
وقتی بررسی و مطالعهی داستانهای کوتاه زنان با موضوع نقش کنشگر زن را در شخصیتهای داستانی دست گرفتم، گونهگونگی بسیار زوایای مختلف نگاه زنان داستاننویس به نقش کنشگری زن غافلگیرانه بود. این در حالی است که بهطور معمول، کاراکترهای زن در داستانها، شخصیتهایی منفعل قلمداد میشود و حتی لقب «داستانهای آپارتمانی» به داستانهای زنانهای داده شده که شخصیتهای زنِ آن درون خانهاند و کاری نمیکنند جز شست و روفت خانه و سر زدن به خیالهای دور که در جهان حاضرشان چیزی جز ملال برایشان به ارمغان نیاورده است. با بررسی بیشتر داستانها متوجه شدم که زنانِ به ظاهر منفعل در همان داستانهای به اصطلاح «آپارتمانی» نیز کسانیاند که از نقش منفعل خود خستهاند و در تلاش برای رهایی دنبال تجربههای تازهای هستند که زندگی در جامعهای بسته و مردسالار از آنان دریغ کرده است. با نزدیک شدن به پایان بررسی این مجموعه داستانها نظرم کاملاً عکس آن چیزی بود که در تصور اولیه وجود داشت: نویسندگان زن -حتی در داستانهای آپارتمانی نیز- به مخالفت با عدم کنشگری و حذف زن از عرصه اجتماع برخاستهاند. آنان با زیر سؤال بردن زندگی شخصی خود در چهاردیواری خانههایشان ناراضی از این وضعیت، ذره ذره و در طول دهها سال توانستند نقشی را به زنان بازگردانند که بعدها در جنبشهای اجتماعی زنان شاهد آن بودیم: خواست آزادی و رهایی از قید و بندهایی که حق انتخاب کار، آزادی و کنشمندی را از آنان دریغ میکند و حتی حق انتخاب پوشش را.
این چند داستان گوشهها اما سراغ این دسته از داستانها نرفته است بلکه از همان اول سراغ داستانهایی رفته است که زنان در نقشهایی خارج از خانه، از همان اول بر وضعیت انفعال تحمیل شده بر خود شوریدهاند و این شورش شخصیت آنان را به کار و کرداری واداشته است که در جامعهی زنان سرکوب شده چندان رواج ندارد. آنها از کنج خانهها و یادآوری خاطرات و حسرت نداشتهها بیرون آمدهاند و در میان جامعهای انبوه از مردان و تقریباً خالی از فضای اجتماعی زنانه، به دل خطر زدهاند. حالا که به اواخر این بررسی رسیدهام شک ندارم که شخصیتهای خانهنشین (آپارتمانی) زن داستانهای زنان نیز امکان قرارگیری در مجموعه داستانهای گوشهها را دارد اما فعلاً در میان این داستانهای منتخب غایبند، امید که برخی از آنها که به نقش کنشگر شخصیت زن اشاره دارد در این مجموعه جای گیرد. نیز جای بسیاری دیگر از داستانها که هنوز به آنها دسترسی نیافتهام و یا داستانهایی که از تاریخ انتشارشان زمان زیادی گذشته است. به هر روی مجموعه گوشهها هنوز و همچنان در کار گردآوری دیگر داستانها در این حیطهی موضوعی است و نگاه آن بیشتر معطوف به آن دسته از داستانهایی است که متأخرترند.
بررسی اول: جهش عشق با پروست؛ نگاهی به داستان پروست چگونه میتواند زندگیتان را زیر و رو کند؟ نوشته پونه بریرانی
«هیچ کدام باعث نمیشود جای خالی عشق را در زندگیام حس نکنم.» بند اول داستان با این جمله تمام میشود. زنی بیهمسر و یار و شریک در جستوجوی عشق است اما دربارهی عشق خیالپردازی نمیکند، حاضر نیست ملاکهای رایج مد زمانه را در مورد زیبایی به جان بخرد. او واقعیت تنانهی خودش را پذیرفته است و حتی در مورد تن خود بدبین هم هست و خود را زشتتر از چیزی میبیند که احتمالاً هست.
