ترک برداشته و گوشتش پیدا بود. اگر لازم شد باید کمی آرد بریزم تا کتلت وا نرود.
چند لحظه کنار یخچال فروشگاه می ایستم. صورتم خنک میشود. یک آب معدنی برمیدارم. اگر تاسیسات هستهای را بزنند، یعنی آب آلوده میشود، خاک آلوده میشود، هوا… دخترم عکسی از جنینی یک چشم نشانم داده بود که توی موزه نگه میداشتند. گفت مال تشعشعات هستهای است. یک چشم داشت، توی پیشانیاش. یک چشم بزرگ، که بسته بود. راحت توی فرمالین خوابیده بود و میشد رگهای بنفشش را از زیر پوست سبزش ببینی. پوستش به خاطر مایعی که توی بطری بود یا نور قفسه شده بود به رنگ سبز.

یک صف بزرگ جلوی من است تا صندوق فروشگاه. موبایلم را درمیآورم تا دوباره به دخترم زنگ بزنم. دلم شور میزند. موبایل قطع است. وقتی توی صف میایستم، دلشورهام هزار برابر میشود. گوشهایم را تیز میکنم تا ببینم مردم چه میگویند.
«دارن شهر را تخلیه میکنن.»
« همهاش جنگ روانیست. جنگی در کار نیست. »
« همهی این موشکها در هوا ترکیدن. من خودم دیدم. حتی به قدرت خدا یکی هم به ساختمونا نخورده.»
«اخبار گفته مردم برگشتن به زندگیِ عادی.»
مردم می گویند: تأسیسات هستهای در وضعیت عادی است. برق هم برگشته به روال عادی. خیابان هم وضعش عادی است. بقیهی چیزها هم عادی است، این عادی بودن نگرانم میکند.
زن جلوی من دو تا گوجه برداشته. نمیدانم مردم خبرها را از کجا میآورند. اینترنت که قطع است، ماهواره هم. تلفنها هم یک خط در میان قطع میشوند. تازه آن طرف خط هم کسی نمیداند که چه خبر است. تویِ صف نماندم؛ جلو نمیرفت. چند نفر هم نزاعشان بالا گرفته بود. میگفتند شبها موشک میکشد، روزها هم شما. هرچه گوش کردم، نفهمیدم اختلافشان سر چیست.
زنی که دو تا گوجه دستش بود و جلویِ من ایستاده بود، برایم توضیح داد: مردم نمیدانند از موشک بترسند یا از خودمان.
به نظرم خیلی سخت نبود فهمیدنش؛ اما فقط سرم را تکان دادم. حلقههایِ مویِ بیروح، شقیقهی زن را پوشانده بود. پرسیدم: شما از چی میترسید؟
زن گفت: نمیدانم دیگر. موشک ترس دارد، ندارد؟ اما این وضع هم قابلِ تحمل نیست.
میگویم: من میروم. این صف تکان نمیخورد. تخممرغها را هم برمیگردانم توی سبدش.
زن، گوجهها را می گذارد تویِ کیفش و مثلِ سایهای نحیف، پشتِ سرم راه می افتد. راهِ برگشت را پلیس بسته است. چشمم میسوزد. باید جایی گاز اشکآور زده باشند. انگار یک مشت فلفل قرمز کوبیده قورت داده باشم. از چشم و بینیام بیامان آب میریزد، و پوستم گویا کهیر زده باشد، میسوزد. زن روسریام را برمیدارد، آن رابا بطری آبش خیس میکند، روی صورتم میاندازد و از پشت میبندد. با روسری خودش هم همین کار را کرده. روسری نازکش مثل غشای مرطوب سبزی روی صورتش چسبیده و چشمانش زیر این غشا کشیده شدهاند عقب. دیگر به هیچ رو شبیه کسی که توی صف فروشگاه دیدم نیست. شده مثل همان جنین توی شیشه. دستش را می کند توی کیفش و دو تا تخممرغ از ان بیرون میآورد و میگیرد طرف من. تخم مرغها را بین شصت و انگشتهایش گرفته، تکان میدهد و از زیر غشای سبز میخندد.
