آموزه‌های داستان‌نویسی – فرانس ک. اشتانتسل: عناصر تشکیل‌دهنده موقعیت‌های روایی؛ شخص، نظرگاه، شیوه

فرانتس کارل اشتانتسل (Franz Karl Stanzel، ۱۹۲۳–۲۰۲۳) نظریه‌پرداز ادبی برجسته اتریشی بود که نقش مهمی در توسعه روایت‌شناسی (ناراتولوژی) ایفا کرد. او در مولن اتریش متولد شد و تحصیلات خود را در رشته زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه گراتز به پایان رساند. پس از دریافت مدرک دکتری و هابیلیتاسیون در سال ۱۹۵۵، به تدریس در دانشگاه‌های گوتینگن، ارلانگن و گراتز پرداخت و تا زمان بازنشستگی در سال ۱۹۸۸، استاد دانشگاه کارل-فرانتس گراتز بود. اشتانتسل با تمرکز بر ساختار روایت در رمان‌های انگلیسی، به‌ویژه آثار نویسندگانی چون جیمز جویس، جین آستین و ساموئل ریچاردسون، به یکی از پیشگامان نظریه روایی تبدیل شد. او تا سن ۱۰۰ سالگی عمر کرد و میراثش در مطالعات ادبی همچنان تأثیرگذار است.
مهم‌ترین مشارکت اشتانتسل در روایت‌شناسی، ارائه مدل “دایره روایی” (typological circle) در کتابش Die typischen Erzählsituationen im Roman (۱۹۵۵، ترجمه به انگلیسی: Narrative Situations in the Novel) بود. او در این مدل، سه موقعیت روایی اصلی را تعریف کرد: راوی نویسنده‌وار (authorial، با دیدگاه بیرونی و دانای کل)، راوی شخصیت‌محور (figural، متمرکز بر دیدگاه شخصیت‌ها) و راوی اول‌شخص (first-person، روایت از زاویه دید “من”). این مدل بر اساس سه عنصر کلیدی میانجی‌گری (mediacy)، دیدگاه (perspective) و شیوه (mode) طراحی شده و به تحلیل چگونگی واسطه‌گری داستان توسط راوی می‌پردازد. برخلاف رویکردهای خطی مانند مدل ژرار ژنت، دایره روایی اشتانتسل انعطاف‌پذیر است و امکان بررسی پیوستار بین این موقعیت‌ها را فراهم می‌کند، که آن را به ابزاری قدرتمند برای تحلیل رمان تبدیل کرده است.
اشتانتسل در کتاب بعدی خود، Theorie des Erzählens (۱۹۷۹، ترجمه به انگلیسی: A Theory of Narrative)، نظریه‌اش را گسترش داد و به پیچیدگی‌های روایت داستانی، از جمله تمایز بین داستان (story) و گفتار (discourse) و نقش راوی در ایجاد حس فریبندگی داستانی (fictionality) پرداخت. این کتاب به یکی از متون کلاسیک روایت‌شناسی ساخت‌گرا تبدیل شد و تأثیر زیادی بر مطالعات ادبی، به‌ویژه در تحلیل رمان‌های مدرن و کلاسیک، گذاشت. اگرچه با ظهور روایت‌شناسی پساساختارگرا در دهه ۱۹۹۰، برخی مدل او را بیش از حد نظام‌مند دانستند، اما رویکرد او همچنان به‌عنوان پایه‌ای برای تحلیل روایت در ادبیات و حتی رسانه‌های دیگر مانند فیلم و تئاتر استفاده می‌شود. اشتانتسل با ترکیب دقت علمی و درک عمیق ادبی، پلی بین نظریه و عمل در مطالعه روایت ایجاد کرد.

میانجی‌گری به عنوان ویژگی خاص ژانر روایت، پدیده‌ای چندلایه و پیچیده است. برای اینکه این ویژگی خاص ژانر را به عنوان پایه‌ای برای طبقه‌بندی اشکال انتقال روایی، یعنی شیوه‌های روایت، قرار دهیم، لازم است این مجموعه پیچیده را به مهم‌ترین عناصر تشکیل‌دهنده‌اش تجزیه کنیم.  

اولین عنصر در این سؤال نهفته است: «چه کسی روایت می‌کند؟» پاسخ به این سؤال این است: یک راوی که می‌تواند به عنوان شخصیتی مستقل در مقابل خواننده ظاهر شود یا به حدی در پس روایت عقب‌نشینی کند که عملاً برای خواننده نامرئی شود. تمایز این دو شکل بنیادین روایت در نظریه روایت به طور گسترده‌ای پذیرفته شده است و معمولاً برای نمایاندن آن از دوگانه‌های مفهومی زیر استفاده می‌شود: «روایت واقعی» و «روایت صحنه‌ای» (او. لودویگ)، «ارائه پانورامیک» (لوبوک)، «گفتن» و «نشان دادن» (ن. فریدمن)، «روایت گزارش‌گونه» و «ارائه صحنه‌ای» (استانزل).

در حالی که مفاهیم پیشنهادی برای شیوه روایت یک راوی شخصی نسبتاً واضح و روشن‌اند، پشت مفاهیم مربوط به ارائه صحنه‌ای و روایت بدون راوی، دو واقعیت نهفته است که از نظر نظری باید جداگانه در نظر گرفته شوند، حتی اگر در روایت معمولاً در ارتباط نزدیک با هم ظاهر شوند: صحنه‌های نمایشی (دیالوگ خالص و دیالوگ با شرح صحنه یا گزارش عمل بسیار کوتاه از یک راوی غیرشخصی، مانند داستان «قاتل‌ها» اثر همینگوی) و بازتاب بدون تفسیر واقعیت نمایش داده شده در آگاهی یک شخصیت رمان، که در مقابل راوی، آن را «بازتاب‌گر» می‌نامیم (مانند استیون در رمان «چهره مرد هنرمند در جوانی» اثر جویس).

صحنه‌های نمایشی که فقط از دیالوگ‌های شخصیت‌ها تشکیل شده‌اند، به طور دقیق، نه عنصری روایی، بلکه عنصری نمایشی‌اند. بنابراین، حتی اگر این صحنه‌ها به نسبت زیاد در روایت‌ها یافت شوند، نمی‌توان از آنها برای تعیین انواع پایه‌ای روایت استفاده کرد. البته این به معنای بی‌اهمیت بودن آنها در ایجاد یک طرح کلی که از توالی عناصر مختلف یک روایت به دست می‌آید، نیست.

عنصر روایی واقعی توسط راوی (در نقش شخصی یا غیرشخصی) و بازتاب‌گر نمایندگی می‌شود. این دو با هم اولین عنصر تشکیل‌دهنده موقعیت‌های روایی معمول، یعنی شیوه روایت، را تشکیل می‌دهند. حالت یا شیوه به معنای مجموع تغییرات ممکن در امکان‌های روایی بین دو قطب راوی و بازتاب‌گر است: روایت به معنای واقعی میانجی‌گری، یعنی خواننده این تصور را دارد که در مقابل یک راوی شخصی قرار دارد، و نمایش، یعنی بازتاب واقعیت داستانی در آگاهی یک شخصیت رمان، که در خواننده توهم بی‌واسطه بودن درک جهان داستانی را ایجاد می‌کند.

اگر اولین عنصر، یعنی شیوه، محصول روابط و تعاملات متنوع بین راوی یا بازتاب‌گر و خواننده است، دومین عنصر بر اساس روابط و تعاملات بین راوی و شخصیت‌های رمان شکل می‌گیرد. دوباره، تنوع امکانات را می‌توان با دو موقعیت قطبی روشن کرد: حوزه‌های وجودی که راوی و شخصیت‌ها در آنها قرار دارند، می‌توانند یکسان یا جدا، یعنی متفاوت و غیریکسان باشند. اگر راوی در همان دنیایی زندگی کند که شخصیت‌ها در آن هستند، او یک راوی اول شخص است. اگر راوی به طور وجودی خارج از دنیای شخصیت‌ها قرار داشته باشد، با یک روایت سوم شخص روبرو هستیم.

اصطلاحات قدیمی روایت اول شخص و سوم شخص باعث سردرگمی زیادی شده‌اند، زیرا معیار تمایز آنها، یعنی ضمیر شخصی، در مورد روایت اول شخص به راوی اشاره می‌کند، در حالی که در مورد روایت سوم شخص به یک شخصیت داستانی که راوی نیست، اشاره دارد. حتی در یک روایت سوم شخص، مانند «تام جونز» یا «کوه جادو»، یک راوی اول شخص وجود دارد. بنابراین، آنچه تعیین‌کننده است، وجود ضمیر اول شخص در روایت (البته خارج از دیالوگ) نیست، بلکه مکان شخص مرجع در داخل یا خارج دنیای داستانی شخصیت‌های یک رمان یا داستان است. با این حال، به دلیل اختصار، اصطلاح «شخص» برای نشان دادن این عنصر دوم حفظ می‌شود.

یک نکته‌ی مهم که باید سخت بر آن تأکید شود این است که آنچه تعیین‌کننده است، فراوانی نسبی استفاده از ضمایر شخصی «من» یا «او» نیست، بلکه مسئله‌ی هویت یا عدم هویت حوزه‌های وجودی است که راوی و شخصیت‌ها در آن قرار دارند. راوی داستان «دیوید کاپرفیلد»[۱] یک راوی اول شخص است، زیرا او در همان دنیایی زندگی می‌کند که دیگر شخصیت‌های رمان مانند استیرفورث، پگاتی، موردستون‌ها و میکاوبرها زندگی می‌کنند. در مقابل، راوی «تام جونز»[۲] یک راوی سوم شخص یا راوی آکتوریال است، زیرا او خارج از دنیای داستانی‌ وجود دارد که تام جونز، سوفیا وسترن، پارتریدج و لیدی بلاستون در آن زندگی می‌کنند. هویت و عدم هویت حوزه‌های وجودی راوی و شخصیت‌ها، پیش‌زمینه‌های اساساً متفاوتی برای فرآیند روایت و انگیزه‌ی آن ایجاد می‌کنند.

در حالی که در تمایز بین دو شیوه ممکن (مودوس)، توجه خواننده عمدتاً به رابطه‌ی او با فرآیند روایت یا نمایش معطوف است، در مورد سومین عنصر، یعنی پرسپکتیو (نظرگاه)، توجه به شیوه‌ی درک واقعیت نمایش‌داده‌شده توسط خواننده جلب می‌شود. این شیوه‌ی درک به طور عمده به این بستگی دارد که نقطه‌ی دیدی که از آن روایت ارائه می‌شود، درون داستان قرار دارد (یعنی در شخصیت اصلی یا در مرکز رویدادها) یا خارج از رویدادها است (یعنی در یک راوی که خودش عامل عمل نیست، بلکه به عنوان هم‌عصر شخصیت اصلی و رویدادها، به عنوان ناظر یا وقایع‌نگار بی‌طرف داستان را روایت می‌کند). بر این اساس، باید بین «نظرگاه درونی» و «نظرگاه بیرونی» تمایز قائل شد. عنصری که این تقابل را تشکیل می‌دهد، میزان مشارکت شخصیت واسط در رویدادها است. در حالی که عنصری که تقابل «شخص» را تشکیل می‌دهد، میزان هویت حوزه‌های وجودی است که عاملان عمل (شخصیت‌ها) و شخصیت واسط (راوی یا بازتاب‌گر) در آن قرار دارند.

تقابل نظرگاه‌های درونی و بیرونی، جنبه‌ای مستقل و متمایز از دو عنصر دیگر (شخص و شیوه روایت) را در میانجی‌گری روایت نشان می‌دهد. این تقابل به ویژه در تعیین جهت‌گیری فضایی-زمانی تصویری که خواننده از روایت در ذهن خود می‌سازد، نقش دارد. اگر داستان به گونه‌ای از درون نمایش داده شود، این باعث ایجاد موقعیت ادراکی متفاوتی برای خواننده می‌شود تا اینکه رویدادها از بیرون دیده یا گزارش شوند. در نتیجه، تفاوت‌هایی نیز در نحوه‌ی تنظیم روابط شخصیت‌ها و اشیاء در واقعیت نمایش‌داده‌شده به وجود می‌آید (نظرگاهی در مقابل بی‌نظرگاهی). همچنین تفاوت‌هایی در نوع افق دانش و تجربه‌ی راوی یا بازتاب‌گر دیده می‌شود (دانای کل در مقابل دانای کل محدود به ذهن).

 از دیدگاه نظریه‌ی روایت، امکان ایجاد یک طبقه‌بندی یا تاکسونومی از اشکال روایت هم بر اساس یک ویژگی متمایز و هم بر اساس دو، سه یا چند ویژگی از این دست وجود دارد. با این حال، تعداد عناصر پایه‌ای تأثیر مستقیمی بر قابلیت کاربرد دسته‌بندی‌های به‌دست‌آمده دارد. هرچه تعداد عناصر بیشتری در یک طبقه‌بندی وارد شوند، فضایی که یک اثر باید در آن جای گیرد، محدودتر می‌شود. این مسئله هم مزیت و هم عیبی دارد. مزیت آن در دقت تعریف‌پذیری بیشتر یک طبقه‌بندی یا تاکسونومی از اشکال روایت است که بر اساس چندین عنصر پایه‌ای ساخته شده است.

سیستم‌های طبقه‌بندی روایت ممکن است یک مشکل داشته باشند: این سیستم‌ها گاهی اوقات بسیار سخت‌گیرانه عمل می‌کنند. وقتی می‌خواهیم یک اثر ادبی خاص را در یک دسته‌بندی خاص قرار دهیم، ممکن است به دلیل تعاریف محدود و دقیقی که برای هر نوع (Type) وجود دارد، نتوانیم این کار را به راحتی انجام دهیم. این باعث می‌شود که سیستم انعطاف کمتری داشته باشد و نتواند به خوبی با تنوع و پیچیدگی آثار ادبی کنار بیاید.[۳] پایه‌ی سه‌گانه‌ای که در اینجا برای تعریف سه موقعیت روایی متداول پیشنهاد شده است، همان‌طور که از کاربرد آن در تحقیقات متعدد نظریه‌ی روایت در بیست سال گذشته برمی‌آید، عملاً اثبات شده است؛ بنابراین، باید با توجه به این واقعیت حفظ شود که اکثر نوع‌شناسی‌های جدید در نظریه‌ی روایت یا تک‌بعدی یا به‌طور مکرر دوگانه‌‌اند.

دوریت کوهن[۴] پیشنهاد کرده است که عنصر نظرگاه (پرسپکتیو) را از نوع‌شناسی من حذف کنیم، زیرا به طور اساسی با عنصر «شیوه روایت» هم‌پوشانی دارد. من نمی‌توانم این پیشنهاد را بپذیرم، زیرا در این صورت باید از یک مزیت بسیار مهم که سیستم تقسیم‌بندی من در مقایسه با سیستم‌های دوگانه یا تک‌بعدی دارد، صرف‌نظر کنم. به نظر من این مزیت عمدتاً در این است که ساختار سه‌گانه، انسجام پیوسته‌ی سیستم فرم‌ها را به وضوح نشان می‌دهد، در حالی که سیستم‌های تک‌بعدی و دوگانه با قرار دادن گروه‌های فرم‌ها در مقابل یکدیگر، همیشه به سمت تفکیک شدیدتر تمایل دارند.

علاوه بر این، می‌توان مشاهده کرد که برخی ویژگی‌ها از حوزه‌ی یک عنصر به حوزه‌ی دو عنصر دیگر گسترش می‌یابند. دلیل این امر را باید در ساختار ایده‌آل‌گونه‌ی سیستم جست‌وجو کرد که بیشتر بر نشان دادن امکان‌های نمونه‌وار تمرکز دارد تا بر تعیین مرزهای دقیق بین دسته‌بندی‌های روایی. با این حال، حتی با در نظر گرفتن این موضوع، نمی‌توان عنصر پرسپکتیو را کاملاً با عنصر «شیوه روایت» یکسان دانست. امیدوارم که تعریف جدید مفهوم «نظرگاه» ( پرسپکتیو) در این ویرایش، که تا حد زیادی نقدهای دوریت کوهن باعث آن شده است، این موضوع را به وضوح نشان دهد.

موقعیت‌های روایی معمول توسط سه‌گانه‌ی «شیوه روایت»، «شخص» و «نظرگاه» (پرسپکتیو) تعریف می‌شوند. هر یک از این عناصر امکان‌های متعددی برای اجرا دارند که می‌توان آن‌ها را به صورت طیف‌هایی پیوسته نمایش داد، زیرا آن‌ها فاصله یا مقیاس بین دو امکان افراطی را به‌طور تدریجی و پیوسته پر می‌کنند. برای توصیف چنین طیف‌هایی، ادبیات جدیدتر که با رویکرد ساختارگرایی کار می‌کند و از الهامات «دوسوسور» و «رومن یاکوبسن»[۵] پیروی می‌کند، از مفهوم «تقابل دوتایی» استفاده می‌کند.

مفهوم تقابل دوتایی بر این تمایل انسان استوار است که تعداد زیادی از پدیده‌هایی که تنها اندکی با یکدیگر تفاوت دارند را به عنوان انواعی از یک فرم پایه‌ای در نظر بگیرد، که دارای ویژگی‌های متمایز است و در تقابل با فرم پایه‌ای دیگر در سیستم قرار دارد. این موضوع در زبان قابل مشاهده است، اما در سایر حوزه‌های فعالیت فکری نیز صدق می‌کند، جایی که نیاز به سازمان‌دهی تعداد زیادی از ادراکات که معمولاً تنها اندکی با یکدیگر تفاوت دارند، وجود دارد. بنابراین، تقابل دوتایی به‌ویژه برای یک نظریه‌ی روایت که از این فرض شروع می‌کند که فرم‌های روایی خاص، تعدادی بی‌شمار از تغییرات و تعدیل‌های فرم‌های پایه‌ای را نشان می‌دهند، به عنوان یک سیستم سازمان‌دهی هم‌خوان ارائه می‌شود. بنابراین، هر یک از طیف‌های فرمی که با سه عنصر مطابقت دارند، می‌توانند با استفاده از یک تقابل دوتایی به دو مفهوم قطبی مجزا، یعنی مفاهیمی که به وضوح از یکدیگر متمایز و متضاد هستند، تقسیم شوند.

موقعیت‌های روایی معمول و سه مؤلفه‌ی آنها و طیف‌های شکلی متناظر با آنها 

این تقابل‌های دوتایی به شرح زیر هستند: 

– انواع شیوه روایت: تقابل راوی – غیرراوی (بازتاب‌دهنده) 

– انواع شخص‌ها: تقابل هویت – عدم هویت (حوزه‌های وجودی راوی و شخصیت‌ها) 

– انواع نظرگاه‌ها: نظرگاه درونی – نظرگاه بیرونی / پرسپکتیویسم – بی‌پرسپکتیوی 

تعریف موقعیت‌های روایی معمول بر اساس این سه مؤلفه و تقابل‌های دوتایی متناظر با آنها، توصیف موقعیت‌های روایی «دانای کل»، «دانای کل محدود» و «راوی اول شخص» را گسترش و تفصیل می‌دهد.    

برخی از این توصیف‌ها باید با جزئیات بیشتری بررسی شوند، زیرا از یک سو به صراحت موقعیت‌های روایی معمول را در نظر گرفته‌اند، و از سوی دیگر راه‌حل‌هایی پیشنهاد می‌کنند که از سیستم موقعیت‌های روایی معمول فاصله می‌گیرند. «لوبومیر دولژل»[۶] در مقاله‌ی خود برای جشن‌نامه‌ی رومن یاکوبسون، تلاشی برای طبقه‌بندی ساختارگرایانه‌ی دقیق شکل‌های ممکن روایت انجام داده است. استخراج انواع روایت‌هایی که دولژل متمایز کرده‌است، در اینجا نمی‌تواند با جزئیات تکرار شود، اما مواضع اولیه‌ای که دولژل استفاده کرده ‌است، باید ثبت شوند: 

– متون با گوینده – متون بدون گوینده. 

متون با گوینده نیز به دو دسته تقسیم می‌شوند: گوینده‌ی راوی یا یک شخصیت رمانی (غیرروایت‌گر). یک راوی نیز می‌تواند نسبت به رویدادها و فرایند روایت فعال یا منفعل باشد. تنها در مرحله‌ی نهایی است که بین ارجاع به راوی یا شخصیت رمانی با ضمیر اول شخص یا سوم شخص تمایز قائل می‌شویم. 

نکته‌ی اساسی در سیستم دولژل این است که تقابل‌های سازنده‌ی او، که به عنوان مؤلفه‌های موقعیت‌های روایی معمول نیز ظاهر می‌شوند، یعنی راوی شخصی – غیرشخصی و تقابل او/من (شخص)، نه در کنار هم، بلکه به ترتیب و بر اساس الگوی درختی زبان‌شناسی به عنوان معیارهای تقسیم‌بندی استفاده می‌شوند. مؤلفه‌ی «نظرگاه» در سیستم دولژل  در اولویت نیست یا تنها به طور ضمنی مورد توجه قرار می‌گیرد، در حالی که در کار «اروین لایبفرید»[۷]، این مؤلفه مهم‌ترین معیار تقسیم‌بندی است. لایبرید بین نظرگاه/دیدگاه درونی (دیدگاه راوی که در عمل مشارکت دارد) و نظرگاه/دیدگاه بیرونی (دیدگاه راوی که با عمل درگیر نیست) تمایز قائل می‌شود. این تمایز بسیار مهم تا حدی مبهم می‌شود، زیرا لایبفرید دقیقاً رمان «سال‌های ولگردی» اثر ژان پل[۸] را به عنوان الگو استفاده می‌کند، رمانی که در آن تمایز بین دیدگاه بیرونی و درونی و همچنین بین ارجاع به سوم شخص و اول شخص بسیار دشوار است. از آنجا که لایبرید معتقد است مفهوم «موقعیت روایی» تنها به معنای نظرگاه است، تلاش انتقادی او برای توسعه‌ی این مفهوم نیز تا حدی یک‌جانبه می‌شود. لایبرید نمی‌خواهد تقابل او/من یا تمایز بین راوی و غیرراوی (بازتاب‌دهنده) را به عنوان معیارهای تعیین‌کننده‌ی نوع بپذیرد. بنابراین، قابل درک است که چرا لایبرید موقعیت روایی شخصی را به عنوان گونه‌ای از نظرگاه اول شخص در نظر می‌گیرد. باید توجه داشت که موقعیت روایی شخصی و آن دسته از شکل‌های روایت اول شخص که در آنها راوی اول شخص کاملاً به پس‌زمینه رفته است، به هم نزدیک هستند، اما آن دسته از روایت‌های اول شخص که در آنها راوی به‌طور شخصی برجسته می‌شود، به موقعیت روایی دانای کل نزدیک‌تر هستند تا موقعیت روایی شخصی. 

تلاش دیگری که بحث را به‌طور انتقادی پیش می‌برد، از «ویلهلم فوگر» [۹]است. تقابل‌های سازنده‌ی فوگر عبارتند از: دیدگاه بیرونی و درونی، شکل اول شخص و سوم شخص. علاوه بر این، سه سطح از آگاهی یا وضعیت ذهنی راوی نیز اضافه می‌شود: راوی می‌تواند بیشتر یا کمتر از سایر شخصیت‌های رمان یا خواننده اطلاعات داشته باشد. فوگر، مانند دولژل، از مدل درختی به عنوان پایه‌ی سیستماتیک خود استفاده می‌کند. از مزایای این مدل می‌توان به استحکام منطقی و ظرافت در تمایزهای ممکن اشاره کرد. به این ترتیب، فوگر دوازده نوع را تعریف می‌کند که البته یک سوم آنها تقریباً فقط جنبه‌ی فرضی دارند. چنین تقسیم‌بندی دقیقی قطعاً برای تئوری روایت مفیدتر است تا برای تئوری تفسیر. سیمور چتمن[۱۰] در این میان یک رویکرد میانه را در پیش می‌گیرد:  چتمن تلاشی سیستماتیک برای توصیف شکل‌های «انتقال روایی» انجام می‌دهد، که اساساً به معنای شکل‌های واسطه‌گری در روایت است. چتمن نیز از مسئله‌ی حضور راوی شروع می‌کند و سعی می‌کند درجات مختلف حضور راوی در آگاهی خواننده را از هم متمایز کند. او در این کار از تئوری «کنش گفتاری» جان آستین[۱۱] استفاده می‌کند. چتمن تحت عنوان «ویژگی‌های گفتمان»، به «یک ویژگی واحد» از گفتمان روایی، مثلاً استفاده از اول شخص مفرد یا استفاده یا عدم استفاده از خلاصه‌ی زمانی اشاره می‌کند. چتمن تأکید می‌کند که این عناصر روایی کاملاً آزادانه ترکیب‌پذیر هستند و بنابراین می‌توانند به طور جداگانه بررسی و توصیف شوند. این دیدگاه، که توسط بسیاری از منتقدان رمان انگلیسی و آمریکایی مانند نورمن فریدمن و وین سی. بوث [۱۲]نیز به اشتراک گذاشته شده است، توسط چتمن از طریق مقایسه با روش‌شناسی نوع‌شناختی که در «موقعیت‌های روایی معمول» استفاده شده است، بیشتر توسعه داده می‌شود. در این مقایسه، مزایا و معایب دو روش، یعنی نوع‌شناسی سیستماتیک و «تحلیل ویژگی‌ها»، به وضوح مشخص می‌شود. 

«تحلیل ویژگی‌ها» بیشترین نزدیکی به متن را در روش توصیف ارائه می‌دهد، زیرا تحلیل فرمال کاملاً بر روی ترکیب‌های خاص شکل‌های روایی در یک متن متمرکز می‌شود. نتیجه، جدولی بسیار روشن‌گر برای اهداف تفسیری از سطوح مختلف حضور راوی در روایت است. اما چیزی که چنین تحلیلی نمی‌تواند انجام دهد، نشان دادن ارتباطات و وابستگی‌های متقابل بین عناصر روایی مختلف، یعنی چیزی است که به معنای گسترده‌تر، ساختار روایی نامیده می‌شود. چشم‌پوشی از روشن‌سازی چنین ارتباطاتی، در نهایت به معنای چشم‌پوشی پژوهش روایت از دستیابی به پدیده‌های سازمان‌یافته‌تر و وابستگی‌های پیچیده‌تر بین شکل‌های روایی و قرار دادن آنها در یک چارچوب سیستماتیک بزرگ‌تر است. بنابراین، مطلوب این است که هر دو روش، با حمایت متقابل، به کار گرفته شوند: «تحلیل ویژگی‌ها» که توصیف دقیق عناصر روایی در ویژگی‌های خاص آنهاست، و تئوری سیستماتیک روایت که قادر است همبستگی‌ها و ارتباطات بین پدیده‌های روایی مختلف را روشن کند.  به عنوان مثال، مشاهده‌ی مهم چتمن که «در روایت، گفتار و تفکر به طور معناداری متفاوت هستند»، در نهایت بدون پیامدهای نظری باقی می‌ماند، زیرا در چارچوب «تحلیل ویژگی‌ها» هیچ سیستم جامعی وجود ندارد که این بینش بتواند به آن متصل شود. در مقابل، یکی از مؤلفه‌های موقعیت‌های روایی معمول، یعنی تقابل راوی-بازتاب‌دهنده، یک نقطه‌ی مرجع نظری ارائه می‌دهد که بر اساس آن می‌توان دو حالت نمایش را توصیف کرد: یکی متمرکز بر «گفتار» و دیگری بر «تفکر». از قرارگیری سیستماتیک ویژگی‌های فردی، پیامدهایی برای تفسیر متون روایی نیز حاصل می‌شود.  

  ۳. بازتعریف موقعیت‌های روایی معمول 

منتقدانی که با مفهوم «گفتار تجربه‌شده» (از منظر دانای کل محدود) آشنا هستند، به درستی اشاره می‌کنند که جمله‌ای مانند «جان نشست» نه تنها توصیفی از یک فرآیند کاملاً بیرونی است، بلکه می‌تواند درجه‌ای از آگاهی جان از این عمل را نیز به طور ضمنی بیان کند، به‌ویژه اگر چنین جمله‌ای در متنی همراه با گفتار تجربه‌شده ظاهر شود.اما به نظر می‌رسد که تنها با تعویض یک کلمه (مثلاً «لم داد» به جای «نشست») نمی‌توان بررسی کرد که آیا در چنین جمله‌ای دیدگاه بیرونی یا درونی غالب است. آنچه اهمیت بیشتری دارد، شیوه‌ی روایت در متن گسترده‌تری است که چنین جمله‌ای در آن ظاهر می‌شود. این شیوه با انتساب به یکی از موقعیت‌های روایی معمول تعیین‌پذیر است. اگر یک موقعیت روایی دانای کل به وضوح غالب باشد، برای جمله‌ی «جان نشست» تنها دیدگاه بیرونی مطرح خواهد بود. اما اگر یک موقعیت روایی شخصی غالب باشد، باید احتمال دیدگاه درونی، حتی به طور ضمنی، را نیز در نظر گرفت. بنابراین، «تحلیل ویژگی‌ها» نیازمند چارچوبی از یک تئوری روایت جامع و سیستماتیک است.

در پایان، باید به یک سوءتفاهم اشاره کرد که چتمن مرتکب شده است (علت آن احتمالاً در ابهام متن «موقعیت‌های روایی متداول» در سال ۱۹۵۵ نهفته است)، زیرا این سوءتفاهم در رابطه با بازتعریف موقعیت‌های روایی متداول از اهمیت خاصی برخوردار است. چتمن فرض می‌کند که شخص، شیوه روایت و حضور راوی در جهان داستانی («راوی در جهان داستانی حضور دارد»،) سه مؤلفه‌ی موقعیت‌های روایی متداول را تشکیل می‌دهند. اما همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، شخص و هویت حوزه‌های وجودی (حضور راوی در جهان داستانی) تنها دو نام مختلف برای یک مؤلفه‌ی واحد هستند.  

ترجمه: نشریه ادبی بانگ

منبع:

Franz K. Stanzel, Theorie des Erzaehlens, Vandenhoeck&Ruprecht UTB, Literaturwissenschaft 

پانویس:

[۱]دیوید کاپرفیلد: رمانی کلاسیک نوشته‌ی چارلز دیکنز که داستان زندگی شخصیت اصلی، دیوید کاپرفیلد، را روایت می‌کند. 

– استیرفورث: یکی از شخصیت‌های مهم رمان که دوست دیوید است اما بعداً به او خیانت می‌کند. 

– پگاتی: خدمتکار وفادار خانواده‌ی دیوید که نقش مادرانه‌ای برای او دارد. 

– موردستون‌ها: نام خانوادگی ناپدری دیوید و خواهرش که رفتار سختگیرانه و ظالمانه‌ای با دیوید دارند. 

– میکاوبرها: خانواده‌ای فقیر اما مهربان که با دیوید دوست می‌شوند و در بخش‌هایی از داستان به او کمک می‌کنند. 

[۲] تام جونز: رمانی نوشته‌ی هنری فیلدینگ که داستان زندگی شخصیت اصلی، تام جونز، را روایت می‌کند. 

– سوفیا وسترن: معشوقه‌ی تام جونز و یکی از شخصیت‌های اصلی رمان که با او رابطه‌ی عاشقانه دارد. 

– پارتریدج: معلم و همراه تام جونز که در طول داستان نقش مهمی ایفا می‌کند. 

– لیدی بلاستون: یکی از شخصیت‌های منفی داستان که در ایجاد موانع برای تام و سوفیا نقش دارد. 

[۳] به عبارت دیگر، وقتی سیستم طبقه‌بندی خیلی سفت و سخت باشد، ممکن است به جای اینکه به اثر ادبی به عنوان یک موجودیت منحصر به فرد و پیچیده نگاه کند، آن را در چارچوب‌های از پیش تعیین شده و محدود قرار دهد. این باعث می‌شود که ویژگی‌های خاص و منحصربه‌فرد اثر نادیده گرفته شود یا تحریف گردد.

[۴] دوریت کوهن (Dorrit Cohn) یک نظریه‌پرداز ادبی و پژوهشگر برجسته‌ی ادبیات تطبیقی بود که به‌ویژه برای کارهایش در حوزه‌ی روایت‌شناسی (Narratology) و تحلیل روایت‌های داستانی شناخته شده است. او در سال ۱۹۲۴ در وین به دنیا آمد و بعدها به ایالات متحده مهاجرت کرد. کوهن در دانشگاه‌های معتبری مانند هاروارد تدریس کرد و تأثیر زیادی بر مطالعات ادبی و نظریه‌ی روایت گذاشت.

[۵]  فردینان دو سوسور و رومن یاکوبسن، دو چهره‌ی تأثیرگذار در حوزه‌ی زبان‌شناسی و نظریه‌ی ادبی. هر دو اندیشمند با ارائه‌ی مفاهیم ساختاری و نشانه‌شناختی، پایه‌های نظری را برای تحلیل روایت‌ها و متون ادبی فراهم کردند. ایده‌هایی مانند تقابل دوتایی (Binary Opposition) از نظریات این دو نشأت می‌گیرد و در تحلیل روایت‌ها و فرم‌های ادبی کاربرد گسترده‌ای دارد.

[۶] لوبومیر دولژل (Lubomír Doležel) (۱۹۲۲–۲۰۱۷) یکی از نظریه‌پردازان برجسته‌ی ادبیات و روایت‌شناسی بود که به‌ویژه در حوزه‌ی ساختارگرایی و روایت‌شناسی فعالیت می‌کرد. او به عنوان یکی از پیشگامان در مطالعه‌ی سیستماتیک روایت و داستان‌سرایی شناخته می‌شود و تأثیر عمیقی بر توسعه‌ی نظریه‌های روایت و ادبیات داشته است.

[۷] اروین لایبرید (Erwin Leibfried) (۱۹۲۷–۱۹۹۲) یکی از پژوهشگران و نظریه‌پردازان ادبی آلمانی بود که به‌ویژه در حوزه‌ی نقد ادبی، تئوری روایت و سبک‌شناسی فعالیت می‌کرد. او به‌عنوان یکی از چهره‌های تأثیرگذار در مطالعات ادبی آلمان شناخته می‌شود و آثارش به‌ویژه در زمینه‌ی تحلیل روایت و نقد ادبی مورد توجه قرار گرفته‌اند.

[۸] رمان «سال‌های ولگردی» (Flegeljahre) اثر ژان پل (Jean Paul)، با نام کامل ژان پل فریدریش ریشتر (Jean Paul Friedrich Richter)، یکی از آثار کلاسیک ادبیات آلمانی است که در سال ۱۸۰۴-۱۸۰۵ منتشر شد. این رمان به‌عنوان یکی از مهم‌ترین آثار ژان پل شناخته می‌شود و به‌دلیل سبک منحصر به فرد، طنز ظریف و عمق فلسفی‌اش مورد تحسین قرار گرفته است.

[۹] ویلهلم فوگر (Wilhelm Füger) یکی از پژوهشگران و نظریه‌پردازان ادبی آلمانی است که به‌ویژه در حوزه‌ی روایت‌شناسی، تئوری ادبی و تحلیل متون ادبی فعالیت کرده است. او به‌عنوان یکی از چهره‌های تأثیرگذار در مطالعات ادبی آلمان شناخته می‌شود و آثارش به‌ویژه در زمینه‌ی تحلیل ساختار روایت و تئوری‌های ادبی مورد توجه قرار گرفته‌اند.

[۱۰] سیمور چتمن (Seymour Chatman) (۱۹۲۸–۲۰۱۵) یکی از نظریه‌پردازان برجسته‌ی ادبیات و روایت‌شناسی بود که به‌ویژه در حوزه‌ی تئوری روایت و تحلیل فیلم فعالیت می‌کرد. او به‌عنوان یکی از چهره‌های تأثیرگذار در مطالعات روایت‌شناسی و نقد ادبی شناخته می‌شود و آثارش به‌ویژه در زمینه‌ی تحلیل ساختار روایت و ارتباط بین ادبیات و سینما مورد توجه قرار گرفته‌اند.

[۱۱] تئوری کنش گفتاری (Speech Act Theory) توسط جان آستین (John Langshaw Austin) ** (۱۹۱۱–۱۹۶۰)، فیلسوف زبان‌شناس بریتانیایی، ارائه شد و یکی از نظریه‌های پایه‌ای در فلسفه‌ی زبان و زبان‌شناسی است. این تئوری به بررسی این موضوع می‌پردازد که چگونه گفتار نه تنها برای انتقال اطلاعات، بلکه برای انجام اقدامات و ایجاد تغییر در جهان استفاده می‌شود.

مفاهیم کلیدی تئوری کنش گفتاری عبارتند از:

۱. کنش گفتاری (Speech Act):

آستین استدلال کرد که وقتی افراد صحبت می‌کنند، تنها اطلاعات را منتقل نمی‌کنند، بلکه «اقداماتی» را نیز انجام می‌دهند. به عبارت دیگر، گفتار نوعی «کنش» است که می‌تواند تأثیرات واقعی در جهان داشته باشد.

۲. سه سطح کنش گفتاری:

آستین کنش‌های گفتاری را به سه سطح تقسیم کرد:

– کنش بیانی (Locutionary Act): این سطح به معنای واقعی کلمات و جملات اشاره دارد. یعنی چه چیزی گفته می‌شود و معنای تحت‌اللفظی آن چیست.

– کنش عملکردی (Illocutionary Act): این سطح به هدف یا نیت پشت گفتار اشاره دارد. یعنی چه کاری با گفتن این جمله انجام می‌شود (مانند درخواست کردن، قول دادن، دستور دادن، سوال کردن و غیره).

– کنش تأثیری (Perlocutionary Act): این سطح به تأثیر گفتار بر شنونده اشاره دارد. یعنی چه تغییری در احساسات، افکار یا رفتار شنونده ایجاد می‌شود.

فرض کنید کسی می‌گوید: «در را ببند.» معنای تحت‌اللفظی جمله این است که در باید بسته شود. (کنش بیانی) هدف گوینده این است که به شنونده دستور دهد در را ببندد. (کنش عملکردی) تأثیر این جمله ممکن است این باشد که شنونده در را می‌بندد یا احساس ناراحتی می‌کند. (کنش تأثیری)

[۱۲] نورمن فریدمن (Norman Friedman) و  وین سی بوث (Wayne C. Booth) دو تن از نظریه‌پردازان برجسته‌ی ادبیات و روایت‌شناسی هستند که تأثیر قابل توجهی بر مطالعات ادبی و تئوری روایت داشته‌اند. فریدمن به‌عنوان یکی از پیشگامان در تحلیل ساختار روایت و طبقه‌بندی انواع راوی‌ها شناخته می‌شود، در حالی که بوث با کتاب مشهور خود «فن روایت» (The Rhetoric of Fiction)، به بررسی نقش راوی و تأثیر آن بر خواننده پرداخت و مفاهیمی مانند راوی غیرقابل اعتماد (متزلزل) را مطرح کرد. هر دو این نظریه‌پردازان در توسعه‌ی تئوری‌های روایت و تحلیل ادبی نقش مهمی ایفا کرده‌اند.

از همین مجموعه:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی