رمان هزار خانه خواب و اختناق و رمان خاكستر و خاك، هر دو نوشتهی عتیق رحیمی، را شاید بتوان در چند واژه یا عبارتِ قدرت، تراژدیی ناتمام، قانونِ پدر، تاریخ، باز خواند.
رمان هزار خانه خواب و اختناق و رمان خاكستر و خاك، هر دو نوشتهی عتیق رحیمی، را شاید بتوان در چند واژه یا عبارتِ قدرت، تراژدیی ناتمام، قانونِ پدر، تاریخ، باز خواند. پیش از هر چیز اما باید خود ماجراها را خواند.

1
هزار خانه خواب و اختناق تكهای از ماجرای زندهگیی یك مردِ جوانِ افغان است كه شبی در ساعتِ منعِ عبور و مرور، در كابلِ دورانِ حفیظاله امین، از خانه بیرون بوده و توسط گزمهها مورد تعقیب و ضرب و شتم قرار گرفته است. در گریز از گزمهها، او به خانهی زن جوانی پناه میبرد كه شوهرش سالی پیش از این به زندان افتاده و اكنون زن نمیداند كه مردش هنوز زنده است یا سر به نیست شده است. زن در خانه برادر مجنونی دارد كه پس از آنكه هفتهای را در زندان بهسر برده، همهی موهایش سپید شده است. زن كودكی نیز دارد كه مرد جوان را، به یاد پدر از دست رفتهی خویش، پدر صدا میكند. مرد جوان در همان مدت اقامت كوتاه در پناهگاهِ خویش به زن دل میبندد. زن كه خانوادهای سخت متعصب دارد، مرد غریبه را پند میدهد كه از او چشم بپوشد، اما از كمك به كسی كه به پناه به خانهی او آمده است، دریغ نمیكند. به خانهی مرد جوان میرود و مادرِ او را از ماجرا با خبر میكند. مادر به خانهی زن میآید و به پسر میگوید كه تنها قالیی خویش را به عنوان دستمزد به یك قاچاقچی داده تا او را از افغانستان خارج كند. مرد جوان با اندوه از مادر جدا میشود، با افسوس از زن خداحافظی میكند، به همراه قاچاقچی به پاكستان میرود. در آنجا نیز اما فراغتی نیست. در همان نخستین لحظههای ورود با تكفیرِ مبارزان مسلمان رو بهرو میشود. ماجرا ادامه دارد. بر منظر او جز از خاكستر و خاك نشانی نیست.
خاكستر و خاك ماجرای سفر یك مرد كهنسالِ افغان است به محلِ كارِ پسرش در دورانِ حكومتِ حزبِ دموكراتیكِ خلق. پسرِ پیرمرد در معدنی در اطراف كابل كار میكند. پیرمرد كه نوهاش را نیز به همراه دارد برای او خبرهای بدی دارد. سربازان حكومتی به خانهی آنها ریختهاند، همسر پیرمرد را كشتهاند، همسرِ عریانِ پسر را در حمام با نگاههای نامحرم خویش آزردهاند. همسر پسر خودكشی كرده و نوهی پیرمرد حسِ شنواییی خود را از دست داده است. پیرمرد نوهی خود را در میانهی راه نزدِ مردِ قهوهچیای كه معتمد همهگان است، به امانت میگذارد و خود به سوی محلِ كار پسر میرود، اما چون به محلِ كار او میرسد، همكارانِ پسرش به او خبر میدهند كه پسر خود را در آتش انداخته است، چرا كه شنیده است مجاهدین همهی خانوادهاش را به قتل رساندهاند. آنها به پیرمرد اطمینان میدهند كه پسرش آسیبِ جدی ندیده است و بهزودی از بیمارستان به محلِ كارش بازخواهد گشت. پیرمرد قوطیی نسوارش را به یكی از همكارانِ پسرش میدهد كه به او بدهد. با خود فكر میكند اگر پسرش زنده باشد، قوطیی نسوار را خواهد شناخت و به سراغاش خواهد آمد. در آخرین خطهای رمان، پیرمرد كه هوسِ نسوار كرده است، به جای نسوار ذرهای خاكِ پُرخاكستر زیر زبان میگذارد و به راه خود میرود.

2
صفحهی نخستِ هزار خانه خواب و اختناق تنها یك واژه و یك علامت را در خود ثبت كرده است: پدر؟ در صفحهی دوم، واژهی لعنت به پدر اضافه شده و جای علامتِ سئوال را علامتِ تعجب گرفته است. در صفحهی دوم، این دو واژه نقش بسته است: پدر لعنت! آخرین عبارتهای رمان، پرسش و دریغی است: شب شد؟ چه زود! فصلهای میانیی هزار خانه خواب و اختناق را اما عباراتی پایان میدهندكه چون در كنار یكدیگر قرار میگیرند، فضایی نمادین میسازند. بخشی از عبارات پایانیی فصلهای میانیی هزار خانه خواب و اختناق را با هم بخوانیم: «سكوت و ركود. سیاهی […] و دیگر هیچ. جنها آوازم را از گلویم دزدیدهاند.
شب در چشمهایم سیاهتر میگردد. نه، من نه دركابوس بسر میبرم و نه در جنزدگی. من مردهام. گور سیاهتر از شب است. چشمهایم پر از لجن و سیاهی گور میشوند. سكوت میشنوم.
ایمان میآورم به كابوس! باز هم من و هزار پرسش گمشده در چهار دیواری شب این حویلی بیگانه. شمع، مرددتر از من، میسوزد. من در گورم. پس چه كسی مشعل را در این ظلمتكده، روشن خواهد ساخت؟ در سقف اتاق، عنكبوتی تارهایش را به دور چراغ پیچیده است.»
در دل همهی عبارتهایی كه فصلهای میانیی هزار خانه خواب و اختناق را پایان میدهند، ما پرسشهای بی پاسخ میخوانیم، اندوه میخوانیم، حسرتِ حضور عاطفه میخوانیم، كابوس میخوانیم؛ سایهی عنكبوتهایی را كه گِردِ نور تار تنیدهاند. این تصویرها چون در كنار هم قرار گیرند، صحنهای میسازند كه آن را میتوان در دو واژه كسوتِ كلام داد: تقدیر و تسلیم.
هزار خانه خواب و اختناق را با واژهی پدر؟ و عبارتِ پدر لعنت! آغاز كردیم و با پرسش و دریغِ شب شد؟ چه زود! به پایان بردیم. همهی این واژهها و علامتها را در كنار هم میگذاریم و چنین میخوانیم: پدر؟ پدر لعنت! شب شد؟ چه زود! این همنشینی را در عبارتِ تكرارِ قدرت تأویل میكنیم و چون بار دیگر به هزار خانه خواب و اختناق مینگریم، تابلویی مییابیم كه قدرت را بهمثابهی قاب دارد و تقدیر و تسلیم را بهمثابهی عكس درون قاب.
قدرت را در لابلای خطوطِ تاریخ میجوییم و تقدیر و تسلیم را عناصر اصلیی تراژدیی ناتمام میدانیم؛ عناصراصلیی بغضی ناگشوده.
3
در جهانِ تراژدیها حادثهها میگذرند. در جانِ همهی حادثهها اما حضور تقدیر، شورش، رنج و معنا، حضوری حیاتی است؛ حضوری كه تولد و تداومِ تراژدی را ممكن میكند. در پرومته در زنجیرِ، نوشتهی آیسخیلوس، پرومته بندیی تقدیر خویش است؛ قربانیی شورشی كه خدایان تحمل نمیتوانند. او بر بلندای كوهی سوزش مدام زخم را تجربه میكند، چرا كه آتش را از خدایان ربوده و به انسان تقدیم كرده است. شورش او دلیل رنجِ او است و رنجِ او دلیلِ معنای زندهگیی او.
در مدهآ، نوشتهی اِئوریپیدِس، مدهآ به خاطر خیانتِ همسرش شورشی خونین را در مقابلِ تقدیر سامان میدهد. او هم زنِ جدید همسرش هم دو فرزند خویش را میكشد تا از عملی انتقام گرفته باشد كه بخشی از تقدیر او است. مدهآ در مقابلِ تقدیر خویش شورش میكند و خود به رنجی عظیم دچار میشود كه ریشه در جنایتی دهشتناك دارد. رنجِ برآمده از جنایتِ دهشتناك اما حامل معنای او نیز هست.
بهروز شیدا: یک بار دیگر میپرسد نقال (تابلوهای خشونت جسمانی در ده رمان)

فرض کنیم نقالی چوبی به دست دارد، در مقابل تماشاچیانی ایستاده است و بر دیوار پشت سرش ده تابلو آویزان است. هر تابلو تصویر تکاندهندهای از خشونتی جسمانی است؛ ده تابلو برآمده از این رمانها: جهودکُشان، به تصحیح هارون وهومن، چاه به چاه، نوشتهی رضا براهنی، سلام مترسک، نوشتهی منیرالدین بیروتی، نگران نباش، نوشتهی مهسا محبعلی، نصفالنهار خون، نوشتهی کورمک مککارتی، فرزند پوشالی، نوشتهی طاهر بن جلون، سور بُز، نوشتهی ماریو بارگاس یوسا، ۱۹۸۴، نوشتهی جورج اورول، شاهِ سیاهپوشان، نوشتهی هوشنگ گلشیری، مرگ کسب و کار من است، نوشتهی روبر مرل.
در آژاكسِ، نوشتهی سوفوكْلِس، آژاكس كه چشماناش توسط آتنه، ایزد بانوی توفان، نابینا شده است، به جای فرماندههان یونانی گلهی گاوان و گوسفندان را تكهتكه میكند. دلیل شورش او در مقابلِ فرماندههانِ یونانی این است كه داورانی كه وظیفه داشتهاند، شجاعترین مرد یونانی را برگزینند، بهرشوه خریده شدهاند و اودیسه را به جای او برگزیدهاند. آژاكس از این كه به دلیلِ نابینایی، گلهی گاوان و گوسفندان را قتلِ عام كرده است به خجلتی عظیم دچار میشود و خودكشی میكند. آژاكس در مقابلِ تقدیر خویش شورش كرده است، شورش به رنجِ او منتهی شده است، رنجِ او معنای هستیاش را ساخته است.
در بخشِ بزرگی از جهانِ تراژدیها، چهار عنصرِ تقدیر، شورش، رنج و كسبِ معنا از طریق رنج حضوری همیشهگی دارند؛ سه عنصر آخر در دل عنصر اول. در تراژدی انسان پذیرفته است كه سایهی سنگینِ تقدیر تنها هنگامی تبدیل به بستر تحقق معنای وجود میشود كه در مقابل آن شورشی زبانه كشد؛ شورشی كه توأمان رنج ومعنا را دستآورد دارد.[1]
شورش معنای وجودیی قهرمانِ تراژدی است. از اینرو چهگونهگیی تحقق معنا تنها نقابی است كه مفهومی را تزئین میكند. در تراژدی چه خودكشی و چه دیگركشی بیانِ جنایتی نیست؛ كه هر عمل تنها نشانه یا نمادی است كه به جستوجوی معنا در دلِ تقدیر اشاره میكند. تراژدی یعنی جستوجوی معنا دردل تقدیر، اما هنگام كه دردل هستیی مقدر میلِ به شورش فرصتِ تحقق پیدا نكند، بیمعنایی بازتولید شده است. در هستیی مقدر، تسلیم كه به جای شورش بنشیند، تداومِ قدرت تضمین شده است. تراژدیی ناتمام صحنهی تداومِ قدرت است؛ صحنهی بازتولیدِ بیمعنایی؛ عنكبوتی كه تار میتند؛ كابوسی كه تكرار میشود.
هزار خانه خواب و اختناق تراژدیی ناتمام است؛ برآمده از ملتقای تقدیر و تسلیم.
4
عبارتهای پایانیی فصلهای میانیی هزار خانه خواب و اختناق فضای نمادینی را میسازند كه عصای دست ما است در راهِ خواندنِ آنچه در پشتِ خطهای نوشتهشده میگذرد. خودِ خطها نیز اما حوادثی را ترسیم میكنند كه جز تجسم هوای جاری در فضای نمادین نیست. برای راویی هزار خانه خواب و اختناق تنها واكنش ممكن در برابر تقدیر، گریز است.
گریز هم بخشی از تقدیر است هم از جنسِ تسلیم. گریز دایرهی تقدیر را به سودِ بیمعنایی میبندد. راوی كه چارهای جز گریز ندارد از آخرین دیدار با یك دوست به خانهی زنی تنها پناه آورده است؛ از شامِ آخر: «شام آن روز، من هم رفتهام خانه عنایت. دوست همزبانم تصمیم گرفته است افغانستان را ترك گوید.»[2] عنایت به خاطر دستكاری در شعار حاكمان و ثبتِ شعار جدید بر تكهای كاغذ تحتِ تعقیب قرار گرفته است: «اگر از من نخیزد\ اگر از تو نخیزد\ چه كسی مادر این ملت را خواهد گایید؟»[3] عنایت دایرهی بستهی تقدیر را سروده است؛ شَری همهگانی را؛ هجوِ گناهِ دوست را. راوی اما اندوهِ دلكندن از دوست را در گلو دارد؛ اندوه دلكندن از زنی را كه ناگهان بدل به معنای عشق شده است. عنایت به طعنه چراییی تداوم تقدیر را میپرسد. راوی به سوی تسلیم میگریزد تا سئوال عنایت در سایهی تولد یك تراژدیی نیمهتمام پاسخ بگیرد؛ كه تراژدیی نیمهتمام یعنی مرگِ شورش معناساز؛ یعنی تكرار همیشهی نظمِ قدرتساز؛ یعنی تكرار شبهایی كه زود میآیند؛ یعنی تكرار قانون پدر.
5
به روایتِ زیگموند فروید، ساختارِ روانیی انسان بر مبنای نوعی جبرگراییی جنسی شكل میگیرد. رانشها و ترسهای انسان اما تنها در محدودهی فردی ریشه ندارند؛ كه بر مبنای تجربهی نوع انسان نیز بنا میشوند؛ بر بنیانِ تجربهی تسلطِ نخستین پدر.
به روایتِ زیگموند فروید، نخستین گروه انسانی بر مبنای تسلطِ یكی بر همهگان سامان گرفت. آن یكی پدر بود. پدر همهی زنان را صاحب شد، همهی لذت را در اختیار گرفت و همهی دیگران را در دام قدرت خویش اسیر كرد. تمركز لذت در دستِ پدر اما به معنای توزیعِ درد میانِ همهی دیگران نیز بود؛ توزیع درد میانِ كسانی كه باید از لذت محروم میشدند تا با كارِ خویش تمدن را بسازند. در این میان فرزندانِ مذكر سرنوشتِ دردناكی پیدا كردند؛ آنها اگر حسادتِ پدر را برمیانگیختند یا اخته میشدند یا از قبیله رانده. در اجتماع آغازین، حاكمِ همیشه خشمگین پدر بود؛ آفرینندهی نفرت و امنیت؛ آفرینندهی نظم و قدرت.
نظمِ پدرساخته پس از مرگِ پدر نیز به حیاتِ خود ادامه داد. برادران بر پدر شوریدند و او را كشتند. وسوسهی جانشینیی پدر اما رهایشان نكرد. آنها بر سر جانشینیی پدر با یكدیگر جنگیدند و سرانجام بیرحمترینِ آنها تبدیل به پدری دیگر شد؛ نمادِ تكرارِ قدرت.[4]
روایتِ زیگموند فروید افسانهای نمادین است؛ نمادِ تكرارِ غمانگیز قدرت؛ تكرارِ غمانگیز حذف و ترس در سایهی قانون پدر. قدرت اما تنها سایهی حذف و ترس نمیگسترد. قدرت تنهایی میآفریند؛ بیاعتمادی. قدرت حسِ حرمتِ آدمی به خویش را از میان میبرد. قدرت شرمساری میآفریند؛ حسِ ناتوانی. قدرت زبانِ تحقیر میآفریند. قدرت جسم و جانِ آدمی را آوردگاهِ خشونت میكند. قدرت نظمِ مستقر را تقدسِ آسمانی میبخشد. قدرت زبانِ به سكوت خواندنِ دیگری است؛ مبنای دركِ ابزاری از آدمی. قدرت نظمِ پدر ساخته است منعكس در تاریخ.
هزارخانه خواب و اختناق و خاكستر و خاك قابِ قدرت اند گردِ تراژدیهای ناتمام؛ قابِ همهی تاریخِ افغانستان گردِ تقدیرهای مكرر.
6
نخستین جرقههای اندیشهی حكومتِ اسلامی در افغانستان، توسط سیدجمالالدین اسدآبادی، در دورانِ حكومت امیر شیرعلیخان، در قرنِ نوزدهم زده شد، اما بیش از یك قرن طول كشید تا این اندیشه جامهی حكومت پوشید. در این دوران بر افغانستان ماجراها گذشت.
بنیادِ افغانستانِ كنونی با انتصابِ احمدخانِ ابدالی به پادشاهی در سالِ 1747 گذاشته شد. حوادث دورانِ حكومتِ او بسیار اند. در این میان انتخابِ قندهار به عنوانِ پایتخت و اعطای لقبِ اشرفالبلادی به این شهر جایگاهی ویژه دارد. پس از مرگِ احمدخان، پسرش، تیمور، به سلطنت رسید و بار دیگر كابل را پایتخت خواند. قدرتِ خاندانِ احمدخان اما چندان نپایید. در آغازِ قرنِ نوزدهم، برادرانِ باركزایی خاندانِ سدوزایی را برانداختند و در سالِ 1836 دوست محمدخانِ باركزایی خود را امیرالمومنین خواند.
بهروز شیدا: زیرِ بارانِ خدایانِ اندوه، نگاهی کوتاه به تراژدیی مدهآ بر مبنای نظریهی ارسطو

تراژدیی مدهآ، نوشتهی ائوریپیدس، گزارشِ یک جنایت است؛ گزارشِ خشمِ زنی که فرزندان خویش به خاک میافکند تا غرور خویش پاس بدارد.
در تراژدیی مدهآ یازده شخصیت حضور دارند. شخصیتها عبارت اند از: مدهآ، همسر او، یاسون، دو پسرِ آنها، دایهی مدهآ، پرسـتار بچــهها، پادشـاه کورنیت، کرئون، پادشـاه آتن، آئژئوس، یک نامهرسان. از میان این یازده شخصیت نخستین کسی که سخن آغاز میکند دایه است. همسر مدهآ، یاسون، به او پشت کرده و دختر پادشاه کورنیت را به همسری گرفته است. مدهآ خــود را تنها و تحقیر شده مییابد؛ چنان تنها و تحقیر شده کـه دایه را از عاقبت کار به وحشت انداخته است. ماجـــراهــای بعدی، نشان میدهد که وحشت دایه بهجا بوده است. مدهآ، شالی و طوقی از طلا، هردو آغشته به زهری مرگزا، بهرسم هدیه برای نوعـروس مـیفرســتد. نوعـروس از زهر شـال و طـوق به خاک میافتد. اندکی بـعد مدهآ دو فرزنـد خـویش را نیز هلاک میکند.
نیروهای نظامیی دولتِ انگلستان، نخستین بار، در سالِ 1839 به افغانستان حمله كردند و شاه شجاع را به جای دوست محمدخان بر تختِ حكومت نشاندند. قیامِ مسلحانهی مردمِ كابل دو سال بعد شعلهور شد. نیروهای انگلیسی در ژانویهی 1842 افغانستان را ترك كردند. شاه شجاع در جریانِ قیامِ مردم كشته شد و دوستمحمدخان بارِ دیگر به قدرت رسید.
ساختِ اقتصادی ـ اجتماعیی این دوران بر بنیانِ مناسباتِ فئودالی ـ قبیلهسالاری استوار بود؛ صحنهی نبردِ خونینِ قدرت. در سالِ 1863 امیرشیرعلیخان دوستمحمدخان را سرنگون كرد و خود به قدرت رسید. دورانِ سلطنتِ او دورانِ تلاش برای تقویتِ دولتِ مركزی بود؛ دورانِ درگیریی خانوادهگیی حاكمان.
در سالِ 1877 نیروهای نظامیی دولتِ انگلستان بارِ دیگر به افغانستان حمله كردند. دو سال بعد بارِ دیگر قیامِ مسلحانهی مردم آنها را وادار به خروج از افغانستان كرد. امیرعبدالرحمنخان، توسطِ نیروهای انگلیسی به پادشاهی برگزیده شد؛ هماز این رو با خروج نیروهای انگلیسی چنان تضعیف شد كه به جای او امیرحبیباله بر تختِ پادشاهی نشست. سالهای بعد، سالهای تلاش برای نیل به آزادی بود؛ سالهای انتشار نشریهی سراجالاخبار أفغانستان؛ برپاییی سازمانِ مشروطیتِ اول؛ برپاییی سازمانِ مشروطیتِ دوم؛ خیزشِ سال 1919 و تشكیلِ دولتِ ملیی افغانستان.
سازمانِ سیاسیی مشروطیتِ اول در خانهی میرسیدقاسم لقمانی در شهر كابل برپا شد؛ بر مبنای اصولی كه فرهنگ حاكم و آرزوی آزادی را درهم میآمیخت: پیروی از دینِ اسلام، ترغیبِ به میهندوستی، تحكیمِ تفاهم میانِ اقوامِ گوناكون، تأمینِ عدالتِ اجتماعی. آرزوهای مشروطیتِ اول اما كمر راست نكرده، به خاك افتاد تا مشروطیتی دیگر قد برافرازد. مشروطیتِ دوم و خیزشِ سال 1919 سببسازِ ایجاد افغانستانِ مستقل شدند؛ سببساز به پادشاهیرسیدنِ امانالهخان كه تلاش میكرد بر مناسباتِ فئودالی نقطهی پایان بگذارد.
سالهایی بعدحكومت امانالهخان توسط امیر حبیباله كلكانی به زیر كشیدهشد و دورانِ دیگری از تاریخِ افغانستان از راه رسید؛ دورانی كه در همین دیروزِ ما، حكومتِ محمد ظاهر شاه، حكومتِ داودخان، حكومتِ حزبِ دموكراتیكِ خلق، حكومت مجاهدین و حكومت طالبان را نیز در دل دارد. تاریخ هنوز جاری است.
تاریخِ افغانستان همچون هر تاریخِ دیگری سرشار از آرزوی رهایی است. به جز این اما پُر است از هجومِ بیگانهگان، ستمدیدهگیی عمیقِ مردمان، تعدد زبانها، كثرتِ فرهنگها و خردهفرهنگها، تعصبهای مذهبی و كینههای بدوی.[5] تاریخِ افغانستان انگار تاریخِ تقدیر بیروزن است.
7
تاریخِ افغانستان، تاریخ تقدیر بیروزن است؛ تاریخِ بیمعنایی؛ تاریخِ شورشهایی كه به هستیی شورشكننده معنا ندادهاند، تنها تقدیر را در قابِ قدرت محصور كردهاند.
در تاریخِ افغانستان آنكس كه شورش كرده است، قدرتی را از شانه وانهاده است تا قدرتی دیگر را بر شانه بنشاند؛ قدرتی شورش كُش را. تاریخ افغانستان تراژدیهای معناساز را به ماجراهای عبث تبدیل كرده است. ماجراهای عبث خستهگی میآفرینند. خستهگی تسلیم میسازد. تسلیم مادرِ تراژدیهای ناتمام است. در تاریخِ افغانستان، شورشهای تراژدیساز معنای خویش را واگذاشتهاند و به نبردِ قدرت تبدیل شدهاند. تاریخِ افغانستان را نیز ما چنین میخوانیم: تراژدیهای ناتمام در قابِ قدرت.
8
تكهای از خاكستر و خاكِ عتیق رحیمی را در آینهی تاریخ افغانستان بخوانیم؛ از زبانِ كسی كه چنان مینماید كه صدایش از دور دستِ تاریخ میآید؛ از زبان تماشاگری كه انگار حركتِ قهرمانِ رمان را هدایت و پیشبینی میكند؛ همهی تاریخ در چند عبارت: «نه تو نمیخواهی كه رستم باشی. تو دستگیری. یك پدر گمنام و نه یك قهرمان پشیمان. مراد فرزند توست و نه یك شهید قهرمان. رستم را بگذار در بستر كلمات، سهراب را بگذار در كفن كاغذین.»[6]
خطابهی تماشاگر – راویی جهانِ رمان ما جز تمثیلی عریان نیست. رستم فرزند خویش را در راه قدرتی كشته است. رستم تبلور قانون پدر است؛ قهرمان نیز. سهراب به هوای كسب قدرت آمده است و به خاك افتاده است. سهراب هم تبلور قانون پدر است؛ قهرمان نیز. رستم اما پشیمان است. در كشتن سهراب معنایی نیست. قهرمان پشیمان تاریخ را بیمعنا میكند؛ تقدیر را مكرر. قهرمان را كفنی نیست. قهرمان در چشم و جانِ دیگران میبالد. سهرابی كه در كفن كاغذین پیچیده شود، قهرمان نیست؛ كشتهی بیمعنایی است.
خاكستر و خاك تمثیلِ یك تاریخ است؛ تاریخی كه در آن قانونِ پدر جاری است، قهرمان بیمعنا است، میلِ به تسلیم كمر میشكند؛ تراژدیی ناتمام در قاب قدرت؛ کمانی دایرهای بسته.
9
هزارخانه خواب و اختناق و خاكستر و خاك کمانهایی از دایرهی تاریخ اند؛ این قوسها اما همهی دایره را در خویش منعكس میكنند. هزارخانه خواب و اختناق با نام پدر آغاز میشود و خاكستر و خاك سرگذشتِ پدری است كه خود اسیر قانونِ پدر است. خاكستر و خاك را در آینهی هزار خانه خواب و اختناق میخوانیم، هر دو را در آینهی دایرهی تاریخ؛ تاریخ را در آینهی این هر دو؛ نگاهی در آینههای تودرتو تا تمامیتی مكرر شود؛ خستهگیها تكثیر.
هزار خانه خواب و اختناق و خاكستر و خاك نشانِ خستهگیی شانههای فروافتادهاند؛ نقش بغضهایی كه نشكستهاند؛ نقش تراژدیهای ناتمام در قاب قدرت؛ كه جهان گاه خاكستر آدمی است كه در شبِ تاریخ سوخته است.
اردیبهشتماه1382
ویرایش مجدد: مردادماه 1396
جولای 2017
[1]-Kott, Jan. (1973), The Eating of the Gods: An interpretation of Greek Tragedy, New York
2- رحیمی، عتیق. (1381)، هزار خانه خواب و اختناق، ص 71
3- همانجا
[4]– Marcuse, H. (1987), Eros and Civilisation: A Philosophical Inquiry into Freud, London
5- واعظی، حمزه. (1381)، افغانستان و سازههای ناقص هویت ملی، تهران
6- رحیمی، عتیق. (1378)، خاكستر و خاك، پاریس، ص ۴۶
از همین نویسنده:
فضاها و نمادها، نگاهی به داستانهای غلامحسین ساعدی
خوابِ یک دست که از معرکه بربایدت: مفهوم دیوانهگی از حیبن یقظان، نوشتهی ابنسینا تا آزاده خانم و نویسندهاش، نوشتهی رضا براهنی
موجِ مرگِ دوست: «پیـِرمرد و دریاِ»ی همینگوی درآینهی کتابِ «نظریهی رمان» لوکاچ
یک بار دیگر میپرسد نقال (تابلوهای خشونت جسمانی در ده رمان)
زیرِ بارانِ خدایانِ اندوه، نگاهی کوتاه به تراژدیی مدهآ بر مبنای نظریهی ارسطو