بوی خنک لاوندر شامپو را از پس بوی تند گاز حس میکنم. مثل بوی ساقههای تازه چیده شده بود که چسبیده باشد به روسری. چند کوچه آنورتر ، زیر سایه ی طاق یک ساختمان نفس میگیریم. دهانم بد جوری خشک است. مینشینیم روی پلهی سنگی. زن هم مینشیند کنارم.
میگوید: گاز میچسبد به لباسهایت رسیدی خانه، باید آنها را درآوری و بشوری.
لیست چیزهایی که می چسبید به لباس داشت زیاد می شد. دخترم گفته بود اگر تأسیسات هستهای را بزنند، باید پنجرهها را کیپ تا کیپ ببندی و لباسها را هم بیندازی دو هفته توی یک نایلون بعد بشوری.
نگاهم میافتد به پایین. میبینم دمپایی ابری آبی هنوز پایم هست. با همین یعنی رفتهام خرید؟ انگشتم شستم از سرِ آبی دمپایی بیرون زده و خونی است. از جایی دور دود و آتش بلند میشود.
میپرسم: »شما موبایلتان آنتن دارد؟«
زن روی سکو نشسته، موبایلش را درآورده و دارد از دود و غبار فیلم میگیرد. غبار سفیدی روی زمین جلوی پایمان، مثل یک شبح میلغزد.
اینبار سریعتر روی صورتمان را میپوشانیم. همان موقع درِ خانه باز میشود و پای لخت و کوچک یک بچه، در آستانهی در میگوید: »بیایید تو. « ادم خیال نمیکند پشت این در خانه به این بزرگی باشد.
صورتمان را میشوییم و مینشینیم توی آشپزخانه. خانه بوی پشم خیس، خاک و الکل می دهد. چند پسر و دختر جوانِ دیگر دور هم نشستهاند. یکی از دخترها، یک حولهی خیس به من میدهد، یکی هم به زن.
میپرسم: «موبایلِ شما آنتن دارد؟»
پسر میگوید: «شبکه قطع است. »
یکی از پسرها نشسته تا زخمِ پهلویش را پانسمان کنند. موبایلش را میدهد و میگوید: «شمارهی خودت و کسی که میخواهی تماس بگیری را بزن. خبر میگیریم، خبرت میکنیم. »
پسر بچه برایمان آب میآورد. دو تا چشم درشت دارد و مژه های بلند. شمارهام را میدهم، و شمارهی دخترم را. عکس دخترم در پسزمینهی گوشی میخندد. خیابان که آرام میشود، راه میافتیم. همان پسر که شمارهام را گرفت گفته بود پلیس موبایلتان را میگیره. اگر ویدیو یا عکسی گرفتین، پاک کنین.
پرسیدیم: «چه عکسی؟»
گفتند: «از خانهها، خیابان، هر چی. »
گوشی هر دوی ما را گرفت و شروع کرد به نگاه کردن عکسها. من از خانه و پنبه و دخترم عکس داشتم. یک خط دوخت افتاده بود روی پوست پهلویش و دنده هایش را میشد شمرد.
گفتم: « این، خونمه. پاکش نکن. پنجرهی خونمه»
گفت: « پلیس گیر می ده به عکس خرابیها»
گفتم: «پاکش نکن. »
موهای پسر، سیاه بود و مثل ابریشم برق میزد. گفت: «باشه. »
گوشیام را میگذارم توی لباسِ زیرم. فلزِ سرد میچسبد به پوستم و میسوزد. راه که میافتیم. زن میپرسد:«میدونی خونهات کجاست؟»
میگویم: «البته که میدونم. اونطرف خیابون، نونواییه … مگه نه؟ »