هر جا سخن از عشق به میان آید، بهطور طبیعی با زبان زنانه مواجهیم. منظور از زبان زنانه قلمرویی است که نویسنده (چه زن و چه مرد) نقشهی ذهنی خود را بر اساس توجه و تمرکز بر جزئیات روزمره زندگی استوار میکند و از انتزاع و کلیبافیهای معمول درباره موضوعات داستانی پرهیز میکند. بنابراین در این نوشته هر جا از زبان زنانه سخن میگویم منظورم وجه رمانتیک قصهگویی (که به اشتباه زنانه خوانده میشود)، نیست بلکه منظور جزئینگری و توجه بر ریزترین حالات درونی شخصیت یا شخصیتهای داستان است. «اگر زبان را هستی شکلیافتهای بدانیم که درون انسان رشد میکند، در هنرمند، این رشد بدل به هستی جداگانهای میشود که به آن خلق ادبی میگوییم که در شعر، داستان، نمایشنامه و فیلمنامه بروز مییابد. برخی ویژگیهای زبان زنانه را (جدا از اینکه نویسنده زن باشد یا مرد) میتوان چنین برشمرد: ۱) سکوت ۲) سرکوب ۳) جزیینگری ۴) ملال ۵) نوستالژی ۶) ابهام و رازآلودگی. با اینحال زبان زنانه در ادبیات ما هنوز نوپاست. این زبان نه تنها سعی در جنسیتبخشی به ذات هنری خود دارد، بلکه مثل نوزادی که ذره ذره چهار دست و پا راه رفتن را یادگرفته، با سعی در برخاستن، دارد برمیخیزد.» طبیعی است که ب دلیل وضعیت اجتماعی زنان در جامعه، برخی از این موارد ششگانه صرفاً خاص نوشتههای نویسندگان زن است؛ به عنوان نمونه سکوت و سرکوب.
«مارگریت دوراس، سکوت را در سازگاری با روحیهی زنان میداند و اعتقاد دارد که سکوت، مقولهیی خاص زنان و همهی آدمهای سرکوب شده است.»
در «پروست چگونه میتواند زندگیتان را زیر و رو کند» تأکید نویسنده از همان اول بر نفی برساخت چهرهی رمانتیک از عشق است ضمن اینکه در زیرلایهی بیان روایی بر سکوت شخصیت در مقابل انگهای اجتماعی اشاره میکند. نویسنده به دنبال وجه واقعی عشق در زندگی جاری و معمول و حتی شاید خستهکننده و ملالآور زنی کتابفروش است که مشتریان چندان جذابی هم ندارد که احتمال دلبستگی را به یکی از آنها سبب شود. با این همه دیبا، راوی داستان، تمام فکر و حواسش پی این است که چطور عشق را با چهرهی واقعی و نه بزککردهی خود فراچنگ آورد و خود را از تنهایی نجات دهد. «هیچ جفتی ندارم و این از جهاتی مایهی سرافکندگی است.» نشانهها در داستان چیده شده است. راوی از علاقهمندان کتابهای دوباتن است و کتاب «جستارهایی در باره عشق» از دوباتن را در دست مطالعه دارد که «او»، همان که قرار است جرقهی عاشقانه را برافروزد از در وارد میشود. ورود «او» به داستان، ما را از مقدمه به متن ماجرا میرساند. در توصیف «او»، نویسنده به وجه تنانهی توصیف نظر دارد. مردی که روبهرویش ایستاده و جویای کتابی است، سرش طاس است و سینهاش پرمو و لب پایینش پیش آمده. درست همانطور که زنی اجزای چهرهای را میبیند و از چهرهها نه کلیتی یکدست که ریز به به ریز اجزا را از چشم میگذراند. راوی در «او» یک همانندی با خود مییابد. مرد به ظاهرش بیتوجه است و برایش اهمیتی ندارد که مطابق میل اجتماعی به سر و وضع خودش برسد مثلاً مویی روی سرش کاشته باشد یا لااقل دکمههای یقهاش را انداخته باشد تا دلخواهتر به نظر برسد. نویسنده در اینجا هم با این تأکید بر تنانگی ما را متوجه اول داستان میکند و توصیفی که زن از تنانگی خودش به دست داد که وجه زیبایی را از تن خودش حذف کرده بود تا نشان دهد که عشق در نظر راوی و نویسنده و چه بسا آن مردِ ناگهان از در وارد شده، چیزی ورای ظاهر است و با این شگرد ساده در توصیف تنانگی نویسنده ما را به سوی وجه واقعی و فردی عشق متوجه میکند و با دوری از کلیت توصیف عاشقانه، اهمیت به چنگ آوردن فردیت را در دیبا -زن داستان- مینمایاند و بهخوبی از پس این جنبهی بیانی برمیآید.

به میان آمدن نام پروست یکی دیگر از مؤلفههایی است که نویسنده ما را با جریان سیالِ کند و کاو درونی در جستوجوی عشق راهنما میشود. راوی میگوید پروست اسم رمز اوست. شاید به این معنی که اگر کسی پروست را خوانده باشد یا بشناسد ارزش والاتری در نزد او دارد تا کسی که خبری از جهان مارسل پروست و رمان بلندش در جستوجوی زمان از دست رفته ندارد. شاید هم نویسنده ناخودآگاه دارد از یک جستوجو در زمان از دست رفته حرف به میان میاورد زمانی که فرصتهای زیادی را از او گرفته است و حالا با یک کنکاش در دل آن به اصل گمگشتگی یعنی عشق قرار است دست یابد. هر چه هست پروست نقطه اتصال این زن و مرد داستان میشود. دیبا- راوی داستان- دیگر بیوهی کتابفروش نیست بلکه زنی است با اسم کوچک خودش که فردیت خود را از آن میگیرد و همانطور که آروزیش را داشت به نگاه جامعه پشت پا میزند و درست در همینجاست که به نقش کنشگر زن بر شورش در مقابل وضعیت موجود از پیش تعریف شده مواجهیم. من نام این وضعیت را میگذارم شورش شخصیت حتی اگر این شورش کنش سادهای باشد در مقابل تعاریف صلب و سختِ پیشینی از موقعیت اجتماعی او در جامعه. دستیابی به فردیت نقطهی کانونی این داستان است و دیبا علیرغم سرکوفتهایی که به خودش، تنَش، زندگی اجتماعی خالی از شور و شوقش و جامعهی کوچک شهری که در آن ساکن است میزند، موفق میشود خود را از پوستهی حیوانی «مادهگاو» بیرون کشد و تعریفی از خود به دست دهد که تنها و تنها مختص اوست؛ دیبا و نه هیچکس دیگری در تعریف عام و برای رسیدن به این فردیت به عشق میآویزد و آن را هم- همانطور که باید- شخصی میکند.
«حمید میگوید بدی ادبیات این است که جوری دروغ میگوید که آدم باورش بشود. مثلآ جوری به تو میخوراند زندگی بدون عشق ممکن نیست و آدمی همیشه دنبال جفتش میگردد تا کامل باشد و آدم تنها غمگین است. فقط پروست عشق را آن طور که به واقعیت نزدیک است تصویر کرده. خوب شیر فهمت میکند چیزی به نام عشق وجود ندارد و همهاش توهمات و برداشتهای خودخواهانهی آدمی است. چیزی نمیگویم، بحث نمیکنم.» او حالا بیش از همیشه، و حتی در همین وضعیت سکوت، بیش از حمید و هر کس دیگری در کتابها و در جهان واقعی میداند که عشق میتواند چه باشد و چه با انسان بکند؛ کشف فردیت خود و درست در همینجاست که لقب اجتماعی «بیوهی کتابفروش» تبدیل به «دیبا» میشود بیهیچ باکی.







