مرد فراری، تشنه، لهله میزند. تمام راه را از «گلهدار» تا آنجا در کوه و کمر دویده. خودش را میبیند که در سیاهی اتاق از تشنگی چارچنگول رو به سقف چشمهایش باز مانده و تمام کرده. از وقتی آمدند و لنجش را گرفتند و دست بسته تحویل کلانتریاش دادند یک قطره آب به حلقش نرسیده.
برای جاسازی نوشته، این نشانی را در سایت وردپرسی خود قرار دهید.
برای جاسازی این نوشته، این کد را در سایت خود قرار دهید.