
در هوایِ تعلیق
زندگیِ ما
به “شاید”،
به “اگر”،
بهای “کاش”،
گره خوردهاست.
در حریرِ صدایی سبز درمیغلتم
که مرا بهنام میخوانَد:
گرم و آرام.
بهیقین میرسم و برمیخیزم!
بر قدِ خمیدهی رنگینکمان
پُشتهای بَرشده میبینم،
از کیانها،
از سهرابها و سیاوشها:
رویِ هم،
پشتبهپشتِ هم،
کنارِ هم.
درنگ میکنم!
با خنجرِ ماه،
سینهام را میشکافم
و قلبم را کنارشان جا میگذارم!
زانوخمیده
بر لبهی سیاهچالهای درشکستهام،
با فریادی از اعماقِ جان
که برنیامده
در سیاهی گممیشود!
بانگی میشنوم،
“آزادی” دوباره مرا بهنام میخوانَد:
گرم و آرام،
اینبار،
پیچیده در حریری سرخ.
بر “خراباتِ مغان”،
ستارهی دنبالهداری راهم را روشن میکند؛
گوئی ولادتِ ققنوسی را بشارت میدهد.
دوباره برمیخیزم،
و چَشم به راه تو میمانَم
در آستانهی دروازهی نورانیِ ستارگان،
که رو به ابدیت گشودهاست!







