خیزش ملی مردم ایران – فرشته پاریزی: روزهای دی‌ماه

متن حاضر بازنویسیِ رواییِ یک تجربه‌ی واقعی است؛ متنی که از پیام‌ها، صداها و شهادت‌های پراکنده‌ی چند روز شکل گرفته و در قالب تقویم پیش می‌رود. نویسنده عمداً به بدن، مراقبت، و حذف نهادها نزدیک شده‌ تا زمان، خودش را در حرکت‌های کوچک نشان دهد. آنچه اثر را استثنایی می‌کند، تمرکز بر “کار مادری” در میانهٔ فروپاشی کامل اجتماعی است: مادری که در نبود پزشک، قانون و امنیت، تبدیل به جراح، پرستار، کارآگاه و مددکار اجتماعی می‌شود. روایت روزشماری، ریتمی از اضطراب و انتظار می‌سازد که خواننده را در چرخهٔ بی‌پایانِ «بی‌خبری-جستجو-ترس-مراقبت» غرق می‌کند.

نوزده دی ماه

برادرم زخمی می‌شود. خواهرم می‌گوید خودش دیده. خودش هم تیر خورده توی ساقِ پایش. مادرم بالای ساقِ پایش را می‌بندد. خون بند می‌آید.

اصلا نمی‌پرسد کجا بودی. مثل همیشه که می‌پرسید. زیر بازویش را می‌گیرد و به من تشر می‌زند برگردم داخِلِ خانه.

دو مردی که خواهرم را آوردند، دست‌های خونیشان را می‌شورند.

می‌پرسند: می‌شود این مرد هم این‌جا باشد؟ گلوله خورده است،  درست وسطِ گلویش.

مادرم می‌پرسد: زنده است؟

مردها می‌گویند: خودمان می‌مانیم کمک.

خواهرم می‌پرسد: پس بقیه چی؟!

خونِ زیادی رفته از خواهرم. مادرم خون را می‌شوید. زخم را می‌بندد.

چشم‌هایِ مرد باز مانده. مادر یک پتو انداخته رویِ مرد.

مردها می‌روند دکتر بیاورند.

بیست دی ماه

هوا سرد است. کسی در خیابان به چشمِ کسی نگاه نمی‌کند.

توی خیابان پر از پوکه‌هایِ فشنگ است. یک ماشینِ آب‌پاش خون را از خیابان می‌شوید. از دیوارها هم.

بیشتر داروخانه‌ها تعطیلند.  مدرسه‌ها هم تعطیلند. مادر از یک داروخانه‌ی شبانه‌روزی وسایلِ پانسمان و بخیه می‌خرد.

می‌گذارد در یک پلاستیکِ مشکی، مثل وقت‌هایی که نوارِ بهداشتی می‌خرید.

مردها می‌آیند و مردی که زیرِ پتو بود را با خودشان می‌برند.

مادر می‌پرسد: پس دکتر چی شد؟

بیست و یک دی ماه

قبلاً عادت داشت گریه کند. اما نمی‌کند. نمی‌تواند. از برادرم خبری نیست.

یکی از همسایه‌ها خون روی راه‌پله را می‌شوید. یکی هم هر چه دارو در یخچال دارد می‌آورد.

یکی به مادرم مسکن می‌دهد.

غروب یک پرستار می‌آید خانه و زخم را می‌بیند. می‌شوید. می‌بندد.

می‌گوید: پزشک را دستگیر کرده‌اند.

می‌گوید: خودم برایتان دارو می‌آورم.

بیست و دو دی ماه

پایِ خواهرم ورم کرده.

از برادرم خبری نیست. کتاب‌هایش همان‌طور رویِ میز مانده‌اند.

مادرم شبانه می‌رود خانه‌ی دوستش. می‌ترسد. از بی‌خبری. از خبر. دو تا از دوستانش هم گم شده‌اند.

آن‌ها هم مثلِ برادرم شانزده سال دارند. مادرم می‌ترسد دیر شده باشد. مادرانِ آن‌ها هم می‌ترسند.

بیست و سه دی ماه

تمامِ عکس‌ها و ویدیوهایِ سردخانه را نگاه می‌کند. چند بار. تمامِ چهره‌ها را.

گفته‌اند آن‌جا نرود. مردها بروند بهتر است.

خواهرم تب دارد. پرستار تلفنی به مادرم یاد می‌دهد چطور سِرُم را وصل کند. خودش دست‌به‌کار می‌شود.

تمامِ صورت‌هایی که در عکس‌ها و ویدیوها دیده آشنا به نظر می‌آمدند، همه شبیهِ برادرم بودند.

نمی‌تواند رگ پیدا کند.

زنِ همسایه می‌گوید بلد است سِرُم بزند. می‌گوید این روزها زیاد این کار را کرده.

بیست و چهارم دی ماه

دلش طاقت نمی‌آورد. می‌رود سردخانه.

بیست و پنجم دی ماه

خبر می‌آورند برادرم را کسی دیده که دستگیر کرده‌اند.

مادرم سرش را رویِ شانه‌ی خواهرم می‌گذارد. از خواهرم می‌پرسد: «تو دقیق دیدی که تیر خورد؟ به کجا؟»

خواهرم سرش را تکان می‌دهد.

بیست و ششم دی ماه

می‌رود جلویِ کلانتری. بعد زندان. بعد برمی‌گردد خانه.

دوستِ برادرم را در سردخانه پیدا کرده‌اند.مادرم دست‌هایش یخ می‌زند. لیوان از دستش می‌افتد.

بیست و هفت دی ماه

حالِ خواهرم بدتر شده. پرستار می‌گوید شاید مجبور شویم برویم بیمارستان.

شماره‌ای به مادرم می‌دهد. می‌گوید اگر خودش نبود، با این شماره تماس بگیرند.

بیست و هشتم دی ماه

هنوز خبری از برادرم نیست.

خواهرم دارد هوشیاری‌اش را از دست می‌دهد.می‌گویند فرمِ پذیرشِ بیمارستان همانا و دستورِ بازداشت همان.

مادرم مانده چه کند. باید او را ببرند بیمارستان.

به پرستار می‌گوید: با اسم و مشخصاتِ خودم بستری‌اش کنید.

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی