
زیدی اسمیت، رماننویس بریتانیایی، در مصاحبهای با تری گروس، مجری برنامهٔ معروف «هوای تازه» در رادیو انپیآر آمریکا، اعتراف میکند که در جوانی ترسی فلجکننده از مرگ داشته، وحشتی که در مقایسه با ترس اطرافیانش از مرگ، به مراتب بیشتر و حتی غیرطبیعی بوده. نه چندان به شوخی، اشاره میکند که همیشه استفاده از هلیکوپتر و پرش بانجی را کار احمقانهای میدانسته. وقتی تری گروس از او میپرسد که آن ترس چه وقت تخفیف و تعدیل پیدا کرد، زیدی اسمیت میگوید وقتی که ترسهای جدیدتر و جدیتری جایش را گرفت. خصوصاً ترس از مرگِ فرزند را نام میبرد. بیتردید، نیازی به اثبات این ادعا نیست که برای هر پدر و مادری تصور مرگ فرزند و ادامهٔ زندگی در نبود فرزند از مخوفترین کابوسهاست، کابوسی فردی که در ایران ما به تبع قربانیان متعدد انقلاب، جنگ، و سرکوب دولتی، به دلهرهای ملی و جمعی مبدل شده است.
کژمیر، آخرین اثر مهناز عطارها با حساسیتی ویژه این کابوس مشترک زیستهٔ ایرانیان معاصر را هستهٔ رمانی قرار میدهد که در آن اعتراض خاموش و سنگوارهایِ مادران و پدران به داغ فرزند باختگی با ابعاد غریب و دردناکش تشریح میشود. عطارها با زبان و روایتی پرآبورنگ، آنچه را که بالاترین فقدان و سنگینترین سوگ است، در چهلتکهای از داستانهای بهرهمند از تخیل و از ورای منشوری بینانسلی، بیناقومی و بیناجنسیتی به پرده میکشد. در سرزمینی که در آن نمایشگاه «مرگهای دستساز»، صحنهٔ نیمقرن اخیر تاریخ آن را به اشغال کامل خود درآورده، شخصیتهای مخلوق عطارها، اقلیمهایی که به آنها سفر میکند یا سرک میکشد، و نسلهایی که حتی اگر از ورای مرزهای آبرفتهٔ ایران بر کاغذ رمان احضارشان میکند، وجه اشتراک خود را با یکدیگر در نحوهٔ مواجههشان با این نفرین جستجو میکنند. به تعبیری، یکی از تزهای علنی اثر، در کنار کاتالوگ کردن این خشونتها، بازخوانی روشهای مواجهه با آنهاست. رمان با حوصله و فراست، پانورامایی ترسیم میکند از این که چگونه این سیستم مرگساز، از طریق سرکوب و خشونت، در قالب رادیکالیسم سیاسی-مذهبی، به شکل انقلابات تاریخی و آوارگی ناشی از آنها، و بالاخره در هیئت جنگی خانمانسوز، سایهٔ خود را بر ایران و بر مردم زندگیدوست – نه مرگپرست -ش میگستراند، و چگونه در واکنش به آن، انسان ایرانی با امیدواری سمج و گاه کلافهکننده و حتی با ترفندهایی مبتذل (کتاب کباب کردن، متظاهرانه دینورزیدن، یا عافیتطلبانه به گل و باغچه پناه بردن) سعی در نجات فرزندانش از این سیاهچالهٔ مکرر دارد. اما آیا این سماجت کافی است؟ اگر کافی نیست، آیا مقهور تراژدی شدن، تنها سرنوشت محتوم است؟ یا آیا امید به شکل دیگری (آن گونه که جنبش پیشتر بینام و همیشه در جریانِ زن-زندگی-آزادی زیرپوستی پیگیر آن بوده) قابل احیاست؟ کژمیر طرح داستانی این پرسشهاست و در جستجوی کورسویی از فانوس امید در ساحلِ نجاتی مهگرفته.
خانم مهناز عطارها، متولد ۱۳۲۹ کاشان، نوشتن را از جوانی و به عنوان اولین گزارشگر زن در حوزهٔ محیط زیست و طبیعت با مجلهٔ «شکار و طبیعت» آغاز کرد. در سالهای بعد از انقلاب، در پی تبعید خانوادهاش به بوشهر، رمان «رقصی چنین» (۱۳۷۰، نشر شروه) را به چاپ سپرد. عطارها در این رمان به دوگانگی و تناقضات زندگی درونی و بیرونی زن ایرانی پرداخته بود. از پی یک خانهبهخانه شدن دیگر، عطارها ساکن شیراز شده و با جمع فعال نویسندگان این شهر محشور میشود. رمان «سنج و صنوبر» او در سال ۱۳۸۲ توسط نشر ققنوس به چاپ میرسد. «سنج و صنوبر» نامزد جوایز متعدد ادبی، از جمله جایزه گلشیری، پگاه، یلدا و مهرگان و برنده جایزه اصفهان بوده و تا کنون بارها تجدید چاپ شده است. از سال ۲۰۰۸ میلادی، خانم عطارها در آمریکا اقامت گزیده است. رمان «ما» (۱۳۹۲، ناشر نویسنده) و مجموعه داستان «یه کارِ تر و تمیز» (۱۳۹۴ نشر ققنوس) محصول یا به سرانجامرسیدهٔ قلم او در این دوران است. رمان کژمیر را نویسنده در پاییز ۲۰۲۵ از طریق سایت آمازون به خوانندگان عرضه کرده است.

گرچه که بخش بزرگی از کژمیر در دوران اقامت نویسنده در غرب به رشتهٔ تحریر درآمده، اما برای پرداختن به موضوع مهاجرت، وی به نسلهای گذشته و به جابجایی در اقلیمی متفاوت نظر میدوزد. به جای برداشت مستقیم از مهاجرت دیاسپورای ایرانی پس از انقلاب، نویسنده نقبی میزند به رانده شدن تاریخی دو نسل پیشینترِ شخصیتهای داستانش که پیامد انقلاب بلشویکی، از روسیه تزاری ریشهکن و به ایران متواری میشوند. فصلهایی از کتاب، به داستان عسرت سمیر آقایف و اینگاجان در تبعید و به مهربانی میزبان ایرانیشان، حاجی و شامار اختصاص یافته. روایت عطارها در این فصول از تجربههای تلخ مهاجرت و از شیرینی پذیرفته شدن و خود را بازیافتن، به نوعی بسیار شخصی و شاید خود-زندگینامهای به نظر برسد. آنچه سرانجام بر سوختههای زندگی پیشین میروید، از نور و خنده بیبهره نیست. اگر فضا و فحوای بعضی از این داستانها علیرغم شیرینی، برای بعضی خوانندگان کمی «مکرر» و قابل پیشبینی به نظر برسد، ظرافت و شوخ و شنگی متن در ترسیم شخصیتها، که به نوعی ترقص ادبی و در حدی علیِ حاتمیگونه، به نوستالژیا منجر میشود، مانع از دست رفتن لذت خواندن آن میشود. با این همه، قلب بزرگتر رمان، به زعم این قلم، همچنان کهنداستانِ هبوط سرهنگ و نوشی است. زوج داغدار از خانهباغ بهشتِ عافیتشان در اصفهان به بالاخانهٔ سوگزدهٔ معاویج در خوزستان مهاجرت میکنند، جایی که درد تهنشین میشود و انتظار کشدار ادامه مییابد. در فصول پرتنشی که جستجوی کورمال سرهنگ و همسرش برای خبری از فرزند در خطهٔ جنگزده ادامه مییابد، هر افشا و هر پیچی در روایت، آنها را در مواجههای عریان قرار میدهد: مواجهه با عصارهٔ وجودیشان، مواجهه با آنچه تلاقیگاه خاطرهٔ شخصی است با تاریخ پرمصیبت جمعی، و مواجهه با عمق عشق و نیازشان به یکدیگر.
پیشتر اگر در خواندن «سنج و صنوبر»، زبان داستانی عطارها، نوعی اسلیمیکاری استادانه به ذهن تداعی میکرد، در «کژمیر» خواننده دوباره به آن نثر دعوت میشود. اثر مشحون است از توصیفات منحصربهفرد و حسآمیزی زنده، و بازتابی است از فرااشراف عطارها بر جزئیات آداب و رسوم و فرهنگهای فلات ایران. این اشراف فقط به معنای مردمشناسی آیینی آن نیست، بلکه به شکلی مینیاتوری و درونیشده در منش و اطوار آدمها و در فضای داستان امکان تبلور مییابد. خوشتر این که در فصولی از کژمیر، نثر چابک عطارها بالاخره به خدمت رئالیسمی درمیآید که به نوعی خواننده را در تلواسهٔ آن نگه داشته بوده. در این صفحات، عطارها گزارشگرانه و با حس و درکی – احتمالاً مسلط اما مستور – از سفرنامهنویسی، رفتوآمدهای سرهنگ و حنطوش، پسر ناخدا، را در حین جستجویشان در آبادان، و بالاخره در طول اقامتش در معاویج، به تحریر درآورده. برای مثال گزارش یک شربت خنک نوشیدن در گرمای خوزستان توسط سرنشینان ماشین، چنان با تسهیل و خوشضرب روایت میشود، که شاید همین «شفافیت» به یاری فصول کمیمفصل، کمیکندشدهٔ اثر میآید. آنچه در انتها از آرزو و امید برای سرهنگ و نوشی و عروس شیخان، حلّه، باقی میماند را در این معرفی کوتاه وا نخواهیم کاوید، و این، به ضرورت پرهیز از افشای پایانبندی درخور تأملِ اثر است. همین طور موضوع نقش زن و زنانگی را باید یکسره به خوانندگان و منتقدان واگذاشت که تحلیل و نقد اثر از آن وجه و در آن مقوله جز به تفصیل، ممکن نیست. امید که این امساک، بر تأثیر این یادداشت در تشویق مخاطبش به خواندن کژمیر بیفزاید.
در روزگاری که مردم ایران از خرد تا کهنسال، سینهسپر کرده، در خیابانهای آتش و خون، اعتراض همیشه زندهشان را فریاد زنند، بین آنچه که در صفحات یک رمان نوشته شده و آنچه که اضطراب و هیجان جمعیمان به ما منتقل میکند، بیشک فاصلهٔ عمیقی احساس میشود. مقولات فرهنگی، ادبی و هنری به حاشیه رانده میشوند، چرا که جز این گناه خواهد بود. هر لحظه از شجاعتی که در ایران و برای آزادی ایرانی رقم میخورد، توجه کامل و حمایت مطلق ما را میطلبد. با این همه، جانهای حساسشدهای که برای عدالت و آزادی به خروش آمدهاند، نه تنها از هنر تهی نخواهند ماند، بلکه برای بالیدن در مواجهه با تازیانهٔ «ترس»، به گستراندن ریشههایشان در عمق خاک هنر محتاجند. ترس فلجکنندهٔ از دست دادن عزیز در همه زنده است، اما چرا نه که به یاری هنر تنهای تنها را به هم پیوند نزنیم و با همین پیوند، به تغذیهٔ شجاعت نپردازیم؟ چه مرهمی مؤثرتر بر این ترسها جز امیدها و آرزوهایی که اولین امکان تجلیشان را در عرصهٔ خیال و هنر مییابند؟
در مصاحبهٔ مهناز عطارها (کریمی) با مجلهٔ رودکی، نویسنده در جواب دو سؤال آخر، آرزوی بزرگش را چنین مطرح میکند: هزینهای که دولتها صرف جنگ میکنند به مصرف محیط زیست، بهداشت و تحصیل رایگان ساکنین زمین برسانند. و آرزوی کوچکش؟ عمر نوح برای سفر، برای دیدن، برای شنیدن و برای نوشتن.
بر هیچ یک از این دو آرزوی خانم عطارها مهر انقضا نمیتوان زد، و البته همآرزویی با او هم بر هیچ یک از ما، چه پیر و چه جوان، عیب نیست.







