
این روایت، که در مرز خواب و بیداری حرکت میکند، نه گزارش یک واقعه، بلکه کالبدشکافی ترسِ نهادینهشده و عذاب وجدان بازماندگان است از پس یک فاجعه ملی. داستان به پرسشی اساسی میرسد: وقتی فریاد زدن ناممکن است، مقاومت چه شکلی به خود میگیرد؟ پاسخ این است: زنده و سالم بمان، نه برای تسلیم، بلکه کاری بکن. میشنوید با صدای نویسنده:
خانه چهار خوابه ستارخان هستیم، طبقه سوم.
مهمانها یکی یکی دارند اضافه میشوند. ختم باباست. این دومین بار است که میمیرد.
آهسته، با سکوت وارد میشوند. سی تایی آدم آمده است. حکومت نظامیست. یعنی نه اینکه حکومت نظامی باشد ولی مردم ترجیح میدهند توی خانههایشان بمانند. از روی تجربه فهمیدهاند عبور و مرور کلاً ممنوع است.
نباید صدای کسی دربیاید، مبادا پاسدارهای محله بشنوند. همه جا توی کوچهها هستند، لباسهای سیاه، شلوارهای گشاد، قمه و مسلسل به دست.
نوبت کشیک من است. باید سه طبقه را بروم پایین، از در خروجی خارج شوم، مثل کرم روی زمین بخزم، جایی امن کمین کنم، چشم بدوزم، اینور آنور را رصد کنم تا پاسدارها، بسیجیها مزاحم نشوند. سختی کار لباس شخصیها هستند. شبیه خودمان هستند. مثل ما لباس میپوشند. مثل ما حرف میزنند ولی از ما نیستند. زیر آستین تیغ دارند. گلوی بابا را همین طوری بریدند. رفته بود نانوایی. فقط گفته بود خدایا چه وقت راحت میشویم. پشت سری گفته بود همین حالا. و بعد گلویش را تیغ زده بود. نان را هم از دست بابا قاپیده و رفته بود. حتماً بچههایش در خانه گرسنه بودند.
حالا ختم باباست. نه عکس گذاشتیم نه اعلامیه سیاه. ممنوع است. ما به تجربه یاد گرفتهایم که تجمع بالای سه نفر ممنوع است. اعلامیه ختم کشتهها هم ممنوع است. باز هم البته چیزی نگفتهاند ولی ما یاد گرفتهایم که اگر اعلامیه بنویسیم و اطلاع دهیم، بعد میآیند سروقت آنها که ماندهاند. بدون هیچ سوالی گلوله را مستقیم میزنند توی پیشانی.
دارم از در طبقه سوم میروم بیرون که مامانبزرگ لقمهای نان و حلوا میدهد دستم، میگوید «بده به بابابزرگت طبقه پایین، تنهاست پیرمرد، زمینگیر شده بیچاره.»
گفتم «نه تنها نیست، چندتا از مردها پیشش هستند. گفت باشه، ولی ببر براش.»
سه طبقه را رفتم پایین. یواشکی از لای ماشینهای پارک شده دو طرف کوچه دولا دولا گذشتم. خزیدم به زیر ماشین پارکشدهی بابا سر کوچه. از این زیر میتوانم خیابان نمازی دوم را ببینم. قبل از من سیاوش کشیک میداد. نمیدانم چرا نیست. باید صبر میکرد پست را به من تحویل میداد بعد میرفت. صدای پوتینها را میشنوم. نوری میافتد به زیر ماشین. از همان جا عقبعقب مثل مار میخزم تا میرسم به جلو در خانه. باید از زیر ماشین بیرون بیایم، پلهها را بالا بروم. باید خبر بدهم تا مهمانها از زیرزمین یا درهای مخفی بین خانهها فرار کنند، وگرنه جانشان در خطر است.
درست جلو در ورودی که باید از پلهها بروم بالا پاهایم قفل میشود. میافتم. گرفتگی عضلانیست. تازگیها این طوری میشوم. حالا چی کار کنم. برق را قطع کردهاند نمیشود زنگ زد. موبایلها هم هم قطع کردهاند.
صدای پوتینها نزدیکتر میشود. فقط یک راه دیگر باقی ماندهب. باید فریاد بزنم، داد بزنم، اینطوری فقط من را کشته میشوم و نه سی نفر بیگناه.
باید داد بزنم اما صدایی ندارم، قبلاً پاسدارها حنجرهام را بریدهاند.
صداهایی از گلویم درمیآید.
ناله است ضجه است. خرخرهای یک آدم وقت مرگ است. قلبم در سینه طوفانی میزند، چنان میزند میزند که درد میگیرد. درد.
نکند خواهر کوچکم را بکشند.
باید داد بزنم، ولی نمیشود.
گلو ندارم صدا ندارم زار میزنم.
همسایه چینی چشمش به من میافتد که مثل غریقی دست به سویش دراز کردهام تا نجاتم دهد. زن همسایه از وحشت چشمهایش زده بیرون. مرا همیشه میدید که با او سلام و علیک میکنم، ولی حالا میبیند که ففلج افتادهام روی زمین و دارم مثل آدم دم مرگ به خُرخُر افتادهام.
جان از بدنم دارد میرود. به انگلیسی میگویم Help help
یعنی سعی میکنم بگویم، ولی کلمه در نمیآید. کلمه نیست، حرف نیست، خُرخُر است.
نمیشود، صدایم را بریده بودند.
کوروش تکانم میدهد، بیدارم میکند، در آغوش میگیرد.
«باز کابوس دیدی؟»
سر تکان میدهم. «کمی آب میدهی؟»
چنان به دو میرود تا برایم آب بیاورد انگار رو به مرگم و قرار است پرستار کیسه خون بهم بزند.
«چرا این قدر توی اخباری. یک ساعت هم نخوابیدی. با این کارا مریض میشی.»
«آخه من زندهام. اونها مرده. من اینجام. اونها دارند میمیرند.»
«یعنی تو بمیری مشکل اونا حل میشه؟ زنده میشن؟ ایران درست میشه؟»
چیزی نمیگویم.
«زنده بمونُ سالم بمون، کاری بکن.»
دهم بهمن ۱۴۰۴







