خیزش ملی مردم ایران – قاضی ربیحاوی: گل‌ها و چکمه‌ها

در داستان کوتاه «گل‌ها و چکمه‌ها» نوشته قاضی ربیحاوی، روایت بر محور تقابل گل‌های ریزِ شکننده و چکمه‌های سنگین نظامی و یک کنش غافلگیرکننده شکل می‌گیرد که نقطهٔ گسست در منطق خشونت است. این لحظه، روایت را از یک گزارش ساده خیابانی فراتر می‌برد و به نمایشی نمادین از آسیب‌پذیری ماشین سرکوب در برابر اعتراضی ناگهانی تبدیل می‌کند. به این ترتیب در داستان ربیحاوی یک درگیری خاص به بازنماییِ هرگونه تقابل نابرابر بین قدرتِ سازمان‌یافته و مقاومتِ فردی و شکننده ارتقا می‌یابد.
نشریه ادبی بانگ در بیانیه خود اعلام کرده است که ما باور داریم که نیروی روایی ما، می‌تواند سلاحی برای شکستن سلطۀ دروغ و ثبت حماسۀ این لحظات باشد. این روایت، ریشه در خاک این سرزمین دارد و چشم به ناجیانی فراتر از ارادهٔ جمعی خود مردم ندارد.
ما از تمامی نویسندگان، شاعران، مترجمان و همهٔ صاحبان قلم دعوت می‌کنیم تا صدای خود را به این هم‌آوایی تاریخی بیفزایند.
بانگ از داستان، شعر، مقاله، خاطره، یادداشت روزانه و هر گونه نوشتاری که از جنس «تجربهٔ زیسته» در این خیزش ملی باشد، با آغوش باز استقبال می‌کند. باور داریم که ثبت هنرمندانهٔ این روند تاریخی، خود یک اقدام حمایتی و ضامن بقای حافظهٔ جمعی ما در برابر فراموشی و تحریف است.

هوا تاریک شده و صدای فریاد مردم هنوز بلندترین صدای منتشر در خیابان‌هاست، پنج مأمور در لباس کاملِ نظامی در پیاده‌رو زیر ساختمانی ایستاده‌اند، ناگهان صدای مرد جوانی که به سوی مأمورها فریاد می‌زند مرگ بر دیکتاتور، مأمورها به او نگاه می‌کنند، آن که تفنگ در دست دارد نقابش را از جلو صورت بالا می‌زند و تفنگش را بطرف مرد جوان نشانه می‌گیرد، مأمورهای دیگر کنار می‌کشند و به او فضای مناسب برای شلیک می‌دهند اما پیش از شلیک جسمی از بالای سر آنها به پایین پرت می‌شود و می‌افتد روی کلاه ایمنی یکی از مأمورها و می‌شکند و تکه‌های آن به اطراف منتشر می‌شود، مأموری که نقابش را بالا زده دست‌های خود را به سرعت چون دو نیمه‌ی یک کاسه بر چهره می‌گذارد، تفنگ از دست‌های او می‌افتد روی زمین و مأمورهای دیگر تند از او فاصله می‌گیرند و با وحشت نگاه می‌کنند به بالای ساختمان، فقط از یک پنجره ساختمان‌ نور ضعیفی دیده می‌شود، مأمور بدون نقاب که هنوز صورتش را در کاسه دست‌ها پوشانده بر زانوی‌هایش چمباتمه می‌زند و می‌نالد، صدای فریاد مرد جوان بلندتر می‌شود، یکی از مأمورها خم می‌شود تفنگ را از روی زمین برمی‌دارد، جسم پرتاب شده یک گلدان است که حالا شکسته و تکه‌های آن در اطراف پخش شده‌اند، یکی از مأمورها گل‌های ریز صورتی که بر زمین پیاده‌رو پخش هستند را با نفرت زیر چکمه‌های خود له می‌کند، آن که هنوز به پنجره روشن نگاه می‌کند می‌دود بطرف در ورودی ساختمان و با دست‌ها و لگدها بر در می‌کوبد، یکی از مأمورها به آن که هنوز چمباتمه زده‌ کمک می‌کند تا بلند شود، لای در ساختمان کمی باز می‌شود و صدای مردی می‌گوید کسی توی ساختمان نیست سرکار، اما مأمورها بی اعتنا به او در را هُل می‌دهند و هجوم می‌برند توی ساختمان، مرد ترسیده می‌گوید باور کنید، جز من که سرایدارم کسی نیست، یکی از مأمورها می‌گوید از پنجره طبقه آخر بود، طبقه هفتم، یکی از مأمورها با خشونت سرایدار را وادار به سکوت می‌کند و به او می‌گوید که بر زمین بنشیند و دست‌هایش را بالای سر خود حلقه کند، سرایدار دستورهای مأمور را اجرا می‌می‌کند، مأمور زخمی و آن که تفنگ در دست دارد بطرف آسانسور می‌روند و دوتای دیگر باتوم به دست می‌روند بطرف راه پله، صدای انعکاس دویدنشان با چکمه‌های سنگین در راه پله، بعد رسیدن هر چهارتا در راهرو طبقه نیم تاریک هفتم، آنها می‌روند سراغ درهای آپارتمان‌ها و با مُشت و لگد و فریادِ باز کنید به درها می‌کوبند، اما هیچ دری باز نمی‌شود و صدایی هم از داخل خانه‌ها شنیده نمی‌شود غیر از یک خانه که کسی در آن می‌جُنبد و مأمورها مطمئن می‌شوند کسی توی خانه است، حالا هر چهار مأمور پشت درِ یک خانه هستند و از ساکن آن می‌خواهند هرچه زودتر در را باز کند، صدای شکستن یک ظرف شیشه‌ای از داخل خانه، و بالاخره آنها لگدکوبان موفق می‌شوند قفل را بشکنند و با فریادهای ترسناک اما محتاطانه به داخل هجوم می‌برند، خانه فقط یک اتاق بزرگ است و آشپزخانه کوچکِ باز در گوشه اتاق، گربه‌ای با وحشت به آنها خیره شده، یک واکر چسبیده به دیوار زیر پنجره نیمه‌باز، زنی پایین واکر کف اتاق دراز کشیده، گربه از کنارِ تنِ زن می‌پرد روی تختخواب تک‌نفره و در حالت آماده‌ی پیش از حمله به مأمورها نگاه می‌کند، مأمور تفنگ به دست می‌دود بطرف دستشویی که لای در آن شکاف تاریک است، مأمور لگدی محکم می‌کوبد به در، در کامل باز می‌شود می‌خورد به دیوار و باز به سرعت برمی‌گردد و بسته می‌شود، مأمور دیگری به زن دراز کشیده نزدیک‌تر می‌شود، موهای زن کوتاه و خاکستری‌ست و نیمه‌ی صورتش لمیده بر کف اتاق، چکمه‌ها هیکل زن را تکان می‌دهند، پیرزن با چشم‌های باز و لبخندی ماسیده بر لب‌ها به جایی دور خیره است، گربه هنوز در کمین و به انتظارِ لحظه هجوم نگاهشان می‌کند، مأموری می‌گوید غَش کرده شاید، زانو می‌زند و یک گوش خود را بر سینه پیرزن می‌گذارد، کمی بعد بلند می‌شود و می‌گوید مُرده انگار، روی طاقچه پنجره چند گلدان دیگر مثل هم با انبوه گل‌های ریزِ صورتی دیده می‌شوند، مأمورها به شیارهای خون بر صورت مأموری که زخمی‌ست نگاه می‌کنند.

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی