
من حتی نمیدانستم که آنا خداناباور بوده یا میخواسته خاکسترش را بعد مرگ در جنگلهای هارتز میان راشها، بلوطها، صنوبرها و کوههای چندصد هزارساله بپاشند. حالا کوزهای سفالی پر از خاکستر آنا روی سنگ سرد محراب به ما پورخند میزد. او در کلیسای روستاییِ زادگاهش در کوزهای میان سنگ، دعا اسیر شده بود. یک لحظه حس کردم بادی ساحلی خاکستر را با خود به دریای خزر برد. اما وقتی قطرات اشک را از عینکم پاک کردم، دیدم کوزه همانطور در بسته روی محراب جا خوش کرده. آخوند، ببخشید کشیش، مثل دیوارِ بیپنجره حرف میزد و بعد هر سکوتش به جای نوای ارگ که از هر کلیسایی انتظار میرود، صدای فرانتس سیناترا در فضای سنگی میپیچید: «اَند نو دِ اِند ایز نیِر…» صدای گرم سیناترا در آن کلیسا درست مثل خاکستر آنا روی محراب و زیر صلیب غریب بود. عجیبتر از آن سکوت و نظم فضا بود. هیچ صدای هقهقی حتی از مادر آنا در نمیآمد. بالاخره کشیش ظرف خاکستر را بلند کرد و وقتی به در کلیسا رسید، جمعیت مثل رژهی سربازهای شکست خوردهی رضاخان میرپنج در اولین نبرد با میرزا و جنگلیهای گیلان، پشت سرش به طرف قبرستان روستای اِلِند به حرکت درآمد. انگار با اینکه از قبل شکست را قبول کرده بودند، به دستور فرمانده به جنگ کوههای چندصد هزارسالهی هارتز میرفتند. مه، صنوبرهای هارتزی را دو نیم کرده بود و ما در نیمه پایینی روی برگهای خیس راه میرفتیم تا به قبرها برسیم.
شوهر آنا کلاً در آن جمع مثل ماهی خیسی بود که در بازار ماهیفروشان رشت به جای بالا و پایین پریدن و جان دادن روی یک تکه یخ بزرگ، اشتباهی تو سبد پرتقالفروش افتاده باشد. او نه پشت کشیش که تقریباً کنارش راه میرفت. شلوار جین رنگ و رو رفته و کت قهوهای همیشگیاش که حتی زحمت نکشیده بود زیر بغلش را وصله بزند، او را به فضا و مکان بیربطتر میکرد. زنی که پشتم بود آرام به بغل دستیش به آلمانی غر زد: «نگا! نکرده حداقل به احترام مراسم خواهرم یه دست لباس مناسب بپوشه.» صدای آنا بود. برگشتم. آنا لبخند زد. اما چشمها، آبی بود. نگاه قهوهای و گرم آنا را نداشت. موهایش بلند و طلایی بود و با دقت بالای سر گوجه و سنجاق شده بود. طوری که سر من از سنجاقها درد گرفت. خوشبختانه سالها بود که گیسهای بلندم را زده بودم. آنا موهای قهوهایش را نهایت تا زیر گوشش بلند میکرد. من موهای سیاهم را نهایت تا سر گوشم. بدن، بدن زنی بود که سه چهاربار زاییده و چند سال شیر داده و بعد سعی کرده با ورزش و رژیمهای کوتاه و سخت به حالت قبل زایمان اول برگردد. یکی از دلایلی که تصمیم گرفته بودم بچهدار نشوم! شاید آنا هم برای همین بچهای نداشت. آنا حتی از من هم لاغرتر بود. به قول هاجرخالهجان سیخجانه بود. اما لبخند زن، لبخند آنا بود. مرد کنار زن در آن کتشلوار نوی سیاه که انگار برای این مراسم خریداری شده بود، مثل مستطیلی بود کنار یک مربع. هر دو چهار گوش و قابدار. با آرنج به پهلوی زن زد. رویم را برگرداندم. شوهر آنا نه اینکه فقیر باشد، انگار مثل آنا زیاد اهل آداب و لباس و این چیزها نبود. در طول پانزده سالی که آنا را میشناختم، سه چهار دست لباس بیشتر در تنش ندیده بودم.
به دفتر آنا رسیدم. یک بار دیگر کفشهایم را نگاه کردم که کثیف نباشند. دیدم مثل کفش آقا دامادهای تالشمحله برق میزند. روی کت دامن سرمهای آهار دارم از روی عادت دستی کشیدم. در زدم. آنا با همان لبخند معروفش بلند شد و دستش را به طرفم دراز کرد. به آلمانی گفت: «بفرمایید!» چشمم از کفش واکسخوردهی خودم رفت به صندل تقریباً پوسیدهی آنا که بدتر از همه با یک جوراب سفید پوشیده شده بود. یک شلوار جین خیلی معمولی پاش بود. تیشرتش شبیه ایرانت بام لژهای ساحلی حاجیبکنده و تالشمحله انگار آنقدر زیر باران و آفتاب مانده بود که معلوم نبود از اول سفید بوده بعد زرد شده یا نارنجی بوده و رنگش پریده. دوباره گفت: «لطفاً بفرمایید!» از این که یک استاد تمام را در دانشگاه با آن سر و وضع میدیدم، جا خورده بودم. نشستم. به انگلیسی گفتم: «ببخشید تازه دیروز از ایران رسیدهام و هنوز کلاس آلمانی ثبتنام نکردهام.» خودش هم نشست. روی میز کارش یک ظرف پلاستیکی کهنه با عکس بستنی شکلاتی بود. توی ظرف انگور بود. تعارف نکرد. هاجرخالهجان هم ظرفهای پلاستیکی بستنی را نگه میداشت. تو باغچه به جای ظرف نگهداری غذای مرغ و اردکها استفاده میکرد. آنا به فارسی روانی گفت: «میدونم گیلوا خانم! زبان مادری شما فارسیست. میتونیم فارسی حرف بزنیم. شما دکترای مردمشناسی خودتون رو از دانشگاه تهران گرفتهاین. تو اون پروژهی جالب خانههای گیلان هم همکاری کردهاید. خیلی خوشحالم که در پروژهی سه سالهی ما هم…» از شدت تعجب نگفتم: «زبان مادری من گیلکیست خانم!» شاید هم ترسیدم بگویم و او با گیلکی شسته رفتهای بگوید: «خوش دَری مه دِرِن گیلکی گپ بَزیم.» آنا ادامه داد: «البته برنامههای طولانی مدتی هم برای بعد این سه سال دارم و اگر بتونیم بودجه بگیریم…» در طول این پانزده سال نه فهمیدم و نه پرسیدم چرا و کجا فارسی را آنقدر خوب یادگرفته است. بعد از اولین دیدار وارد آسانسور دانشکده شدم. خودم را در آیینه آسانسور نگاه کردم. در آن کتدامن آهاردار بیشتر شبیه گروهبانی بودم که به جای پادگان اشتباهی به دانشگاه آمده. کت دامن برای همیشه رفت ته کمد.
همهمان مثل گروهان آموزشی پادگان اما به شکل نیم مستطیل ایستاده بودیم دور قبر. هرکس بیهیچ حرف اضافهای از ظرف کنار قبر یک مشت گلبرگ سفید بر میداشت و میانداخت روی کوزهی خاکستر آنا توی قبر. بعد از ظرف دیگری یک مشت خاک میریخت و بعد عقبگرد میکرد جای اولش. بفرما، اول شما و تعارف هم درکار نبود. دستی پشتم نشست. برگشتم. خانم پروفسور اِوِرت بود. مدیر و همکار پروژهی جدید آنا درباره نسل چهارم مهاجران ترک در آلمان. همان خانم عینکی و بد قوزی که سه هفته تمام غر میزد چرا آنا به ایمیلهایش جواب نمیدهد و سر کار هم نمیآید. گفته بود: «این آنا لابد باز رفته ایران و ما رو پیچونده!» من تا آن موقع نمیدانستم آنا چندین بار به ایران رفته. او هم تازه چند روز پیش فهمیده بود آنا در بستر مرگ بوده و نه در ایران. چند شاخه رز سفید در دست داشت. خیلی آرام به آلمانی گفتم: «سلام!» فکر کردم باید چیزی بگویم. ادامه دادم: «از آن همه دانشجو و همکار فقط ما اومدیم.» پروفسور اورت گفت: « بله، خب تعطیلات ترمه. اینجا هم از برِمِن خیلی دورتره. من هم این ورا تو براونشوایگ کار داشتم، گفتم یه سر بیام.» صدایش آرام اما محکم و چهارگوش بود. مانند الوارهای روی هم چیده شدهی درختهای افتاده در جنگلهای هارتز. خواستم ادامه بدهم و بگویم: «به نظرم باید برای آنا یک مراسم یادبود در دانشگاه بگیریم.» اما آبی یخزدهی نگاه خواهر آنا فهماند که نباید حرف بزنیم. تیپ خانم جلویی من از نظر سادگی شبیه آنا بود. موهای خاکستری تا زیر گوش، یک کاپشن سادهی مشکی تمیز، شلوار سیاه و شال خاکستری. بوی صابون میداد. انگار همین الان از حمام بیرون آمده باشد. رفت جلو. چند گلبرگ و مشتی خاک ریخت و برگشت. گلبرگها از دست من هم افتادند توی قبر. هیچ فکر نمیکردم روزی توی قبر آنای پنجاه ساله و پرانرژی گل و خاک بریزم. خاک بوی شالیزار میداد.
ساقههای برنج تا زانو خیسم کرده بود. خم بودیم توی گِل. دستسفید و نکردهکار نبودم. معمولاً تعطیلی تابستان سر شالی بودم. اما کمرم درد گرفته بود. کمر راست کردم. دیدم زهرا خانم بدون چادر از سر جاده دارد میدود طرف شالیزار. با همان دمپایی پلاستیکیش پرید وسط شالی. داد زد: «هااای! هاجر خانم جان!» هاجرخاله کمر راست کرد. زهرا خانم انگار که میخواهد خبر خرابی پمپ آب را بدهد، بدون هیچ مقدمهای ادامه داد: «هاجر خانم جان! تی خاخور بمرد! تی خاخور بمرد! گیلوا جانم تی مَار بمرد!» ساقههای برنج از دستم افتاد تو گل.
مشتم باز شد و خاک در قبر آنا رها شد. به خانوادهی آنا با سر و در سکوت ادای احترام کردم. شوهر آنا کنار خانواده نبود. دلم میخواست چشم چشم کنم و ببینم کجاست. اما وسط مجلس ختم زشت بود. مراسم کمکم داشت مثل سر ظهر بازار ماهیفروشان رشت جمع میشد. بوی ماهی میآید، صدای داد ماهی فروش هنوز در هواست، اما از ماهی تازه و مشتری دیگر خبری نیست. مگر چند مسافر از همه جا بیخبر به تور ماهیفروش بیفتند. شوهر آنا دقیقاً مثل یکی ازین مسافرهای تهرانی که بعد از ظهر ماهی میخرند، از یک جایی که نفهمیدم کجاست، آمد جلو قبر آنا رو به جمعیت ایستاد. به آلمانی گفت: «لطفاً همه بمانید، میخواهم یک مطلب مهم دربارهی آنای عزیز و زجردیدهام بگویم که از سیسال پیش تا الان معصومتر و مظلومتر از او ندیدهام.» شوهرخواهر آنا، همان مرد مستطیلی بلند گفت: «کَمقَن! الان اصلاً وقتش نیست!» کامران؟ مطمئن نبودم درست شنیده باشم. آخر شوهر آنا جز دو چشم درشت سیاه و دو ابروی زیبای به هم پیوسته هیچ شباهت دیگری به ایرانی جماعت نداشت. بارها در دانشگاه دیده بودمش. فقط میدانستم که شوهر آناست. آن هم چون آنا ده سال پیش معرفیاش کرده بود: «همسرم!» بدون نام بردن. همیشه از خودم میپرسیدم، این شوهر آنا استاد چه رشتهای است و دفترش کجاست که همیشه دانشگاهست؟ زیاد در راهرو به او سلام داده بودم و او حتی جواب سلامم را هم نمیداد. حتماً اشتباه شنیده بودم. زن چشم سبز کنارم سرش را تکان داد و زیر لب به آلمانی گفت: «کامران لطفاً نه!» معلوم بود در طی سالیان روی تلفظ این اسم و به خصوص حرف «ر» و «آ» کار کرده. شوک ایرانی بودن شوهر آنا، از اینکه ناگهان آخر مجلس ختم پریده وسط و میخواهد حرف بزند، برای من بیشتر بود. صدای شوهر آنا انگار یک قلپ آب دریا در گلو داشته باشد، بغضی بود: «آنای من همیشه از مراسم تدفین متنفر بود. از کلیسا و …» بغضش ترکید. اما ادامه داد: «آنا اصلاً دوست نداشت اینجا خاک بشه. میخواست خاکسترش رو…» شوهرخواهر آنا بازوی کامران را گرفت و با آرامش و منطقِ یک تابلوی ورود ممنوع جلو یک غار مرموز هارتزی گفت: «دیگه کافیه!» کامران هم انگار قبول کرده باشد، سرش را پایین انداخت و به طرف در قبرستان رفت. مه رفته بود. اما زور آفتاب به خیسی برگهای صنوبر نمیرسید. پروفسور اورت گفت: «خب من دیگه باید برم.» با این که میدانست ماشین ندارم و تا برمن باید سه بار قطار عوض کنم، هیچ تعارف نکرد که تا براونشوایگ من را ببرد. میخواستم بروم طرف خواهر و مادر آنا و خداحافظی کنم که دیدم خواهر آنا دارد میآید طرفم: «سلام، لیزا هستم، خواهر آنا.» باز هم لبخند آنا روی یک صورت دیگر. دست دادم و گفتم: «سلام، گیلوا هستم. همکار آنا.» زن چشم سبز کناریم ناخواسته میان ما قرار گرفته بود، رو به من گفت: «سلام، منم بتی هستم. دوست آنا از بچگی تا الان.» یکهو بغضش گرفت. انگار یادش آمد که دیگر الانی با آنا ندارد. خواهر آنا گفت: «ما میز رزرو کردیم، خیلی خوشحال میشیم اگر شما هم همراهیمون کنید.» از این که نشناخته من کلهسیاه را به محفل خصوصیشان دعوت میکنند، جا خوردم. نمیدانم از سر تعارف بود یا کنجکاوی، با اینکه میدانستم با رفتنم شاید از قطار آخرم در هانوفر جا بمانم، دعوتشان را پذیرفتم. خواهر آنا گفت: «میدونید چه جوری باید بیایید؟ آخه ما تو ماشین جا نداریم. البته اینجا یه ده کوچیکه.» سرخ شد و خندید. لابد فکر میکرد من از ناف لندن آمدهام. بتی هم خندید: «لیزا نگران نباش! من تو ماشینم جا دارم. میارمش.» و بعد رو به من گفت: «دوست دارید با من بیایید؟» خواستم از روی تعارف بگویم نه، که باران زد. بتی گفت: «بدو تا خیس نشدهایم.»
کافهی هارتزی بیشتر شبیه یک انبار چوبی بود که برای مهمانها برقش انداخته باشند. حدود بیست نفر آدم پرش کرده بودیم. قهوهی داغ دست به دست میشد. کافه کلاً دو میز داشت. یک میز کوچک شش نفره مخصوص دوستان و یک میز دوازده نفره برای خانواده. روی هر دو میز کیکهای جورواجور ردیف شده بود. روی دیوار شاخ گوزن به من زل زده بود. وقتی بتی کیک دارچینی تعارف کرد، بوی رشته خوشکار تازه کافه را گرفت. تشکر کردم و پرسیدم: «شما با آنا خیلی صمیمی بودید درسته؟» فضولی اضافهای بود. بتی گفت: «بله، من و روت و آنا همیشه با هم بودیم.» و به خانم بغل دستیش اشاره کرد. لبهای روت برای لبخند فقط کمی بالا رفتند اما جای چند چروک ریز مثل خطخطیهای پاکشدهی دفتر مشق روی صورتش ماند. کت سیاه سادهای پوشیده بود. موهای کم پشت طلاییش را انگار روی صورتش با خطکشی مرتب کرده باشند، هر چند تار مو حدود یک میلیمتر با دیگری فاصله داشت. روت گردن نداشت. یا گردنش آنقدر کلفت بود که دیده نمیشد. اما روی سینهاش یک ردیف گردنبند مروارید سفید خودنمایی میکرد. گفت: «آره، یادش بخیر! تا قبل این که بره دنبال عشق و عاشقی همه چی رو روال بود!» آنا و عشق و عاشقی؟ روت موقع حرف زدن چشمش به گوشی بود. صفحهی گوشیش را گرفت طرفم: «ببینید! این ماییم! سال آخر دبیرستان!» سه دختر جوان نشسته بودند روی یک دیوار و پاهایشان از دیوار آویزان بود به طرف دوربین. پشتشان هارتز. با ناز پرسید: «اگه گفتی من کدومم؟» موطلاییه قطعاً روت بود. اما هیچ ربطی به روتی که مقابل من نشسته بود نداشت. روتِ توی عکس لاغر بود. موهاش کوتاه بود. شلوار جین و تاپ تنش بود و شر چشمهایش از عکس میریخت توی کافه. با اعتماد به نفس انگشتم را گذاشتم روی دختر موطلایی و گفتم: «این با شما مو نمیزنه!» روت با تمام وجود لبخند زد. گونههایش مثل کلوچهی فومن گرد شد. بتی هم با لبخند نگاهم کرد. کم مانده بود از اینکه با حرف اضافهای دل دوستش را نشکاندهام، ازم تشکر هم بکند. بتیِ توی عکس هم شباهتی به این بتی که سر میز نشسته بود، نداشت. بتی در عکس موهای کوتاه تیره داشت. یک شلوار جین پوشیده بود و یک تیشرت سفید. نشسته بود وسط دو دختر. دو دستش را به لبهی دیوار گرفته بود و سرش از غشِ خنده رفته بود عقب. دختر مو بلند سمت چپی گونههای برجسته و چشمهای قهوهای آنا را داشت. او هم یک تیشرت سفید پوشیده بود. حتی فکر کنم همان بود که در اولین دیدارمان تنش بود. یک دستش به لبه دیوار و دست دیگرش در هوا بود. انگار او داشت چیزی میگفت و دو دختر دیگر به آن میخندیدند. آنا در عکس خیلی خیلی زیبا بود. بتی گفت: «اون موقع فر مد شده بود.» تصور اینکه آنا زمانی پیرو مد بوده باشد برام مثل این بود که هاجرخاله جان سر لخت، وسط شنبه بازار برقصد. پاهای چابکش بچرخند. موهای حناییش مثل موجهای کوچک دریا در روزهای آفتابی روی پستانهای افتادهاش تاب بخورند. دستهای آفتابدیدهاش با هر حرکت در هوا جنبش را به بازار بیاورد، اما مردم دورش جمع نشوند. سوت و دست نزنند و با گوشی فیلم نگیرند. روت گوشی را از دستم گرفت و گفت: «یادش بخیر! همیشه با هم بودیم. تا اینکه سر و کلهی این کمقن پیدا شد.» پررویی کردم و پرسیدم: «شما آخرین بار کی آنا رو دیده بودید؟» بتی روت را نگاه کرد و گفت: «دوسال پیش تو جشن ما هم نسلیهای روستا اومد. همهی بچه مدرسهایهای اون دوران بودیم. دیگه بعد اون ندیدیمش.» انگار از روت تایید میخواست. روت با چنگال کیک دارچینی را در دهان گذاشت و روش یک قلپ قهوه خورد که زود پایین برود. بعد گفت: «آره. بتی به زور اوردش. هرچی ایمیل میزدیم جواب نمیداد. آخر بتی تو سایت دانشگاه نگاه کرد آنا کی کلاس داره. شماره کلاس رو برداشت و کوبید رفت تا در کلاس تو برمن. مگه این کمقن میذاشت…» بتی دوست نداشت روت ادامه بدهد، پرسید: «شما چی؟ شما خیلی با آنا صمیمی بودین؟ آخه از همکاراش فقط شما و اون خانومه اومدید.»
از هر هزار و صد ایمیلی که برای آنا میفرستادم، شاید فقط یکی را که از همه مهمتر بود، جواب میداد. در انستیتوی مردمشناسی برمن، آنا معروف بود به نادیده گرفتن ایمیلها. فقط چیزهای مهم را پاسخ میداد. هشت ماه پیش برای آخرین بار در راهرو رو به رو شدیم. از زمان کرونا به بعد آنا تا جایی که میشد دورکاری میکرد. اصلاً روم نشد بپرسم چرا موها و ابروهایش ریخته یا چرا با اینکه چندسال از کرونا گذشته هنوز ماسک گذاشته. گفتم: «آنا چه طوری؟ خیلی دلم برات تنگ شده بود. چرا از خودت خبری نمیدی؟» دیوار آنا آنقدر قطور بود که حتی جرئت نکردم بغلش کنم. گفت: «سلام، پروژهات در چه حاله؟» خیلی تعجب کردم. آخر هر ماه یک ایمیل طولانی همراه با یک گزارش کامل از پروژه براش فرستاده بودم. گفتم: «آخرین خبرها رو برات چند هفته پیش ایمیل کردم. ندیدی؟» خیلی جدی انگار که یا من دروغ میگویم و یا اینکه اشتباهی رخ داده گفت: «نه، من ایمیلی دریافت نکردم.»
روت سوال بتی را یک جور دیگر تکرار کرد: «شما با آنا خیلی صمیمی بودین؟ آخه حتی ایمیلهای ما رو دیگه جواب نمیداد.» فکر کردم اگر بگویم نه مسخره به نظر میرسد. گفتم: «بله. ما نسبتاً صمیمی بودیم.» از ترس اینکه سوال دیگری بپرسند، ادامه دادم: «اما زیاد عادت نداشت در مورد زندگیش حرف بزنه و بیشتر درمورد کار یا زندگی من حرف میزدیم.» بتی سرش را تکان داد و قهوه خورد. روت گفت: «قهوهتون تموم شده! اجازه بدید فنجونتون رو پر کنم.» در حین پر کردن فنجانم گفت: «آنای ما همین طوری بود. همیشه عادت داشت حرف بقیه رو گوش بده. بار بقیه رو به دوش بکشه ولی به خودش اعتنا نکنه. بار خودش رو تو دلش حمل کنه. تو رابطهش با اون مردیکه هم…» بتی باز پرید وسط حرف روت: «طبیعیه! آدم با همکاراش معمولاً فقط دربارهی کار خب حرف میزنه.» از اینکه الکی گفته بودم در مورد زندگی من حرف میزدیم، از دست خودم خیلی عصبانی شده بودم. روت خندید: «من این چیزا سرم نمیشه. آخه اینجا همه همهچی هم رو میدونن.» دوست داشتم بگویم: «تو تالشمحلهی ما هم اینجوریه.» اما به جاش حرف بتی را تایید کردم و یک جرعه قهوه خوردم.
دور میز دوستان آنا شش صندلی بود. اما فقط پنج صندلی پر بود. کنار روت یک مرد نشسته بود. فنجان خالی قهوه را دو دستی جلو دهان و صورت سرخ و گوشتیش نگه داشته بود. دستهایش مثل تنه درختهای هارتزی ترکهای بزرگی داشت. احتمالاً فکر میکرد کِرِم فقط برای خانمهاست. بیشتر حواسش به گارسون جوان بود. نه اینکه تیک و تاکی در کار باشد، یک جوری داشت او را میپایید. روت این بار کیک هویج را از جلو مرد برداشت و یک تکه کیک را با کاردک مخصوص بلند کرد. با لبخند تالشمحلهای گفت: «کیک هویجمون رو امتحان کردی؟» همانطور که هاجرخالهجان اول چای داغ را جلو آدم میگذارد و بعد تازه میپرسد: «چای نُخوری؟»، بدون اینکه منتظر جوابم بماند کیک را در بشقابم گذاشت. بتی سرخ شد. سرش را پایین انداخت. انگار کار خیلی زشت و خلافی رخ داده. اما من قند تو دلم آب شد. هنوز چنگال را در دهان نگذاشته بودم که روت پرسید: «چه طوره؟» گفتم: «مزهی دارچینش رو خیلی دوست دارم.» روت زد به بازوی مرد کناریش: «دیدی گفتم دارچینش رو زیاد کنیم بهتره.»
کنار شوهر روت یک مرد دیگر نشسته بود. لباسش برای میز ما زیادی رسمی بود. انگار همین الان از دفتر وکالتش در مونیخ یا دوسلدورف فرار کرده باشد و آمده باشد اینجا. غرق گوشیش بود. گاهی چیزی را از توی گوشی به شوهر روت نشان میداد. آنقدر جدی که انگار دارد قرارداد نامهای برای کافه تنظیم میکند. فکش مثل لبهی سنگی یک پلکانِ هارتزی تیز و زاویهدار بود. چشمهایش، دو سنگ خیس کنار دریا، روی صورتم نشست. لبخند کوتاهش هم یخ بود و هم داغ. نگاهش زل نبود، بیشتر داشت میگفت: «میدونم تو کَفَمی.»
تو کفِش بودم که صندلی خالی بین ما کشیده شد عقب. مادر آنا نشست درست وسط ما. پیرهن سیاهش شبیه یک پردهی بیچین برجستگیهای شکمش را پوشانده بود. موهای تازه رنگ شدهاش را پشت گوش جمع کرده بود. پودر و کرم نتوانسته بود خطوط عمیق چهرهاش را بپوشاند. دستش را گذاشت روی دستم. جا خوردم. نه اینکه مشکلی باشد یا آدمگریز باشم، از یک آلمانی در دیدار اول انتظار نداشتم. چشمهای آنا با همان گرما بهم لبخند زد: «خیلی خوش اومدین.» فکر کردم باید چیزی بگویم: «سلام، خیلی تسلیت میگم. من گیلوا همکار آنا هستم.» دوبار آرام زد روی دستم: «میدونم. به دخترم گفتم حتماً شما رو به کافه دعوت کنه تا بیشتر آشنا شیم. ممنون که اومدین.» رو کرد به روت و شوهرش: «ممنونم از پذیرایی و دراختیار گذاشتن کافه! همه چی خیلی عالیه! به خصوص کیک هویج!» زیاد به عکسالعمل روت و شوهرش دقت نکرد. روی صندلی کامل چرخید طرف من. دست چپم همچنان زیر دستش بود. انگار میترسید در بروم. جرئت کشیدن دستم را نداشتم. پرسید: «شما آخرین بار آنای من رو کی دیده بودین؟ آخه از دوسال پیش با ما دیگه حرف هم نمیزد.» صدایش قطرههایی بعد بارانی طوفانی بود که از برگهای همچنان خیس صنوبر روی زمین میچکید. دست راستم را گذاشتم روی دستش: «آنا رو هشت ماه پیش دیده بودم.» یک قطره اشک روی گونهاش سرعت گرفت و افتاد روی لباسش: «حالش خیلی بد بود؟» گفتم: «آره. آنای همیشگی نبود.» و یک قطره اشک سیاه از چشم من افتاد روی دستهایمان. دستش را از لای دستهایم کشید بیرون. یک دستمال سفرهی سفید برداشت و بلند فین کرد. با لبهی دیگر همان دستمال اشک چشمش را پاک کرد. روت همان عکس سه نفره را گرفت طرف مادر آنا: «الان داشتیم این عکس رو میدیدیم.» مادر آنا عکس را دور و نزدیک کرد. بعد گفت: «برام بفرست به واتساپم. الان عینک ندارم.» با اینکه معلوم بود جزییات عکس را ندیده، گفت: «ببینین دخترم چه خوشگل بود؟ چه با استعداد بود؟ شاگرد اول دبیرستان بود. اونوقت به جای این که بره دکتر بشه رفت رشته نمیدونم چی چی شناسی! همون چیچی شناسی ما رو به اینجا کشوند.» همان دستمال سفرهی قبلی را برداشت و چشمهایش را پاک کرد.
پشت توری قورباغهها یک بند میخواندند. پنکه سقفی بدون اینکه جایی را خنک کند بالا سرمان میچرخید. روی فرش و دفترچه انتخاب رشته پهن شده بودم. هاجرخاله دستهای شالیکارش را به کمر زده بود. پیرهن گلدارش از شرجی تابستان خزر به تنش چسبیده بود. مثل مادری که بخواهد بچهاش را از لب دره دور کند ولی جز داد و فریاد فکری به سرش نزند، بالای سرم غر میزد: «مردم از تالش محله تا حاجیبکنده برات جشن گرفتن. از زهراخانم جان تا آقا محمود بقال همه بهم میگن دکترخاله. حالا تو یه کاره بین این همه رشته میخوای بری رشت جامعه شناسی بخونی؟ این چی چی هست اصلاً؟ چی رو میخوای بشناسی؟» خندهام را خوردم که بیشتر ازین عصبانی نشود. اما او خندهی خورده شدهام را دید: «ها بخند.» یک چرخی در اتاق و آشپزخانه زد. زیر لب گیلکی غر زد و دوباره برگشت بالای سرم: «برو وکیل بشو حق ما تالشمحلهایها رو بگیر که زمینامون رو از چنگمون درنیارن! مگه جامعه معلوم نیست که تو بری بشناسیش؟» خواستم بگویم رشته مورد نظر من در واقع مردمشناسیست اما دانشگاه رشت ندارد. فکر کردم شاید عصبانیتر شود. پس گفتم: «هاجر خاله جان، تهران که نمیرم، میرم رشت، جامعهشناسی.» فکر کردم با شنیدن اینکه همین نزدیکیام خوشحال میشود. اما گفت: «تی خروس مورغانه کنه!» دیگر تا فرداش حرفی نزد. حتی فرداش تا ظهر حرفهایش را حبس کرده بود.
مادر آنا دستمال را در دستش مچاله کرد. حرف محبوس را از دهانش داد بیرون: «اصلاً آنا از من حرف میزد؟ از خانوادهاش؟» هوا سنگین شد. پاسخ قطعاً نه بود. فکر کردم خودم مردهام و هاجرخاله از همکارهایم میپرسد: «اصلاً گیلوا از من حرف میزد؟» هیچ وقت از او هیچجا، نه در رشت، نه در تهران و نه در برمن با کسی حرف نزده بودم. اما او همه کسم بود. نه اینکه نخواهم دربارهی او حرف بزنم، نشده بود. کسی نپرسیده بود. مردم نهایت دربارهی پدر و مادر و خواهر و برادر میپرسند. با یک پاسخ «ندارم» من هم معمولاً شرمنده میشوند و چیز دیگری نمیپرسند. مادر آنا ادامه داد: «حرف نمیزد، نه؟» روت گفت: «قهوه؟» و باز بدون اینکه منتظر جواب من باشد، فنجانم را پر کرد. با سر تشکر کردم. بخار قهوه بالا میرفت و در خطی ممتد ناپدید میشد. گفتم: «ما بیشتر دربارهی کار با هم حرف میزدیم.» بتی رو به مادر آنا گفت: «رفتار حرفهای همینه. آدم معمولاً با همکاراش، هرچهقدر هم صمیمی، درباره خانواده و اینجور چیزها حرف نمیزنه.» این حرف بتی، هرچند درست نبود، اما به جا بود. من دربارهی هرکدام از همکارهایم، حتی آنهایی که تازه آمده بودند، خیلی چیزها میدانستم. مثلاً میدانستم آقای دکتر آیهان ییلماز اهل ازمیر است. میدانستم مادرش اصالتاً آذری است. یا اینکه زنش غنچه معلم آلمانی بهترین دبیرستان شهر است. دوتا دختر دوقلو دارند. ییلدیز و جانسو. میدانستم الان درگیر پیدا کردن دبیرستان خوب برای دخترها هستند. چون ییلدیز و جانسو اجازه ندارند در دبیرستانی که غنچه در آن معلم است، ثبت نام کنند. من حتی میدانستم پدر غنچه در آلمان کارگر بوده و غنچه در دویسبورگ به دنیا آمده و بزرگ شده. یا اینکه غنچه و آیهان هر دو از دانشگاه برمن لیسانس و فوق لیسانس گرفتهاند و اصلاً در دانشگاه باهم آشنا شدهاند. بعد فوق لیسانس ازدواج کردهاند. غنچه دوقلو حامله شده و تحصیل را رها کرده. آیهان ادامه داده و دکترای مطالعات فرهنگی گرفته. در این دو سالی که با دکتر ییلماز در یک پروژه همکار شدهایم، چندینبار به مناسبتهای مختلف، از جمله تولدش به خانهشان رفتهام. حتی غنچه در تعطیلات ترم به ویلای تازهشان در کوشآداسی دعوتم کرده بود و من نرفته بودم. در مورد آنا اما بعد پانزده سال همکاری نزدیک حتی نمیدانستم که شوهرش ایرانیست.
مادر آنا دستمال را روی میز رها کرد. چندبار با کف دست روی رانهایش ضربه زد و همزمان سرش را تکان داد: «نه! ما اصلاً براش مهم نبودیم. فقط همین درس مسخره و اون مردیکه براش عزیز بود.» دستمال را برداشت و روی چشمهایش نگهداشت. دوست داشتم بغلش کنم و بگویم: «نه! اصلاً اینطور نیست!» اما گفتم: «نه، آنا کلاً دربارهی خانواده حرف نمیزد. دربارهی همسرش هم…» دستمال را ول کرد روی رانهایش. خیلی جدی انگار که من کارمند ادارهی ثبت احوالم و او به عنوان مراجع باید یک اشتباه مهم اداری را توضیح دهد، گفت: «همسر؟ اون مردیکه همسر آنا نبود. اونا هیچ وقت ازدواج نکردهن! بگو معشوق، بگو فاسق!»
پا لخت در حوض باران پریدم. قطرههای ریز روی موهایم خورد. لجن به پاهایم چسبید. صدای داد زهرا مثل صدای کلاغ در حیاط پیچید: «لیلا خاله جان! هاجر یه مرده رِ تو شالیه!» سینی برنج از دست مادربزرگ افتاد. مرغ و اردکها زیر باران ریز هجوم بردند به دانههای برنج. مادربزرگ روی پلههای ایوان چندبار دستهایش را محکم روی صورتش زد. هر بار که دستش را پایین میآورد، دوباره میزد. روسری از روی شانهاش لیز خورد توی حیاط. دوید طرف شالی. روسری را برداشتم و پا برهنه دنبالش دویدم. زهرا پشت ما میدوید. مثل تکه چوب خشکی که مرتب به یک قوطی خالی حلبی کوبیده شود، داد میزد: «هاجر یه مرده رِ تو شالیه! » زنهای تالشمحله پشت زهرا قطار. هاجر خاله ایستاده بود سر جاده شالی. روسریاش مچاله و گلی در دستش. موهای بلند خرماییش خیس باران، چسبیده بود به صورتش. نگاهش رد جاده را گرفته بود. مادر بزرگ بازوی نحیف هاجرخاله هفده ساله را در مشتش گرفت. او را کشید آنور جاده. من پشت سرشان میدویدم. هاجر خاله تمام مدت رویش را برگردانده بود. اما حتی متوجه لیز خوردنم وسط جاده ماشینرو نشد. همانجا وسط جاده برگشتم ببینم چه چیز آنجاست که او حتی من را هم نمیبیند. مرد جوانی آرام در خط جاده گم شد. تا سالها بعد و شاید هنوز نگاه هاجر خاله به امتداد جاده، مثل بادی سبک روی ساقههای خمیدهی شالی به آرامی ادامه دارد.

فنجان قهوه در دستم لغزید. رومیزی سفید کمی قهوهای شد. بتی گفت: «به هرحال عاشق هم بودن و با هم زندگی میکردن.» لبخند روت جدیت فضا را گرفت: «چرا بابا ازدواج کردهان. دهسال پیش برای همین بیست روز ایران بود.» مادر آنا گفت: «ازدواجی که من و باباش رو دعوت نکرده به چه درد میخوره؟» دستمالش را محکم فشار داد. آهی کشید و گفت: «هرچند مطمئنم همون کار رو هم نکرده. تو تا حالا حلقه دیده بودی تو دستش؟» روت گفت: «آخه اونجا مردمشون دینشون با ما فرق داره. شاید حلقه بهم نمیدن.» روت برای گرفتن تایید نگاهی به من انداخت. مانده بودم چه بگویم که مادر آنا ادامه داد: «یه زن تو اونجور کشورا اجازه نداره همینطوری بدون اجازه خانوادهش با یه مرد ازدواج کنه!» خواستم دهانم را باز کنم و توضیح بدهم. مادر آنا سرش را تکان داد و گفت: «خانوادهی اون کمقن رو بیشتر از خانوادهی خودش پسند کرده بود. با این همه فاصله به اونا بیشتر از ما سر میزد. هرچی نباشه همهشون دانشگاه رفته و جراح بودن.» سرش مثل برگهای سرخ بلوط زیر وزش باد پاییزی، به آرامی تکان خورد و بیصدا به سمت زمین خم شد. ناگهان انگار که چیزی یادش آمده باشد، سرش را بالا گرفت: «این کمقن اصلاً اجازه کار داره یا جواز طبابتش رو بعد اون ماجراها بالاخره باطل کردن؟» چشمم روی شاخ گوزن دیوار روبهرو قفل شد. کامران پزشک بود؟ پس صبح تا شب در دانشکدهی ما چه کار داشت؟ پروانهی طبابتش باطل شده بود؟ چرا؟ چرا انتظار میرفت من بدانم؟ گفتم: «فکر کنم باطل شده باشه، اما منم دقیق نمیدونم.» مادر آنا دستش را روی فنجان سرد و خالی گذاشت: «چند بار بهش گفتم برو یه دکتر آلمانی درست درمون ببین قضیه چیه. گوش نمیکرد که. میگفت دکتر دارم، نیازی به دکتر دیگه نیست.» نگاهش جایی روی میز گم شده بود: «آنام، دختر قشنگم دو ماه تموم تو بیمارستان داشته جون میداده. تازه سه روز قبل مرگش از طریق بتی فهمیدیم چی شده و رفتیم بیمارستان. آخه چرا به ما چیزی نگفت؟» لبهایش کمی شل شد. روت ازآن ور میز دستش را روی دست مادر آنا گذاشت. نگاه بتی و مرد هم زمان چرخید روی هم. نور چراغ کافه فک مرد را زاویهدارتر میکرد و سایهی کوتاهی روی گردنش میکشید. مرد پشت چشمش را به وضوح برای بتی نازک کرد. نگاهش از بتی روی من افتاد. دستهایم دور فنجان جمع شد. دوباره گوشیاش را نگاه کرد. گوشهی لبهای بتی به آرامی در هم رفت. نگاهش توی فنجان افتاد و حتی لحظهای در آن غرق شد. کوکوک ساعت دیواری کافه پیچید. ساعت سه شده بود. نیمساعت دیگر باید سوار قطار اولم میشدم. مرد همانطور که سرش در گوشی بود گفت: «ای وای! قطار کنسل شده. امروز دیگه هیچ قطاری از اینجا نمیره تا ورنیگرروده!» بلند شد. رو به بتی، روت و شوهر روت گفت: «چهارساعت دیگه باید حتماً هانوفر باشم.» دستهایم روی لبهی میز پهن شد. صندلی را با فشار عقب دادم. ایستاده بودم کنار میز: «قطارها کنسل شدهن؟ من نباید قطار آخرم رو از هانوفر از دست بدم.» بتی بلند شد. کاپشنش را از پشت صندلی برداشت: «کارل، نگران نباش! من تا هانوفر میرسونمت.» بعد رو به من گفت: «شما هم اگر بخواید، میتونید با ما تا هانوفر بیایید.» کارل در حالی که بارانی سیاه را روی کتش میپوشید، لبخندی خشک و سریع به من زد.: «راه دیگهای ندارین!» به طرف میز بزرگ رفت و از هرکس دانه دانه خداحافظی کرد. خواستم من هم به طرف میز بروم و از خواهر و پدر آنا خداحافظی کنم. مادر آنا مچ دستم را گرفت: «شما عکسی از این اواخر آنا دارید؟» دوسال پیش در جشن شروع پروژه عکس دست جمعی گرفته بودیم. چند عکس دونفره هم داشتیم. گفتم:«بله! دارم.» گفت: «میشه برام ایمیل کنین یا تو واتساپ بفرستین؟» داشتم تو کیفم دنبال خودکار میگشتم که بتی گفت: «اگر قراره بریم باید عجله کنیم. نمیخوام تو مه و تاریکی برگردم.» خودکار فلزی طلایی آمد تو دستم.
گفتم: «خاله نمیخوام. این همه چیز میز برام گرفتهای.» هاجرخاله دستم را کشید تو لوازمالتحریری دانش. فروشنده از بالای عینک ما را دید. انگار مشتری مزاحمش شده باشد، فقط سری تکان داد. گفتم: «بیا بریم. به خدا همهچی دارم.» هاجر خاله بیتوجه به رفتار فروشنده خم شد روی ویترین و بلند گفت: «ناسلامتی داری میری خارج.» فروشنده به خودش زحمت تکان خوردن داد. آمد پشت پیشخوان: «چی میخوایین؟» هاجر خاله سرش را بالا گرفت. زل زد تو چشمهای سبز فروشنده. دستش را روی پیشخوان گذاشت. با لحنی جدی انگار که برای خرید لباس عروس آمدهایم، گفت: «ازین خودکارهای مجلسی!»
خودکار را گذاشتم کنار دستمال مچالهی روی میز. گفتم: «شما آدرس ایمیل یا شمارهتون رو برام بنویسین، من براتون میفرستم.» کارل گفت: «تشریف میارین؟ باید بریم.» دستمال سفید مچالهاش را باز کرد. شماره تلفن و آدرس ایمیلش را نوشت. دستمالی که صدبار به دماغ و چشمش مالیده بود را تا کرد و بالبخند داد دستم. دستمال را در جیبم فرو و بلند از همه خداحافظی کردم. دنبال بتی و کارل بیرون دویدم تا جا نمانم.
قطرههای باران روی شیشهی عقب میکوبید. درختهای صنوبر مثل نگهبان در دو طرف جادهی باریک راست ایستاده بودند. بتی تند میراند.
از لوازم التحریری دانش که آمدیم بیرون باران شروع شده بود. با خاله دویدیم آنور خیابان. بالاخره یک سمند ایستاد. پریدیم تو ماشین. خاله خودکار طلایی را در آورد: «بیا! این هم یادگاری از هاجر خاله!»
بلند گفتم: «ای وای!» کارل سرش را برگرداند و بتی از تو آینه نگاهم کرد. بتی گفت: «چی شده؟»
فکر کردم اگر بگویم خودکارم را جا گذاشتهام و باید برگردیم خیلی زشت است. پس گفتم: «ببخشید من یه چیز خیلی با ارزش رو جا گذاشتم. باید هر طور شده برگردم.» کارل بیحوصله گفت: «همون خودکاره؟» دستم افتاد روی کیفم. چهطور فهمیده بود؟ وقتی خودکار را درمیآوردم او اصلاً سر میز ما نبود. منتظر جواب من نماند. سرش را برگرداند. گوشیش را درآورد: «لازم نیست برگردیم.» موبایل را نزدیک گوشش کرد اما نچسباند: «روت، ببین همکار آنا خودکارش رو جا گذاشته رو میز. نه نه… طلاییه. آره! حتماً خودشه. مرسی!» کارل گفت: «خودکار شما در امانه. اگر میخواین شمارهتون رو بدین تا خودکار رو که گرفتم خبرتون کنم.» بتی در آینه برایم ابرو بالا انداخت. لبخندی گوشهی لبش شکل گرفت و محو شد. میدانستم هزار راه دیگر هم برای حل موضوع بدون دادن شمارهی من به کارل هست. اما خوشداشتم که شمارهام را به او بدهم. کارل همانطور که نام من را به فهرستش اضافه میکرد، گفت: «بهتره روت شمارهی شما رو نداشته باشه.» صدایش بم و کمی گرفته بود. بتی را نگاه کرد. اما هیچکدام نخندیدند.
کارل گفت: «با یه حرف تو رابطه چندین ساله من و کامران خراب شد. آنا حتماً قبل مرگ فکر کرده من به خانواده خبر دادهام.» دیگر مخاطب نبودم. اما صدای کارل انگار به آینه بغل میخورد و برمیگشت به من. دوست داشتم گوش کنم. حتی اگر با من نبود. قطرهها به شیشه میخوردند و پایین میآمدند.
صدای کارل در باد میچرخید. کنار اوشمک بودیم. من و کارل. رود اوشمک آرام بود و نور مهتاب رویش میلرزید. سایههایمان در آب با موجی به هم میخورد و با موج دیگر از هم دور میشد.
ماشینی بوق بلندی زد. چشمهام را باز کردم. بتی گفت: «من فقط به روت گفتم.» کارل پوزخند زد و سرش را تکان داد: «نه که نمیدونستی میذاره کف دست کل اِلِند.» بتی سر پیچ هم سرعت را کم نکرد. یک ماشین دیگر از کنارمان ویراژ داد. کارل خونسرد گفت: «اگه عصبی هستی، یه جا نگه دار من بشینم پشت فرمون.» از ته دل دوست داشتم او بنشیند پشت فرمان تا بهتر ببینمش. اما بتی حرف کارل را نشنیده گرفت: «به نظر من خیلی هم خوب کرد!» کارل گفت: «خب خود آنا نمیخواست. با کارایی که اونا با کامران کردن. یه مشت طرفدار آ ف د!» بتی سرعتش را کم کرد: «مراسم واقعاً ربطی به آنا نداشت.» کارل خندید: «دقیقاَ! مجبور شدم خانوادهی لعنتیم رو دوباره ببینم.» اخم بتی رفت تو هم: «خب نمیاومدی.» کارل گفت: «گفتم کامران تنها نباشه اگر چیزی شد. بتی جواب داد: «چقدر هم که تحویلت گرفت.» بدون مکث با لحنی جدی ادامه داد: «راستی جریان هتل چی شد؟ شنیدهام غوغا کردهای!» فکر کردم بتی خیلی مبتدی موضوع را عوض کرده. کارل با هیجان خندید: «هاها! دیدی چه جوری همه خودشون رو برام گرفته بودن؟» نه! قرار نبود موضوع عوض بشود. بتی گفت: «اونا یا تو؟ تو حتی سر میز خانواده هم ننشستی! سر میز ما هم سرت همهاش تو گوشیت بود.» بعد چند ثانیه مکث ادامه داد: «خیلی زیادی سخت میگیری. از بچگی اینطوری بودین. هم تو، هم آنا.» برف پاکن جلو انگار میخواست چیزی را از ذهنم پاک کند. سرم را باز به پنجره تکیه دادم. صدای برخورد قطرههای باران روی شیشه از صدای کارل و بتی رساتر بود. باران وسط شالیزار به پوستم میخورد و صدا میداد. صدای باران مثل صدای نفس بود. لباس سیاه کارل به تنش چسبیده بود. خواستم بروم طرفش. چیزی مثل مه بینمان بود. از توی مه ساقههای برنج قد میکشیدند. آنقدر بلند که دیگر کارل را نمیدیدم. فقط صدای قطرهها را روی تنش میشنیدم. زمین زیر پایم نرم شد. آب بالا آمد. تا زانوهایم. تا رانهایم.
بتی بلند خندید. چشمم به شیشهی خیس بود. یک لحظه حس کردم بوی شالیزار میآید. ناخونهایم را نگاه کردم تا شاید زیرشان گل باشد. نبود. کارل سر تکان داد: «اینا فکر کردن من میذارم خونه رو بکوبن هتل هفت طبقه بسازن.» بتی گفت: «پس تو به اداره راه و ساختمان خبر داده بودی؟» روی تابلوی آبی اتوبان با حروف درشت سفید نوشته شده بود: «هانوفر سی کیلومتر.» نفهمیدم کی از راه پر پیچ و خم هارتز درآمده بودیم. حرکت برف پاککن آهستهتر از قبل بود. بتی آهی کشید: «آخه الان تو هارتز فقط از توریست میشه پول دراورد.» کارل گفت: «دیدی که اکثر اهالی پشتم دراومدن و شکایت نامه رو امضا کردن.» بتی نفس بلندی از سینه بیرون داد. انگار تمام حرفهای نگفته اش را با آن نفس به یکبار بیرون داده باشد، سکوت کرد. کارل اما ول کن نبود: «مسئله سر ارث و اینا نیست. نمیذارم گند وجودشون رو تو طبیعت هم بزنن.» بتی جلو را نگاه میکرد و میراند.
وقتی تالشمحلهایها شروع کردند به فروختن زمینهای شالی، هر روز یک معرکه داشتیم. خاله کارهای عجیب میکرد. اول از همه رفت پیش دهیار و او را تهدید کرد که اگر جلو این ویلاسازیها را نگیرد به خواهرزادهی باسوادش میگوید نامه بنویسد برای شهرداری رشت و سازمان محیط زیست گیلان. دهیار که جدی نگرفت، خودش یکتنه رفت سازمان محیط زیست. آنجا هم دست به سر شد و فهمید موضوع ربطی به این سازمان ندارد. بعد رفت سراغ سازمان جهاد کشاورزی که آن هم بیفایده بود. زهراخانم جان که سر شالیش بولدوزر آورد، باران میآمد. هاجرخاله گالشش را پوشید، داسش را از کنار ایوان برداشت. رفت سر زمین زهراخانم و آقا رفعت. جلو بولدوزر وسط شالی زیر باران ایستاد. داسش را زد در گل شالی و بهش تکیه داد. انگار داسش پرچمی باشد که به جای هوا در زمین به اهتزاز درآمده، رو به اهالی که کمکم جمع میشدند تا او را از خر شیطان پایین بیاورند، داد زد: «همه شدهن اوس بنا! دیگه کی کجا برنج بکاره؟» اهالی اول به زبان نرم سعی کردند او را از زمین بیرون بیاورند. اما او از جایش تکان نخورد: «از این زمین خجالت نمیکشین؟ به جای بوی شالی بوی سیمان میاد. خودتون شرمتون نمیشه؟» باران لباسهای خاله را به تنش چسبانده بود. زنها رفتند تو شالی و خواستند او را از گل بیرون بکشند. هاجرخاله داد زد: «نمیام! بگین بولدوزر بیاد از روم رد شه!» کار به جایی کشید که آقا رفعت، شوهر زهرا خانم مامور آورد تا هاجرخالهجان را از زمین دربیاورند. من آنجا نبودم. تهران بودم. دانشجوی فوق لیسانس مردمشناسی. اما جوانترهای تالشمحله فیلم گرفته بودند و من در گروه تلگرام تالشمحلهایها بارها این ویدیو را دیدم و برای خاله و زمینها گریه کردم. شبش به خاله زنگ زدم. گفتم فردا صبح اول وقت با سواری میآیم تالشمحله. هاجرخاله با غمی که تنها وقت مرگ مادرم در صدایش شنیده بودم، گفت: «بیایی چی میشه نیایی چی میشه؟ مگه گفتم وکیل شو، گوش کردی؟»

بتی از توی آینه پرسید: «همه چی خوبه؟ ده دقیقه دیگه میرسیم راهآهن.» گفتم: «ممنونم!» کارل سرش را برای اولین بار خیلی کوتاه به طرفم برگرداند. لبخند زد و من فرصت نداشتم تصمیم بگیرم روی لبخندش زوم کنم یا روی چشمها. گفت: «این خانواده من رو همیشه دچار شرم نیابتی میکنن. ببخشید، عمهم نمیفهمید چی میگه.» کارل صداش را نازک کرد و ادای مادر آنا را درآورد: «ازدواجی که من نباشم ازدواج نیست.» بعد با صدای خودش اینبار رو به بتی گفت: «اینا یادشون رفته همین بیست سی سال پیش که آنا کامران رو برد پیششون چه حرفایی بارشون کردهن؟» دوباره صدایش را نازک کرد: «مگه مرد کم بوده رفتی یه عرب زبون نفهم پیدا کردهای؟ تو چیت کمه که مردای آلمانی نمیخوانت؟» و باز با صدای خودش: «واقعاً انتظار داشتهن با این رفتارشون عروسی هم دعوت بشن؟» بتی پشت چراغ قرمز خیلی جدی زل زد به کارل و گفت: «با وجود همه اینا مامان کامران خودش دعوتشون کرده بوده ایران و حتی براشون جا هم آماده کرده بوده.» چراغ سبز شد. کارل خندید و سر تکان داد: «همه این مظلومنماییها برای دو قرون پولیه که آنا جمع کرده. مطمئن باش! فقط میخوان چندرغاز پول به کامران نرسه. روت رو بگو که پابهپاش جو میداد.» داشتم فکر میکردم این کارل که تمام وقت سرش در گوشی بود چهطور همه چیز را زیر نظر داشته که بتی گفت: «تو رو بگو که گوشت پیش ما بوده.» بتی به من چشمک زد. لابد سرخ شده بودم. گوشی کارل زنگ خورد: «عزیزم دارم میرسم. اول باید برم دفتر پرونده رو تحویل بدم و بعد یه راست میام پیشت… نه نه بتی لطف کرد ما رو رسوند. ما؟ من و یه همکار آنا. نه بتی باید برگرده. نه، شب نمیمونه پیشمون.» بتی زد کنار و کارل همانطور گوشی به دست با سر از ما خداحافظی کرد و در خیابانی فرعی گم شد. گر گرفتم. خودم را چی فرض کرده بودم؟ چه توهمی! از اول معلوم بود همچین تکهای روی زمین نمیماند و حتماَ زنی، معشوقی، چیزی دارد. بتی ترمز کرد: «رسیدیم.» در حالت عادی نه تنها حسابی تشکر میکردم، بلکه حتماَ او را به کلبهی درویشیم در برمن و حتی خانهی روستایی هاجر خاله در تالشمحله دعوت میکردم. اما فقط گفتم: «مرسی، من هم همینطور! خدانگهدار!» به طرف ایستگاه دویدم. کاش شمارهام را به کارل نداده بودم.
عکس برای حدود دو سال پیش بود. یعنی بعد از کرونا. تازه از سفر ایران برگشته بودم. موهای کوتاهم مش زیتونی داشت و ابروهایم درست و حسابی برداشته شده بود و مثل حالا کج و کوله نبود. یک دست کت شلوار نک مدادی تنم بود. همانکه در اینجور مراسم میپوشم. دست راستم را برده بودم پشت کمر آنا. بدون اینکه او را لمس کنم و فقط برای ژست عکس. آنا همان شلوار جین همیشگی را با یک پیرهن سورمهای پوشیده بود. یک زنجیر نازک طلا بدون هیچ آویزی به زور در عکس روی گردنش برق میزد. من لبخند داشتم و چروکی که میگفت چهل سالم شده گوشه لبم دیده میشد. آنا اما نمیخندید. انگار نمیتوانست لبخند بزند. صورت آنا ورم عجیبی داشت. مریم عکس را گرفته بود. مریم دانشجوی دکترای جدیدمان تازه از شیراز آمده بود. معلوم نبود ساعت چند از خواب بیدار شده که رسیده بود اینجور شیک و آلاگارسون کند. موهای بلند اتو شده تا کمر و آرایشی که نه کم بود و نه زیاد. بعد از عکس آمده بود طرفم: «استاد، عکس خوب شده؟» گفتم: «مرسی، بفرست تلگرامم.» میخواستم بروم پیش آنا. مریم دستم را کشید: «خانومای ایرانی همیشه زیبان! این خانم آنا مایر چرا اینجوری کرده خودش رو؟» فکر کردم منظورش تیپ سادهی آناست. گفتم: «آنا آدم سادهایه. خیلی به تجملات و این چیزا اهمیت نمیده.» مریم خندید: «از بوتاکسی که کرده معلومه! انقدر تزریق کرده که حتی نمیتونه موقع عکس لبخند بزنه.» میخواستم بگویم آنا اصلاً اهل این چیزها نیست. اما قبلش باید به مریم میفهماندم من استادم و او حتی اگر ایرانی باشد و در همان دانشگاهی درس خوانده باشد که من، بازهم دانشجو است و باید حد و مرزش را با من رعایت کند. پس بدون لبخند یا حرفی رفتم پیش آنا.
عکس را ضمیمهی ایمیل کردم. به آلمانی نوشتم:
«روز بخیر،
بهتان قول داده بودم عکسم با آنا را برایتان بفرستم. عکس را ضمیمه کرده ام.
با درودهای فراوان،
گیلوا.»
آدرس ایمیل مادر آنا در همان دستمال سفید چروک افتاده بود روی میزم. رغبت نمیکردم صافش کنم. بفرستم یا نفرستم؟ فکر کردم اگر من بمیرم دوست دارم همه هرچیزی را که هاجرخاله بگوید، انجام دهند. چه مراسم، چه اگر چیزی از من دارند و او میخواهد. اما آنا چی؟ اگر آنا راضی نبوده باشد چی؟ هاجرخاله تا به حال برمن نیامده و حتی هیچ وقت تهران هم به دیدنم نیامد. اما از جیک و پوک من در رشت و تهران و برمن خبر داشته و دارد. اگر جایی بروم و عکس نفرستم خودش پیگیر میشود. اگر روزی دلگیر باشم، از عکسم میفهمد و جویا میشود. اما مادر آنا نمیدانسته که دخترش آنقدر مریض است که حتی از زدن لبخند و یا اخم کردن هم عاجز است. پشت پنجرهی دفترم ابرهای خاکستری بلاتکلیف مانده بودندکه ببارند یا نه. لپتاپ را بستم. یک ربع دیگر جلسهی گروه بود. هنوز وقت داشتم سفارشهایم را از کتابخانه تحویل بگیرم. دستمال را در سطل آشغال انداختم و رفتم.
از در کتابخانه که آمدم بیرون کامران را دیدم. داشت به طرف کتابخانه میآمد. خیلی عجله نداشت. انگار نمیدانست برای چه آمده و باید چه کند. تا به حال با هم چشم تو چشم و همکلام نشده بودیم. گفتم: «سلام. گیلوا هستم. خیلی تسلیت میگم. حالتون چطوره؟» چشم تو چشم شدیم. نگاهش گنگ بود. به آلمانی جواب داد: «سلام. چطور باید باشم؟» از اینکه ما دو ایرانی هستیم و او جواب همچین سؤال سادهای را به آلمانی میدهد، جا خوردم. هیچ کلمهای برای ادامه این گفتوگو به ذهنم نمیرسید. پس به آلمانی گفتم: «راستش من همکار آنا هستم.» اخمهایش درهم رفت: «همکار آنا بودید!» حرفش را به حساب غمش گذاشتم و ادامه دادم: «میخوایم برای آنا یه مراسم یاد بود بگیریم. فکر کردیم از شما هم برای صحبت دعوت کنیم. دوست دارین ما رو همراهی کنین؟» ایدهی مراسم یاد بود را هنوز رسماً مطرح نکرده بودم و میخواستم تازه امروز در جلسهی گروه بگویم. کامران گفت: «شما رو میشناسم. آنا درموردتون زیاد حرف میزد. همیشه به بچههای خارجی میرسید و کمک حالشون بود.» کامران مکث کرد. باورم نمیشد آنا در خانه با کامران درمورد من حرف زده باشد. یعنی چه میتوانست گفته باشد که کامران را دچار چنین توهمی کرده که من مدیون آنا هستم؟ هرچه به مغزم فشار آوردم یادم نمیآمد کی و در چه موقعیتی آنا به من کمک کرده است. کامران ادامه داد: «مردمشناسی برمن بدون آنا هیچه. کی میخواد کلاسای آنا رو به عهده بگیره؟ مردمشناسی برمن مرد!» آنا همچین شاخی هم نبود. استاد خوبی بود. پروژههای خوبی میگرفت و معمولاً هم سر وقت تحویل میداد. اما خیلی کم در کنفرانس ها شرکت میکرد. دانشجوها از شیوه نمرهدهیش اصلاً راضی نبودند و حتی چندبار کارش به خاطر شکایات از نمره به ریاست دانشکده کشیده بود. ایمیلها را هم که انگار برای خودش طبقه بندی میکرد. خیلی مهمها را جواب میداد و باقی را ندید میگرفت. گفتم: «تمایل دارین تو یادبود صحبت کنین؟» نگاهش رفته بود به در شیشهای کتاب خانه: «آره حتماً میام. باید دربارهی آنا صحبت کرد. مراسمتون کیه؟» ساعت بزرگ سالن دانشکده میگفت دو دقیقه دیگر باید در جلسه باشم. گفتم: «روز دقیقش هنوز مشخص نشده. میتونم آدرس ایمیل یا شماره تماستون رو داشته باشم که بهتون خبر بدم؟ تو جلسهی امروز مشخص میشه.» گفت: «بله حتماً!» یک صفحهی خالی از دفتری که برای جلسه میبردم را باز کردم و خودکاری را که طلایی نبود، به طرفش گرفتم. اما او یک کاغذ تا شدهی آماده داد دستم. گفت: «آدرس ایمیله. منتظر تماستون هستم.» کاغذ را باز نکرده گذاشتم لای دفتر.
جلسه هنوز شروع نشده بود. بعضی نشسته بودند و بعضی ایستاده. مریم قوری قهوهجوش را برایم بالا گرفت. یعنی: «قهوه بریزم؟» با سر گفتم: «آره!» دکتر ییلماز با یک فنجان سفید قهوه آمد طرفم. یک گاز به بیسکوییت توی دستش زد و در حین جویدن گفت: «گیلوا حانیم! نسیلسن؟» میدانست ترکی در همین حد میفهمم، اما اصرار داشت در همین حد هم که شده ترکی صحبت کند. گفتم:«اییم. سن نسیلسن؟ » یک چیزهایی گفت که از توش فقط «چوک اییم» را فهمیدم. جرعهای قهوه نوشید و به آلمانی ادامه داد: «جمعه رفتی مراسم ختم آنا؟» گفتم:«آره! به جز من و پروفسور اورت هیچکس نیومده بود.» فنجانش را گذاشت روی میز. سرش را تکان داد. چشمهای سبزش جای دوری رفته بودند. آخر گفت: «خوشگل دانشکده هم مرد!» در آن اتاق جدی دانشگاه که قهوه و بیسکوییت سعی میکردند کمی از جدیتش بکاهند، از دهان یک استاد انتظار شنیدن همه چیز را دربارهی آنا را داشتم، به جز این. مریم با یک فنجان قهوه به جمعمان پیوست: «سلام استاد!» تشکر کردم و قهوه را گرفتم. انتظار داشتم مریم برود. به فارسی گفت: «چیزی شده؟ براتون یه لیوان آب بیارم؟» به آلمانی از او برای قهوه تشکر کردم. دکتر ییلماز بیتوجه به ما ادامه داد: «سی سال پیش رو میگم. تو هنوز نیومده بودی. یه دعوایی بود سرش.» یاد آن دختر زیبای موفرفری در عکسی که بتی و روت نشانم داده بودند، افتادم. آیهان ادامه داد: «آخه غنچه و آنا خیلی باهم صمیمی بودن. باهم کلاس کاراته میرفتن. آنا ترکی رو از غنچه یاد گرفت.» آهی کشید: «خیلی باهوش بود. خودش رو حیف کرد.» هزارتا سؤال داشتم که روم نمیشد هیچ کدام را بپرسم. آیهان به جایی گنگ روی پیشانیم نگاه می کرد. انگار پرسشهایم آنجا نوشته شدهبود و او حالا میخواست به ترتیب جوابشان را بدهد. شاید هم روی پیشانیم لکی چیزی بود که از چشمهای تیز او پنهان نمانده و داشته فکر میکرده که بگوید یا نه. ادامه داد: «تازه تو بیمارستان یه شغل دانشجویی پیدا کرده بود. خیلی خوشحال بود.» حتماً آنا در بیمارستان با کامران که لابد آن موقع دانشجوی سال آخر پزشکی بوده آشنا شده. آیهان جرعه آخر را سرکشید. فنجان را دوباره روی میز گذاشت: «دافی بود برای خودش. اما خودش نمیدونست. همین خوشگلترش میکرد. تا اینکه مریض شد. واقعاً حیف!» میخواستم بپرسم این مریضی آنا چه بوده که همه میدانند جز من؟ مریم هنوز آنجا ایستاده بود و نمیخواستم جلو او فضول بنظر بیایم و رویش را بیشتر باز کنم. آیهان پرسید: «پروانه طبابت کامران بعد او همه ماجرا باطل شده، نه؟» روی چه حسابی فکر کرد که من از کامران و زندگیش خبر دارم؟ منی که تا چند روز پیشش حتی نمیدانستم کامران، کامران است و ایرانیست. شاید دکتر ییلماز هم مانند مریم فکر میکرد چون دو نفر ایرانی هستند باید از جیک و پوک هم باخبر باشند. مریم یک دسته دندان لمینت شدهاش را از میان رژ قرمز نمایش داد: «والا حتماً شده! من که هرچی اسم و فامیلش رو سرچ کردم، جز یه سری مقاله در مورد جراحی مغز چیزی نیومد. اگر مطب داشت باید یه آدرسی، اسم یه بیمارستانی، چیزی میومد.» آیهان متوجه نگاه من به مریم شد. سرش را تکان داد و خندید. فکر کردم لابد آنا مریض شده و رفته بیمارستان. کامران دکتر بوده و عاشق او شده. لابد چون رابطهی عاشقانه با مریض در آلمان جرم است، پروانه طبابتش هم باطل شده. خواستم بپرسم چرا باید باطل شده باشد؟ خانم پروفسور اورت وارد شد. یعنی شروع جلسه. مریم برایم صندلی کشید: «بفرمایین استاد!» خودش هم نشست کنارم. حالا اگر فارسی یادداشت برمیداشتم، کسی بود که بتواند در دفترم سرک بکشد و بفهمد چه مینویسم. دفتر را بسته گذاشتم جلوم. روبهروم خانم دکتر کولتزه نشسته بود. موهای نارنجی فرفریاش بیدعوت روی شانههای ژاکِت سبز پرز گرفتهاش ریخته بود. چشم تو چشم شدیم. برایش سرتکان دادم و لبخند زدم. او هم لبخند زد. لبخندش بیشتر شبیه تأیید رسیدن ایمیل بود تا نشان ادب و دوستی.
از برنامهی کلاسهای ترم بعد تا سخنرانیها و پنلهای گروهی همه حرفها زده شد. پروفسور اورت پرسید: «کسی موضوعی، حرف نگفتهای، ایدهای برای شروع ترم داره؟» گفتم: «بله! به نظر من باید برای آنا یک مراسم یاد بود بگیریم.» همه با سر تأیید کردند. پروفسور اورت گفت: «درسته! باید یه اتاق تو دانشگاه رزرو کنیم. یه لیست از مهمونا تهیه کنیم. شاید بد نباشه یکی دوتا از دانشجوهاش هم دربارهش حرف بزنن. یه همکار هم باید حرف بزنه. آقای ییلماز شما میتونین صحبت کنین؟» خانم دکتر کولتزه قاشق فلزی را در فنجان خالی از قهوه هم میزد و صدایی مثل تیک تاک یک ساعت عصبانی تولید میکرد. قبل از اینکه آیهان فرصت جواب داشته باشد، مریم گفت: «من میتونم به عنوان دانشجو صحبت کنم.» خانم اورت گفت: «نه منظورم از دانشجو بچههای لیسانس و فوق لیسانس بودن.» گفتم: «شاید خوب باشه از اعضای خانوادهش هم کسی رو دعوت کنیم.» پروفسور اورت گفت: «فکر خوبیه. شما با کسی از خانوادهاش در ارتباطین؟» گفتم: «بله، آدرس ایمیل همسرشون رو دارم.» خانم دکتر کولتزه قاشق را با سر و صدای زیاد انداخت داخل فنجان. کیفش را در دست گرفت و گفت: «اصلاً باورم نمیشه که بعد اون همه اتفاق همچین دعوتی پیشنهاد میشه! من در اون برنامه مسلماً شرکت نمیکنم.» در حین ترک اتاق با کیفش به من طعنه زد و رد شد. خانم پروفسور اورت نفس عمیقی کشید: «فعلاً یه تنفس لازمه. یه ربع دیگه همینجا درباره مراسم یادبود حرف میزنیم.»
اتاق خالی شده بود اما من همانجا نشسته بودم. لیوان آبی جلوم گذاشته شد. بوی عِطر شیرین مریم بود: «استاد براتون آب اوردهم.» سرم را بلند کردم: «ممنونم عزیزم.» کمی آب خوردم و بلند شدم. آیهان در راهرو ایستاده بود: «گیلوا حانیم حالتون خوبه؟» حتماً میخواست حرف بزند. با اینکه اصلاً حوصله نداشتم و فقط میخواستم به دفترم بروم و در را ببندم، باید حتماً قبل شروع دوباره جلسه میفهمیدم چه شده تا بدانم در چه موقعیتی هستم. آیهان گفت: «میتونیم باهم تو دفترم چایی بخوریم؟» تا حالا وارد دفتر آیهان نشده بودم. از روی صندلی خالی کیف خاکستریش را برداشت و گذاشت روی میز کارش: «بفرما!» نشستم. آتاتورک از روی دیوار میخواست به زور نظم مورد نظرش را با نگاه بر سرم بکوبد. از انتخاب این عکس خیلی جا خوردم. دقیقاً روی همین دیوار در دفتر من اگر کسی مینشست مردی را میدید با کلاه نمدی و ریش و موی ژولیده که نگاهش از دل جنگلهای سبز گیلان حس امید و مقاومت میداد. آیهان فلاکس چایش را در دو لیوان کمر باریک خالی کرد: «بفرما! نمیدونستی رناته و آنا باهم مشکل دارن؟» گفتم: «چرا! اما چه ربطی داره؟ معلومه باید برای آنا یادبود بگیریم.» آیهان چای را داغ داغ برد تا لبش و گذاشت روی میز: «برای اون قاطی نکرد. برای اینکه گفتی کامران رو دعوت کنیم عصبانی شد.» زبانم از داغی چای سوخت. گفتم: «هرچی. نباید اینجوری رفتار میکرد.» آیهان چشمهایش را بست و سرش را تکان داد: «ببین من هم دقیقاً نمیدونم راست و دروغش رو. اما… از کی اومدی اینجا؟» گفتم: «یه پونزده سالی میشه.» آیهان گفت: «نه! موضوع مال خیلی قبل اومدن شماس. یه مدت زیادی وقتی هنوز مردمشناسی به این ساختمون منتقل نشده بود، کامران اجازه ورود به ساختمون قبلی رو نداشت.» آیهان همانطور که به من زل زده بود لیوان کمرباریک را به لب برد و یک قلپ چای خورد و لیوان را دوباره روی میز گذاشت. نفهمیدم میخواهد میزان کنجکاوی من را بسنجد یا از اینکه یکی منتظر شنیدن بقیهی ماجرایش باشد لذت میبرد. شاید هم فقط داشت فکر میکرد بگوید یا نگوید: «وقتی این رناته و آنا هردو دانشجوی دکترا بودن خیلی با هم رقابت بدی داشتن. استادشون هم این وسط یهو رناته رو میکنه همکار علمی و استادیار.» در کمال صبر و آرامش یک جرعه چایی خورد: «البته شش ماه بعدش آنا رو هم برای یه پروژهی دیگه گرفت. حالا الان وقت نیست که جزییات رو بگم، اما انگار رناته بیشتر دوست داشت تو اون پروژهه باشه تا استادیار. این وسط یهو دیدیم کامران که هر روز تو کتابخونه دانشکده ما پلاس بود، دیگه پیداش نیست.» یک نگاه به ساعتم کردم. جلسه تا پنج دقیقه دیگر شروع میشد و تا الان معلوم نشده بود چرا آیهان دارد اینها را میگوید. آیهان چایش را سر کشید: «خلاصه اینکه کاشف به عمل اومد که رناته داشته نصف شبی میرفته خونه که یهو کامران با یه چاقو جلوش سبز میشه و می گه که جراحه و اگه لازم بشه بلده کجا رو چهجوری چاقو بزنه! یعنی تهدیدش میکنه که اگر روحیه آنا رو خراب کنه میکشدش. میگن کامران با حکم پلیس اجازه ورود به ساختمان محل کار رناته رو بعد اون نداشته. البته ساختمون قبلیه. یعنی تو حکم اسم ساختمون ذکر شده بود. شش هفت سال بعد که منتقل شدیم تو این ساختمون جدید کامران قانوناً میتونست بیاد و بره. رناته هم رفته بود فرصت مطالعاتی و نبود. وقتی اومد هم دیگه پیاش رو نگرفت.» کف دستهایم عرق کرده بود. آیهان بلند شد: «فکر کنم جلسه دیگه باید شروع شده باشه.» میدانستم پلیس بدون دلیل محکمهپسند ورود کسی را به جایی ممنوع اعلام نمیکند. از یک طرف چرا او حالا دوباره همیشه در کتابخانه است؟ حرف آیهان درباره ساختمان جدید و قدیم قانعکننده نبود. شاید پلیس حکم موقت داده ولی جرمی در دادگاه ثابت نشده. شاید قضیه حرف مفت باشد. شاید هم پروانه طبابت کامران برای همین باطل شده باشد. که اگر اینطور بود، او نباید قبلش هم هرروز جای بیمارستان یا مطب در کتابخانهی دانشگاه بوده باشد. گفتم: «من یه پنج دقیقه دیگه میام تو جلسه.» باید آبی به صورتم میزدم.
هیچ آبی نمیتوانست لکه ننگ بوسه در شالیزار را از روی هاجرخاله پاک کند. لکه به زندگیش چسبیده بود و او هیچ وقت عروس هیچ خانهای نشد. هیچکس پیگیر جوانک که در آن ظهر بارانی بیصدا بین ساقههای خیس شالی لبش را به لبهای هاجر هفدهساله چسبانده بود، نشد. او همان روز، همانجا در امتداد جادهای باریک مثل بخار برای همیشه محو شد. نه پدربزرگ دنبالش گشت و نه تالشمحله نامش را برد.
رگههای سیاه آب و ریمل مثل جادهای باریک از زیر چانهام میچکید. دستمالهای کنار روشویی را روی صورتم کشیدم. سوز ریزی زیر پوستم حس کردم. لکها هرچند کمرنگ، هنوز بودند. تازه رد سرخی هم از خشونت دستمال روی صورتم مانده بود. دستمال دیگری برداشتم. اول خیسش کردم و بعد با دقت و به آرامی رد ریمل را پاک کردم. توان شرکت در جلسه را نداشتم. شاید باید میرفتم اتاق رناته و میگفتم که من نمی دانستم. فقط میخواستم بروم خانه. بدون اینکه نگران تمام شدن آب چاه خانهها در تالش محله باشم، زیر قطرات گرم آب بمانم و بمانم و بمانم. بعد با حوله بخزم زیر پتو و بخوابم. اول باید آدرس ایمیل کامران را میدادم به پروفسور اورت و میگفتم حالم خوب نیست و باید بروم. دفترم را گشودم. تای کاغذی که از کامران گرفته بودم را باز کردم. آدرس ایمیل کامران همان آدرس آنا بود. همانی که هرچه میفرستادیم جواب نمیداد و خیلی جدی و با لحن سرزنشآمیز میگفت اصلاً ایمیلی برایش نیامده. همان آدرسی که مادرش میگفت دخترم به ایمیل هایم جواب نمی دهد. اگر کامران همچین کاری کرده بود برای چی باید همان آدرس ایمیل را به من میداد؟ در این صورت او باید میدانست که من صد بار برای آنا ایمیل دادهام و میدانم این آدرس ایمیل شخصی اوست. شاید خود آنا از او خواسته بوده ایمیلها را برایش چک کند و مهمترینها را به او بگوید. یا شاید برای یادگاری این آدرس ایمیل را نگه داشته. مریم اول کمی در روشویی را بازکرد و بعد سرش را داخل کرد: «استاد، حالتون خوبه؟ صورتتون چی شده؟» کاغذ را در جیبم فرو کردم. ادامه داد: «ببخشید، همه منتظر شمان. استاد ییلماز گفتن اینجایین. اومدم دنبالتون.» بهترین فرصت بود. گفتم: «مریم جان فکر کنم باز فشارم رفته بالا. حالم خوب نیست. میتونی از طرف من از همه عذرخواهی کنی؟ بگو که گفتم تصمیمم در مورد یادبود نظر اکثریته.» مریم دستم را گرفت و تا دفترم کمکم کرد تا تنها نباشم. یک لیوان آب ریخت و مجبورم کرد تا قطرهی آخر بخورم. بعد گفت: «من میرم از منشی دستگاه فشار بگیرم و بیام. توروخدا تکون نخورین. صورتتون هنوز قرمزه!» گفتم: «باشه، مرسی عزیزم.» میدانستم منشی دستگاه فشار خون ندارد و باید برود پایین و از جعبه کمکهای اولیهی دانشکده بردارد. کیف و کتم را برداشتم. در را پشتم قفل کردم. سرم را در راهروی اصلی کردم. دیدم مریم وارد اتاق منشی شد. دویدم طرف آسانسور که برخلاف معمول اینبار درست در همان طبقه بود و سریع باز شد. کامران کی است؟ مردی چاقوکش و کنترلگر که زندگی آنا را نابود کرده، او را از خانواده و دوستانش دور نگه داشته، حتی ایمیلها و روابط کاریش را کنترل میکرده و نمیگذاشته دکتر برود؟ یا نه، عشق آنا و یاری مهربان که به خاطر آنا شغلش را از دست داده، و به علت سلامت آنا و با رضایت او ایمیلهایش را فیلتر میکرده و مهمها را دراختیارش میگذاشته؟ یا شاید هیچ کدام. شاید اگر خود او داستان را برایم تعریف کند همه چیز باز عوض بشود. در آسانسور باز شد. ورودی اصلی دانشکده روبهروم بود. با هشت قدم بلند و سریع از ساختمان خارج میشدم. گوشیم زنگ خورد. مریم بود. رد تماس کردم. در خانه میتوانستم به همه ایمیل بزنم و توضیح بدهم. کامران دم کتابخانه ایستاده بود. لبخند زد. کاری که هیچ از او انتظار نداشتم. نمیدانستم باید با توجه به حرفهای آیهان و مادر آنا واکنش نشان بدهم و یا حرفهای کارل و بتی. با لبخندی کوتاه سر تکان دادم و با قدمهای تندتر از دانشکده خارج شدم. هوای بیرون سردتر از چیزی بود که انتظار داشتم.
پایان
خورشید رشاد
آبان هزار و چهارصد و چهار







