کیومرث آرزومند: در سوگِ شاعرِ «سحوری»

مارتین لوتر کینگ:
«در پایان، آنچه به یاد خواهیم آورد نه سخنان دشمنان، بلکه سکوت دوستان است»
جرج اورول:
«در زمانهٔ فریب همگانی، گفتن حقیقت یک عمل انقلابی است»
آلبر کامو:
انسانِ طغیانگر کسی است که «نه» می‌گوید.»»

دیروز خبر درگذشت شاعر نامدار نعمت میرزازاده، متخلص به م. آزرم را به من دادند، خبری که ناگهان می‌رسد و چیزی را در درون انسان فرو می‌ریزد، گویی یکی از صداهای حافظهٔ جمعی خاموش می‌شود. در ماه‌های اخیر چندین بار خواسته بودم پس از سال‌ها به او تلفن کنم و از احوالش بپرسم، اما هر بار این کار به تعویق افتاد و اکنون این تعویق به حسرتی بدل شده است. می‌دانستم که او به نودسالگی نزدیک شده بود، و گفت‌وگو با شاعرانی چون او ـ آنان که هفتاد، هشتاد سال تاریخ معاصر را زیسته و گواه آن بوده‌اند ـ خود مدرسه‌ای برای آموختن است. اکنون یکی از آن شاهدان خاموش شد، شاعری که نه‌تنها تاریخ را دیده بود، بلکه آن را در شعر خویش به صدا درآورده بود.

سال‌ها پیش، زمانی که به آلمان آمدم، در خانهٔ آقای علی‌اکبر اکبری، نویسندهٔ کتاب لمپنیسم و چند مسئلهٔ اجتماعی، با او آشنا شدم. آن روزها از پاریس به کلن می‌آمد و هفته‌ها در آنجا می‌ماند. در همان دیدارهای نخست درمی‌یافتی که در پس آرامش ظاهری‌اش، اندوهی دائمی موج می‌زند؛ اندوه دوری از وطن. همیشه بسیار دلتنگ ایران بود، و بیش از همه دلتنگ مشهد، زادگاهش. در کتاب شعر «از شقایق و شبنم» که برایم پشت‌نویسی کرد و با پست فرستاد، رباعی‌هایی در ستایش عشق به «مام میهن» آمده بود؛ عبارتی که خود پیوسته برای نامیدن ایران به کار می‌برد، گویی وطن برای او نه یک جغرافیا، بلکه موجودی زنده و مادرانه بود.

بی‌آنکه قصد بررسی کارنامهٔ بلند شعری م. آزرم را بطور جامعی داشته باشیم ـ کارنامه‌ای که از دفتر «سحوری» در دههٔ چهل آغاز می‌شود و تا واپسین دفترهای شعرش امتداد می‌یابد و تاریخی پنجاه‌ساله را به زبان شعر روایت می‌کند ـ در این یادبود تنها به برخی اشعار، به فراخور خاطراتی که از او دارم، اشاره می‌کنم. اشعار او بیشتر در قالب قصیده، غزل، رباعی و شعر نیمایی سروده شده‌اند، و احمد شاملو او را واسطهٔ نیما برای توده‌های وسیع‌تر مردم قلمداد کرده بود؛ پلی میان نوگرایی شعری و فهم عمومی.

او از دوستان دوران جوانی استاد شفیعی کدکنی، اسماعیل خویی، اخوان ثالث بود و دوستی نزدیکی با نویسندهٔ برجسته غلامحسین ساعدی داشت. از مبارزات دوران شاه می‌گفت و از روزی که هر دو در خیابان از مأموران ساواک کتک خوردند. همچنین از سخنرانی سوگوارانه‌اش بر مزار ساعدی و شعری که در کتاب «از شقایق و شبنم» آمده است. ارادت خاصی به اخوان ثالث داشت؛ چنان‌که در سفر اخوان به اروپا و پاریس در سال ۱۳۶۹، او مهمان م. آزرم بود و آزرم رباعی‌های بسیاری در خوشامد او سرود و در خانهٔ خویش برایش خواند. این رباعی‌ها که در همان کتاب تحت عنوان «پیشواز مهدی اخوان» که حاوی بیست و اندی رباعی اند، نشان می‌دهند که اخوان در نگاه او نه فقط یک شاعر، بلکه حافظهٔ تاریخی یک ملت بود:

شعر تو زبان حال ایران من است
ایران به زبان شعر تو در سخن است
شعر تو همان حافظهٔ میهن ماست
واگویهٔ نو، ز خاطراتی کهن است.

در رباعی دیگری، رنج و فریاد خویش را آمیخته با الهام از اخوان می‌داند و آزادی را بنیاد شعر خویش معرفی می‌کند:

شعرم فوران رنج و فریاد من است
آزادی و داد، بود و بنیاد من است
ور زانکه بگویند دلیرم در شعر
گویم که همی امید استاد من است.

در ادامهٔ خاطراتی که از او شنیده بودم، این رباعی نیز جلوه‌ای از امید به بازسازی وطن است؛ امیدی که حتی در تبعید خاموش نشد:

با هر نفسی ز خانمان یاد کنیم
ما میهن خود دوباره آباد کنیم
زان سان که رها ز یزد گردش کردیم
از چنگ مغیره نیز آزادش کنیم.

او ایران و فرهنگش را چنان ریشه‌دار می‌دانست که توان برکندن ظلم و فرهنگ‌ستیزی همهٔ بیگانگان، از اسکندر تا اعراب و مغولان، را دارد. این ایمان تاریخی در رباعی زیر به‌روشنی طنین می‌اندازد:

ایران بزرگ جاودان می‌ماند
هم باز سرود پارسی می‌خواند
این خانه که چنگیز و سکندر رانده‌ست
این مشت وحوش را ز خود می‌راند.

از خراسان، با عشقی سوزان به دوران کودکی یاد می‌کرد؛ گویی تمام روشنایی جهان در خورشید آن سرزمین خلاصه شده بود و غربت، هر قدر هم آباد، نمی‌توانست جای آن را بگیرد:

آن محفل شعر و بزم بارانم کو؟
آن آبی آسمان ایرانم کو؟
خورشید ملول غرب شادم نکند
گلخندهٔ خورشید خراسانم کو؟

در نگرش اسطوره‌ای و تاریخی‌اش به مبارزات مردم ایران، بانگ مبارزه را بلند جار می‌زد و در جستجوی قهرمانان بیدارگر بود:

شب دیر بماند، تیغ شبگیر کجاست؟
از بانگ شغال کر شدم، شیر کجاست؟
تا سینهٔ اهرمن بدرد از هم،
سرپنجهٔ آرش کمانگیر کجاست؟

امید به بازگشت هرگز در او نمرد و همواره وقایع میهن را دنبال می‌کرد؛ گویی روحش پیشاپیش در حال پرواز بود: :با این همه

روزی برسد که بال و پر باز کنیم
رو سوی وطن ز شوق، پرواز کنیم
چو ابر بهار، با زبان باران،
از غربت غرب، قصه‌ها ساز کنیم.

حکومت‌ها را به سخره می‌گرفت و هویت مبتنی بر باطل و نابهنگام آنان را انکار می‌کرد و وجود شاعر را به عنوان گواه زنده در برابر ستمگران قرار می‌داد؛ در امتداد سنتی که از ناصرخسرو تا ملک‌الشعرای بهار ادامه دارد:

دیر آمده، پیرک آی بیزار توام
اما نه چنان که من، خود آزار توام
خود بودن من ، گواه نابودن توست
من خصم تو نیستم، من انکار توام.

از آنجا که تاریخ ایران همواره صحنهٔ کشتار و ستم حاکمان بوده است، آرزوی تاریخی نسل‌ها در زبان او زبانه می‌کشید:

ای مادر من، آن همه فرزندت کو؟
یک نسل نوادهٔ برومندت کو؟
ضحاک گسیخت بند و یک نسل بکشت،
خشماتش غرش دماوندت کو؟

از همان آغاز به قدرت رسیدن حکومت گران نو کیسه میسراید:

هر دشمن فاتحی که ایران را دید
چندی که گذشت مهر ایران بگزید
تو کیستی ای عدو که در این همه سال
یک لحظه دلت به مهر ایران نتپید.

و آرزوی مبارزه و آزادی، که خواست همهٔ ایرانیان آزاده در طول تاریخ است، در شعرش به صورت جستجوی قهرمانان اسطوره‌ای جلوه می‌کرد:

ای میهن من، نشانهٔ مرزت کو؟
دشمن‌شکنانِ گیو و گودرزت کو؟
تشریف تو را نه درخورند این پستان،
بالای بلند، آن فرامرزت کو؟

تاریخ در اشعار م. آزرم جایگاهی خاص داشت؛ پیوند او با تاریخ نه فقط نظری، بلکه تجربه‌ای زیسته بود. او تاریخ را کتابی گشوده می‌دید که باید بارها خوانده و بازخوانی شود:

ما شاه نرفته شیخ را روبیدیم
بد را بیفکندیم و بدتر بگزیدیم
حافظ مگر امروز ببخشد بر ما
کاو گفت به صد زبان و ما نشنیدیم!

و همچون شاعران هم عصر خود، کجروی‌های تاریخی را در سیاهی «شب» ـ نماد استبداد ـ جستجو می‌کرد:

ما گمشده در شبی سیاه افتادیم
نزدیک چو شد سحر به راه افتادیم
از بس که ره نجات ناروشن بود
از چاله درآمده به چاه افتادیم.

در نهایت، حرف آخر را ناگفته با تسویه‌حسابی صریح با استبداد دینی بیان می‌کرد:

این شیخ که تیغ کینه آهیخته است،
در خون تمام خلق آویخته است،
این غدهٔ چرکین هزاران ساله است،
کز پیکر تاریخ برون ریخته است.!

این اشعار که در اواخر دههٔ شصت و اوایل دههٔ هفتاد، پس از کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ سروده شد، تداوم شوم سرکوب را تا امروز پیش‌بینی می‌کرد و پاسخ را همچنان در جستجوی رهایی می‌گذاشت:

جز یار تو یار دیگری یار تو نیست
چون کار گذشت، جز در انکار تو نیست
این تجربهٔ گران به ما شیخ آموخت
هر دشمنِ دشمن تو غمخوار تو نیست.

چشم انداز مبارزه را در آینده ی مقاومت وطن می دیده است:

وطن اهریمنان بسیار دیده ست
وطن بسیار در خونش تپیده ست
وطن هربار اما دشمنان را،
ز پا افکنده ست و خود رهیده ست.

م. آزرم در جنبش ملی شدن صنعت نفت، در حالی که بیش از سیزده یا پانزده سال نداشت، با شور شرکت کرده بود و حتی در تظاهرات زخمی شده بود. از دکتر مصدق با عشق و احترامی زایدالوصف یاد می‌کرد و حذف او در کودتای ۳۲ را آواری تاریخی می‌دانست که چون ترومایی جمعی بر ذهن نسلشان سنگینی داشت. در غزل «ستارهٔ جاوید» مصدق را نه صرفاً رهبر یک برهه، بلکه ستاره‌ای راهنما برای همهٔ دوران‌ها می‌خواند:

در آسمان وطن ای ستاره یکتایی
میان آنهمه اختر هنوز تنهایی
تو را چه نور به گوهر سرشته است زمان
که هر چه دور شوی بیشتر هویدایی!
تو ای ستاره دنباله دار آزادی
هنوز در ره پیموده روشنی زدایی
اگر چه رهبر دیروزیهای ما بودی
هنوز راهبر رهروان فردایی
ز نیش طعنه ناپختگان نیازردی
بزرگمردی و بر کودکان شکیبایی
هر آنکه دامن آلوده خواست پاک کند
به آبروی تو زد دامنش که دریایی
هر آنکه ماند به کارش دوباره یادت کرد
مگر طلسم گشایی مگر مسیحایی
عدوی جان تو هم یزگرد و هم حجاج
برفت آن یک و این هم رود تو بر جایی
ز هرزه‌لایی این قاریان مرگ چه باک
به پای تو نرسد دستشان که والایی
سرشته است ز نام تو نام وطن، درفش میهن مایی همیشه بر پایی
به نام پاک تو میهن هماره می‌بالد
تو ای ستارهٔ جاوید، مشعل مایی..

در این شعر، مصدق به مشعلی فراتر از نقدهای مقطعی بدل می‌شود. نسل آرمان‌خواه پس از کودتا، چه چپ و چه ملی، اغلب نگاهی آرمانی و غیرمنتقد به سیاست داشتند؛ نگاهی که گاه به کج‌روی‌های فکری نیز انجامید. خود آزرم نیز پس از وقایع ۴۲ خمینی، سرودی با نام «سوگندنامه» برای او سرود، اما پس از انقلاب و مشاهدهٔ سرکوب‌ها ـ به‌ویژه در کردستان و ترکمن‌صحرا و قتل رهبران شوراهای دهقانی چون توماج و مختوم ـ از آن سروده پشیمان شد و شعری علیه خمینی با عنوان «پادافراه نامک» نوشت که در روزنامهٔ آیندگان منتشر شد و از دلایل تعطیلی آن نیز گردید. کتاب «پاداش (پادافراه)» در حقیقت تسویه‌حساب سیاسی او با خمینی بود.

بعد از انقلاب او هم جز نویسندگان و شاعرانی بودند که به دیدار خمینی رفتند که این دیدار عجیب و غریب ماجرای خاص خودش را دارد و از زبان ساعدی و به خوبی نقل شده است. همچنین م. آزرم از دست اندر کاران و شعر خوانان ده شب شعر معروف اینستیتوت گوته بود که برخی تحلیل گران آن را مهم ترین رویداد فرهنگی و سیاسی در دهه پایانی حکومت پهلوی می دانند.

خمینی زمانی گفته بود: «شعر بسرایید مانند م. آزرم و فیلم بسازید مانند گاو.» آزرم برایم تعریف کرد که همین شعر «سوگندنامه» سبب آشنایی‌اش با علی خامنه‌ای شد؛ روزی در مشهد، در خیابانی دکتر شفیعی، صدایش کردند و گفتند می‌خواهند فردی را معرفی کنند. «ایشان آقای علی خامنه‌ای هستند.» خامنه‌ای با خنده‌رویی به سویش آمد، روبوسی کرد و از سرایش «سوگندنامه» تشکر نمود. بعدها نیز در محافل ادبی مشهد شرکت می‌کرد، اشعار بسیاری از بر بود و هنگام خواندن، گاه چنان متأثر می‌شد که می‌گریست.

خیلی پیش‌تر از سی خرداد شصت، کتاب‌های م. آزرم توقیف شد و او در سال ۵۹ ناچار از راه پاکستان وطن را ترک کرد. همسرش که تحت تعقیب حکومت اسلامی بود، پیش از آنکه بتواند کشور را ترک کند، جان خود را از دست داد، و پسرش نیما نیز بعدها در پاریس، در شرایطی مشکوک، درگذشت؛ تراژدی‌هایی که گویی تبعید را به سرنوشتی شخصی‌تر و دردناک‌تر بدل کرد.

م. آزرم از بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایران در کنار احمد شاملو و دیگر نویسندگان بود؛ نهادی که نقشی بزرگ در اشاعهٔ فرهنگ و مبارزه علیه سانسور داشت. پس از انقلاب نیز از فعالان و سازمان‌دهندگان کانون و بعدها از دبیران کانون نویسندگان در تبعید شد. در جبهه‌بندی‌های سیاسی، مبارزهٔ به‌اصطلاح ضد امپریالیستی روحانیت ـ که بسیاری از چپ‌ها نیز به دام آن افتاده بودند  در سال ۵۸ را انحرافی برای کنار زدن نیروهای ملی و چپ می‌دانست و در کنار جبههٔ دموکراتیک، که توسط هدایت‌الله متین‌دفتری و شکرالله پاک‌نژاد تأسیس شده بود، و نیز مجاهدین، مبارزه برای آزادی و علیه دیکتاتوری در حال شکل‌گیری حکومت اسلامی را پی گرفت؛ و تاریخ، تا حد زیادی، به این نگرش حق داد. او با خنده و طنز همیشه می گفت: «این آخوندها  از موضع پوزه شتر با امپریالیسم مخالفند.»

چند خاطره که جایی ثبت نشده‌اند در اینجا نقل می کنم. از او پرسیدم چگونه شعر سرودن را آغاز کرد. گفت وقتی مادرش درگذشت، در سوگ او شعری سرود که نامش را یک‌شبه در مشهد بر سر زبان‌ها انداخت. از دههٔ چهل گفت؛ از روزی که پرویز نیکخواه از خارج بازگشت و در خانهٔ علی‌اکبر اکبری، با حضور بیژن جزنی، جلساتی داشتند. اکبری هشدار داده بود که به نیکخواه اعتماد نمی‌توان کرد، اما کسی گوش نداد؛ سرانجام نیکخواه با حکومت پهلوی همکاری کرد و پس از انقلاب دستگیر و اعدام شد. آزرم در آن دوره فعال بود؛ هرچند هرگز در مبارزهٔ مسلحانه شرکت نکرد، اما از طریق همسر آقای اکبری که دوست همسر جزنی خانم میهن قریشی بود، ایشان در مواقعی رابط جزنی با خانواده ها در بیرون زندان بود، همواره در ارتباط قرار داشت.

از دههٔ پنجاه نیز خاطره‌ای نقل کرد: زمانی که ترجمهٔ «تاریخ تمدن» ویل دورانت منتشر شده بود، قرار شد علی خامنه‌ای و علی‌اکبر رفسنجانی نخستین چاپ چندجلدی آن را برایش بیاورند. یک روز از کوچه نگاه می‌کرد و دید هر دو با کارتن‌های بزرگی که به ریسمان بسته شده بود از سربالایی بالا می‌آیند و بستهٔ کتاب‌ها را برایش می‌آورند.

روزی دیگر، من و او در خیابان دانشگاه کلن قدم می‌زدیم. بسیار خوش‌مشرب و خوش‌سخن بود و با لهجهٔ مشهدی خود سخن را دلنشین‌تر می‌کرد؛ گاه عمداً بر آن لهجه تأکید می‌کرد و نوعی شادی در فضا می‌پراکند. بر ستونی در یکی از خیابان‌های شلوغ اعلامیه‌ای چسبانده بودند، گویا دربارهٔ دکتر مصدق. اعلامیه را خواند و چون با نکته‌ای در آن موافق نبود، قلمی بیرون آورد و مطلبی ـ شاید شعری ـ بر آن نوشت؛ صحنه‌ای که برای من شگفت‌انگیز بود، زیرا نشان می‌داد شاعر حتی در خیابان‌های بیگانه نیز دست از گفتن برنمی‌دارد.

خاطره‌ای دیگر از زبان خودش: در دوران دانشجویی در تهران، با شفیعی کدکنی و اسماعیل خویی در طبقهٔ اول مسافرخانه‌ای دیزی خوردند. رسم شوخی‌شان این بود که هنگام پرداخت حساب، هر کس زودتر ناپدید شود، بار بر دوش نفر آخر می‌افتد. آن روز نیز دوستانش با اشاره‌ای گریختند و او که متوجه شده بود، از پایین نرده‌های بالکن آویزان شد تا گارسون اتاق را خالی ببیند. چون در نوجوانی قهرمان ژیمناستیک مشهد بود، توانست دقایقی آویزان بماند. وقتی بالا آمد و بر سر میز نشست، دوستانش پیروزمندانه بازگشتند، غافل از اینکه هنوز حسابی پرداخت نشده است.

و سرانجام خاطره‌ای که نشان می‌دهد جان انسان‌هایی چون م. آزرم چگونه با تاریخ و فرهنگ ایران درآمیخته است. نقل می‌کرد روزی پس از انقلاب، فردی به عیادت استاد خانلری در بیمارستان رفته و از او پرسیده بود چند سال دارید. خانلری در حالی که بر تخت نشسته بود و سر به افق داشت، پاسخ داد: «دو هزار سال.» پرسشگر گمان کرده بود این پاسخ نشانهٔ ناهشیاری است، اما آنان که با تاریخ زیسته‌اند می‌دانند عمر برخی انسان‌ها به اندازهٔ عمر یک تمدن است.

م. آزرم نیز از همان تبار بود؛ شاعری که در امتداد تاریخ می‌زیست. او از نخستین کسانی بود که به جمهوری اسلامی «نه» گفت و بهای این «نه» را با تبعید، تنهایی و فقدان پرداخت. اکنون او رفته است، اما آن «نه» هنوز در شعرش طنین دارد. شاعر می‌تواند از جهان برود، اما صدایش می‌ماند؛ همچون چراغی در باد، که هرچند لرزان، خاموش نمی‌شود. شاید حقیقت شاعر همین باشد: جسمش در غربت به خاک سپرده شود، اما کلماتش راه بازگشت به وطن را روشن نگه دارند.

نگاهی  به جایگاه ادبی و فکری م. آزرم

در تاریخ ادبیات معاصر ایران، برخی شاعران نه‌تنها با زبان شعر، بلکه با نحوهٔ زیستن خود نیز به بخشی از حافظهٔ فرهنگی یک ملت بدل می‌شوند. نعمت آزرم، متخلص به م. آزرم، از همین شمار است؛ شاعری که شعر، سیاست، تاریخ و تبعید در زندگی و آثارش به‌گونه‌ای درهم تنیده‌اند که تفکیک آنها از یکدیگر تقریباً ناممکن است. او به نسلی تعلق داشت که قرن بیستم ایران را با همهٔ امیدها، شکست‌ها، انقلاب‌ها و سرکوب‌هایش تجربه کرد و این تجربهٔ زیسته را به مادهٔ اصلی شعر خود بدل ساخت. م. آزرم را می‌توان در زمرهٔ شاعرانی دانست که شعر را نه صرفاً عرصهٔ زیبایی‌شناسی، بلکه قلمرو مسئولیت تاریخی می‌دانستند. در این معنا، او به سنتی دیرپا در ادبیات فارسی تعلق دارد؛ سنتی که از ناصرخسرو تا ملک‌الشعرای بهار امتداد یافته و شاعر را «شاهد زمانه» تعریف کرده است. شعر برای آزرم نه پناهگاهی فردی، بلکه شیوه‌ای برای گواهی دادن بود — گواهی در برابر فراموشی.

از حیث جایگاه ادبی، آزرم به نسل پس از نیما تعلق داشت؛ نسلی که پروژهٔ نوسازی شعر فارسی را از سطح فرم به سطح مخاطب گسترش داد. اگر نیما افق تازه‌ای گشود و شاملو زبان شعر نو را به قدرتی اجتماعی بدل کرد، آزرم در میانهٔ این جریان، نقشی میانجی ایفا کرد. از همین رو احمد شاملو او را «واسطهٔ نیما برای توده‌های وسیع‌تر مردم» خوانده بود. این توصیف، به‌خوبی نشان می‌دهد که شعر او نه در برج عاج روشنفکری، بلکه در میدان تجربهٔ جمعی شکل می‌گرفت. کارنامهٔ شعری او — از دفتر «سحوری» در دههٔ چهل تا مجموعه‌های متأخر — در واقع نوعی روایت شاعرانه از حدود نیم‌قرن تاریخ ایران است. در این آثار، سه محور مضمونی بیش از همه برجسته‌اند: وطن، آزادی و حافظهٔ تاریخی.

نخست، وطن؛ اما نه به معنای صرفاً جغرافیایی آن. ایران در شعر آزرم مفهومی عاطفی و تمدنی است، نوعی تداوم تاریخی که از اسطوره تا اکنون امتداد دارد. او به فرهنگی باور داشت که تهاجم‌های پیاپی را تاب آورده و همچنان ایستاده است. این نگاه، شعر او را به نوعی خوش‌بینی تاریخی مجهز می‌کرد؛ خوش‌بینی‌ای که حتی در تبعید نیز فرو نمی‌ریخت.

دوم، آزادی؛ مفهومی که در شعر او نه یک شعار سیاسی، بلکه بنیان اخلاقی انسان است. آزرم به نسلی تعلق داشت که از جنبش ملی شدن نفت تا انقلاب ۵۷، سیاست را با شور آرمان‌خواهانه تجربه کرد. با این حال، اهمیت او در این است که توانست از دل این تجربهٔ پرخطا، به نوعی خودآگاهی انتقادی برسد. سرایش «سوگندنامه» برای خمینی و سپس پشیمانی از آن و نگارش شعر «پادافراه» علیه استبداد دینی، نشانهٔ همین تحول فکری است. در واقع، آزرم از جمله روشنفکرانی بود که «تجربهٔ تاریخی» را جدی گرفت و حاضر شد خطای خود را بازخوانی کند؛ امری که در فرهنگ سیاسی ما چندان رایج نیست.

سوم، تاریخ؛ شاید مهم‌ترین عنصر در جهان شعری او. تاریخ برای آزرم مجموعه‌ای از رویدادهای گذشته نبود، بلکه نیرویی زنده بود که در اکنون ادامه دارد. از همین رو شعرش سرشار از ارجاعات اسطوره‌ای و تاریخی است — از آرش و دماوند تا مصدق — و این ارجاعات نه برای آرایش کلام، بلکه برای ساختن نوعی تداوم معنایی به کار می‌روند. او می‌کوشید نشان دهد که سرنوشت امروز ایران را بدون فهم دیروز نمی‌توان دریافت.

در این میان، غزل «ستارهٔ جاوید» که در ستایش دکتر محمد مصدق سروده است، نمونه‌ای گویا از نگرش تاریخی اوست. در این شعر، مصدق از یک شخصیت سیاسی فراتر می‌رود و به نماد روشنایی بدل می‌شود؛ ستاره‌ای که حتی با فاصله گرفتن در زمان، پرنورتر می‌گردد. چنین تصویری نشان می‌دهد که آزرم تاریخ را نه عرصهٔ داوری‌های زودگذر، بلکه میدان شکل‌گیری الگوهای ماندگار می‌دانست.

از منظر سبکی، زبان او آمیزه‌ای است از صراحت و موسیقی کلامی که از ادبیت زبان خراسانی شاعر بر می خیزد. او پیچیدگی‌های افراطی را برنمی‌تابد و به شفافیت گرایش دارد؛ ویژگی‌ای که احتمالاً در پیوند با نگاه اجتماعی اوست. قالب رباعی در آثارش جایگاهی ویژه دارد، زیرا رباعی به او امکان می‌داد اندیشه‌ای تاریخی یا انتقادی را در فشرده‌ترین شکل بیان کند. در عین حال، استفاده از عناصر اسطوره‌ای نشان می‌دهد که تخیل شاعرانه‌اش همواره در کنار عقل تاریخی حرکت می‌کند. هر چند در بسیاری از اشعار سیاسی سبقه نثر بر ساختارزیباشناسی شعر مسلط شده و از شعریت اشعارش می کاهد، آنچه که در نقد رایج ادبی به عنوان «شعر سیاسی» نقد و حتی تقبیح می شود.

زندگی شخصی آزرم نیز به‌نوعی ادامهٔ شعر اوست. توقیف آثار، ناگزیر شدن به ترک وطن، از دست دادن همسر در پی تعقیب سیاسی، و مرگ مشکوک فرزندش در تبعید، همگی نشان می‌دهند که تبعید برای او تنها یک موقعیت جغرافیایی نبود، بلکه تجربه‌ای وجودی بود. با این حال، او هرگز به شاعر صرفِ نوستالژی بدل نشد؛ وطن در شعرش بیشتر افقی آینده‌نگر است تا گذشته‌ای ازدست‌رفته.

نقش او در کانون نویسندگان ایران نیز در همین چارچوب قابل فهم است. کانون، در تاریخ معاصر ایران، یکی از مهم‌ترین نهادهای مقاومت فرهنگی در برابر سانسور بوده است، و حضور آزرم در شمار بنیان‌گذاران و سپس فعالان آن در تبعید، نشان می‌دهد که او آزادی بیان را نه فقط در شعر، بلکه در عمل نیز پی می‌گرفت.

از نظر فکری، آزرم به‌تدریج به این دریافت رسید که استبداد، صرف‌نظر از صورت ایدئولوژیکش، خطری دائمی برای فرهنگ است. نقد او بر گفتمان «ضد امپریالیستی» که به حذف نیروهای دموکراتیک انجامید، نشان‌دهندهٔ نوعی بلوغ سیاسی است؛ بلوغی که حاصل عبور از تجربه‌های پرهزینهٔ قرن بود. اگر بخواهیم جایگاه او را در یک جمله خلاصه کنیم، می‌توان گفت: م. آزرم شاعر «حافظهٔ بیدار» بود. او به یادآوری باور داشت — یادآوری خطاها، آرمان‌ها و شکست‌ها — زیرا می‌دانست که بزرگ‌ترین خطر برای یک جامعه، نه شکست، بلکه فراموشی است.

مرگ چنین شاعرانی، صرفاً فقدان یک فرد نیست؛ نشانه‌ای است از دور شدن ما از نسلی که تاریخ را با بدن و جان خود تجربه کرده بود. با این حال، شعر دقیقاً برای همین نوشته می‌شود: برای آنکه صدا خاموش نشود. م. آزرم از آن دسته شاعرانی بود که معنای سخن آلبر کامو را مجسم کردند: «انسان طغیانگر کسی است که نه می‌گوید.» «نه»ی او، نه از سر انکار صرف، بلکه برای پاسداری از کرامت انسان بود شاید بتوان گفت تبعید، سرنوشت جسم او شد، اما وطن در زبانش باقی ماند. و تا زمانی که شعرهایش خوانده شوند، او نیز همچنان در گفت‌وگوی ناتمام تاریخ ایران حضور خواهد داشت.

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی